چه باید کرد؟!

ناصر بابامیری

ناصر بابامیری
مقدمه
دگرگونیهای پیشین تاریخی که مناسبات قبلی را از بیخ و بنیاد برکنده، بعضا آنقدر دوره زایمان تاریخی آن طولانی گشته که صدها سال بنظر زمان بسیار طولانی نمی آید، که در متن مناسبات اقتصادی و اجتماعی نظام پیشین نطفه ای شکل بگیرد، تا در یک پروسه بشدت دردناک و خونبار به زایش طبقه ای نوین بیانجامد، و طبقه حاکم اقتصادی ماقبل را به زیر بکشد. نظام برداری تا فئودالیته و بلاخره مناسبات سرمایه داری که از دل همین نظامها متولد شد و خود حامل نطفه طبقه ای بود که در سیر روند رو به رشد، اردوی کار را در برابر اردوی سرمایه بعنوان تنها گورکن تاریخی آن قرار داد. پایان دوره مانوفاکتورها در قلب کشورهای غربی هم با اختراعات و اکتشافات راه آهن و ماشین بخار…طبقه پرولتاریای جهانی را که چرخه اقتصاد سیاسی با نیروی آن می چرخید، بعنوان سوژه تاریخی جهت تغییر بنیادی این مناسبات در برابر بورژوازی اینجا و آنجا قد برافراشت. مناسباتی که اردوی کار را در بخش تولیدی کوچک و بزرگ در کارخانه ها شانه به شانه همدیگر قرار داد تا مناسباتی خلق شود و از دل این مناسبات طبقه کارگر به شیوه آشتی ناپذیر به جنگ اردوی سرمایه برود.
 
البته این طبقه کارگر دیگر کارگر بمعنای قدیمی آن در دوره مانوفاکتورها نیست که هر کدام در بخشهایی مختلف در کارگاهها ریسندگی و بافندگی یا آهنگری و کوزه گری…و غیره وذالک مشغول به کاراند و دوران انباشت اولیه را از سر می گذارنند، بلکه اینبار کارگران در مقیاس اجتماعی در محیط کار دوشادوش هم ده ها، صدها و هزاران نفری کار می کنند و مناسبات تنها مقررات تعیین شده از بالای سر نیست که سرمایه داری و کافرما بر آن حکمفرما کرده و کارگر در مناسبات کار ارزان و کارگر خاموش شب و روز را سپری کند، بلکه این مناسبات اردوی سرمایه و بردگی مزدی، مناسبات اردوی کار را هم به ظهور می رساند. کارگر از دل این مناسبات کار و سرمایه و خلق ارزش اضافی به این می رسد، وجود دم و بازدم اردوی سرمایه به کار و خلق ارزش اضافی و انباشت سرمایه وابسته است. این تصور پوچ را افشا و نفی می کند گویا این بورژوازی صاحب ابزار تولید است چرخه اقتصاد و حیات بشری را می چرخاند، بلکه بدون طبقه کارگر بورژوازی قادر به ادامه حیات انگلی خویش هم نیست.
 
هر چند این روند تاریخی در همه نقاط غرب یکسان مناسبات پیشین را زیر و رو نکرد، برای نمونه در بریتانیا بیشتر تحول صنعتی ، و در فرانسه بیشتر سیاسی و در آمریکا نسبتی از هر دو بود، اما هنوز طبقه کارگر به معنایی که بعدها در نیمه دوم قرن هیجدهم شناخته میشود و پا به عرضه ظهور میگذارد در رویارویی با اردوی سرمایه اساسا بعنوان سوژه تاریخی جهت تغییر این نظام عرض اندام نکرده بود. انقلابهای بورژوازی در آمریکا و بریتانیا و انقلاب کبیر فرانسه 1789-1799 پیش زمینه های گشت برای انقلابات 1848 و بدنبال آن شگرف ترین پدیده دنیا معاصر کمون پاریس 1871 که کل جهان را متاثر نمود و متعاقبا چند دهه بعد برای اولین بار در تاریخ مبارزات طبقاتی و سیاسی انقلاب اکتبر 1917 روسیه پرولتاریا را به پیروزی رساند. جنبش کارگری و کمونیستی پس از شکست انقلاب کارگری در روسیه تا به امروز برغم اینکه علیه اردوی سرمایه در ستیز بوده، و شرایط و ملزومات برای تحقق انقلاب کارگری و تحقق کمونیزم از دوران کمون پاریس و انقلا اکتبر هم بیشتر برایش مهیا است، اما همان گرایش رفرمیستی که در انترناسیونال دوم در سال 1889 دست بالا پیدا کرد و لطماتی بزرگی را به جنبش کمونیستی و کارگری زد، ولی بر شانه های انقلاب کارگری روسیه توانست قد راست کند و تاثیرات شگرف آن کل جهان را فرا گیرد پس از شکست انقلاب روسیه وقتی انقلاب کارگری و در راسشان جنبش کمونیستی از وظایف و تکالیف اصلی کمونیستی دور ماند، دوباره گرایشات درون جنبش کمونیستی و کارگری در روسیه سر برآوردند و بورژوازی جهانی و دولتهایی که در به شکست کشاندن این انقلاب نقش داشتند، رکود بزرگی را به جنبش کمونیستی و کارگری نه تنها در روسیه در سایر کشورهای جهان تحمیل کردند که تا کنون در جهان ما شاهد تحولات و انقلابات شگرف تاریخی از جنس کمون پاریس و اکتبر 1917 روسیه نبوده ایم.
***
برای اینکه روی اصل موضوع بیشتر تمرکز شود و نوشته را بیش از این طولانی نکند، کمتر به فراز و فرودهای مبارزاتی جنبش کمونیستی و کارگری علیه رژیم سرمایه داری پرداخته شده است. دهه اول دوره ای بود جامعه خروش عظیم برداشته بود و انقلابیگری به اوج خود رسیده بود و داشت همه اندوخته های خود در مبارزه علی رژیم پیشین را لاقل تا زمانی که هنوز رژیم ایران پایه های حاکمت ضد انسانیش را تثبیت نکرده بود در مناطق مختلف آزمون میکرد و محک می زد تا پایه های یک زندگی شایسته انسان امروزی را پی افکند. ا نزدیک به نیم قرن گذشت از آندوران، هر دهه آن کوهی از آزمونهای عملی که جنگ سنگر سنگر بود و نوشته های تحلیلی و نظری و گفتارهای رادیوی و تلویزیون ها و دیگر پلاتفرمهای موجود در هر دوره پیرامون افت و خیزش های مبارزاتی و بویژه موانعهای پیشاروی مبارزاتی جنبش کمونیستی و کارگری را با خود بمهراه داشت و از آن تغذیه میکرد. اساسا جامعه ایران عموما و طبقه کارگر و جنبش کمونیستی بویژه از نظر آگاهی طبقاتی و سیاسی جزو جوامعی است که از نظر تئوری های کمونیستی و انقلابی و هشیاری سیاسی نه تنها کم نداشته بلکه همین که برغم وجود موانع شدید و جان سخت سر راه یکی از پر تحرک ترین و سر زنده ترین کشورها در سطح منطقه و حتی جهانست که سالانه هزاران اعتصاب و اعتراض کوچک و بزرگ در نقاط مختلف آن در برابر یکی از درنده ترین و وحشیانه ترین رژیمهای سرمایه داری معاصر را پیش برده دال بر این حقیقت است. بویژه طی یک دهه اخیر تقریبا هر دو سال یکبار خیزش های در صدها شهر بزرگ و کوچک در اعتراض به وضع موجود، در اعتراض به بیکاری، گرانی، تورم روز افزون و اختناق سیاسی شکل گرفته و به مصاف رژیم ننگین ایران آمده است، و هر بار شدیدتر از قبل با سرکوب عریان ماشین دولتی مواجه بوده است. خصوصا خیزش 1404 وقتی در دوازدهمین روز خود از مقیاس ده ها و صدها هزار نفری خیزش های پیشین فراتر رفت و چند میلیون نفر در نزدیک به دویست شهر بزرگ و کوچک به خیابانها آمدند و کارگران و خانوادهایشان هم که درظرفیت فردی نه بعنوان طبقه در آن مشارکت داشتند و در نقاط مختلف جامعه اعتصابات کارگران هم شروع شد، لرزه وحشت بر تن رژیم انداخت که سیر پیشرونده و رو به اعتلای انقلابی در هفته های و ماههای بعدی هدایت و رهبری خیزش در دست طبقه کارگر بیفتد و اردوی میلیونی طبقه کارگر اعتصاب سراسری را شکل بدهد. اینجا بود رژیم با قطع اینترنت و شبکه های ارتباطی دست به یک هولوکاست تراژیک زد که در تاریخ معاصر بیسابقه بوده است.
 
