فاشیسم دیروزی و نئوفاشیسم امروزی!

بهرام رحمانی

بهرام رحمانی
bahram.rehmani@gmail.com

نئوفاشیسم (Neofascism)‌در جهان مدرن، بازتولید ایدئولوژی‌های فاشیستی قرن بیستم با شکلی نوین، پیچیده‌تر و متناسب با تحولات اجتماعی-سیاسی قرن ۲۱ است. این جریان شامل طیفی از باورها و عملکردهای ناسیونالیستی افراطی است که با سوءاستفاده از بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، در حال گسترش در اروپا، ایالات متحده و سایر نقاط جهان است. ۹ مه ۱۹۴۵، روز تسلیم بی قید و شرط آلمان نازی و پایان رسمی جنگ جهانی دوم در اروپا است. این روز که به‌‌عنوان «روز پیروزی» (Victory Day) شناخته می‌شود، نقطه عطفی در تاریخ بشر و نماد شکست فاشیسم، نازیسم و پایان کشتارهای میلیونی در قاره اروپا است. در حالی که کشورهای غربی معمولا ۸ مه را جشن می‌گیرند، به دلیل اختلاف ساعت و امضای سند نهایی در برلین، این روز در شوروی سابق و روسیه ۹ مه نامیده می‌شود.

برافراشتن پرچم برفراز رایشس‌تاگ - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
سربازان ارتش سرخ پرچم اتحاد جماهیر شوروی را بر فراز مقر پارلمان آلمان‌(رایشتاگ) در برلین به اهتزاز درآوردند، ۲ مه ۱۹۴۵

نهم مه-نوزدهم اردیبهشت، مصادف است با هفتاد و پنجمین سالروز شکست مرگبار فاشیسم هیتلری و پایان جنگ دوم جهانی به‌مثابه وحشتناک‌ترین حادثه تاریخ بشر که حدود ۸۰ میلیون انسان را در کام خود فرو برد. از جمله ۲۹ میلیون شهروندان اتحاد شوروی در این جنگ قربانی شدند. ۹ مه روزی است که با تسلیم آلمان نازی، جنگ جهانی دوم رسما پایان یافت و از این‌رو به‌مثابه «روز پیروزی» جشن گرفته می‌شود. امسال هشتاد و یکمین سالگرد آن است و در سراسر جهان در بحبوحه بحران اقتصادی حادّی که اغلب با رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ مقایسه می‌شود، جشن گرفته می‌شود. افزون بر این همه‌گیری کووید-۱۹ است که پوچی سرمایه‌داری نئولیبرالی و الگوی بحران‌زده آن‌را برملا می‌سازد. در کشورهای عمده سرمایه‌داری، زمانی که ۱۹۳۳ با ۱۹۲۹ مقایسه می‌شود، تولید صنعتی ۶۴ درصد در ایالات متحده، ۸۸‌ درصد در بریتانیا، ۸۱ درصد در فرانسه و ۶۵ درصد در آلمان کاهش یافت. تحارت جهانی ۶۵ درصد کاهش یافت. بیکاری گسترده تصاعدی افزایش یافت- ۱۵ میلیون در ایالات متحده، ۵ میلیون در آلمان، 6/2 میلیون در بریتانیا و بیش از ۳۰ میلیون در سراسر جهان سرمایه‌داری. برای برون‌رفت از بحران سخت کشورهای امپریالیستی برای بازار‌ها، منطقه نفوذ و برای تقسیم دوباره مستعمرات می‌جنگیدند. این به آغاز جنگ جهانی دوم منجر شد.
اریک هابسبام، از برجسته‌ترین مورخان عصر ما و از پیش‌کسوتان تاریخ اجتماعی، در تحلیل نفش کمونیست‌ها در جنبش‌های مقاومت می‌نویسد: «دو مشخصه به کمونیست‌ها کمک کرد در مقاومت نقش برتر را به دست آورند: انترناسیونالیسم و ایمان پرشور و شبه هزاره‌ای آن‌ها که با آن جان خود را نثار آرمان می‌نمودند. مشخصه نخست به آن‌ها امکان می‌داد مردان و زنان را بسیج نمایند… و مشخصه دوم ترکیبی از شهامت، فداکاری و بی‌باکی را که حتا دشمنان را متحیر می‌ساخت، تولید می‌نمود.»
جنگ موجب تلفات انسانی عظیمی شد- ۷۵ میلیون کشته شدند که بش از ۴۰ درصد آن‌ها تنها از اتحاد شوروی بود. آلمان‌ها بیش از ۱۷۱۰ شهر، شهرک و منطقه مسکونی، بیش از ۷۹ هزار روستا، بیش‌ از ۳۲ هزار واحد صنعتی و ۶۵ هزار کیلومتر خطوط راه‌آهن را در اتحاد شوروی نابود کردند. خسارات مادی در کشور حدود 6/2 تریلیون روبل بود- در تاریخ جهان، هیچ کشوری در هیچ جنگی چنین خسارات و ویرانی را متحمل نشده است. این‌ها فقط برخی از آمارهایی است که ثابت می‌کند اتحاد شوروی و کمونیست‌ها، بار اصلی حمله نازی‌ها را بر دوش داشتند و نقش مهمی در شکست نازی‌های ایفاء نمودند.
بنابراین، پیروزی بر بلوک فاشیستی-میلیتاریستی یک رویداد بزرگ مهم تاریخی بود. این یک نقطه تحول تاریخ است که کمونیست‌ها در آن نقشی بازی کردند که کل جهان می‌تواند به آن افتخار نماید. تلاش‌ها برای زدودن این فصل پرافتخار از تاریخ هرگز مجاز و هرگز ممکن نخواهد بود.

خطر جهانی راست افراطی/ ایران بر سر یک دوراهی تاریخی

سیاست‌ها و ایدئولوژی‌های راست افراطی
راست افراطی در جهان با ایدئولوژی‌هایی هم‌چون ناسیونالیسم افراطی، مهاجرستیزی، پوپولیسم و ضدیت با جهانی‌شدن شناخته می‌شود که اغلب بر برتری نژادی یا فرهنگی تکیه دارد. این جنبش‌ها در اروپا و سایر نقاط جهان، با تمرکز بر حفظ هویت ملی، با چندفرهنگی مقابله کرده و در مواردی، روابط نزدیکی با قدرت‌های خارجی مانند روسیه برقرار کرده‌اند. مضاف براین جنگ‌ها که سرمایه‌داری جهانی در خاورمیانه و آفریقا و روسیه و اوکراین و در دیگر نقاط جهان راه انداخته‌اند عمدتا در راستای منافع اقتصادی، سیاسی، نظامی و تقسیم مجدد جهان و عموما بر علیه جنبش‌های اجتماعی و در راس همه جنبش کارگری و گرایشات آزادی‌خواه و برابری‌طلب است. اگر به کل قاره اروپا، از شمال تا جنوب و شرق تا غرب نگاه کنید، خواهید دید که احزاب راست افراطی با شعارهای گوناگون -‌ملی‌گرایی نوستالژیک، ملی‌گرایی عوام‌گرایانه، محافظه‌کاری دوآتشه با ریشه‌های فاشیستی و گرایش‌های دیگر- از بازگشت چشم‌گیر خود به صحنه سیاسی به وجد آمده‌اند.
نمونه تازه آن، انتخابات جدید انگلیس و شکست حزب کارگر و پیروزی حزب راست افراطی. نتایج اولیه انتخابات محلی انگلیس از شکست سنگین و فاجعه‌بار حزب کارگر در برابر حزب اصلاح راست‌گرا انگلیس حکایت دارد.
حزب کارگر به رهبری نخست‌وزیر انگلیس، در انتخابات محلی امروز متحمل شکست‌های سنگین و زودهنگامی شد؛ نتیجه‌ای که عمق خشم رای‌دهندگان را نشان می‌دهد و تردیدها درباره آینده سیاسی استارمر را افزایش داده است.
حزب کارگر انگلیس به رهبری کی‌یر استارمر، در مناطقی که نتایج اولیه را اعلام کردند، به‌ویژه در پایگاه‌های سنتی خود در مناطق صنعتی پیشین در مرکز و شمال انگلستان و هم‌چنین بخش‌هایی از لندن، با ریزش شدید آرا مواجه شد.
طبق گزارش خبرگزاری رویترز، ذی‌نفع اصلی این تحول، حزب پوپولیست «اصلاح انگلیس» (Reform UK)‌به رهبری نایجل فاراژ، حامی پیشین برگزیت، بود که بیش از ۳۰۰ کرسی شورایی در انگلستان را به دست آورد و می‌تواند در اسکاتلند و ولز به اپوزیسیون اصلی در برابر حزب ملی اسکاتلند‌(استقلال‌طلب) و حزب «پلاید کامری» تبدیل شود.
استارمر در واکنش به این نتایج گفت: «نتایج دردناک و بسیار سخت بود. این روزهای سخت عزم مرا برای تحقق تغییر وعده داده شده، سست نخواهد کرد.»

