51
هرسال دفترچه خاطرات قلبم را باز میکنم و به یاد دوست و پسر عموی مهربانم سیف الله ( هوشنگ) روز را شب میکنم. ما از بچگی در مدرسه ابتدایی عشایری باهم بودیم. هردو اسب سوار بودیم و همچنین کشتی گیر و در دل کوه، دشت، طبیعت زندگی و در عشایر قشقایی بزرگ شدیم. دوره راهنمایی و دیپلم را به پایان رساندیم و بعدا میخواستیم در دانشگاه رشته معلمی و خبرنگاری را ادامه تحصیل بدهیم. با انقلاب ۵۷ روبرو شدیم و یکی از فعالین انقلاب بودیم و در تظاهراتها به سنگرهای ارتش تا دندان مسلح شاهنشاهی در خیابان ها و تک تیراندازهای پشت بام ها همراه با نسل پرشور یورش میبردیم و حکومت نظامی را درهم میشکستیم. شور و شوق و مبارزه برای ازادی در چهره ما و تمام مردم شهر موج میزد، طوریکه قویترین ارتش دنیا هم یارای مقابله با موج میلیونی تهیدستان نداشت. بایست انجا میبودید تا ببینید این جوان ( هوشنگ ) چکار میکرد. در حقیقت دوره تحصیلات دانشگاهی ما برای رشته خبرنگاری و معلمی در تظاهراتهای خیابانی شهرهای شیراز و گچساران نوراباد ممسنی یاسوج تهران و در زندان به اتمام رسید. و رشته تحصیلی مان را سوسیالیسم، تنها راه نجات انسانها انتخاب کردیم. باهم در رستوران ها و کارگر ساختمانی کارکردیم و یک موتور سیکلت خریدیم و به شهرهای جنوب ایران سفر کردیم. اما یکروزی ما را کمیته چی ها همراه با موتور با صد جلد کمونیستی که عازم شهر گچساران بودیم، دستگیر کردند و باهم روانه زندان و بشدت شکنجه شدیم ولی با شجاعت تمام از زندان و زیر تیغ اعدام فرار کردیم و دو سال تمام در شهرهای مختلف و کوهها مخفیانه زندگی کردیم و بعد از فرار، والدین ما از ما بیخبر و سالیان طولانی در غم فرو رفتند. گریه و شیون والدین و کنترل شدید از طرف سپاه روزگار خانواده ما را سیاه کرده بود اما خانواده ما علیرغم فشارها در جستجوی فرزندانشان بودند. کجا هستند دو جوان غیور ما ؟ اعدام شدند؟ قبرشان کجاست؟ چندین سال بیخبر از ما زندگی کردند. ما به کردستان امدیم و به صفوف پارتیزان های کمونیست ملحق شدیم هردو عاشق مبارزه پارتیزانی علیه رژیم بودیم. هنگام دیدن فیلم های پارتیزانی در سینما ارزو داشتیم یکروزی پارتیزان بشویم و شدیم. هوشنگ و من بارها باهم در مورد گذشته خودمان وارد صحبت میشدیم و به خودمان بارها افتخار میکردیم که چه فداکاری های برای نجات خودمان و چه مبارزات باشکوهی پشت سر داریم. بخود میگفتیم حالا دو جوان کلاش بردوش با سرگذشت پر از خطرات چگونه زنده مانده اند و در کردستان سنگر آزادی انقلاب بلشویک وار علیه رژیم اسلامی مبارزه میکنند. فقط یک خاطره از میان دهها مبارزه پارتیزانی هوشنگ اشاره بکنم
هرسال دفترچه خاطرات قلبم را باز میکنم و به یاد دوست و پسر عموی مهربانم سیف الله ( هوشنگ) روز را شب میکنم. ما از بچگی در مدرسه ابتدایی عشایری باهم بودیم. هردو اسب سوار بودیم و همچنین کشتی گیر و در دل کوه، دشت، طبیعت زندگی و در عشایر قشقایی بزرگ شدیم. دوره راهنمایی و دیپلم را به پایان رساندیم و بعدا میخواستیم در دانشگاه رشته معلمی و خبرنگاری را ادامه تحصیل بدهیم. با انقلاب ۵۷ روبرو شدیم و یکی از فعالین انقلاب بودیم و در تظاهراتها به سنگرهای ارتش تا دندان مسلح شاهنشاهی در خیابان ها و تک تیراندازهای پشت بام ها همراه با نسل پرشور یورش میبردیم و حکومت نظامی را درهم میشکستیم. شور و شوق و مبارزه برای ازادی در چهره ما و تمام مردم شهر موج میزد، طوریکه قویترین ارتش دنیا هم یارای مقابله با موج میلیونی تهیدستان