سوال همیشگی این بوده طبقه کارگر برغم اعتراضات و اعتصابات پراکنده، و هزینه های سنگینی که طی این چند دهه در برابر تعرض رژیم متحمل شده است، اما آیا بدلیل عدم آمادگی تا کنون در قامت رهبری به مصاف اردوی سرمایه نیامده است؟ نهایتا طبقه کارگر کی و چگونه به مصاف رژیم خواهد آمد تا کم هزینه تر از شرایط کنونی بتواند با این رژیم انگل سرمایه داری تعیین تکلیف نهایی کند؟
 
جنبش کارگری در ایران پیش از آنکه از قبل موانع “ذهنی” که رژیم با سازو کارهای ایدئولوژیک و سیاسی بر سر راهش ایجاد کرد ضربه بخورد، با اتکاء به موانع عینی اعم از سرکوبهای خونین جنبش کمونیستی و کارگری و زدن احزاب و تشکیلاتها و تشکلهای مستقل کارگری و مهمتر از همه همان شوراهایی که در محیط کار و زیست مناطقی از ایران دائر بودند، و کمونیستها هم در برپائی آن نقش چشم گیری داشتند، سد راه پیشروی این طبقه جهت رفتن به سمت تسخیر قدرت سیاسی را از آنان سلب کرد. یعنی اردوی کار و کمونیستها از کشتار وسیع دهه پنجاه و بویژه اختناق سیاسی دهه شصت ده ها هزار نفر به‌طور سیستماتیک در سراسر ایران تیرباران شدند، ضربه بسیار سنگینی خورد و بنوعی این موانع عینی نگذاشت جنبش کارگری و کمونیستی که باالقوه پایگاه و نفوذ توده ای داشت بالفعل گردد. برغم اینکه هیچگاه از مبارزه عقب ننشست اما مبارزاتش غالبا جنبه تدافعی و در بهترین حالت در سطح مطالبه گری محصور ماند. جمهوری اسلامی از همان سال‌های نخست، حتی بدون “قانون کار !” مدون ضد کارگری، با مجموعه‌ای از موانع “عینی” و عملی به سراغ اردوی کار رفت، سرکوب عریان، ممنوعیت تشکل مستقل، جرم‌انگاری اعتصاب سراسری، و درهم شکستن هر شکل از سازمان‌یابی و تحزب، فرمان جهاد علیه سنگرهای انقلاب و خون پاشیدن به آنها نمونه هایی از آن بودند که اعمال نمود تا بتواند سد عظیمی بر سر راه دو جنبش بالقوه قدرتمند کارگری و کمونیستی ایجاد کند تا جامعه از کنترل و سرکوب دولت بیرون نماند. این سرکوب و کشتار صرفا پلیسی و امنیتی نبود، بلکه همزمان محیط کار و حتی زیست کارگری و سایر اقشار فرو دست را وسیعا به میدان ناامن دائمی و میلیتاریستی بدل کرد.
 
در همان دهه نخست بر سر کار آمدن شرایط کار برای کارگران دائمی در صنایع کلیدی عمدتاً چنان سخت و فرساینده شد که بخش بزرگی از کارگران بویژه دائمی و پیشرو اعدام یا اخراج شدند یا خود ناچار به ترک کار گشتند. یعنی بخش عظیمی به حاشیه رانده شدند، به بیکاری، به بخش خصوصی، به کارگاه‌های کوچک و بی‌نام‌ ونشان. در بخش خصوصی هم وضع بهتر نبود.
 