«دیو سیناردت»، استاد علوم سیاسی در دانشگاه آزاد بروکسل گفته است: «اروپای ملل مستقل افراطی‌ترین گروه راست‌گرای افراطی در پارلمان اروپاست.»‌(منبع: یورونیوز فارسی)
این گروه که در ماه ژوئیه تشکیل شد، جدیدترین و کوچک‌ترین گروه پارلمانی است و اعضای حزب بدنام «آلترناتیو برای آلمان»، بیش از نیمی از این گروه ۲۵ عضوی را تشکیل می‌دهند. هم‌چنین احزابی چون «کنفدراسیون» از لهستان و نمایندگان بلغاری از حزب حامی روسیه «رنسانس» در این گروه حضور دارند.
آقای سیناردت، توصیف برخی از این احزاب به عنوان «افراط‌گرا» را درست دانست و گفت: «این بدان معناست که آن‌ها همیشه کاملا به دموکراسی پارلمانی احترام نمی‌گذارند و ویژگی‌های اقتدارگرایانه دارند.»
این استاد دانشگاه، هم‌چنین این گروه را به این دلیل که با پذیرش استقلال قوه قضاییه، حاکمیت قانون و آزادی‌های فردی مشکل دارند ضد لیبرال و هم‌چنین به علت مخالفت‌شان با مهاجرت و قائل شدن تمایز میان مهاجران و شهروندان بومی، بومی‌گرا می‌داند.
سینادرت گفت: «احزابی ضد لیبرال و بومی‌گرا، عمدتا عضو گروه اروپای ملت‌های مستقل هستند. برخی از احزاب عضو میهن‌پرستان برای اروپا نیز ممکن است به‌عنوان احزاب ضد لیبرال شناخته شوند.»
به همین ترتیب، دیگر ایدئولوژیست‌ها نیز هیتلر را تجسمی خارجی از ویشنو، خدای هندو‌ها توصیف می‌کردند. این ایدئولوژی هنوز هم در میان ملی‌گرایان سفیدپوست آمریکایی محبوب است. آندرس برویک، فاشیست نروژی که در سال ۲۰۱۱ اقدام به قتل ۷۷ نفر کرد، نسبت به رویکرد ملی‌گرایانه هندو‌ها در قبال اسلام اظهار تمایل کرده بود؛ رویکردی که نگرش بسیاری از افراد امروزی اروپا را در قبال جمعیت مسلمانان مهاجر نشان می‌دهد.
برویک، پیش از بمب‌گذاری در یک ساختمان دولتی در شهر اسلو که منجر به کشته‌شدن چندین کودک در کمپ تابستانی شد، در خاطرات خود نوشته بود: «تن‌ها نکته مثبت درباره جناح راست هندو این است که بر مردم کوچه و خیابان تسلط دارند. آن‌ها بی‌عدالتی کنونی را تحمل نکرده و زمانی که کنترل اوضاع از دست‌شان در می‌رود، اغلب به مسلمانان حمله می‌کنند و این معمولا زمانی رخ می‌دهد که مسلمانان بیش از حد به هندوئیسم بی‌احترامی کرده و نسبت به آن اعلام بیزاری می‌کنند.»
او افزود: «هند رو به زوال رفته و خواهد مرد مگر این‌که ملی‌گرایان هندی به درستی متحد شده و برای پیروزی تلاش کنند. این مهم است که اروپا و هند از اقدامات مقاومتی یکدیگر درس گرفته و تا جایی که می‌توانند با یکدیگر همکاری کنند. اهداف ما کم و بیش یکی است.»
استیو بنن، استراتژیست سابق کاخ سفید و سردبیر سایت راست‌گرای افراطی «برایتبارت نیوز» در سال ۲۰۱۵ پس از نخست‌وزیری نارندرا مودی، نخست‌وزیر هند، تاسیس نسخه هندی «برایتبارت» را در نظر گرفته بود. از زمانی که بنن مودی را «ترامپ پیش از ترامپ» نامید، او را تحسین می‌کند. در همین حال، خیرت ویلدرس، رهبر «حزب برای آزادی» راست‌گرای هلند از حامیان اروپایی مودی و پیام ملی‌گرایانه اوست.
از مهم‌ترین تحولات پیش روی که کم‌تر به آن توجه و یکی از مهم‌ترین‌ها شمرده می‌شود، گذار نسلی در رهبری جهان است که سهم مهمی در شکل‌گیری آینده جهان خواهد داشت. رهبران فعلی قدرت‌های جهانی، که عمدتا محصول تجربه‌ها و درگیری‌های قرن بیستم‌اند، نسل تریبون‌های یک سویه‌ای هستند که کوشیده‌اند جهان را با الگوهای ذهنی خود شکل بدهند. اما می‌توان تصور نمود که بسیاری از آن‌ها ـ‌از ترامپ و پوتین گرفته تا شی جین‌پینگ‌ـ ظرف 5 تا 10 سال آینده دیگر چه بسا در قدرت نخواهند بود و اگر هم با ترفندهایی در قدرت باشند به این شیوه نمی‌توانند ادامه بدهند. اروپا نیز تحولات عمیقی را در دل می‌پروراند و بدنه و به تبع آن دکترین و رهبران احزاب اصلی، در تغییرند. در سطح مناطق جهانی نیز با همین تحولات روبه‌رو هستیم.
اردوغان، نتانیاهو، سلمان، خامنه‌ای و بسیاری دیگر از این جمله‌اند. این تحولات صرفا در سطوح سیاسی قدرت‌ها دنبال نمی‌شود و دیگر کشورها و سطوح دیگر اقتصادی و اجتماعی و حتی رهبران مذهبی را نیز شامل می شود.
این تغییر تنها یک جابه‌جایی نیست؛ بلکه پایان یک عصر سیاسی و آغاز عصر جدید است که همراه با گذار واقعی نسلی در راس و قاعده جوامع است. برخی رهبران به آینده تعلق ندارند؛ آن‌ها در اواخر عمر سیاسی خود بیشتر دغدغه حفظ الگوهای گذشته را دارند تا خلق آینده‌ای تازه. برخی خود را در قامت امپراتور و پادشاه جهان می‌بینند. این نسل رهبران مانند کسانی هستند که هنوز به نقشه‌های کاغذی تکیه دارند و می‌خواهند آن‌چه را ترسیم شده پیاده کنند، در حالی که نسل آینده رهبران، نسلی در بطن تریبون‌های تعاملی با نگرشی به اصطلاح «جی‌پی‌اسی» و جهان هوش مصنوعی است: نسلی که می‌تواند در لحظه، مسیر را بازتعریف کند و با دگرگونی‌های سریع هماهنگ شود. زیست دیجیتال آنان را با جهانی سیال، چندفرهنگی و پرشتاب همسو کرده است. اگر قدرت در قرن بیستم بر صنعت و سرزمین استوار بود، در قرن بیست‌ویکم بر اطلاعات، شبکه و افکار عمومی جهانی و تطبیق و تحول‌پذیری بنا خواهد شد. از این روست که احزاب و اتحادهای راست افراطی جهان، تمام تلاش خود را از گذشته بر گلوگاه‌های انرژی و رسانه‌ها و اینک بر شاهراه‌های ارتباطی و بر تملک پلتفرم‌های جهانی از ایکس و فیس‌بوک و اینستاگرام و گوگل و… اخیرا تیک‌تاک متمرکز کرده‌اند تا افکار عمومی آینده را نقش بدهند.
همراه با تحول نسلی در راس هرم قدرت‌های جهانی، تحول اصلی در قاعده بدنه اجتماعی این هرم روی داده است. نسلی که در سال ۲۰۰۰ حدود ۱۵ سال داشت و اکنون در دهه چهارم زندگی است؛ و نسل جوان‌تر، متولدان قرن بیست‌ویکم، امروز در ۲۵ سالگی به میدان آمده‌اند. این دو نسل در بستر تمدن دیجیتال پرورش یافته‌اند. آن‌ها به جای روایت‌های رسمی دولت‌ها، واقعیت‌ها را بی‌واسطه از شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های مستقل دریافت کرده‌اند. همین امر موجب شده در برابر تناقض میان ادعاهای حقوق بشری و عدالت‌خواهانه با واقعیت‌های میدانی، پرسشگری همگانی داشته باشند.
واکنش گسترده جوانان غربی به جنایات غزه، شاهدی روشن بر این تحول است. تاجایی که طبق نظرسنجی «گالوپ» که در ماه مه 2025 منتشر شد حتی در آمریکا که پایگاه حمایت بی‌چون و چرا از اسراییل بوده، میزان حمایت از اسراییل برای نخستین بار در تاریخ نظرسنجی‌های این موسسه، به 46 درصد رسید و اکثریت را از دست داد.
نیویورک‌تایمز هم در نظرسنجی سپتامبر 2025 خود اعلام کرد که برای اولین‌‌بار در تاریخ نظرسنجی‌های این موسسه، همدلی با اسراییل در آمریکا به پایین ترین سطح خود رسیده و تنها 34 درصد با اسراییل احساس همدلی دارند. جالب آن که این میزان در میان جوانان 18 تا 29 سال تنها 19 درصد است و در همین رده سنی، 61 درصد یعنی بیش از سه برابر با فلسطین همدلی دارند. ارزیابی نیویورک‌تایمز آن است که رسانه‌های اجتماعی با ارائه مستندات فوری از رخدادهای غزه نقشی کلیدی در شیفت افکار عمومی آمریکا داشته‌اند. طبق همین نظرسنجی تنها 36 درصد عملکرد ترامپ در مواجهه با قضایای فلسطین را تایید و اکثریت 56 درصد آن را مردود می‌دانند و این رقم در میان جوانان 18 تا 29 ساله اکثریت بسیار بالای 73 درصد است.

