پانته بهرامپور
اول ماه مه، روز همبستگی جهانی کارگران، در ایران به صحنهی نمایش تراژدی بازتولید مناسبات سرمایه بدل شده است. در حالی که پنجاه روز بمباران «تنگهی هرمز» بهانهای برای «انباشت از طریق خلع ید» فراهم آورد، اکنون آتشبس شکننده نتوانسته «چرخه تولید فضای بحران» را متوقف کند. آنچه در این پنجاه روز بر کارگران ایران گذشت، صرفاً یک شوک بیرونی نبود، بلکه در درون دیالکتیک فضای سرمایهدارانه رخ داد: جنگ، فضای مطلق را با بمبارانها درهم شکست، فضای نسبی جابهجایی سرمایه را شتاب بخشید و فضای رابطهای را به عرصهای برای بازتولید «نابرابری به مثابه نظم» بدل کرد. کارگران و خانوادهشان نه در حاشیه، که در مرکز این فرایند قرار دارند؛ جایی که «کارخانه» و «کارگاه» دیگر تنها محل تولید کالا نیست، بلکه «نقطهی تلاقی دو جریان متضاد» شده است: از یک سو، تلاش سرمایه برای کاهش هزینهها با اخراج و قراردادهای ساعتی و از دیگر سو، مقاومت خاموش اما فرسایشیابنده بدنه کارگری که «عاملیت جمعی» خود را در محاصره دوگانه سرکوب و تورم از دست داده است.
بر اساس تازهترین گزارش «مرکز آمار ایران»، شاخص قیمت مصرفکننده در فروردین ۱۴۰۵ به عدد ۵۶۹.۳ رسیده که در مقایسه با فروردین ۱۴۰۴، ۷۳.۵ درصد افزایش یافته است. «نرخ تورم نقطهبهنقطه» به رکورد بیسابقه ۷۳.۵ درصد صعود کرده و تورم سالانه به ۵۳.۷ درصد رسیده است. بانک مرکزی نیز تورم دوازدهماهه را ۵۰.۶ درصد اعلام کرده؛ شکاف میان این دو نهاد آماری، خود گواه دشواری ثبت واقعیت واحد در اقتصاد در حال فروپاشی است. همزمان، قیمت دلار در بازار آزاد به ۱۷۷ هزار و ۹۱۰ تومان رسیده و رشد ۱۱۷ درصدی در یک سال را تجربه کرده است. در چنین شرایطی، «حتی در خوشبینانهترین سناریو نیز نرخ تورم ایران تا پایان سال ۱۴۰۵ بالای ۵۰ درصد باقی میماند و در بدبینانهترین حالت به بیش از ۱۲۰ درصد افزایش خواهد یافت.»
اما این اعداد، نمودهای سطحی فرایندی عمیقترند: «بازتولید نیروی کار» – یعنی هزینه بازآفرینی توانایی کارگر برای حاضر شدن هر روز سر کار – چنان افزایش یافته که متناسب با آن، دستمزد اسمی تعیینشده توسط شورای عالی کار(حدود ۲۲ میلیون تومان در ماه برای یک کارگر مجرد) عملاً قدرت خرید صفر پیدا کرده است. «حداقل دستمزد که در پایان فروردین ۱۴۰۴ حدود ۱۲۵ دلار بود، در اردیبهشت ۱۴۰۵ به حدود ۹۰ دلار رسیده است.» این یعنی ارزش دلاری دستمزد کارگران در فاصله یک سال حدود ۲۸ درصد کاهش یافته – نشانهای روشن از اینکه افزایش ریالی مزد از شتاب گرانی و جهش نرخ ارز جا مانده است. «بر اساس مصوبه شورای عالی کار، حداقل دستمزد ماهانه کارگران در سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶ میلیون و ۲۵۵ هزار تومان تعیین شده و حداقل مزد روزانهی ۸ ساعت کار نیز حدود ۵۵۴ هزار تومان است.» اما «کنفدراسیون کار ایران (خارج از کشور)» در بیانیهای با عنوان «حداقل دستمزد سال ۱۴۰۵ و تعمیق فقر در میان طبقه کارگر»، این مصوبه را «تصمیمی آگاهانه برای تعمیق فقر» توصیف کرده و نوشته است که «هزینه سبد معیشت یک خانوار کارگری به بیش از ۸۰ میلیون تومان در ماه رسیده و حداقل دستمزد مصوب، چندین برابر کمتر از هزینه واقعی زندگی است.» «محمدرضا تاجیک»، نماینده کارگران در شورای عالی کار، اسفند ۱۴۰۴ هزینه سبد معیشت خانوار کارگری را حدود ۴۰ تا ۴۵ میلیون تومان اعلام کرده بود. اختلاف میان این ارقام – ۴۵ میلیون در تخمین رسمی و بیش از ۸۰ میلیون در تخمینهای مستقل – نشان میدهد که «فاصله میان دستمزد و هزینه زندگی نه یک ناهنجاری موقت، که نظم جدید فضاییست؛ نظمی که در آن کارگران به تدریج از فضاهای شهری قابلسکونت به حاشیهها رانده میشوند و هر روز صبح با معادله تراژیک “نان امروز” یا “اجاره ماه آینده” روبهرویند.»
