اندیشه‌ی سیاسی عبدالله اوجالان

نینا سرافراز

اندیشه‌ی سیاسی عبدالله اوجالان، که در دهه‌ی نخست قرن بیست‌ویکم به‌عنوان نظریه‌ای موسوم به «کنفدرالیسم دموکراتیک» مطرح شد، غالبا به‌عنوان تحولی بزرگ در تفکر سیاسی خاورمیانه معرفی می‌شود. اما این ظاهر نوگرایانه در لایه‌های زیرین خود حامل بحران عمیقی است: بحران اصالت، بحران روش و بحران جهت‌گیری تاریخی. اندیشه‌ی اوجالان بیش از آن‌که محصول تأمل فلسفی یا تحلیل عینی از شرایط اجتماعی و اقتصادی منطقه باشد، بازتابی از سازش با نظم موجود است؛ سازشی که در پوشش مفاهیمی چون اخلاق، زن‌محوری و اکولوژی بازنمایی می‌شود تا شکست سیاسی و نظری خود را به‌صورت تکامل فکری جلوه دهد.
 
درون‌مایه‌ی اصلی این دستگاه فکری بر انکار تضادهای بنیادی جامعه استوار است. اوجالان به جای تحلیل مناسبات قدرت و استثمار در بستر نیروهای مادی، ریشه‌ی ستم را در انحراف اخلاقی انسان از نوعی «جامعه‌ی طبیعی نخستین» جست‌وجو می‌کند. در این برداشت، تاریخ نه عرصه‌ی ستیز نیروهای اجتماعی، بلکه صحنه‌ی زوال تدریجی اخلاق جمعی است. چنین نگاهی تاریخ را از محتوای واقعی‌اش تهی کرده و آن را به اسطوره‌ای اخلاقی فروکاسته است. جامعه‌ی طبقاتی در آثار او نه محصول تحول نیروهای تولیدی، بلکه نتیجه‌ی سقوط اخلاقی بشر معرفی می‌شود. در نتیجه، سیاست به جای آن‌که ابزاری برای دگرگونی ساختارهای مادی باشد، به عرصه‌ی بازگشت اخلاقی و فرهنگی تبدیل می‌گردد.
 
در ادامه‌ی همین گرایش، اوجالان راه رهایی را در اصلاح اخلاقی جامعه و بازسازی فرهنگی آن می‌بیند. او به جای انقلاب اجتماعی، از نوعی خودگردانی اخلاقی سخن می‌گوید که در آن شوراها و نهادهای محلی جایگزین دولت می‌شوند. اما این جایگزینی تنها در سطح شکلی معنا دارد؛ زیرا مناسبات اقتصادی و روابط قدرت در بنیاد خود تغییر نمی‌کنند. شوراهایی که بر بستری از نابرابری اقتصادی شکل می‌گیرند، ناگزیر به ابزار جدیدی برای بازتولید همان سلطه‌ی قدیم تبدیل خواهند شد. در نتیجه، کنفدرالیسم دموکراتیک در عمل به جای آن‌که نظم موجود را نفی کند، شکل غیرمتمرکز و نرم‌تری از همان نظم را بازتولید می‌کند. از همین رو، در چارچوب چنین نظریه‌ای، رفع ستم ملی و ستم جنسیتی نیز ممکن نیست، زیرا این دو نه پدیده‌هایی فرهنگی یا اخلاقی، بلکه ساختارهایی ریشه‌دار در بطن شیوه‌ی تولید و مناسبات قدرت مادی هستند. ستم ملی از تقسیم کار و سلطه‌ی سیاسی ناشی از مالکیت بر منابع و قلمرو برمی‌خیزد، و ستم جنسیتی نیز در بنیاد خود به جدایی تاریخی کار مولد و بازتولید اجتماعی مربوط است. تا زمانی که این بنیان‌ها دگرگون نشوند، هیچ نظام شورایی یا اخلاقی نمی‌تواند آن ستم‌ها را از میان بردارد؛ تنها شکل بیان‌شان تغییر می‌کند، نه ماهیت‌شان.
 
از نظر نظری، آثار اوجالان ترکیبی از مفاهیم متناقض و التقاطی است. او از موری بوکچین، فمینیسم غربی، اکولوژی سیاسی و اندیشه‌های پسا‌مدرن وام می‌گیرد، اما این عناصر را بدون منطق درونی و انسجام نظری در کنار هم می‌نشاند. نتیجه، دستگاهی فکری است که در ظاهر دموکراتیک و انسانی می‌نماید، اما از نظر فلسفی فاقد بنیان تحلیلی و از نظر سیاسی بی‌قدرت است. شعار «دموکراسی بدون دولت» اوجالان، وقتی از چارچوب مادی تولید و مالکیت جدا شود، نه تنها راهی برای رهایی نیست، بلکه به پراکندگی قدرت و تثبیت نظم موجود می‌انجامد. حذف دولت بدون تغییر در پایه‌های اقتصادی، تنها به معنای تثبیت قدرت در لباسی دیگر است، نه نابودی آن.
 