خطر جهانی راست افراطی
در کنار این فرصت‌ها، تهدید بزرگی نیز در حال رشد و خودنمایی است: راست افراطی جهانی و ساختارهایی که برای تحقق اهداف آن طراحی شده است. امروز نشانه‌های آن را در لابی‌های علنی و شبکه‌های نفوذ نامریی و در راس قدرت غرب، در خیابان‌های اروپا و آمریکا و در مالکیت ابر کمپانی‌ها، پلتفرم‌های دیجیتال و فناوری‌های نوین اقتصادی و ارتباطی می‌بینیم. شاهدیم که جهان در حال گذر به یک دوران اقتصادی جدید است.
هوش مصنوعی معلوم نیست چه بر سر سیاست و نحوه اقتصاد و‌معیشت بیاورد. اروپا عملا وابسته دیجیتالی آمریکا شده و در مرحله فرسایشی و انفعال نسبت به آمریکا است که نوع جدیدی از سرمایه‌داری غول پیکر را ایجاد کرده است و برای خلاصی از آن نیازمند تغییرات راهبردی است که البته زمزمه‌های آن هم شنیده می‌شود.
در مقابل نسل جدید عدالت‌خواه جوانی که پیش‌تر از آن سخن به میان آمد، با ظهور نسل میانه دیگری روبه‌رو هستیم که در‌ حال بازتولید و تداوم الگوهای وابستگی و کنترل و تملک منابع به شیوه‌های نو هستند؛ گویی گوبلزهای جدید در خدمت اقتدارگرایی فوق افراطی مدرن سربرآورده‌اند. نام‌های بسیاری را در هیات حاکمه آمریکا و تریبون‌های «ماگا» و همفکران‌شان می‌توان برشمرد که صبح تا شام مشغول تئوریزه و اجرایی کردن آمال و آرزوهای سرکردگان راست جهانی هستند و طبیعی است که به سهم خود بر طیفی از جوانان اثرگذارند.
بی‌اعتمادی به نهادها و احزاب اصلی در ایجاد ثبات و تحقق وعده‌ها، فرصتی را فراهم آورده که جریان راست افراطی بتواند بر موج نارضایتی‌ها از هر نوعش سوار شود، راه‌حل‌های ساده‌انگارانه ارائه بدهد، با سوء استفاده از ترس‌های هویتی و قومیتی یا حتی بحران‌های پزشکی نظیر کرونا، اطلاعات نادرست از رسانه‌ها پمپاژ کند و در میان افزایش نابرابری اقتصادی و بی‌ثباتی امنیتی، خود را توانمند در ایجاد ثباتی اقتدارگرایانه معرفی نماید. به روشنی و به گواه آخرین نظرسنجی‌ها آلمان، فرانسه، انگلستان و ایتالیا و بخش‌های وسیع دیگری از اروپا در معرض رشد بی‌سابقه راست افراطی قرار گرفته است که از مرکز آمریکا و جنبش «ماگا» و پلتفرم‌های اجتماعی با مرکزیت آمریکا نظیر «ایکس» ترویج و حمایت می‌شود.
صد البته بخشی از ریشه رشد راست افراطی جهانی در بدنه اجتماعی غرب را نیز باید در ناکامی محافظه‌کاران راست میانه در پیاده‌سازی و تحقق وعده‌های‌شان، در ناتوانی در معرفی برنامه‌ها و الگوهای امید‌بخش برای نسل جوان و هم‌چنین در شکست در برابر جنبش‌های بیداری و لیبرال‌ها و چپ‌ها دانست. راست افراطی واکنشی سنتی و تدافعی به اوج‌گیری جریان‌های بیداری و عدالت‌خواه جهانی است و مقابله با این جریان نیازمند هوشیاری، انسجام و همبستگی جهانی است.

راست افراطی؛ جنبش ارتجاعی جهان مدرن
راست افراطی، جنبش ارتجاعی جهان مدرن و در حقیقت در جست‌و‌جوی بازگرداندن عظمت به نژادپرستی، توسعه‌طلبی با تکیه بر خشونت، قدرت سخت و نظامی‌گری، تمامت‌خواهی، پوپولیسم، شکاف طبقاتی و اشرافی‌گری است. چه بسا اگر بتوانند از راه‌اندازی جنگ جهانی سوم نیز پرهیز ندارند، چرا که باور دارند در سایه نظم ناشی از ویرانگری نظامی و به قول خودشان «صلح از مسیرقدرت» می‌توانند سلطه خود را بر جهان دیکته کنند. این جریان در آمریکا با ترامپیسم، در اروپا با احزاب تندرو، در اسراییل با توسعه‌طلبی و نسل‌کشی و در هند با ملی‌گرایی افراطی و در برخی کشورهای منطقه در قالب نژادپرستی فعال است.
راهبرد رهبران اتحادیه راست جهانی، انقیاد و چپاول منابع ملت‌های ضعیف‌تر است؛ چه از مسیر اشغال و تغییر رژیم‌ها و چه از طریق گماشتن وابستگان در قدرت و چه از طریق اغوای طبقات کم‌سواد و غیردیجیتالی ملت‌ها به گونه‌ای که شاهد بودیم در آمریکا ضعیف‌ترین اقشار به اشرافی‌ترین جریان حاکم رای دادند. فشار ترامپ بر دولت‌های خلیج‌فارس برای انتقال بیش از نیمی از درآمدهای نفتی به آمریکا به جای سرمایه‌گذاری آمریکا در این مناطق، نمونه بارز دیگری از الگوی جدید راست جهانی است. تصور نشود این‌که آن روز از کانادا و کانال پاناما و سوئز و گرینلند و امروز از ونزوئلا و بگرام می‌گویند، صرفا یک تعارف و شوخی است.
این کلمات بوی تصاحب می‌دهد، اگر بتوانند. تحولات سوریه و افغانستان و واگذاری کشورهای بی‌سرمایه به جولانی و طالبان و در نوع مدرنش، تکوین جریان‌های وابسته به منافع خارجی در ساختارهای عربستان و امارات و بازگذاشتن دست نژاد‌پرستان اسراییل در نسل‌کشی و اشغال و توسعه‌طلبی -‌که فریاد سازمان فشل ملل را نیز درآورده است‌- نمونه‌های دیگر منطقه‌ای این سیاست است. با توجه به سیاست‌هایی که از این جریان مشاهده کرده‌ایم، دلیلی ندارد جنگ 12 روزه سال گذشته و 40 روزه امسال علیه ایران را نیز برای سیطره بر ایران و منابعش و مقدمه‌ای بر برنامه‌های بزرگ‌تر ندانیم. البته به‌نظر می‌رسد تا این‌جا ناکامی در اهداف اصلی آن جنگ، پروژه‌های بزرگ‌تری را در منطقه و جهان دچار تردید و شاید وقفه ساخت و چه بسا اگر بتوانند، بخت خود را تکرار کنند. شرق، به‌ویژه روسیه و چین باید بسیار ممنون ایران باشند که در برابر این تهاجم پیچیده و همه‌جانبه راست جهانی فرو نریخت. بیراه نگفته‌ایم که فعلا فلسطین، لبنان و ایران برای طراحان آن برنامه، دروازه یا گذرگاه ژئوپولیتیک ورود به شرق بود.

سیاست‌ها و ایدئولوژی‌های راست افراطی از حاشیه طیف‌های سیاسی بیرون می‌آیند و در حال قرار گرفتن در متن و جریان اصلی سیاست هستند. این یک تغییر خطرناک است به ویژه با دانستن مسیری که به فاشیسم در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میلادی منتهی شد. فاشیسم مدرن که اغلب از آن تحت عنوان نئوفاشیسم یاد می‌شود با وجود ارتباط با میلیتاریزاسیون‌(نظامی سازی) و فتوحات سرزمینی، ایدئولوژی‌های امپریالیستی را کنار گذاشته است. در عین حال، به نظر می‌رسد که نئوفاشیسم سلاح کاملا جالبی را در دست گرفته است: «نظریه‌های توطئه.»
«بنیتو موسولینی»، ایدئولوژی فاشیسم را در دهه ۱۹۲۰ معرفی کرد. فاشیسم پاسخی ارتجاعی به کمونیسم، سوسیالیسم و ​​لیبرالیسم بود. نئوفاشیسم تکرار مدرن آن است. نئوفاشیسم طیفی از باور‌ها و عملکرد‌های ملی گرایانه افراطی را در بر می‌گیرد و مواضع چپ، چپ میانه و راست میانه را رد می‌کند. این شکل مدرن فاشیسم با برتری نژادی، پوپولیسم، اقتدارگرایی و بومی گرایی مشخص می‌شود. نئوفاشیسم به شدت با لیبرال دموکراسی، مارکسیسم، کمونیسم و ​​سوسیالیسم مخالف است و اغلب ایده‌های بیگانه هراسانه و دیدگاه‌های مهاجرستیزانه را ترویج می‌کند. نئوفاشیست‌ها تمرکز متعصبانه‌ای بر کشور خود و مسائل آن دارند و جنبش‌های آزادی‌خواه و برابری‌طلب، نیروهای سوسیالیستی و کمونیستی، مهاجران، لیبرال‌ها و اقلیت‌های ملی و مذهبی مختلف را مقصر معضلات کشورشان قلمداد می‌کنند.
ابزار رایج نئوفاشیسم نظریه توطئه است. نظریه‌پردازان توطئه معتقدند که یک موقعیت یا رویداد نتیجه یک نقشه مخفیانه توسط بازیگران تاثیرگذار است که اغلب با انگیزه‌های سیاسی انجام می‌شود. هر نظریه در مورد توطئه یک نظریه توطئه نیست. بلکه این اصطلاح حاکی از تکیه بر تعصب یا شواهد ناکافی است. اغلب نظریه‌های توطئه با استدلال‌هایی تقویت می‌شوند و جایی که شواهدی با نظریه توطئه مغایرت دارند از ان استدلال‌ها به‌عنوان پشتیبان تفسیر نظریه توطئه استفاده می‌شود.
بسیاری از جناح‌های نئوفاشیست از نظریه‌های توطئه برای افراطی کردن افراد و تقویت دستورکار و برنامه‌های شان استفاده می‌کنند. سپس در فرایند رادیکالیزه یا افراطی کردن فرد ایده‌های مرتبط با وجود خطر و ضرر به فرد القا می‌شود. نئوفاشیست‌ها به دنبال متقاعد کردن افراد به پذیرش این باور هستند که شیوه زندگی آنان در معرض خطری فوری قرار دارد.
نظریه «جایگزینی بزرگ» «رنو کامو»، نویسنده فرانسوی مبتنی بر این فرض است که «نخبگان» در حال تنظیم جایگزینی اروپایی‌های سفیدپوست با غیراروپایی‌ها هستند.
«جایگزینی بزرگ» با روایت «نسل‌زدایی سفیدپوستان» پیوند پیچیده‌ای دارد که بر برتری نژاد سفیدپوست تاکید می‌کند و ترس از جابه‌جایی جمعیتی را ترویج می‌نماید.
گروه‌های نئوفاشیست از این نظریه استفاده می‌کنند تا با تداوم ایجاد ترس افراد را به‌طور مستقیم رادیکالیزه کنند. احزاب جناح راست اغلب این ایده‌ها را پرورش می‌دهند و تبلیغ می‌کنند تا حمایت رای‌دهندگان را از یک دولت قدرتمند برای ایفای نقش ناجی تضمین نمایند.
بنابراین، نئوفاشیسم و ​​ترویج نظریه‌های توطئه دست به دست یکدیگر می‌دهند. آن‌ها یکدیگر را برای ایجاد یک قرارداد اجتماعی جدید بین دو گروه تقویت می‌کنند: بخشی از جامعه که با ترس به جهان لیبرال دموکراتیک می‌نگرد و احزاب سیاسی که بازگشت نئوفاشیسم را تنها راه توقف انحطاط و هرج و مرج جهان می‌دانند.