نبود بیمه بیکاری، نبود امنیت شغلی، عدم حقوق حداقل، که هر دولت و کارفرمایی بنوعی از تامین آن سرباز می زند تا دستمزدهای معوقه و الی آخر و فشار روانی اخراج سازی و تصفیه کردن موانعی بودندهمچون شبحی بر فراز سر این طبقه مدام چرخ می زد. میخواهم بگویم طبقه کارگر در هر دو بخش دولتی و خصوصی بشیوه ای ساختارمند و با ایجاد موانع عدیده اقتصاد و سیاسی جهت حاکم کردن بازار “کار ارزان و کارگر خاموش” مواجه میباشد. بویژه در این مناسبات کاری کارگر دائمی، دیگر آن سوژه‌ی جمعی بالقوه خطرناک علیه سرمایه در محیط کار نیست بلکه بنوعی اتمیزه و شکل سیالی پیدا کرده است.
 
دیگر چهار دهه است اردوی کار به اردوی کارگران بیشتر قراردادهای موقت، پیمانکاری و بعدها “چک سفیدامضاء” تبدیل و این رویکرد همه‌گیر شده است. این فقط یک تغییر حقوقی یا اقتصادی نیست، بلکه این شکستن ستون فقرات اتحاد کارگری بعنوان یک طبقه عظیم در تولید بوده و هست. کارگری که هر سه ماه، هر شش ماه، یا حتی بدون قرارداد کار می‌کند، بسختی می‌تواند در محیط کار با همطبقه هایش رابطه ارگانیک داشته باشد که به تشکیل تشکلهای مستقل و دارای اختیار جهت مبارزه در حوره فروش نیروی کار بیانجامد. یا حتی مجمع عمومی که از پایه و اساس فلسفه وجودیش دور زدن همه موانع حقوقی و قانونی است به کار پر خطری برایشان تبدیل شده است هر چند نهایتا راهی دومی نداردند و بایستی نه در یک مکان معین بلکه در سراسر محیط کار بزرگ و کوچک مجمع عمومی بعنوان عنصر پایه ای شورا به بخشی از دم و بازدم کارگران در محیط کار در برابر دولت و کارفرمایان تبدیل شود. طبقه کارگر محکوم به رفتن به سوی مجامع عمومی در سراسر بخشهای تولیدی و خدماتی و حتی کل جامعه است! بطور حتم اگر مجمع عمومی بشیوه تک افتاده نظیر آنچه در هفت تپه شکل گرفت و داشت تکثیر میشد، سر برآورد، رژیم می تواند با حربه های گوناگون آنرا تضعیف و نهایتا اعتصاب و اعتراضات آنها را با بگیر و ببند پراکنده و از تثیرات مجمع عمومی و تکثیر شدن آن جلوگیری کند.
 
وقتی این موانع عینی عمل کردند و قدرت مادی اردوی کار در برابر سرمایه داران(دولت و کارفرمایان)تضعیف و تضعیف تر شد، آن‌وقت می‌توان از دلایل عقبنشینی و موانع ذهنی نیز حرف زد. وضعیتی که در آن، حتی اراده‌ی مبارزه هم دیگر به ‌سادگی نمی‌تواند به عملکرد جمعی مؤثر بدل شود. در همان اوایل دهه شصت برای درهم کوبیدن اردوی کار “شورای اسلامی کار” و بعدا “خانه کارگر” را ایجاد کردند تا به نیابت از اردوی کار سنتهای ارتجاعی و ضدکارگری خود را در محیط کار با زور ماشین سرکوب دولتی جاری کنند!
 
تا اینکه سال ۱۳۶۹ “قانون کار” بعنوان یک نسخه بشدت ارتجاعی و ضدکارگری نیز وارد شد، آنهم نه به‌عنوان نقطه‌ی آغاز، بلکه به‌عنوان مهر تأیید و تثبیت حقوقیِ و قانونی همین عقب نشاندنهایی که با تقبل هزینه های بسیار سنگین به اردوی کار از پیش تحمیل ‌شده بود. اما باز اردوی کار ایران برغم پراکندگی و عدم تشکل مستقل خود، بیوقفه در مبارزه با اردوی سرمایه جهت ایجاد بهبودی در محیط کار و زیست بود.
 
اما رژیم به این هم بسنده نکرد. چرا که میدانست موانع عینی اگر در سطح ذهن نیز تثبیت نشود، ناپایدار است. اینجاست که موانع ذهنی به‌عنوان مکمل نیز بیش از پپیش بسط پیدا می کند. اختلافات ایدئولوژیکی، ناسیونالیستی، مذهبی، قومی، جنسیتی و هویتی، آگاهانه برجسته و تشدید می‌شوند. رژیم تلاش میکند، صورت اصلی مسئله یعنی تضاد کار و سرمایه در مناسباتی که بر اردوی کار حکمفرما نموده بگونه ای به حاشیه برود و جای آنرا نزاع‌های درون اردوی کار فرا بگیرد. کارگران به‌جای دیدن هم‌سرنوشتی مشترک، خود را در اردوگاه‌های متخاصم بازیابند. اما کارگران علاوه بر اندوخته های ارزشمند مبارزاتی با رژیم موروثی شاهنشاهی و دستاوردهای مبارزاتی سالهای رویارویی با رژیم ننگین آخوندی، و مضافا متکی شدن به متون غنی مارکسیسم انقلابی که در سالهای آغازین انقلاب در دسترسشان قرار گرفت و درس گرفتن از تجارب زنده تحزب کمونیستی( که طی همین چند ساله کسب کرده بودند و بسرعت از سوی رژیم مورد حملات وحشیانه و سرکوبگرانه واقع شدند) از آندرجه از دانش سیاسی و طبقانی برخوردار بودند که به دام این عوامفریبیهای سیستماتیک و تلاشهای مذبوحانه رژیم و اردوی سرمایه نیفتند و هزینه ها را برایشان بمراتب سنگین تر کند.
 