نداشت. بایست انجا میبودید تا ببینید این جوان ( هوشنگ ) چکار میکرد. در حقیقت دوره تحصیلات دانشگاهی ما برای رشته خبرنگاری و معلمی در تظاهراتهای خیابانی شهرهای شیراز و گچساران نوراباد ممسنی یاسوج تهران و در زندان به اتمام رسید. و رشته تحصیلی مان را سوسیالیسم، تنها راه نجات انسانها انتخاب کردیم. باهم در رستوران ها و کارگر ساختمانی کارکردیم و یک موتور سیکلت خریدیم و به شهرهای جنوب ایران سفر کردیم. اما یکروزی ما را کمیته چی ها همراه با موتور با صد جلد کمونیستی که عازم شهر گچساران بودیم، دستگیر کردند و باهم روانه زندان و بشدت شکنجه شدیم ولی با شجاعت تمام از زندان و زیر تیغ اعدام فرار کردیم و دو سال تمام در شهرهای مختلف و کوهها مخفیانه زندگی کردیم و بعد از فرار، والدین ما از ما بیخبر و سالیان طولانی در غم فرو رفتند. گریه و شیون والدین و کنترل شدید از طرف سپاه روزگار خانواده ما را سیاه کرده بود اما خانواده ما علیرغم فشارها در جستجوی فرزندانشان بودند. کجا هستند دو جوان غیور ما ؟ اعدام شدند؟ قبرشان کجاست؟ چندین سال بیخبر از ما زندگی کردند. ما به کردستان امدیم و به صفوف پارتیزان های کمونیست ملحق شدیم هردو عاشق مبارزه پارتیزانی علیه رژیم بودیم. هنگام دیدن فیلم های پارتیزانی در سینما ارزو داشتیم یکروزی پارتیزان بشویم و شدیم. هوشنگ و من بارها باهم در مورد گذشته خودمان وارد صحبت میشدیم و به خودمان بارها افتخار میکردیم که چه فداکاری های برای نجات خودمان و چه مبارزات باشکوهی پشت سر داریم. بخود میگفتیم حالا دو جوان کلاش بردوش با سرگذشت پر از خطرات چگونه زنده مانده اند و در کردستان سنگر آزادی انقلاب بلشویک وار علیه رژیم اسلامی مبارزه میکنند. فقط یک خاطره از میان دهها مبارزه پارتیزانی هوشنگ اشاره بکنم هوشنگ در یک درگیری نظامی در منطقه سوما برادوست ارومیه که سپاه پاسداران هنگام استراحت گردان ۲۲ ارومیه به روستای بردیان حمله کرده بود. هوشنگ در سنگرش فرصت عوض کردن خشاب خالی تفنگش را نداشت، او با پرت کردن سنگ بر سر سپاه مزدور که در چند متری او بود، توانسته بود، فرصت عوض کردن خشاب را داشته باشد. این فقط یک نمونه از جنگاوری هوشنگ بود. او بمراتب سیاسی و دید نظامی بسیار خوبی داشت. اما هوشنگ ۲۲ آذر ماه ۱۳۶۳ مصادف با ۱۲ دسامبر ۱۹۸۴ (۴۱ سال پیش) در یکی از نبردهای مهم گردان ۲۲ براثر اصابت گلوله مزدوران اسلام جان باخت. من از این به بعد تنها شدم. پیکر هوشنگ توسط مردم و رفقایش در میان برفها بمدت یک هفته مخفی شد. بخاطر اینکه پیکر هوشنگ بدست سپاه نیفتد و سپاه پاسداران نتواند در شهر ارومیه و گچساران پیکر او را بعنوان پیروزی به نمایش بگذارد. مردم زحمتکش منطقه و گردان ۲۲ و من یار دلسوزمان را از دست دادیم. ولی من هنوز قبر او را ندیده ام. به محض سرنگونی حکومت، اولین ملاقاتم در ایران آزاد، هوشنگ عزیز با تو خواهد بود. زار زار گریه خواهم کرد. گریه های که ممنوع بودند، گریه های که خاموش بودند، گریه های که امکانپذیر نبود، جسم و روان من همگی در ان روز به آرامش میرسد و به هوشنگ میگم پاشو ببین ازادی را، ببین شوراها را، ببین جدایی مذهب از دولت را، ببین اثری از حکومت بچه کش (کیان پیرفلک، نیکا شاکرمی ) دیگر نمانده، ببین آخوند و لباس آخوندی غدغن شده، ببین لغو مجازات اعدام را. ببین شادی مردم را، ببین رفاه را. این ها دیگر یک آرزو نیست بلکه یک واقعیت سرسخت و سرزنده در سطح میلیونی مردم ایران است.
یاد سیف الله ( هوشنگ ) گرامی باد
۱۲ دسامبر ۲۰۲۵