توافقنامه مونیخ - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

از چپ به راست: نویل چمبرلین، ادوار دالادیه، آدولف هیتلر، بنیتو موسولینی، و گالئاتسو چانو لحظاتی پیش از امضاء توافق‌نامه مونیخ، ۲۹ سپتامبر ۱۹۳۸

بازگشت فاشیسم در اروپا
حزب «فیدز» تحت رهبری اوربان از سال ۲۰۱۰ میلادی در قدرت بوده است. تحت رهبری او مجارستان نه تنها به یکی از ضد اروپایی‌ترین، طرفدار روسیه‌ترین و طرفدار چین‌ترین کشور‌های اتحادیه اروپا تبدیل شده، بلکه به یکی از محافظه‌کارترین و ضد مهاجرت‌ترین کشور‌ها نیز تحت دفاع فرضی از ارزش‌های سنتی و کاتولیک تبدیل شده است.
مجارستان با وجود عضویت در اتحادیه اروپا آن اتحادیه را تهدیدی برای چشم‌انداز ترسیمی اوربان به منظور داشتن یک جامعه و اقتصاد ملی‌گرا قلمداد می‌کند. اوربان در طول کارزار انتخاباتی اروپا در سال ۲۰۱۹ میلادی پوستری با چهره «جورج سوروس» سرمایه‌گذار و کنشگر سیاسی مجارستانی «ژان کلود یونکر» رییس وقت کمیسیون اروپا راه‌اندازی کرد. روی پوستر نوشته شده بود: «شما این حق را دارید که بدانید بروکسل در حال برنامه‌ریزی برای انجام چه کاری است.» در آن زمان «مارگاریتیس شیناس» سخنگوی ارشد یونکر دولت مجارستان را به طرح نظریه‌های توطئه علیه اتحادیه اروپا متهم کرد.
آن پوستر به سهمیه‌های اجباری جابه‌جایی مهاجران اشاره داشت که توسط اتحادیه اروپا تعیین شده بود. از دید حزب فیدز تحت رهبری اوربان یونکر از نفوذ و سرمایه خود برای نابودی فرهنگ اروپایی از طریق طرح‌هایی برای پذیرش دسته‌جمعی پناهجویان استفاده می‌کرد. اتحادیه اروپا اخراج مهاجران مجارستان را غیرقانونی اعلام کرد، اما مجارستان اتحادیه اروپا را به حمله علیه ارزش‌های آن کشور متهم کرده بود.
شهروندان مجارستان این نگرانی را دارند که ارزش‌ها، فرهنگ و هویت شان به مثابه یک ملت از سوی اتحادیه اروپا مورد هجمه قرار گیرد. رهبران بروکسل در عمل مجار‌ها را منزوی کرده و آنان را از رهبری اتحادیه اروپا ناامید ساخته‌اند. آنان از خود می‌پرسند چگونه می‌توانند از رهبری اتحادیه اروپا پیروی کنند در حالی که به نظر می‌رسد آن اتحادیه از هویت ملی آنان محافظت نمی‌کند؟ این‌جاست که فریبنده بودن رهبری فردی مانند ویکتور اوربان نمایان می‌شود.
سادگی روایات اخلاقی اوربان جذابیت او را بیش از پیش تقویت می‌کند و جهت روشنی را ارائه می‌دهد و اتحادیه اروپا را به‌عنوان نهادی که هدف پاکسازی هویت قومیتی مجاری را در سر دارد به مردم مجارستان معرفی می‌کند. این موضوع باعث ایجاد کیش شخصیتی شده که در آن اوربان نماینده کامل هویت مجارستانی است. این امر همراه با شخصیت رهبری قوی اوربان، مجار‌های میانه‌رو را جذب می‌کند و آنان را به این نتیجه می‌رساند که او مصمم به حفظ هویت و ارزش‌های مجارستان است. از این رو حتی مجار‌های میانه رو نیز به سمت جناح راست سوق پیدا می‌کنند موضوعی که اصول دموکراتیک مجارستان را تهدید خواهد کرد. جذابیت اوربان ناشی از نظریه‌های توطئه به افراد سرخورده و افراطی اجازه می‌دهد تا تقصیر را به گردن اتحادیه اروپا انداخته و ان نهاد را برای پاک کردن هویت قومی مجاری مصمم بدانند. اوربان یک بدیل را ارائه می‌دهد.
او در کنفرانسی با حضور نمایندگان جریان‌های راست‌گرای اروپایی گفته بود: «اگر اثبات شود رهبری بد است باید جایگزین شود.» برای یک مجار سرخورده که احساس می‌کند هویت اش در معرض خطر قرار دارد اوربان راست‌گرا و نئوفاشیست به‌مثابه یک پناه قلمداد می‌شود. فقدان رهبران جذاب شهروندان میانه‌رو را به سمت رهبران سیاسی شجاع و ضد سیستمی سوق می‌دهد که راه‌حل‌های تند و تیز و انقلابی برای مشکلات سیستمی ارائه می‌دهند از آن‌جایی که توده‌های میانه رو بیش‌تری به سمت رهبران رادیکال و نئوفاشیست روی می‌آورند دموکراسی در پرتگاهی خطرناک قرار گرفته است.

دموکراسی لیبرال در ایالات متحده مورد حمله قرار گرفته است
پدیده نئوفاشیسم محدود به مرز‌های اروپا نیست. با وجود مشکلات حقوقی بی‌شمار، دونالد ترامپ چهل و هفتمین رییس جمهور ایالات متحده شد.
ترامپ از زمانی که کاخ سفید را ترک کرد نظرش را به خصوص درباره ادعای تقلب انتخاباتی تغییر نداده است. او کماکان از این نظریه دفاع می‌کند که نتایج انتخابات ۲۰۲۰ میلادی به سرقت رفته است. ترامپ با وجود مواجهه با ۹۱ فقره اتهام کیفری از جمله یک پرونده فدرال در مورد سازماندهی توطئه برای کلاهبرداری و فریب درون سیستم انتخاباتی آمریکا معتقد است که «قربانی یکی از بزرگ‌ترین کارزار‌های بدنام کننده افراد در طول تاریخ ایالات متحده» قرار گرفته است.
با این وجود، در انتخابات گذشته بسیاری از گروه ها، سازمان‌ها، پلتفرم‌های رسانه‌ای و گروه‌های شبه‌نظامی در جناح راست هنوز از این ادعای ترامپ و از شخص او حمایت کردند. ترامپ ریشه محکمی در آرمان‌ها و ایده‌های جنبش موسوم به‌MAGA (آمریکا را دوباره عظمت ببخش) دارد. در میان اعضای آن جنبش می‌توان طرفداران نظریه جایگزینی بزرگ را یافت که معتقدند یک توطئه بین‌المللی وجود دارد که هدف آن «مهندسی مهاجرت افراد غیر سفیدپوست به کشور‌های از نظر تاریخی با جمعیت سفیدپوست» است. آنان این به زعم خود، توطئه را تلاشی برای «جایگزینی» سفیدپوستان با نژاد‌های دیگر می‌دانند. ایده آنان این است که در این باره باید بر سوء‌ظن ناشی از ترس از «دیگران» که متفاوت از «ما» هستند تاکید نمایند.
کاریزمای رییس جمهوری مانند ترامپ، از ایده اغواء‌کننده محافظت از پاکی ملت «واقعی» در برابر «انحطاط خارجی» ناشی می‌شود. رای‌دهندگان جناح راست در ایالات متحده به‌طور فزاینده‌ای رهبران سیاسی میانه‌رو جریان خود را ناتوان از ارائه راه‌حل‌های عملی برای مشکلاتی که در جامعه می‌بینند تصور می‌کنند. این وضعیت مسیری عالی را برای رهبران پوپولیست و افراطی مانند ترامپ هموار کرد. برای جناح راست افراطی هیچ گزینه دیگری قابل اجرا نیست.