سندیکاهای کارگری که پیش از جنگ نیز با محدودیتهای شدید مواجه بودند، در سایه وضعیت اضطراری و فضای امنیتی پس از آن، تقریباً از هرگونه امکان تحرک و اعتراض سازمانیافته محروم شدهاند. «سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران» در بیانیه خود به مناسبت اول ماه مه نوشته است: «کارگران ایرانی زیر فشار همزمان فقر، بیکاری، بیحقوقی، ناامنی شغلی، سرکوب تشکلیابی و پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم وضعیت جنگی قرار دارند.» این نهاد در بخش دیگری از بیانیه خود تأکید کرده که «هر تلاش برای دستیابی به عدالت و برابری، با تهدید، بازداشت، اخراج و زندان پاسخ داده میشود. این وضعیت نه تصادفی، بلکه نتیجه ساختارهایی ناعادلانه است که سود را بر انسان و قدرت را بر زندگی ترجیح میدهند.» در غیاب سندیکاهای مستقل و قدرتمند، صداهای باقیمانده عمدتاً در فضای مجازی و از طریق بیانیههای تشکلهای خارج از کشور منتشر میشوند که به ناچار «صدای حاشیه» باقی میمانند. تمام اینها در حالی است که «برخی منابع از بازداشت چند فعال صنفی و کارگری در آستانه روز جهانی کارگر خبر دادهاند.»
حملات هوایی به تأسیسات صنعتی نه تنها زنجیره تولید را درهم شکست، بلکه «زمانمندی فضا» را نیز مختل کرد. پیش از جنگ، کارخانهها فضاهایی با ریتمهای منظم بودند: زمان ورود، زمان تولید، زمان خروج. امروز این ریتمها فروپاشیده است. «مرخصیهای اجباری» و «اخراجهای بدون تشریفات»، کارگران را در «حالت تعلیق زمانی دائمی» نگه داشتهاند: نه بیکار رسمی و نه شاغل پایدار. این «فضای حد واسط» – که ممکن است آن را «منطقه خاکستری اشتغال» نامید – دقیقاً همان جایی است که قوانین کار تعلیق شده اند، سندیکاها امکان فعالیت ندارند و هر لحظه امکان اخراج وجود دارد. کارگر دیگر سوژه کنشگر نیست؛ او «جسم معلق در فضایی از تهدید دائمی» است.
در این فضا، «سازمان بینالمللی کار» گزارش داده که حدود ۳.۵ میلیون نفر از شهروندان ایرانی هماکنون در جستجوی کار به سر میبرند. آمارهای داخلی حاکی از آن است که از آغاز جنگ تا کنون حداقل ۶۵۰ هزار شغل به طور مستقیم از بین رفته است. این اعداد نیز تصویر حقیقی را پنهان میکنند. «فضای از دست رفته کار» را نمیتوان تنها با «تعداد شغلهای از دست رفته» سنجید. هر کارخانهای که تعطیل میشود، «محلهای از سوژههای بیکار» تولید میکند؛ هر پالایشگاهی که بمباران میشود، «دهکدهای از کارگران آواره» میآفریند. «اسکات بسنت»، وزیر دارایی آمریکا، با افتخار از «بازدارندگی تحریمها» سخن میگوید و «نزدیک به ظرفیت ذخیرهسازی جزیره خارک» را دستاورد «فشار حداکثری» معرفی میکند. اما آنچه در جزیره خارک در حال «انباشت» است، تنها نفت نیست؛ فقر، بیکاری و ناامیدی نیز در مخازنی نامرئی در سراسر کشور در حال انباشته شدن اند.
در میان این ویرانی، «بازنشستگان تأمین اجتماعی» در فاجعهبارترین وضعیت ممکن به سر میبرند. «سازمان تأمین اجتماعی» اعلام کرده که مستمری فروردین ۱۴۰۵ را «بر اساس احکام سال گذشته و به صورت علیالحساب» پرداخت کرده است. حداقل حقوق اعلامشده برای سال جاری حدود ۱۶ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان است، اما نه تنها این مبلغ نزدیک به یکسوم سبد معیشت برآوردشده نیست، که این حقوق علیالحساب – بدون اعمال کامل افزایش مصوب – واریز شده است. «سندیکای کارگران شرکت واحد» در بیانیهای به مناسبت اول ماه مه اعلام کرد: «کارگران و بازنشستگان این روزها نه در خیابان که در صفهای طولانی نان و دارو دیده میشوند.»
