سوسیالیسم از نگاه مارکس: گفت‌وگو با مارچلو موستو، ترجمه‌ی: الف. پويان

ترجمه‌ی: الف. پويان

بیـرگون: مارچلو موستو، نظریه‌پرداز جامعه و سیاست است که تمرکز پژوهش‌هایش بر مارکس و مارکسیسم معاصر قرار دارد. او که عضو هیئت علمی دانشگاه یورک است، به‌ویژه به‌خاطر پژوهش‌های آرشیوی گسترده‌اش دربارهٔ مجموعه آثار مارکس و سیر تحول اندیشهٔ سوسیالیستی و کمونیستی شناخته می‌شود. رویکرد او، که آثار مارکس را در بستر تاریخی‌شان بازخوانی می‌کند و آن‌ها را با مباحث اجتماعی معاصر پیوند می‌زند، جایگاه مهمی در بحث‌های امروز دارد. ترجمهٔ کتابی با عنوان «بازگشت مارکس» که او ویراستار آن بوده، به‌تازگی از سوی نشر آیرینتی منتشر شده است.

بیـرگون: در فصل «کمونیسم» از کتاب «بازگشت مارکس» که به‌تازگی به ترکی نیز ترجمه شده، شما ضمن تأکید بر این‌که اندیشهٔ کمونیسم نزد مارکس هرگز یک «نسخهٔ آماده» ارائه نمی‌دهد، خطوط اصلی این اندیشه را توضیح می‌دهید. برداشت مارکس از کمونیسم را چگونه می‌توان خلاصه کرد؟

برای درک این‌که مارکس چگونه شکل‌گیری یک جامعهٔ کمونیستی را تصور می‌کرد و چرا، همان‌گونه که مشهور است، از ارائهٔ «دستورالعمل برای آشپزخانه‌های آینده» خودداری می‌کرد، لازم است با ادبیات سوسیالیستی منتشرشده از انقلاب فرانسه تا سال ۱۸۴۸، به‌ویژه در فرانسه، آشنا بود. در آن دوره، بسیاری از نویسندگانِ سوسیالیسم بر این باور بودند که صرفاً طراحی یک نظام بهترِ سازمان‌دهی اجتماعی می‌تواند برای تغییر جهان کافی باشد. بیشتر متفکران، طرح‌های اصلاحی خود را با جزئیاتی بسیار گسترده تدوین کردند. از نظر آنان، اولویت در یافتن فرمول درست بود؛ و هنگامی که این فرمول کشف می‌شد، شهروندان آن را به‌عنوان اقتضای عقل سلیم به‌طور داوطلبانه می‌پذیرفتند و گام‌به‌گام به اجرا درمی‌آوردند.

مارکس نسبت به این رویکرد به‌شدت انتقادی بود. او بسیاری از سوسیالیست‌ها را به این دلیل که بخش بزرگی از زمان خود را صرف مشغله‌های نظری بی‌حاصل، مانند ساختن «قصرهای خیالی» می‌کردند، به‌تندی نقد کرد. از نظر مارکس، سوسیالیسم نمی‌توانست به‌صورت مدلی پیشینی و ازپیش‌ساخته تصور شود که مستقل از شرایط تاریخیِ معین، در هر زمان و مکان اعتبار داشته باشد. پیش از هر چیز، او قاطعانه بر این باور بود که یک جامعهٔ کمونیستی تنها می‌تواند به‌دست طبقهٔ کارگر ساخته شود و نمی‌توان آن را از بیرون تحمیل کرد. مارکس معتقد بود که خودرهایی همواره کلید بنیادین هر انقلاب ممکن است.