لهستانی ها

عکس هویت زندانی گرفته شده از یک دختر لهستانی توسط اس‌اس در اردوگاه آشویتس. نزدیک به ۲۳۰ هزار کودک به اسارت برده شدند که از آن‌ها به عنوان نیروی کار اجباری یا آزمایش‌ها پزشکی استفاده می‌گشت.

ظهور نئوفاشیسم اروپایی و آمریکایی
هگل راست می‌گفت که تاریخ دو بار تکرار می‌شود و مارکس به درستی جمله او را تکمیل کرده بود که یک بار به‌صورت تراژدی و یک بار به‌صورت کمدی! جهان هنوز از تراژدی‌های قرن بیستم یعنی فاشیسم ایتالیا، نازیسم آلمان دور نشده‌ که نئوفاشیسم بر در می‌کوبد! تولدی در قامت احزاب راست افراطی در اروپا و قدرت‌گیری مجدد ترامپ در آمریکا.
آدورنو، متفکر مکتب فرانکفورت دلیل رویکرد مردم به فاشیسم را پاک کردن وقایع تاریخی از اذهان عمومی می‌داند. آیا اروپاییان فاشیسم ایتالیا و کوره‌های انسان‌سوزی را فراموش کرده‌اند که به راست‌های افراطی تمایل پیدا نموده‌اند؟
در آلمان حزب راست افراطی Afd چیزی کم از رقیب در قدرت به جلوس نشسته سوسیال دموکرات ندارد.در ایتالیا، نخست وزیر جورجیا ملونی از حزب برادران ایتالیا، با تفکراتی نئو فاشیستی‌ست.در سوئد حزب دموکرات‌های سوئد سومین حزب پارلمان است و در تلاش برای یک‌دست کردن راست گراها و قبضه دولت درآینده. در اسپانیا حزب وکس در حال قدرت گرفتن است. در هلند حزب حزب آزادی‌‌‌(ppv) در تکاپو برای افزایش نفوذ به‌خصوص در میان جوانان است. به‌نظر می‌رسد سیل مهاجرت از کشورهای جنگ‌ زده خاورمیانه به اروپا، افزایش نفوذ اقتصادی سیاسی چین، افزایش بیکاری فقر و نابرابری، هزینه‌های فراوان زندگی، بی‌اعتمادی به احزاب سیاسی و رهبران، دست به دست هم داده تا اروپاییان اندک‌اندک راستگراهای افراطی را به‌عنوان تنها نیرویی که می‌تواند انسجام برقرار کند ناجی خود بدانند.
در آن‌سوی جهان، در آمریکا، قریب به ۸ ماه دیگر ممکن است ترامپ مجددا بر اسب قدرت سوار شود. او که در دور اول ریاست جمهوریش با اعمال نژادپرستانه و مهاجر ستیز از جمله شر جلوه دادن مهاجران، تلاش برای ساخت دیوار مرزی به جهت بومی گرایی، انکار خطرات تغییرات اقلیمی برای بشریت برخورد خشونت آمیز با سیاهپوستان و با تکیه بر سیاست‌های پوپولیستی و تبلیغات به دنبال بسیج عمومی بود این بار نیز تلاش دارد تا دوباره به قدرت برگردد. به قدرت برگشتن ترامپ و دوباره اوج گرفتن سیاست‌هایش که مبتنی بر ایده‌هایی از جمله برتری سفیدپوستان و شعارهایی هم‌چون «اول آمریکا»؛ خروج از پیمان‌های بین المللی، اعمال تحریم علیه سایر کشورها، و اعمال سیاست‌های سخت‌گیرانه در قبال مهاجرین، مسیر حرکت به سمت نئوفاشیسم را هموارتر می‌کند.
باید خاطر نشان ساخت نئوفاشیسم با وجود تفاوت‌هایش با فاشیسم، ازفاشیسم اجتناب نمی‌جوید. نئوفاشیسم هم‌چون فاشیسم هنوز بر طبل ملی‌گرایی افراطی می‌کوبد، اما کانون توجه‌ و دوگانه سازی‌اش سیاهان یا یهودیان نیست، بلکه مهاجرین و مسلمانان است. اما چرا فاشیسم این پتانسیل را دارد که با توجه به تجریه‌‌سیاهی که پشت سر گذاشته می‌تواند هنوز هم طرفداران خود را داشته باشد و در قامتی دیگر اما نه متفاوت جذابیت ایجاد کند؟
ایدئولوژی فاشیسم، ملغمه‌ای از طیف‌ها و گرایش‌های متفاوت فکری‌ِ سیاسی‌ست. از ناسیونالیسم افراطی تا رهبر‌پروری، بسیج توده‌ای مردم، محافظه کاری و… این ترکیب و تنوع فکری، قابلیت این را دارد که طیف‌های اجتماعی فراوانی از مردم را به سمت خود جذب کند. فاشیسم این توانایی را دارد که به مسائل پیچیده و سوالات سخت پاسخی آسان دهد. زیرا با دو گانه سازی «ما- آن‌ها» ایرادات، نقصان‌ها و عدم تحقق جامعه آرمانی را بر گردن دیگری‌ ‌اندازد و «آن‌ها» را مقصر جلوه می‌دهد. در ضمن این دو گانه سازی، فاشیسم با برتری قائل‌شدن به طرفداران خود حول یک ایدئولوژی و رهبر ملت سازی کرده، دیگری‌ها را بی ارزش‌ قلمداد می‌کند. به‌عنوان مثال، نگاه کنید به دو گانه سازیِ نژادیِ هیتلر نسبت به یهودیان که راه را بر اردوگاه‌های انسان‌کشی هموار نمود. یا بنگرید به دوگانه‌سازی «ما- آن‌ها»‌ی ترامپ که «ما»‌‌ی جمعی را آمریکا و دیگری یا «آن‌ها» را مهاجرین قلمداد کرد. در واقع این دیوار کشی و برتری قائل شدن به آمریکاییان نسبت به مهاجرین یا مسلمانان و یا برتری دادن سفیدپوستان بر سیاه پوستان نشات گرفته از دیدگاهی فاشیستی‌ست. از سوی دیگر این خود برتر بینی، این حق را برای طرفداران تفکر فاشیستی ایجاد می‌کند که هر رفتاری را که مطلوب بدانند با سایر جوامع انجام دهند. و همین مسئله است که در گذشته فاشیسم و در روزگار کنونی نئوفاشیسم را به تهدیدی برای جهانیان تبدیل کرده است.
یکی دیگر از دلایل گرایش به فاشیسم، واکنش به فردگرایی در مکتب لیبرالیسم است. لیبرالیسم با تاکید بر فردگرایی خردگرایانه معتقد است کنش و واکنش افراد در جامعه می‌تواند میان منافع عمومی هماهنگی ایجاد کند. اما بنا بر نظریات منتقدین این مکتب، این فردگرایی باعث ایجاد چند‌گانگی، بی‌ثباتی، تفرق و اختلافات طبقاتی می‌گردد. به همین دلیل توده‌های سرگشته و هراسان از فروپاشی نیاز به وجود یک ایدئولوژی و رهبر دارند تا با تمسک و اطاعت بی‌چون و چرا از آن بتوانند انسجام را به جامعه بازگرداند. در صورت قبضه قدرت توسط راست‌های افراطی در اروپا و ترامپ در آمریکا، شاهد حکومت‌هایی خواهیم بود که فرد در آن جایگاهی ندارد ، حکومت‌ها رنگ و بوی تک حزبی و دیکتاتوری جناحی دارند و سیاست‌هایشان را بر مبنای تعصبات ملی مذهبی و ایدئولوژیک پایه‌ریزی می‌کنند. معترضین توسط پلیس سرکوب -‌و نه کنترل‌- می‌شوند، جامعه مدنی سرکوب و اجتماع تبدیل به توده‌ای شکل‌پذیر می‌گردد.
در حوزه سیاست خارجی در جهانی که حکومت‌های فاشیستی قدرت گرفته باشند، منطق نظامی‌گری گفتمان غالب خواهد بود. در این منطق جنگ‌ بر صلح‌طلبی و همکاری بین‌المللی برتری خواهد داشت. در تفکری که معتقد بر برتری نژادی است، جنگ اصلی برای نشان دادن برتری ذاتی یک نژاد یا رنگ پوست است. در این نگرش، حقوق مساوی مردم، همکاری بین‌المللی، صلح‌جویی جایگاهی ندارد، زیرا مغایر نظم طبیعی‌ست. در چنین نظام بین‌المللی اتحادها فرو می‌پاشند. چه بسا قدرت گرفتن راست‌های افراطی در اروپا، دومینو وار پس از انگلستان باعث جدایی سایر کشورها نیز از این اتحادیه گردد.
زمانی استالین گفته بود فاشیسم، عارضه ضعف بورژوازی است. گویا این ضعف بورژوازی در عملی کردن وعده‌های خود و ساختن جهانی تهی و متوحش است که جوامع کنونی را به تکرار کمدی‌وار تاریخ سوق می‌دهد.
گفتمان ساکنان امروز کاخ سفید، اگرچه ازبرخی جهات، به گفتمان فاشیسم کلاسیک آلمان و ایتالیا در دهه‌های 1920 و1930 شبیه است اما در عین حال، مهرونشان اقتصاد سیاسی و فرهنگ آمریکایی را در دهه‌های نخست قرن بیست و یکم نیز برخود دارد. این ایدئولوژی را می‌توان در گفتار و عملکرد شخص رییس جمهور دونالد ترامپ، مشاوران نزدیک، و برخی چهره‌های کلیدی کابینه او، بوضوح دید. این ویژگی‌ها از نظرجامعه‌شناسی، در پایگاه انتخاباتی، ساختار طبقاتی، وابستگی‌های نژادی و ناسیونالیسم ساکنان جدید کاخ سفید هویداست و گفتار و کردار نئوفاشیستی، در عملکرد روزانه آن‌ها نمایان است: حملات نژادپرستانه به حقوق رنگین پوستان، مهاجران، زنان، دگرباشان جنسیتی، حامیان محیط زیست و کارگران و… آن‌ها هم‌چنین تلاش می‌کنند قوه قضاییه، کارکنان دولت، ارتش، دستگاه‌های اطلاعاتی و رسانه‌ها را با این ایدئولوژی همراه سازند.