اعمال چنین مناسباتی بر اردوی کار باز نتوانسته سد راه تشکیل سندیکاهایی نظیر آنچه امروز در اتوبوس رانی تهران و هفت تپه و البرز و…یا تشکلهایی همچون کمیته های پیگیری و هماهنگی… در دفاع از منافع طبقه کارگر شود اما به حکم اعمال آن مناسبات عقبمانده کار و قانون ضد کارگری محیط کار برای کارگران دائمی به حداقل رسید و بخش وسیعی از کارگران یعنی بالای 80% به صف کارگران قرارداد موقت و پیمانکاری و قرارداد “چک سفید امضاء” رانده شدند و مدام نیروی کار در حال تعویض و اخراج بودند. یعنی اگر سندیکایی هم به همت و ابتکار پیشروان کارگری در محیط کار در کارخانه شکل بگیرد تا که سندیکا بخواهد ارتباط ارگانیکی را با بدنه تنظیم و چفت و بست کند، اخراج سازیها و جابجایی کارگران به بهانه پایان یافتن قرار داد کار و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگر از سوی دولت و کافرمایان سر می رسد! عملا سندیکا تنها در سطح بیانیه ها می تواند ابراز وجود کند و کارایی در میدان عمل از آن باز ستانده میشود! کمااینکه کمیته ها مستقل از دولت و انجمنها و اتحادیه نیز در وضعیت مشابه آن بسر می برند. اما تا جائیکه به مجامع عمومی بر میگردد فلسفه وجودی آن تماما متمایز با سندیکا و اتحادیه میباشد . مجمع عمومی اتفاقا دارایویژگیهای بارزی است که معطل کسب اجازه جهت ابراز وجود از دولت و کارفرما نیست و بالعکس منطقا ایجاد آن جهت برهم زدن تناسب قوا بنفع اردوی کارست برغم همه موانع عینی و ذهنی و زیر بار نرفتن و دور زدن همین قوانین و تحمیل شرایط سخت اعمال شده است.
 
اکنون بحث اصلی بر سر اینست، وقتی پیشبرد مبارزات اردوی کار با اعمال مناسبات کار طبقه کارگر را به توده های سیال تبدیل کرده و هر گونه زمینه برای ایجاد تشکل مستقل از آنان سلب شده تا بتوانند در برابر اردوی سرمایه و سرکوبهای شدید وحشیانه این همه هزینه را پرداخت نکنند، دوباره با سوال همیشگی این چند دهه مواجهیم “چه باید کرد؟”
 
کما اینکه فوقا ذکر شد وجود سندیکا و اتحادیه در دل این بازار کار و قانون جنگلی که رژیم حکفرما کرده، کارساز نیست و تا کنون با وجود هزینه های سنگینی که کارگران برای تشکلهای مستقل متحمل شده اند، تنها در سطح بیانیه های فرمال و آگاهگری محصور مانده است و ارتباط ارگانیک چهره ها و پیشروان کارگری در سندیکا با بدنه طبقه کارگر اگر نگوئیم بکلی قطع میباشد بسیار محدود و ناکاراست و تازه چهرهای آن براحتی قابل شناسایی و تحت پیگرد نیروهای امنیتی برای حذف قرار میگرند بدون اینکه بدنه قادر با انجام اقداماتی موثر برای رفع این مخاطرات باشد.
 
بگذارید با موضوع معلمان که بخشی از طبقه کارگرند و بعضا گرایشات بورژوازی بسیار آگاهانه و هدفمند در جامعه و حتی در میان کارگران تلاش دارد آنانرا به بهانه پوچ اینکه معلمان نیروی غیر مولد و گرایش ضد سرمایه داری ندارند، این طیف وسیع از کارگران فکری را جزئی از اردوی کار محسوب نشود و میانشان دیوار بکشد. این در حالیست که این حربه بورژوازیست که میخواهد بین کارگران فکری و یدی بعنوان یک طبقه واحد با پیش کشیدن مبحث کشاف کارگران «مولد و غیرمولد» شکاف و تفرقه ایجاد کند و نگذارد میانشان اتحاد و همبستگی سراسری ایجاد شود.
 
اگر توجه کرده باشید رژیم با توسل به همین استراتژی کمتر از بسایر بخشهای طبقه کارگر معلمان را با سیالیت نیروی کار مواجه نموده است. یعنی مدارس جزو نادر مراکز کاریست که دارای معلمان با قرارداد رسمی و دائمی کار و پیمانی(بدنه اصلی)اشتغال دارند. البته درصد قابل توجهی از معلمان که حق التدریسیند یا در بخش خصوصی کار میکنند با شرایط کاری و زیستی بمراتب دشواری تری روبرو هستند. بدلیل اینکه میزان معلمان با قرداد کوتاه و حق التدریسی در کل جامعه کمتر از میزان معلمان دائمی و پیمانیست معلمان توانسته اند برغم تهدیدات و فشارهای رژیم و تصفیه هایی که در آنجا هم صورت میگیرد، اما یک ثبات حداقلی برای کار و شغلشان ایجاد کنند. به یمن وجود این مناسبات کاری در مدارس، آن ظرف برایشان بدرجاتی مهیاست که دست به ایجاد «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان» بزنند و تصمیمات جمعی و سراسری را برغم همه موانع سر راه و حذفها کم و بیش از طریق اعتصابات منطقه ای و حتی سراسری بمرحله اجرا بگذارند. نقطه قوت این بخش از طبقه کارگر به این بر میگردد، برغم کاستیها و نقدهایی که به آنها وارد شده، یک رابطه ارگانیک و سراسری در بین شورای هماهنگی تشکل های صنفی معلمان و بدنه برقرار گردیده که توانایی آنرا دارد در مقاطع حساس طی فراخوان وارد اعتصابات در سطوح مختلف شود. کمااینکه طی یکدهه اخیر بارها اعتصابات شکوهمندی را در سطوح مختلف سازماندهی و هدایت و به رژیم تحمیل کرده اند. هر چند هر بار هم با موجی وسیعی از بگیر و ببند وحشیانه روبرو شده اند. امکانی که برای سایر بخشهای طبقه کارگر در تولید از همان دهه نخست بر سر کار آمدن رژیم بشیوه ساختاری و سیستماتیک چه در بخش دولتی چه در بخش خصوصی زده شده است.
 
اما باز گردیم به پاسخ چه باید کرد!؟ چاره ی کار تنها و تنها در ایجاد و برپایی مجامع عمومی است. مجمع عمومی نه بمثابه رویداد بلکه بعنوان یک فرآیند دائم که در محیط کار جاری باشد. بزرگ‌ترین خطا این میباشد که مجمع عمومی به یک جلسه اعلام‌شده با زمان و مکان مشخص تقلیل داده شود. مجمع باید امتداد طبیعیِ کار روزمره باشد. بعبارتی دیگر در زمان استراحت، تعویض شیفت، توقف‌های کوتاه کاری، یا حتی در حین کار که کارگران دوشادش هم مشغول کار هستند.
 