آیا می‌توان گفت آنچه مارکس «مرحلهٔ نخست کمونیسم» یعنی «سوسیالیسم» می‌نامید، با پیشنهادهایی مانند «سوسیالیسم دموکراتیک» و «سوسیالیسم بازار» که امروز در برخی محافل مطرح است، و نیز با برخی از نمونه‌های اجراشدهٔ گذشته و حال آن‌ها همپوشانی دارد؟ این دیدگاه‌ها از منظر مارکس چگونه قابل نقد هستند؟

مارکس اغلب مفاهیم سوسیالیسم و کمونیسم را به‌جای یکدیگر به کار می‌برد. به‌نظر من، شکست‌های قرن بیستم نشان داد که تمایزگذاری میان مرحلهٔ نخست و دوم کمونیسم ماهیتی مسئله‌دار دارد. این دسته‌بندی‌ها غالباً برای توجیه تداوم ویژگی‌های اساسی سرمایه‌داری در نظام‌هایی به کار رفت که، با وجود تفاوت‌های جدی با سوسیالیسم مارکسی، به‌نادرست چنین نامیده می‌شدند. برای مثال، مارکس در زمان حیات خود «سوسیالیسم بازار» را به این دلیل که ارزش مبادله و کار مزدی را از میان برنمی‌دارد، مورد انتقاد قرار داده بود. مسئلهٔ اساسی امروز، برعکس، این است که چگونه می‌توان اقتصاد مبتنی بر برنامه‌ریزی را به‌گونه‌ای بازاندیشی کرد که از تمرکز قدرت تصمیم‌گیری در دست یک دستگاه دولتی اقتدارگرا، که شرایطی الزام‌آور بر مردم تحمیل می‌کند، جلوگیری شود. متأسفانه مارکس در این باره بسیار کم نوشته است؛ اما تصریح کرده بود که نظامی از تولید را ترجیح می‌دهد که «به‌طور عقلانی سازمان‌یافته» باشد.

من همواره تعبیر «سوسیالیسم دموکراتیک» را نوعی این‌همانی دانسته‌ام. سوسیالیسم، به‌عنوان جنبشی که علیه سلطهٔ بورژوازی مبارزه می‌کند و آزادی انسان را در تقابل با نظامی مبتنی بر رقابت آزاد سرمایه و پیامدهای آن، یعنی استثمار انسان و طبیعت، درک می‌کند، تنها می‌تواند دموکراتیک باشد. سوسیالیسم به‌معنای مشارکت جمعی، «جامعهٔ تعاونی» و، به تعبیر مارکس، «خودگردانی تولیدکنندگان» است. البته واژهٔ سوسیالیسم برای پنهان کردن گونه‌های مختلفی از دیکتاتوری یک اقلیت بر طبقهٔ کارگر نیز به کار رفته است؛ دیکتاتوری‌هایی که حتی اگر به نام پرولتاریا باشند، به‌کلی ضددموکراتیک‌اند و تحت این عنوان، جنایات هولناکی نیز مرتکب شده‌اند. با این حال، به نظر می‌رسد افزودن صفت «دموکراتیک» بیش از هر چیز بازتاب روح زمانه و نشانه‌ای از شکست فرهنگی ماست. این امر شبیه نوعی دفاع پیشاپیش به نظر می‌رسد که هنوز از کسانی که خود را سوسیالیست می‌نامند انتظار می‌رود. اگر چنین است، دیگر ایدئولوژی‌ها نیز باید بابت عملکرد پیشینیان خود عذرخواهی کنند. با این حال، کسی از «لیبرالیسم دموکراتیک» یا «محافظه‌کاری دموکراتیک» سخن نمی‌گوید. در واقع، در سرمایه‌داری معاصر به‌سختی می‌توان وجوهی یافت که واقعاً شایستهٔ نام دموکراتیک باشند. تنها گروه کوچکی از افراد، که شاید با توجه به ارزش‌های اقتصادی و اجتماعی مورد دفاع‌شان حتی بتوان آن‌ها را «بیرون از انسانیت» نامید، بیش از نیمی از جمعیت جهان ثروت در اختیار دارند و مستقیماً قدرت سیاسی و نظامی‌ای را تعیین می‌کنند که از سلطهٔ آنان پاسداری می‌کند.

با این حال، تنها یک پروژهٔ سوسیالیستیِ نوسازی‌شده می‌تواند دموکراسی را دوباره احیا کند؛ اما در حالی که اولی امروز بیش از هر زمان دیگری ضعیف است، هیچ نشانه‌ای هم از پدیدار شدن دومی در افق دیده نمی‌شود.