پایگاه اجتماعی نئوفاشیسم چیست؟ نتایج یک نظرسنجی انجام گرفته توسط موسسه «گالوپ»‌(Gallup) و شبکه خبری CNN نشان می‌دهد که حامیان اصلی ترامپ در انتخابات اخیر آمریکا، اقشار میانی جامعه، یعنی اقشار پایینی طبقه متوسط و بخش‌های فوقانی طبقه کارگر بودند که درآمد سالانه آن‌ها حدود 56 هزار دلار می‌باشد. بخش بزرگ دیگری از آرای ترامپ نیز، از سوی کسانی به صندوق ریخته شد که درآمد سالانه آن‌ها بین 50 تا 200 هزار دلار می‌باشد. اغلب این افراد، فاقد تحصیلات دانشگاهی می‌باشند که وضعیت مالی آیشان در سال‌های اخیر تنزل کرده است. ترامپ توانست 77 درصد ازکل آراء انتخابات را به‌خود اختصاص دهد در حالی‌که آخرین نظرسنجی موسسه گالوپ که چند روز قبل از انتخابات منتشرشد ، نشان می‌داد که بیش‌ترین آرای ترامپ، از سوی کارگران سفید پوست مرفهی به صندوق ریخته خواهد شد که کارگران یقه آبی صنعتی می‌باشند و در بخش‌های احداث، نگه‌داری، تعمیرات و حمل‌ونقل بنگاه‌ها، فعالیت می‌کنند و بیش از 40 سال سن دارند. به‌طورکلی، ترامپ توانست در سطح ملی، آراء مردان و سفید پوستان رابه خود اختصاص دهد و از حمایت قوی روستائیان نیز بهره‌مند گردد.
اگرچه پروتستان‌ها وکاتولیک‌ها، هر دو از نامزد جمهوری‌خواه حمایت کردند اما بیش‌تر آراء مذهبیون آمریکا را مسیحیان انجیلی‌(evangelical Christian) به‌نفع ترامپ به صندوق ریختند. 64 درصد ازکسانی که مهاجرت را مسئله اصلی کشور می‌دانند، و نیز 57 درصد ازکسانی که تروریسم را اولویت اصلی آمریکا می‌دانند، به ترامپ رای دادند.
به گزارش گالوپ، بیش‌ترین حامیان حزب ناسیونال سوسیالیست هیتلر نیز از پروتستان‌های وابسته به اقشار پائینی طبقه متوسط و روستائیان بودند. عجیب این‌که حامیان ترامپ نیز از همین الگو تبعیت کردند. تقریبا همه کارشناسان برآنند که اقشار پائینی طبقه متوسط‌(خرده بورژوازی) حامی اصلی هیتلر و حزبش بودند ضمن این‌که اقلیتی از طبقه کارگر نیز که همان کارگران یقه آبی مرفه بودند ، از هیتلرحمایت کردند.
بنابراین، شباهت نازیسم با ترامپیسم از نظر پایگاه انتخاباتی، کاملا هویداست. اکثریت طبقه کارگر آمریکا از ترامپ حمایت نکرد، همان‌طور که اکثر بورژوازی آمریکا نیز حامی ترامپ نبود. اما دومی، خود را با پیروز انتخابات تطبیق داد و با ترامپیسم کنار آمد. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنبش‌های فاشیستی، به محض رسیدن به قدرت، به‌سرعت گریبان خود را از اقشار متوسط رادیکال خلاص می‌کنند و با سرمایه و کسب و کار بزرگ متحد می‌شوند. این الگو، در دور اول ریاست جمهوری ترامپ نیز توسط او اتخاذ شد. اما با وجود این شباهت‌های فراوان، نئوفاشیسم در آمریکای امروز، تفاوت‌هایی با فاشیسم اوائل قرن بیستم در اروپا دارد. اکنون از خشونت شبه‌نظامیان در خیابان‌های آمریکا چندان خبری نیست و از پیراهن سیاه‌ها و پیراهن قهوه‌ای‌ها نیز نشانی یافت نمی‌شود و گروه‌های ضربت نازی نیز در جامعه حضور و یا دست‌کم حضور علنی ندارند. امروز، اقتصاد جهانی تحت سیطره سرمایه‌داری انحصاری ملی نیست، بلکه تحت سیطره سرمایه مالی انحصاری است که خصلت جهانی به‌خود گرفته است. آلمان پس از شکست در جنگ جهانی اول، در مرکز رکود بزرگ جهانی قرار گرفت اما ایالات متحده امروز ، برعکس، مدت‌هاست که هژمونی جهان را در دست دارد اما اکنون دوران افول خود را از سر می‌گذراند. سیاست «آمریکا- اول» کاخ سفید، روایتی دیگر از ناسیونالیسم افراطی نازیسم است که این‌بار فقط خواستارتسلط بر اروپا و مستعمرات آن نیست بلکه در پی احیای سلطه روبه افول آمریکا بر کل جهان است. انکار انحطاط محیط زیست، یکی دیگر از تفاوت‌های نئوفاشیسم امروز با فاشیسم کلاسیک دیروز است. دولت جدید آمریکا که ازحمایت سرمایه انحصاری فسیلی برخوردار است، اصولا تغییرات آب و هوایی ناشی از عملکرد انسان را منکر می‌شود و با نادیده گرفتن تحقیقات علمی در این زمینه، جهان را نیز به تبعیت از این مشی فرامی‌خواند.
اگر به همه دلائل پیش گفته، اکنون کاخ سفید به کنام نئوفاشیست‌ها تبدیل شده بدین معنی نیست که که کل حکومت فعلی آمریکا فاشیستی است و کنگره، دادگاه‌ها، بوروکراسی غیرنظامی، ارتش و دولت‌های محلی، همه فاشیستی هستند. برای این‌که چنین شود، لازم است علاوه بر نهادهای فوق، به‌قول «لوئیس آلتوسر»‌(L.Althusser)؛ کل دستگاه ایدئولوژیک دولت، از جمله رسانه‌های گروهی و نهادهای آموزشی، به کاخ سفید بپیوندند تا یک دولت نئوفاشیستی در مفهوم واقعی آن شکل بگیرد. جای تردید نیست که اینک دموکراسی لیبرال کاپیتالیستی در آمریکا، زیر ضربه قرار گرفته است و در سطح کل سیستم سیاسی این کشور، وضعیت «ماقبل فاشیسم»‌(pre-Fascism) حکمفرماست. در عین حال، مبانی لازم برای سازماندهی مقاومت قانونی، در درون و بیرون دولت و جامعه مدنی آمریکا فراهم است.
در این‌جا ذکر یک نکته ضروری است و آن این‌که فاشیسم، فقط یک انحراف سیاسی و یا ناهنجاری اجتماعی نیست، بلکه یکی از دو روش مدیریت سیاسی جامعه در کشورهای توسعه یافته سرمایه‌داری است. از اواخر قرن نوزدهم، کشورهای کاپیتالیستی، به‌ویژه قدرت‌های عمده امپریالیستی، شکل مدیریت لیبرال دموکراسی را برگزیدند تا نوعی تعادل میان گرایش‌ها و بخش‌های متعارض اجتماعی ایجاد کنند. لیبرال دموکراسی اگرچه با مساوات واقعی فرسنگ‌ها فاصله دارد اما فضای قابل ملاحظه‌ای برای ظهور ثروت سالاری‌(plutocracy) فراهم می‌سازد. اما این سیستم درعین حال، محدودیت‌هیی ازن ظر اشکال و حقوق دموکراتیک عموم مردم دارد. در واقع این سیستم، از دهه 1980 به بعد، باتعمیق نابرابری در جامعه همراه گردید به‌نحوی که اکنون این نابرابری به بالاترین سطح در تاریخ نئولیبرالیسم رسیده است. اما دموکراسی لیبرال، تنها شکل پایدار حکومت در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری نیست. در مقاطعی که این سیستم دچار بحران عمومی می‌گردد و مناسبات مالکیت در معرض خطر قرار می‌گیرد، مانند دوران رکود بزرگ دهه 1930 و یا بروز رکود و مالی شدن فزاینده سرمایه در دهه‌های اخیر، شرائط برای ظهور فاشیسم آماده می‌گردد. فاشیسم، محصول سرمایه انحصاری و امپریالیسم است و در چهارچوب رقابت برای به‌دست گرفتن هژمونی اقتصادی سرمایه‌داری جهان، پدیدار می‌گردد. بروز بحران هژمونی‌(واقعی یا تصنّعی)، به ناسیونالیسم و میلیتاریسم افراطی دامن می‌زند و با پریشانی و پرخاشگری در داخل و تشدید مبارزه ژئوپولتیک در خارج، همراه است. در چنین شرائطی، لیبرال دموکراسی، حکومت قانون، و حذف اپوزیسیون در جامعه به خطر می‌افتد.
به‌قول «برتولت برشت»، درچنین شرائطی «جامعه به تضادها امید می‌بندد.» اکنون باید پرسید که تضادهای نئوفاشیسم در دوران ترامپ کدامند؟ رابطه این تضادها با بحران فراگیر اقتصاد سیاسی و امپراتوری آمریکا چیست؟ و چگونه می‌توان از این تضادها برای ایجاد یک جنبش مقاومت متحد و قدرتمند استفاده کرد؟
ترامپ با شعار «عظمت را دوباره به آمریکا باز می‌گردانیم» به قدرت رسید. ادامه بحران و کند‌شدن آهنگ رشد اقتصادی، نرخ بالای بیکاری، وخیم‌ ترشدن وضع اقتصادی طبقه کارگر و تضعیف جایگاه جهانی آمریکا، ازجمله مواردی است که در این شعار نهفته است و دونالد ترامپ در جریان مبارزات انتخاباتی خود بر آن‌ها تاکید نمود. ناسیونالیسم اقتصادی و نظامی، پاسخی است که او به این معضلات می‌دهد و زن‌ستیزی، نژادپرستی و بیگانه‌هراسی را نیز چاشنی آن می‌کند. از جمله وعده‌های دونالد ترامپ، افزایش نرخ رشد اقتصادی به 4 درصد می‌باشد که قرار است از طریق سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، لغو قراردادهای تجاری نامناسب، کاهش مالیات‌ها و مقررات دست‌وپاگیر به‌منظور تشویق سرمایه‌گذاری، و افزایش هنگفت بودجه نظامی حاصل شود.
روایتی که ترامپ ازاحیای قدرت ژئوپولتیک آمریکا و دشمنانش ارائه می‌دهد، با عبارات نژادی و مذهبی بیان می‌شود. اما این رویکرد، با مخالفت نئولیبرال‌های حکومت آمریکا روبه‌رو می‌شود. استراتژی ژئوپولتیک ترامپ، سرانجام نگاه به شرق به‌خود می‌گیرد و شکل خطرناک حمایت‌گرایی همراه باژست نظامی پیدا می‌کند. تقویت موضع جنگ‌طلبی اسرائیل در خاورمیانه و جنگ با ایران و تلاش برای کنترل تنگه هرمز و… ناشی از چنین جهت‌گیری سیاسی-نظامی اوست.