«ائتلاف سیاسی همبستگی فراگیر برای آزادی و برابری در ایران» نیز در بیانیهای نوشته است: «اول ماه مه امسال در شرایطی فرا میرسد که زندگی کارگران و مزدبگیران در ایران زیر فشار همزمان بحرانهای اقتصادی و پیامدهای یک دوره جنگ و تنش، به نقطهای بحرانی رسیده است. تخریب زیرساختهای تولیدی، تعطیلی یا تضعیف واحدهای کاری، گسترش بیکاری، از دست رفتن درآمدها و نابودی گسترده سرپناهها، تنها بخشی از واقعیتی است که میلیونها نفر با آن روبهرو هستند. در چنین وضعیتی، ناامنی معیشتی به ناامنی زیستی بدل شده و محدودیت بر حق اعتراض و سازمانیابی، امکان دفاع جمعی را بیش از پیش تضعیف کرده است.» این بیانیه همچنین تأکید کرده که «مسئله کارگر در ایران صرفاً مسئله مزد نیست، مسئله قدرت است. بدون حق تشکل مستقل، اعتصاب، مذاکره جمعی، امنیت شغلی و مشارکت واقعی در تصمیمگیری، عدالت اجتماعی به شعاری توخالی تبدیل میشود.»
در این میان، محاصره دریایی آمریکا و بازگشایی مشروط تنگه از یکسو و تعلیق مذاکرات در اسلامآباد از سوی دیگر، میدان نبرد جدیدی گشوده که در آن کارگران نقشی ندارند، اما بهای آن را میپردازند. «دونالد ترامپ» محاصره را «تا حدی مؤثرتر از بمباران» خوانده و «فردریش مرتس» از «وقتکشی ایران» سخن گفته است. اما در این «تولید فضای مذاکره»، کارگر و بازنشسته حضور ندارند. فضای دیپلماسی که در هتلهای لوکس اسلامآباد شکل میگیرد، «فضای جریانها» ست، فضایی که در آن سرمایه و قدرت بدون توجه به «فضای مکانها» – همان جایی که کارگران در آن زندگی میکنند – تصمیم میگیرند. «محمدباقر قالیباف» در پیام صوتی خود از «فشار اقتصادی، محاصره دریایی و اختلافافکنی» به عنوان «مرحله جدید دشمن» یاد کرده، اما اشارهای به «عاملیت از دست رفته کارگران» نکرده است. او میگوید «دشمن میخواهد ما را از درون دچار فروپاشی کند»، اما نمیگوید که «درون در حال فروپاشی» پیش از هر چیز، «بدنهای فرسوده کارگران و سفرههای خالی بازنشستگان» است.
از «تنگه ترامپ» تا «خلیج فارس»، نبرد نامها ادامه دارد. اما برای کارگری که صبح اول ماه مه برای خرید نان به صف ایستاده، نام این تنگه «هرمز» باشد یا «ترامپ»، تفاوتی نمیکند. کارگر کنونی میان لایههایی گرفتار شده که نه «فضای ادراکی» برنامهریزان شهری است، نه «فضای تصوری» دیپلماتها. فضای کارگر امروز، «صف نان» و «قفسههای خالی داروخانه» و «چشمهای منتظر فرزندی است که از ترس اخراج دیگر اعتصاب نمیکند.» «ائتلاف همبستگی فراگیر» در پایان بیانیه خود آورده است: «بازنشستگان، زنان کارگر، کارگران مهاجر، کولبران و رانندگان پلتفرمی در وضعیتی زندگی میکنند که کار در آن نه تضمین زندگی، بلکه خطر دائمی حذف و فرسایش است. این وضعیت محصول نظمی ناعادلانه و سیاستی بیرحم است. بحران معیشت، فراتر از گرانی، بحران فروپاشی امکان یک زندگی انسانی است.»
در خوشبینانهترین پیشبینیها، بازسازی زیرساختهای صنعتی حداقل دو سال زمان و منابعی معادل دهها میلیارد دلار نیاز دارد؛ منابعی که در صورت تأمین نیز، عمده آن صرف بازسازی سرمایه ثابت خواهد شد، نه جبران دستمزدهای از دست رفته یا ایجاد شغلهای جدید با کیفیت. صادق کار، فعال کارگری و سندیکایی، در گفتوگو با دویچهوله گفته است: «بزرگترین ضربه جنگ بر کارگران از آسمان نیامد؛ به خط تولید رسید.» در غیاب سندیکاهای قدرتمند، کارگرانی که زمانی توانستند اعتصابات سراسری و تجمعات اعتراضی گستردهای ترتیب دهند، اکنون در «حاشیه مطلق» فضایی حضور دارند که «عاملیت تاریخی» شان به انفعالی محض بدل شده است. می ۲۰۲۶ در ایران، روز کارگر نیست؛ روز «بودن برهنه» در فضایی است که سالهاست از کارگر بیامانتتر از بمب عمل کرده است: «فضای بازتولید سرمایه». و تا وقتی که کارگران نتوانند در «تولید فضا» مشارکت کنند – یعنی نه تنها در تولید کالا، که در «تعریف قواعد فضای زیستشده» – «روز کارگر» در تقویمها باقی میماند، اما در «فضای زیسته» هیچ اثری از آن نخواهد بود. شاید بزرگترین اخراج این روزها، نه از کارخانه، که از «حافظه تاریخی طبقه» صورت میگیرد: اخراجی که در آن کارگران انقلاب ۱۳۵۷ و اعتصابات ۱۳۹۷، اکنون بیآنکه صدایی از خود برآورند، در حاشیه فضایی انتظار میکشند که هنوز زاده نشده است.