به نظر شما، با توجه به ایدهٔ نهایی جامعهٔ بی‌طبقه نزد مارکس، چه نوعی از سوسیالیسم را می‌توان همسو با آن دانست؟

سوسیالیسمی آزادی‌خواهانه، در برابر سوسیالیسمی اقتدارگرا که آزادی را فرسایش می‌دهد. سوسیالیسمی که نه آزادی را سرکوب کند، بلکه آن را گسترش دهد. اگر قرار باشد تنها یک مؤلفه را برگزینم که جامعهٔ بی‌طبقهٔ مورد نظر مارکس را به‌خوبی توصیف کند و آن را از بسیاری از تجربه‌های سیاسی‌ای که در قرن بیستم به نام او پدید آمدند متمایز سازد، بی‌تردید آن مؤلفه آزادی است. مارکس در «سرمایه»، کمونیسم را «اتحادِ افراد آزاد» تعریف می‌کند. او استدلال می‌کرد که «اصل راهنمای» جامعه باید «رشد کامل و آزاد هر فرد» باشد. بسیاری از شکست‌های گذشتهٔ چپ از این واقعیت ناشی شده‌اند که آزادی فردی و برابری اجتماعی را اساساً ناسازگار با یکدیگر می‌دانستند. مارکس هنوز هم نه‌تنها برای فهم پویایی‌های سرمایه‌داری، بلکه برای درک بهتر علل شکست تجربه‌های سوسیالیستی گذشته، اهمیت دارد.

مدتی است که پیشرفت‌های قابل توجهی در زمینهٔ هوش مصنوعی و فناوری‌های رباتیک رخ داده است. همزمان با این تحولات، برخی محافل از این ایده سخن می‌گویند که در گذر زمان، یک جامعهٔ بی‌طبقه به‌طور خودبه‌خود شکل خواهد گرفت. در این باره چه نظری دارید؟

این تصوری است که به ذهن کسانی می‌رسد که هرگز مارکس را نخوانده‌اند. مارکس توضیح داده بود که در چارچوب سرمایه‌داری، پیشرفت‌های علمی و فناوری برای آزاد کردن زمان افراد به کار گرفته نمی‌شوند، بلکه مستقیماً به ارزش اضافی تبدیل می‌شوند. ادعای مطرح‌شده در پرسش شما همچنین با تاریخ در تضاد است؛ تاریخی که بارها توهمات کسانی را رد کرده که، از نظریه‌پردازان انترناسیونال دوم به بعد، به فروپاشی اجتناب‌ناپذیر و خودبه‌خودی سرمایه‌داری باور داشتند. در عمل، انقلاب‌های سوسیالیستی نه به‌عنوان پیامد سادهٔ بحران‌های اقتصادی و نه به‌عنوان نتیجهٔ خودکار پیشرفت‌های فناورانه به‌طور خودبه‌خود پدید نیامده‌اند. برعکس، آنچه رخ داده تمرکز ثروت مادی و غیرمادی در دست تعداد اندکی از افراد است که بخش بزرگی از جمعیت را به موقعیتی مطیع، منفعل و حاشیه‌ای سوق داده‌اند. افزون بر این، در کشورهای پیرامونی، که در آن‌ها انتقال مراحل مختلف زنجیرهٔ تولیدِ مرتبط با هوش مصنوعی به تخریب محیط‌زیست ناشی از اتلاف منابع طبیعی و به وضعیتی که امروز از آن به‌عنوان «استعمار داده‌ای» یاد می‌شود انجامیده، شرایط حتی بدتر نیز شده است.

اگر مسئلهٔ محدود کردن مالکیت خصوصی مورد توجه قرار نگیرد، که مارکس بهتر از هر کسی دلایل آن را توضیح داده است، فناوری و اطلاعات نه به رهایی، بلکه صرفاً به شکل‌های تازه و شدیدترِ بردگی خواهد انجامید. برای ساختن یک بدیل، به مفاهیمی نیاز داریم که در ظاهر کهنه به نظر می‌رسند: «آگاهی طبقاتی» و «سازمان‌یابی سیاسی». با توجه به زمانهٔ تیره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، سناریوهای انقلابی، دست‌کم در حال حاضر، به همین‌ها محدود می‌شوند.