عملیات بلوط
بنیتو موسولینی در حال بازدید از سربازان در طی حمله ایتالیا به اتیوپی، ۱۹۳۵

آینده جنگ‌ها در جهان: نبرد ربات‌ها علیه رباط‌ها
یک شرکت تولیدکننده تسلیحات بریتانیایی-اوکراینی به بی‌بی‌سی گفت که ممکن است روزی در میدان نبرد اوکراین، تعداد ربات‌ها از نیروهای انسانی بیش‌تر شود.
این اظهارات پس از آن مطرح شد که ولودیمیر زلنسکی، رییس‌جمهور اوکراین، ماه گذشته گفت بخشی از خاک این کشور برای نخستین بار تنها با استفاده از ربات‌ها و پهپادها از نیروهای روسیه پس گرفته شده است.
هر دو طرف در طول جنگ به‌طور گسترده‌ای از سامانه‌های هوایی و زمینی بدون سرنشین استفاده کرده‌اند و تحلیل‌گران می‌گویند این جنگ روند توسعه فناوری‌های نظامی را به شکل چشم‌گیری سرعت بخشیده است.
اما این تحولات، هم‌زمان بحث‌هایی را درباره آینده جنگ و پیامدهای آن برای سربازان برانگیخته است.
ولودیمیر زلنسکی در ویدیویی که در ماه آوریل برای معرفی سلاح‌های رباتیک جدید ساخت اوکراین منتشر شد، گفت یکی از مواضع دشمن «منحصرا با استفاده از تجهیزات بدون سرنشین، یعنی ربات‌های زمینی و پهپادها» تصرف شده است.
ارتش اوکراین از ارائه جزئیات این عملیات خودداری کرده است.
اما این ادعا، به دنبال اظهارات دیگری مطرح می‌شود که در ماه فوریه منتشر شده بود، مبنی بر این‌که یک ربات زمینی به تنهایی توانسته به مدت ۴۵ روز جلو پیشروی نیروهای روسیه را بگیرد.
گفته می‌شود بخشی از این جنگ‌افزارها ساخته یک استارتاپ نظامی اوکراینی-بریتانیایی به نام «یوفورس» است. این شرکت، به سرعت گسترش یافته و اخیرا به جایگاه «یونیکورن» رسیده است؛ عنوانی که به شرکت‌هایی با ارزش بیش از یک میلیارد دلار داده می‌شود.
بی‌بی‌سی از دفتر یوفورس در لندن بازدید کرده است؛ ساختمانی بی‌نام‌ونشان و دور از توجه که این شرکت می‌گوید برای محافظت در برابر خراب‌کاری احتمالی روسیه به این شکل طراحی شده است. نماینده شرکت حاضر نشد درباره نبرد رباتیک توصیف‌شده در ویدیوی ولودیمیر زلنسکی اظهار نظر کند، اما گفت پهپادهای هوایی، زمینی و دریایی یوفورس هم‌اکنون در عملیات‌های رزمی مورد استفاده قرار می‌گیرد.
ریانون پدلی، مدیر شراکت‌های راهبردی یوفورس در بریتانیا، گفت: «نمی‌توانم وارد جزئیات عملیات یا نقش یوفورس در آن شوم، اما از زمان آغاز تهاجم گسترده روسیه در سال ۲۰۲۲، بیش از ۱۵۰ هزار ماموریت رزمی موفق انجام داده‌ایم.»
خانم ریانون، افزود که پدیده جنگ ربات‌ها با ربات‌ها احتمالا به تدریج رایج‌تر خواهد شد و حتی ممکن است سامانه‌های بدون سرنشین از نظر تعداد از نیروهای انسانی پیشی بگیرند.
روسیه نیز در حال استفاده از ربات‌هایی است که برای انتقال مواد منفجره به مواضع اوکراین طراحی شده‌اند و تحلیل‌گران می‌گویند پیشرفت در این فناوری احتمالا شیوه جنگ‌های آینده را تغییر خواهد داد.
ملانی سیسون، پژوهش‌گر ارشد موسسه بروکینگز، می‌گوید: «من واقعا اوکراین را الگویی مهم برای آینده دفاع ملی و تسلیحات می‌دانم. این کشور نمونه‌ای تحسین‌برانگیز از این واقعیت است که چگونه نیاز، عامل نوآوری می‌شود.»
شرکت یوفورس بخشی از گروه رو‌به‌رشد شرکت‌های دفاعی موسوم به «نئو-پرایم» است؛ شرکت‌هایی که رقبای تازه‌ای برای غول‌های سنتی صنعت دفاعی مانند بی‌ای‌ئی سیستمز، بوئینگ و لاکهید مارتین به شمار می‌روند.
یکی دیگر از این شرکت‌ها «اندوریل» است؛ شرکت فناوری دفاعی آمریکایی که در ماه فوریه نخستین آزمایش پرواز جنگنده بدون خلبان خود را انجام داد.
هرچند بیش‌تر پهپادها، هم‌چنان از راه دور و به‌دست انسان هدایت می‌شوند، اما شرکت‌هایی مانند اندوریل بیش از پیش هوش مصنوعی را وارد سامانه‌های تسلیحاتی می‌کنند. ربات‌های زمینی یوفورس از نرم‌افزاری استفاده می‌کنند که برای کمک به هدف‌گیری طراحی شده است، در حالی که اندوریل می‌گوید برخی سامانه‌هایش قادرند مرحله نهایی حمله را به‌طور خودکار به انجام برسانند.
دولت آمریکا به‌طور علنی، ارتش این کشور را به استفاده گسترده از هوش مصنوعی تشویق کرده است. پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، در ماه ژانویه گفت این کشور باید به «نیرویی جنگی با محوریت هوش مصنوعی» تبدیل شود. بر اساس ارزیابی وزارت دفاع آمریکا که سال گذشته منتشر شد، چین نیز استفاده از سامانه‌های نظامی مجهز به هوش مصنوعی را افزایش داده است.
تحلیل‌گران می‌گویند آینده‌ای که در آن ربات‌ها مستقیما با یکدیگر در میدان نبرد درگیر شوند، احتمالا اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. جیکوب پاراکیلاس از اندیشکده رند اروپا می‌گوید: «پهپادهای اوکراینی و روسی همین حالا هم با یکدیگر می‌جنگند. این‌که این وضعیت به جنگ زمینی و دریایی گسترش پیدا کند، بسیار محتمل و شاید اجتناب‌ناپذیر باشد.» با این حال، گروه‌های حقوق بشری هشدار می‌دهند که افزایش استقلال سامانه‌های تسلیحاتی نگرانی‌های جدی درباره مسئولیت‌پذیری در جریان جنگ ایجاد می‌کند.
پاتریک ویلکن از سازمان عفو بین‌الملل می‌گوید: «ارتش‌ها از هوش مصنوعی برای سرعت دادن به فرایندهایی مانند شناسایی اهداف استفاده می‌کنند. اما سپردن تصمیم‌های مرگ و زندگی به ماشین‌ها، خطرات عمیق اخلاقی و حقوق بشری به همراه دارد.»
شرکت‌های تسلیحاتی در مقابل می‌گویند حفظ «انسان در حلقه تصمیم‌گیری» به این نگرانی‌ها پاسخ می‌دهد و تاکید می‌کنند که تصمیم نهایی برای استفاده از نیروی مرگبار هم‌چنان در اختیار نیروهای نظامی باقی می‌ماند.
دکتر ریچ دریک، مدیر شرکت اندوریل در بریتانیا، می‌گوید: «انسان‌ها به استراحت و غذا نیاز دارند و در شرایط جنگی همیشه این نیازها تامین نمی‌شود. استفاده از سامانه‌های رایانشی به ما کمک می‌کند خطاها را در آن‌چه زنجیره کشتار می‌نامیم، کاهش دهیم.