میخواهم بگویم وقتی تصمیم‌گیری جمعی به بخشی از ریتم تولید بدل شود، اینجاست دولت دیگر با «یک نقطهٔ معین قابل حمله» مواجه نیست، بلکه با یک وضعیت جاری در تولید عموما روبه‌روست.
 
بنا را بایستی بر اصل تکثیر مجمع عمومی گذاشت نه تمرکز، چرا که سرکوب همیشه از قبل تمرکز عمل می‌کند. یعنی چاره کار پرولتاریا در برابر این ساختار کاری اعمال شده و بالا بردن هزینه کنترل و سرکوب ماشین دولتی و حتی غیر ممکن نمودن آن تنها و تنها از مسیر مجامع عمومی و تکثیر آن در سطح سراسری می گذرد وبس.
 
به‌جای یک مجمع عمومی بزرگ مرکزی، ده‌ها و صدها و هزاران مجمع عمومی همزمان کوچک و بزرگ در واحدها، بخش‌ها و شیفت‌ها ایجاد گردد. هر مجمع کوچک اختیار تصمیم‌گیری داشته باشد، نه صرفا انتقال‌ دهنده نظر و یا تقلیل پیدا کردن رسالت آن به ابلاغیه و بیانیه ها انتزاعی. هماهنگی نه از بالا، بلکه از طریق نمایندگان قابل‌عزل و چرخشی میان مجمع عمومی انجام گیرد. مجمع عمومی شکل، الگوی کلاسیک قدرت شورایی است، نه تشکلهایی همچون سندیکا و اتحادیه. دقیقا مجمع عمومی بدلیل جاری کردن ارتباط ارگانیک وسیع و سراسری در میان اردوی کار رویاروی دولت و کار فرمایان را پر هزینه و تصمیم حتی رفتن بسمت اعتصاب کارگری سراسری بشیوه بسیار کم هزینه را می تواند به اجرا درآورد و رویارویی رژیم را فلج و در هم بشکند.
 
یک خصیصه بارز دیگر مجمع عمومی در اینست همیشه در دسترس اردوی کارست و چون قدرت آن جمعی است و نمایندگان بسرعت در حال تغییرند شناسایی و دستگیر و سرکوب را برای رژیم بشدت پر هزینه و حتی غیر ممکن میکند!
 
همه بر این امر واقفیم رژیم ایران معمولا روال کارش را با شناسایی رهبران آغاز می‌کند. به همین اعتبار مجامع عمومی نباید نام رسمی، هیئت ‌رئیسه ثابت یا سخنگوی دائمی داشته باشند. نمایندگان فقط حامل تصمیم مجمع‌اند، نباید تحت هیچ شرایطی کاری کنند بسادگی قابل شناسی و حذف باشند. اساسا شفافیت و علنیت بایستی در سطح مطالبات و تصمیمات جمعی باشد، نه در سطح انفرادی. دولت طی این چند دهه در نبود مجامع عمومی زورش رسیده سرکوب وحشیانه را پیش ببرد و نگذارد اردوی کار به تشکل مستقل خود که تصمیمات را جاری کنند دست یابد، و در این مناسبات کاری و اعمال قوانین ضد کارگری توانسته طبقه کارگر را پراکنده و ارتباط ارگانیک آنرا در بخش‌های مختلف کار جداگانه هدف بگیرد و بزند.
 
اشکال و محتوای مبارزات تا طرح مطالبات باید به‌ گونه‌ای بروز پیدا کند و تدوین شوند که از کارگاه ۵ نفره و بالای ده نفره گرفته تا کارخانهٔ هزاران نفره همه خود را در آن ذینفع ببینند. بعنوان مثال فراخوان به جاری کردن این تصمیمات: یک، دستمزد واقعی بالاتر از خط فقر، دو، لغو قراردادهای موقت و کنترل جمعی بر ایمنی و ساعات کار. فراخوان به این اشتراک مادی، پایه هماهنگی سراسری است، که خصوصا با شرایط ارتباط نه فراخوان‌های انتزاعی. مجمع عمومی می تواند مبارزات را از سطح مطالبات بسیار فراتر ببرد و حتی نهایتا کلیت این مناسبات مزدی را نشانه برود. مجمع عمومی فراگیر سراسری می تواند ملزومات ایجاد شورا که خود عنصر پایه ای آنست و حتی بطریق اولی زمینه های تاسیس حزب مقتدر کارگری و کمونیستی را در فردای پس از به زیر کشیدن انقلابی رژیم ایران را نیز بدرجات زیادی تسهیل و فراهم کند که همچون نان شب برای رفتن بسمت تسخیر قدرت سیاسی و در هم کوبیدن ماشین سرکوب دولتی و به پیروزی رساندن انقلاب کارگری لازم است!
 
ویژگی بارز دیگر مجامع عمومی همزمانی در عمل است، نه الزاما هم ‌مکانی.هماهنگی واقعی از طریق زمان‌بندی مشترک عملکردها حاصل می‌شود، از توقف‌های همزمان کوتاه چرخه تولید گرفته تا کاهش هماهنگ سرعت کار تا امتناع جمعی از اضافه ‌کاری… در یک بازه مشخص. این اشکال عملکرد، بدون نیاز به تجمع فیزیکی بزرگ، اثر سراسری دارند و سرکوب‌پذیری‌شان بسیار پائین میباشد.
 
یک ویژگی دیگر مجمع عمومی اتصال مجمع به زندگی خارج از کارخانه میباشد، یعنی مجامعی که فقط در دیوارهای محل کار محصور نیستند، که دولت قادر به خفه کردن آن باشد. پیوند با خانواده‌ها، محلات کارگری، بیکاران، بازنشستگان و حتی گسترش منطق مجمع به دانشگاهها، مدارس، بیمارستانها، محلات شهری و از آنهم فراتر سرایت دادن آن به سایر کشورهاست. در این حالت، سرکوب یک مجمع به معنای گسترش بحران اجتماعی و سیاسی برای دولت ننگین سرمایه داری است و هزینه آن برایش بسیار بسیار سنگین تمام میشود.
مجمع بایستی خط قرمزها را بدرستی رعایت کند اعم از استقلال کامل از دولت، نهادهای رسمی و اپوزیسیون بورژوایی، چرا که هر شکلی از ثبت رسمی، نمایندگی قانونی، یا «به رسمیت شناخته شدن» دقیقاً همان روزنه سرکوب است. مجمع عمومی زمانی سرکوب ‌ناپذیر می‌شوند که همه‌جا باشند، نه یک‌جا جاری باشند، نه مقطعی بی ‌چهره بلکه آگاه بر نیازهای مادی مشترک و خود را نه ابزار فشار، بلکه جایگاه طبقه و تنها سوژه تاریخی جهت تغییر از پایه این مناسبات استثمارگرانه و بردگی مزدی برای خود قائل باشد و افق مجمع عمومی بایستی به نفی استثمار و سلطه سرمایه گره بخورد.
 