با تکیه بر مارکس، چگونه می‌توان دیدگاه‌هایی را که طبقهٔ کارگر را دیگر سوژهٔ تغییر اجتماعی نمی‌دانند یا نمی‌توانند بدانند، نقد کرد؟ و در این زمینه، مسئلهٔ هویت را در نسبت با طبقه چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در برخی محافل دانشگاهی در آمریکای شمالی و جاهای دیگر، به‌اشتباه ادعا می‌شود که مارکس تنها به تضاد میان سرمایه و کار پرداخته است. حال آن‌که او بسیاری موضوعات دیگر، از جمله آنچه امروز «هویت‌ها» نامیده می‌شود، را نیز با دقت بررسی کرده بود. برای نمونه، او بارها به فرایندهای مهاجرت توجه نشان داد و تأکید کرد که تضاد میان پرولتاریای بومی و پرولتاریای خارجی، که با تبعیضی بی‌رحمانه مواجه‌اند، یکی از عناصر اساسی سلطهٔ سیاسی بورژوازی است.

در میان یادداشت‌های پایانی او، توضیحاتی دربارهٔ پوگروم سال ۱۸۷۷ علیه مهاجران چینی در سان‌فرانسیسکو دیده می‌شود. مارکس به‌شدت با عوام‌فریبانی مخالفت کرد که مهاجران را مسئول وخامت شرایط «پرولتاریای سفید» معرفی می‌کردند و در برابر کسانی ایستاد که می‌کوشیدند طبقهٔ کارگر ایالات متحده را به اتخاذ مواضع بیگانه‌هراسانه ترغیب کنند. از نظر مارکس، کلید مبارزه با فقر و استثمار، و نیز با ایدئولوژی نژادپرستانه، همبستگی طبقاتی میان کارگران بود، فارغ از خاستگاه‌های هویتی یا تمایز میان نیروی کار بومی و خارجی. این مسئله امروز اهمیتی به‌مراتب بیشتر یافته است. رویکرد مارکس نشان می‌دهد که هویت و طبقه مفاهیمی متضاد نیستند؛ بلکه هنگامی که یک جنبش کارگری نیرومند و سازمان‌یافته وجود داشته باشد، مبارزه با هرگونه تبعیض نیز مؤثرتر خواهد بود.

باز هم با رجوع به مارکس، در مورد مسئلهٔ طبقهٔ کارگر و «حزب پیشرو» در چارچوب مبارزه برای تغییر اجتماعی و دستاوردهای آن چه می‌توان گفت؟ طبقهٔ کارگر در موقعیت اپوزیسیون و در قدرت باید چه نوع سازمان‌هایی داشته باشد، و این سازمان‌ها را چگونه شکل دهد و به کار گیرد؟

مفهوم پیشاهنگ انقلابی و الگوی حزب کمونیستی مبتنی بر آن، تفاوتی اساسی با اندیشهٔ مارکس و فعالیت‌های سیاسی او به‌عنوان رهبر «انجمن بین‌المللی کارگران» دارد. میان امیدهای جنبش کارگری در اواخر قرن نوزدهم و بی‌اعتمادی امروز، و نیز میان انتظار قطعی برای فرا رسیدن قریب‌الوقوع سوسیالیسم در زمان مارکس و وضعیت تسلیم ایدئولوژیک کنونی در برابر جهانی که در جهت فردگرایی و خصوصی‌سازی بازسازی شده، شکافی عمیق وجود دارد. به نظر من، جنبش کارگری که برای مقابله با بی‌نظمی نوین جهانی نیازمند بازسازی‌ای ریشه‌ای است، نمی‌تواند دو ویژگی اساسی را نادیده بگیرد: گشودگی به تکثر گرایش‌های گوناگونی که آن را شکل می‌دهند، یعنی درست در نقطهٔ مقابل جزم‌اندیشی بسیاری از احزاب کمونیست قدیمی که خود را همواره نمایندهٔ حقیقت می‌پنداشتند، و نیز برخورداری از یک برنامهٔ سیاسی رادیکال. در واقع، پس از برآمد نولیبرالیسم و افول سوسیال‌دموکراسی، که در نتیجهٔ آن تضعیف شده است، در شرایط کنونی دیگر جایی برای راه‌حل‌های موقتی باقی نمانده است.

منبع:Bir Gun Pazar