در این گفتمان، مفاهیمی چون «زن آزاد» و «اکولوژی اجتماعی» جای تحلیل طبقاتی را می‌گیرند و رهایی به سطح اخلاق و فرهنگ تنزل می‌یابد. زن در آثار او به نمادی از پاکی اخلاقی و منشأ زندگی بدل می‌شود، نه به کنشگری تاریخی در روند دگرگونی اجتماعی. این نوع نگاه، هرچند در ظاهر مدافع آزادی زن است، اما در واقع او را در چارچوبی فرهنگی و ذات‌گرایانه محصور می‌کند و پیوند میان ستم جنسیتی و نظام اقتصادی را نادیده می‌گیرد. بدین‌ترتیب، رهایی زن از مسیر مبارزه‌ی اجتماعی و اقتصادی جدا شده و به موضوعی نمادین و فرهنگی تبدیل می‌شود؛ ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به یک مطالبه غیرانقلابی. در همین سطح، مسئله‌ی ملی نیز به سطح «همزیستی» فروکاسته می‌شود؛ بی‌آن‌که سازوکارهای واقعی سلطه‌ی ملی و طبقاتی از میان بروند. اوجالان در جایی که باید از حق تعیین سرنوشت ملت‌ها در پیوند با انقلاب اجتماعی سخن بگوید، از «برادری دموکراتیک خلق‌ها» می‌گوید، و بدین‌ترتیب تضاد ملی را به تفاهم فرهنگی تقلیل می‌دهد.
 
از نظر تاریخی، کنفدرالیسم دموکراتیک محصول دوره‌ای است که جنبش‌های انقلابی سرکوب و دچار بحران سیاسی شده‌اند. آپوئیسم در چنین شرایطی، به جای آن‌که ابزار تخریب نظم موجود باشد، به مکانیسم بقا در درون آن تبدیل می‌شود. فلسفه‌ی اوجالان تلاشی است برای حفظ معنا در دوران بحران؛ نوعی بازسازی غیر انقلابی حرکتی برای ادامه‌ی حیات سیاسی در غیاب چشم‌انداز انقلاب. در این وضعیت، «دموکراسی از پایین» به زبان جدیدی برای بیان سازش بدل می‌شود: سیاست از حوزه‌ی ستیز به حوزه‌ی گفت‌وگو و اخلاق مهاجرت می‌کند، و با در تقابل قرار گرفتن با تئوری انقلابی در قالب ادبیات فرهنگی و مدیریتی ظاهر می‌شود. نتیجه، نظامی فکری است که در ظاهر ضد‌قدرت است، اما در واقع با نظم سرمایه‌دارانه سازگارتر از هر زمان دیگر عمل می‌کند.
 
تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هیچ شکل از خودگردانی یا کمون، بدون تغییر در مناسبات تولید و مالکیت، به رهایی واقعی منتهی نشده است. رهایی تنها زمانی تحقق می‌یابد که طبقه‌ی کارگر نه تنها در عرصه‌ی فرهنگی، بلکه در ساختار قدرت و تولید نیز حاکمیت خود را مستقر سازد. نفی قدرت بدون تصرف آن، واگذاری قدرت به دشمن است. هر جنبش اجتماعی که از به‌دست‌گرفتن قدرت سیاسی بگریزد، ناگزیر قدرت را به نیرویی واگذار می‌کند که می‌کوشید با آن بجنگد. ازاین‌رو، هر نظریه‌ی رهایی که از مبارزه برای قدرت بگریزد، در نهایت به سازش با قدرت موجود تن می‌دهد.
 
شوراها و کمون‌ها تنها زمانی معنا دارند که ارگان‌های واقعی قدرت توده‌ای باشند، نه سازوکارهای اخلاقی برای مدیریت وضعیت. دموکراسی شورایی به معنای تمرکز اراده‌ی جمعی طبقه فرودست (طبقه کارگر) در برابر نظم سرمایه است، نه پراکندگی و واگذاری قدرت به سطح محلی. آنچه رهایی را ممکن می‌سازد، نه همزیستی مسالمت‌آمیز میان طبقات، بلکه دگرگونی آگاهانه و ریشه‌ای در بنیان‌های اجتماعی است. تا زمانی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و مناسبات طبقاتی پابرجا باشد، هر شکلی از دموکراسی، هرچند زیبا و انسانی، در نهایت پوسته‌ای از رهایی خواهد بود که در درون خود بندگی را بازتولید می‌کند.
 
از این رو، در برابر پروژه‌ی فکری اوجالان، نتیجه‌ی نهایی روشن است: رهایی، نه از مسیر شوراهای بی‌قدرت و اصلاحات اخلاقی، بلکه از طریق سازمان‌یابی آگاهانه‌ی نیروهای فرودست و تصرف قدرت سیاسی ممکن می‌شود. هیچ کنفدراسیونی از پایین، اگر در ساختار مادی جامعه تغییری ایجاد نکند، نمی‌تواند جای انقلاب اجتماعی را بگیرد. آنچه لازم است نه همزیستی با نظم موجود، بلکه گسستی تاریخی از آن است؛ گسستی که در آن دولت کهنه نه به نام دموکراسی حذف، بلکه به دست توده‌های آگاه در هم شکسته می‌شود تا بستر واقعی رهایی فراهم گردد.
 
بدین‌سان، اگر اندیشه‌ی اوجالان تلاشی است برای تلطیف شکست انقلاب، مارکسیسم به عنوان علم رهایی باید پاسخی باشد برای بازگرداندن انقلاب به جایگاه تاریخی‌اش. اخلاق باید از درون انقلاب معنا یابد، نه در غیاب آن؛ و شوراها باید ابزار قدرت باشند، نه جایگزین آن. تنها در چنین افقی است که می‌توان از رهایی سخن گفت: رهایی‌ای که نه در توافق با سلطه، بلکه در نفی آن متولد می‌شود.
نینا سرافراز
29/10/2025

پیام بگذارید