موانع عینی، امکان اتحاد را می‌شکنند و موانع ذهنی، این شکست را طبیعی، اجتناب‌ناپذیر و حتی “بدیهی” جلوه می‌دهند. در چنین شرایطی، تشکل اگر هم شکل بگیرد، اغلب فاقد جان است، نه از سر کمبود آگاهی و دانش طبقاتی و ضعف اراده‌ی کارگران، بلکه به‌ دلیل تخریب کردن همزمان بستر مادی و افق ذهنی مبارزه.
 
این چرخه، یک حلقهٔ معیوب سلطه ایجاد می‌کند که در آن، هر ضعف عینی، ضعف ذهنی را تشدید می‌کند و هر پراکندگی ذهنی، تسلط عینی را ممکن‌تر می‌سازد. نقطهٔ اوج این فرآیند، وضع قانونی از هر نظر ارتجاعی (مانند قانون کار ۱۳۶۹ در ایران) است که تغییرات ساختاری را هنجارمند و مقاومت در برابر آن را غیرقانونی یا غیرممکن جلوه می‌دهد. سلطه بر اردوی کار در دوران معاصر، یک پروژهٔ پیچیده و تو در تو و چند لایه است که هم «عین» و هم «ذهن» طبقهٔ کارگر را هدف می‌گیرد. فهم این سلطه دوگانه شرط اولیه برای تدوین هر استراتژی رهایی‌بخش واقع‌بینانه و مؤثری است. تنها با درکی دیالکتیکی از این همزیستی شوم بین ساختار و ایدئولوژی می‌توان امید به شکستن حلقهٔ معیوب تفرقه و بازسازی آن “ما”ی جمعی راداشت، که تاریخاً موتور محرک تغییرات انقلابی بوده است.
 
سرمایه ‌داری جهانی هم در اینکه رژیم سرمایه داری ایران بعنوان گمارده خود توانسته طی این چند دهه طبقه کارگر ایران را بشیوه عریان استثمار و وحشیانه سرکوب کند تماما ذینفع است و اساسا طرح گوادالوپ و سوار کردن خمینی بر موج انقلاب هدفی جز مصادره انقلاب نبود! سرمایه داری از انقلابات پیشین و بویژه کمون پاریس و انقلاب اکتبر 1917 این درس را آموخته طبقه کارگر را نه تنها در مصاف اردوی کار و در محیط کار ضمن اینکه استثمار می کند خلاع سلاح کند بلکه از طریق تقویت گرایشات رفرمیستی و پرو بال دادن به اتحادیه‌های رسمی و زرد، حتی حمایت از تشکیل و ایجاد احزاب کارگری و چپ به نبابت از طبقه کارگر نیز اردوی کار را در میدان مبارزاتی سیاسی و طبقاتی خلع سلاح کند. بعبارتی دیگر چپ گل و گشاد با گفتمان‌های بزک ‌شده‌ی “دموکراسی بورژوازی و حقوق بشری”، به جان طبقه کارگر کشورها انداخته تا افق انترناسیونالیستی و کمونیستی را از آن بگیرد و افق سرمایه دارانه را بجای آن بنشاند و آنرا از محتوای انقلابی تهی کند. دولتهای غربی و سایر قدرتهای سرمایه داری منطقه نیز می بینند رژیم سرمایه داری ایران طی این چند بعنوان رژیمی که از منافع سرمایه پاسداری می کند به قیمت هولوکاست جامعه هم بوده باشد از وظایفش در برابر سرمایه کوتاه نیامده و جنبش کارگری ایران را نه از پیوند ارگانیک در درون کشور محروم کرده بلکه رابطه ارگانیک آنرا با هم ‌طبقه‌هایش در سطح جهانی را از بین برده و تنها چیزی که از آن باقیمانده حمایتهای لفظی و در بهترین حالت بیانیه حمایتی بوده و بس.
 
البته بگذارید یک تفاوت عمده و اساسی که پرولتاریای کشورهای اروپای با پرولتاریای در ایران تحت حاکمیت رژیم داراست برایتان بگویم. در کشورهای غربی پرولتاریا از یک آزادی نسبی و از حق تشکل اعم از سندیکا و اتحادیه و تحزب کارگری…برخوردار است البته آنهم نه به یمن اینکه سرمایه داری در اینسوی جهان آزادیخواه و حق و حقوق شناس است بلکه این هم حاصل و دستاورد دهه ها و بهترست گفت قرنها مبارزه کارگران و کمونیستها و صف آزادیخواهی است که برای آن هزینه های هنگفتی داده است. اما همین دستاوردها را بخشا علیه خود ما بکار گرفته است و میگیرد. اما در رژیم ایران این آزادی نسبی و حق و حقوق نه تنها از از طبقه کارگر بلکه از اکثریت عظیم جامعه تماما سلب شده است. اما اگر فکر کرده اید، این آزادی نسبی کارگران و حق تشکل مستقل و حتی تحزب در کشورهای سرمایه داری تناسب قوا را بنفع اردوی کار تغییر داده است سخت در اشتباه هستید. در کشورهای غربی این سندیکاها و اتحادیه ها و احزاب کارگری آزادانه تشکیل می شوند و حتی در سطح میلیونی هم می توانند اعضا داشته باشند اما عمدتا منافع طبقه کارگر را نه تنها نمایندگی نمی کنند بلکه صرفا به ابزاری جهت چانه زنی با دولت و کارفرمایان تبدیل شده اند تا مبارزات پرولتاریا را از نیل به اهداف ضد سرمایه داری دور دورتر کنند. برای نمونه حزب کارگر انگلیس یکی از باسابقه ترین احزاب در بریتانیاست و میلونها نفر عضو دارد. یا اتحادیه و سندیکاهایش هم تقریبا به همین شکل. اما عمدتا نه تنها منافع پرولتاریای را نمایندگی نمی کنند بلکه خود وسیله ای بسیار کارا شده اند برای خلع سلاح این طبقه در برابر آن دولت استثمارگر سرمایه داری. کمااینکه چند دهه پیش مارگارت تاچر(از بنیان گذاران واضعان قوانین ضدکارگری که به این مناسبت به بانوی آهنین ملقب گشت) به صراحت در پاسخ به سوالاتی که از ایشان شده بود مبنی بر اینکه:«شما چرا به حزب کارگر بریتانیا میدان داده اید تا اینگونه رشد کند!؟» ایشان می گوید این حزب همان بلایی که من میخواستم بر سر پرولتاریای انگلیس بیاورم را دارد انجام میدهد پس معلوم است مانع رشدش نخواهم شد»(نقل به معنی)
 
یا اتحادیه هایی نظیر دویچه گورکشافت بوند و وردی و د.گ.ب هر کدام بالغ بر 6 میلیون عضو دارند اما فعالیتهای چندین دهه آنها بیشتر معطوف بود بر سه محور اصلی. یک چانه زدن با دولت و کارفرما بر سر افزایش یک الی پنج درصد دستمزد. دوم کاهش ساعت کار به زیر 40 ساعت کار در هفته که هنوز نتیجه ای در بر نداشته و تازگی بحث آن داغ است گرایشات راست افراطی و بخشی از گرایشات میانه رو نیز در دولت آلمان خواهان آنند در بخشی از مراکز کار ساعت کار هفتانه را تا 48 ساعت افزایش دهند. سوم کاهش سن بازنشستگی از 67 سالگی به 65 سالگی.
 
میخواهم بگویم این اتحادیه ها و سندیکاهای موجود اساسا اردوی کار را بنفع اردوی سرمایه با هزینه بسیار کم عقیم کرده اند. یعنی اتحادیه ها و سندیکاها برای بخش عمده رهبران آن به بنگاهی اقتصادی بزرگ تبدیل شده که آنها در قبال تزریق رفرمیسم به طبقه کارگر و دور کردنش از مبارزاتی جدی و انقلابی درصدی از سهام سالانه دولت و کارفرما را به جیب می زنند.
 
طبقه ای که کل چرخه تولید این کشور نود میلیونی با کار او می چرخد و می تواند رفاه و همه نعمات زندگی شایسته انسان امروزی را نه تنها برای ساکنان آلمان بلکه دو تا سه برابر جمعیت این کشور را نیز تامین کند اما شاهد آن هستیم بیکاری، گرانی و تورم و اخراج سازی کارگران بطور بیسابقه در حال رشد است. دلایلش روشن است چرا چنین است. دولت سرمایه داری المان و سایر دول غربی از دستمزد و حق و حقوق این طبقه از هر سو می زنند تا ارزش اضافه بیشتری به چنگ آورند. سرمایه داری غرب از یکسو شیره جان پرولتاریا را در اینسوی جهان می مکد تا هزینه سالانه جنگ و میلیتاریزم و تعرض ناتو در گوشه و کنار جهان و در دیگر عرصه های تکنیکی و فن آوری و نظامی را تامین و بطریق اولی رقبای خود را از میدان به در کند. ودر اینسوی هم دیگر قدرتهای سرمایه داری با استثمار عریان در بازار “کار ارزان و کارگر خاموش” جهت صدور سرمایه و جهت برتری هژمونی خود بر رقبایشان یک جهنم واقعی را به پرولتاریای کشورها اعمال کرده اند که آنسویش ناپیداست. سرمایه داری تنها ارزش اضافه بدست آمده از کار این طبقه عظیم اجتماعی در تولید را به جیب نمی زند بلکه بعد از آنهم از طریق کرایه خانه و برق و آب و هزینه های دیگر زندگی چیزی برایش باقی نمی گذارد، جز اینکه تجدید قوا کند برای فروش هر روز نیروی کارش.در یک کلام زندگی شایسته انسان امروزی بواقع برایش رویایی دست نیافتنی شده است!
 
وقتیکه طبقه کارگر از یکسو ماشین دولتی با زور بر بخش عمده ابزار تولید و هست و نیست این طبقه چنگ انداخته و همه نهاد و ارگان های عریض و طویلش نیز به صف شده اند تا همان درآمد ناچیزش را بالا بکشند و کارفرماها نیز بخش دیگر ابزارهای تولید را قبضه کرده و از آن فاجعه بارتر گرایشاتی از درون طبقه کارگر به نیابت از این طبقه از طریق اتحادیه و سندیکاها و احزابی که اسم کارگر را یدک می کشند مبارزات طبقاتی و سیاسی این طبقه را شدیدا کنترل و بخدمت سرمایه داری در می آورند دیگر این طبقه توانایی هایش برای رویکرد ضد سرمایه داری از آن گرفته میشود. دیگر نه تنها نمی تواند از حق و حقوق حقه خودش بمعنای واقعی کلمه بدفاع بزخیزد بلکه بنوعی اصلاحات و تغییرات قطره چکانی در محیط کار و زیست در برابر تعرض سرمایه داری تمکین می کند. وقتی این طبقه در درون کشور خودش در مقابل تعرض اردوی سرمایه در لاک دفاعی فرو می رود معلومست از وظایف و تکالیف انترناسیونالیستی خود بشدت دور میماند. با این وصف روشن است حساسیتش روی تعرض اردوی سرمایه به دیگر همنوعانش و گسترش میلیتاریزم که هزینه آن از گرده این طبقه بیرون کشیده میشود تا حد محکوم میکنیم لفظی یا بیانیه های بی روح انتزاعی تنزل می کند. این در حالیست که پرولتاریا تنها نیروهای بواقع انقلابی در هر کشوریست که اگر به مسیر رفرمیستی و تسلیم طلبی فرو نغلتیده باشد توانایی آنرا دارد جلو این توحش و بربریت امروزی که سراسر جهان را فرا گرفته است بدرجات زیادی بگیرد. پرولتاریا در اروپا اگر کنترل آن در دست دولت با همدستی اتحادیه ها و سندیکاها و احزاب رفرمیست و راست نیفتاده بود؛ اگر به نیروی چند صد میلیونی خود متکی بود؛ اگر همان روزهای مشرف به جنگ و میلیتاریزم ارتجاعی روسیه و اوکراین با حمایت دول غربی و ناتو اقدام به توقف تولید می کرد البته نه به شیوه سمبلیک چنانکه در ایتالیا و اسپانیا بخشهای از پرولتاریا دست از کار کشیدند(آنهم در دل این شرایط ارزشمندست و میبایست تکثیر گردد) بلکه بشیوه هماهنگ و همزمان چرخه اقتصاد را نگه میداشتند قطع به یقین این جنگ و میلیتاریزم برایشان غیر ممکن میگشت. کمااینکه در مورد سایر جنگ های ارتجاعی پیشین و بعد از اوکراین نیز این مسئله صادق بوده و هست. اما پرولتاریای اروپا سهل است آمریکا و سایر نقاط جهان را نیز به همان شیوه یا مشابه آن از عرض اندام در این عرصه ها بنوعی خلع سلاح شده است. پرولتاریای جهان برای اینکه بتواند به بعنوان سوژه تاریخی تغییر بنیادی این مناسبات را از بیخ و بن بر کند راهی ندارد جز اینکه به موقعیت مبارزات طبقاتی سیاسی و انقلابی خود در سطح کشوری و منطقه ای و جهانی برگردد. پرولتاریا چه در سطح کشوری چه جهانی محکوم به اینست از زیر اتوریته و کنترل گرایشات رفرمیستی که عمدتا اتحادیه و سندیکاها به نیابت از آنها این افق را ناظر کرده اند گسست کند و متکی به شوراها و مجامع عمومی شود.
 
بر متن این شرایط داخلی، منطقه ای و جهانی است رژیم ایران توانسته نزدیک به پنج دهه زندگی و معیشت نود میلیونی انسان را گرو بگیرد. و اکنون که تنها در فاز اول کشتار عرض دو روز یک هولوکاست بمعنایی واقعی کلمه را در تاریخ معاصر علیه مردم بپاخاسته علیه بیکاری، گرانی، فقر و اختناق سیاسی راه انداخته بیم آن می رود در فاز دوم میزان کشتار و اعدامی که در میان دستگیرشان راه افتاده است کمتر از فاز اول هولناک نباشد و هولوکاست به مرز صد هزار نفر برساند. در چنین اثنایی چپ و راست بورژوازی در داخل و خارج به زرادخانه دولتهای غربی مبنی بر تنها راه نجات جامعه ایران حمله نظامی آمریکا و اسرائیل است تحت عنوان “دخالت بشردوستانه” پیوسته اند. بگذارید صریحا بگویم طیف چپ و راست بورژوازی حتی دنبال راه نجات جامعه از چنگال رژیم نیست بلکه دنبال اینست از هر طریقی که شده حتی به قیمت اوکرانیزه کردن ایران هم بوده بعنوان پیاده نظام آمریکا و شرکایش در آینده تحولات در ایران سهمی داشته باشد. راست و چپ بورژوازی از چپ ناسیونالیستش گرفته تا دمکرات و جمهوریخواه، تا شاهی الهی و سلطنت طلب و مشروطه خواه و مجاهدین خلق همه از روزها قبل از شروع جنگ ارتجاعی دوازده روزه نیز کمپین حمایت از حمله نظامی آمریکا و اسرائیل راه انداختند در باب فن آوری و تکنیک موشکهای نقطه سنج آمریکا و اسرائیل روضه ها خواندند. به این سطح از پروپانده جنگی هم حتی بسنده نکردند و گفتند: خوب، بلاخره جنگ، جنگ است و برای نیل به آزادی جامعه خواهی نخواهی بایستی بها پرداخت کرد. اما دیدیم جنگ برای رژیم ننگین ایران همچون “مائده آسمانی” عمل کرد تا پشت شعار پوچ همیشگی ” امنیت ملی در خطر است” خود را قایم کند و به این بهانه ماشین سرکوب دولتی را صدها مرتبه تجهیزتر کند علیه اعتصابات و اعتراضات هر روز کارگران و فرودستان.
 
اکنون هم در پس این هولوکاست دو روزه که هنوز هم آنسوی جنایتش بدقیقی پیدا نیست و هر روزه بر میزان قتل عام ها افزوده میشود، دوباره دولتهای غربی و راست و چپ بورژوازی ایران به تکاپو افتاده اند تا با تبلیغات جنگی فشارها بر رژیم را برای تن دادن به مذاکره سخیفانه که ترامپ از آن به “معامله بزرگ” اسم می برد بیشتر و بیشتر کنند. یا نهایتا لحظه ای که رژیم آرزویش را انتظار می کشد مبنی بر دخاتگری نظامی آمریکا و شرکایش فرا برسد. هشدا بسیار جدی اینست جامع ایران طی این چند ساله در اسارت جمهوری اسلامی بوده است و مردم با همه افت و خیزها تا به امروز تنها و تنها به نیروی تغییر خود متکی بوده اند و هزینه های بسیار سنگینی هم داد ه اند تا به اینجا رسیده اند و یقینا از زیر بار این هولوکاست هم قد راست می کنند و افق آزادی و راههایی را با راه حل های ممکن مبارزاتی خود می خواهند گره بزنند نه با دخالتگری نظامی تحت عنوان “دخالتگری بشر دوستانه!”.
 
جامعه ایران و خصوصا طبقه کارگر و فرودستان پس از این هولوکاست که جان ده ها هزار نفر از عزیزانشان را گرفت و صدها هزار نفر هم زخمی و دستگیر شده، موقعش رسیده تازه اگر دیر نباشد، و ایران را به مسیر اوکراین نکشانده اند، همه ظرفیتهای مبارزاتی خود را بکار بگیرد. فردای پس از پشت سر نهادن این شوک و بهت روز دست بکار شدن برای تشکیل مجامع عمومی باید باشد. طبقه کارگر ایران برای اینکه در قامت رهبر جامعه عرض اندام کند محکوم به اینست شروع به ایجاد مجمع عمومی در سراسر ایران کند.
پیش بسوی تشکیل مجامع عمومی!
پیش بسوی به زیر کشیدن انقلابی رژیم ننگین جمهوری اسلامی
30.01.2026

پیام بگذارید