استالین، چرچیل و روزولت در تهران بی‌اطلاع دولت ایران/ ۸ نکته در ۸۰‌مین  سال‌گرد/ «
چرچیل و روزولت و استالین در کنفرانس تهران

اتحاد جماهیر شوروی و آذربایجان در جنگ جهانی دوم
در ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ آلمان نازی بر اساس نقشه برق آسا «بارباروسا» به لهستان حمله کرد. با این کار جنگ جهانی دوم به‌عنوان خونین‌ترین جنگ تاریخ بشریت آغاز شد. در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، آلمان هیتلری به اتحاد جماهیر شوروی از جمله آذربایجان حمله کرد. جنگ در ۹ مه ۱۹۴۵ به پایان رسید – زمانی که پرچم فاشیسم بر فراز ساختمان رایشستاگ در برلین پایین آمد و پرچم اتحاد جماهیر شوروی نصب شد.
۶۶۰ هزار نفر از آذربایجان در این جنگ شرکت کردند. لشکرهای آذربایجان از قفقاز تا برلین جنگیدند، به حدود ۱۳۰ آذربایجانی عنوان قهرمان اتحاد جماهیر شوروی، ۳۰ نفر نشان افتخار و ۱۷۰۰۰۰ نفر از آذربایجان نشان‌ها و مدال های مختلف اتحاد جماهیر شوروی را دریافت کردند.
دو بار قهرمان اتحاد جماهیر شوروی، ژنرال هزی اصلانو‌ف، قهرمانان اتحاد جماهیر شوروی اسرافیل ممدوف، اصلان وزیروف، عادل قلی‌اف، ضیا بنیاد‌اف، گرای اسد‌وف، حسین بالا علی‌اف، غفور ممدوف، مالک محرموف، مهدی حسین‌زاده، ژنرال محمود ابیل‌اف. ، طرلان علیاربیف، حاجی بابا زینالوف و بسیاری دیگر در تاریخ این جنگ نام خود را ثبت کردند.
نفت آذربایجان نیز یکی از عوامل تعیین‌کننده در جنگ جهانی دوم بود. بنابراین، در سال ۱۹۴۱، بیش‌ترین مقدار نفت در تاریخ آذربایجان تولید شد – ۲۳.۵ میلیون تن، که ۷۱.۴ درصد نفت تولید شده در اتحاد جماهیر شوروی بود. به‌طور کلی در سال‌های جنگ، کارگران نفت آذربایجان ۷۵ میلیون تن نفت، ۲۲ میلیون تن بنزین و سایر فرآورده‌های نفتی کشور را تامین می‌کردند.

۹ مه ۱۹۴۵ ـ روز پیروزی بر آلمان نازی؛ حافظه جهانی ضد فاشیسم
در چنین روزی، در اتحاد شوروی و بسیاری از کشورهای پساشوروی، پایان جنگ با آلمان نازی و پیروزی بر فاشیسم گرامی داشته می‌شود. سند نهایی تسلیم آلمان در شامگاه ۸ مه ۱۹۴۵ در برلین امضا شد، اما به دلیل اختلاف ساعت، در مسکو زمان آن به ۹ مه رسیده بود. از همین رو، ۹ مه در سنت شوروی و سپس در بسیاری از کشورهای دیگر، به عنوان روز پیروزی بر آلمان نازی شناخته شد. این روز یادآور یکی از تعیین‌کننده‌ترین لحظه‌های قرن بیستم است: شکست نظامی فاشیسم، پس از جنگی که ده‌ها میلیون کشته برجای گذاشت.
اهمیت ۹ مه، تنها در یک پیروزی نظامی خلاصه نمی‌شود. این روز برای نیروهای ضد فاشیست، جنبش‌های کارگری، کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها، یهودیان، کولی‌ها، زندانیان سیاسی، مقاومت‌های مردمی اروپا و میلیون‌ها انسانی که قربانی ماشین جنگی و نژادپرستانه نازیسم شدند، روز حافظه و هشدار است. یادآوری این روز، به‌ویژه در جهانی که راست افراطی، نژادپرستی و جنگ‌طلبی بار دیگر در اشکال تازه سر برمی‌آورند، معنایی زنده دارد: شکست فاشیسم فقط رویدادی در گذشته نیست، بلکه مسئولیتی دائمی در برابر امروز است.
در ۹ مه ۱۹۴۵، آلمان نازی بدون قید و شرط تسلیم اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا، انگلیس و فرانسه شد. چهار سال پیش از این، در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، آلمان به رهبری هیتلر با بزرگ‌ترین ارتش در تاریخ انسانی، اتحاد شوروی را مورد هجوم قرار داده بود. آلمان نازی ٨ میلیون سرباز مسلح داشت که از این تعداد، 6/4 میلیون سرباز برای حمله به شوروی فرستاده شده بود و به‌جز آن، نزدیک به یک میلیون نیروی کمکی از کشورهای هم پیمان آلمان نازی هم‌چون ایتالیا، رومانی، مجارستان و فنلاند، و نیز تعدادی داوطلب از کشورهای اروپائی به آن‌ها ملحق شد. ارتش فاشیسم شامل 5/5 میلیون سرباز می‌شد در حالیکه شوروی که در دهه ۱۹٣۰ بسختی تلاش کرده بود تا تولیدات کشاورزی و صنعتی را توسعه داده و نیروی دفاع را افزایش دهد تنها موفق شده بود تا ارتشی با ۵ میلیون سرباز تشکیل دهد که از این تعداد هم، قریب به ٣ میلیون در مرزهای غربی مستقر شده بودند. در مرزهای دریای آرام، اتحاد شوروی یک میلیون سرباز برای مقابله با ارتش ژاپن مستقر کرده بود و در مرز ترکیه نیز چند صدهزار سرباز در حال آماده باش به‌سر می‌بردند.
هیتلر سال‌ها در تدارک این جنگ و این حمله بود. هیتلر با کمک و پشتیبانی مالی از طرف سرمایه‌داران آلمان، شروع به سرکوب طبقه کارگر و از بین بردن کمونیست‌ها، سوسیال دموکرات‌ها و دیگر مخالفان خود نمود.
در اکتبر ۱۹٣٣، آلمان کنفرانس خلع سلاح در ژنو را ترک کرد. در مارچ ۱۹٣۵ هیتلر خدمت نظام وظیفه را عمومی اعلام کرد که برخلاف معاهده ورسای ۱۹۱۹ بود. در مارس ۱۹٣۶ یکی دیگر از مفاد قطعنامه ورسای را زیرپا گذاشته و ارتش خود را در منطقه رودخانه رن که غیرنظامی اعلام شده بود، وارد نمود. این تحولات در برابر چشم دولت‌هایی نظیر فرانسه و انگلیس روی می‌داد که امیدوار بودند هیتلر را به جان اتحاد شوروی بیاندازند.
هیتلر با اجرای نقش آخرین سنگر علیه کمونیسم و کشتار کمونیست‌ها و چپ‌ها، توانست دولت‌های غربی را از سر مخالفت با خود باز دارد. ارتش آلمان نازی در برابر بی تفاوتی اروپا، روزبه‌روز افزایش یافته و مجهزتر شد.
در اول مارس ۱۹٣٨، آلمان نازی کشور اطریش را تصرف کرد، در ماه سپتامبر با توافق انگلیس و فرانسه، بخش آلمانی زبان چکسلواکی سابق را به‌خود ملحق کرد، در ماه مارچ ۱۹٣۹ تمام چکسلواکی را گرفت، در همان ماه فاشیست‎‌های هوادار فرانکو در اسپانیا به کمک آلمان نازی و ایتالیای موسولینی قدرت را در کشور بدست گرفتند. اول سپتامبر ۱۹٣۹ آلمان به لهستان حمله کرد، به کشوری که فرانسه و انگلیس به آن تضمین داده بودند که امنیت آن را حفظ کنند ولی با حمله آلمان فقط نظاره‌گر باقی ماندند. اعلان رسمی جنگ از طرف فرانسه و انگلیس علیه آلمان نازی در سوم سپتامبر فقط در حرف بود هر چند در آن زمان و موقعیت می‌توانستند به نازیسم خاتمه بدهند، همان‌طور که آلفرد یودل رییس ستاد عملیاتی ارتش در دادگاه نورنبرگ چنین اعتراف کرد: «اگر ما در سال ۱۹٣۹ شکست نخوردیم فقط به آن دلیل بود که ۱۰۰ لشگر فرانسه و انگلیس در جبهه غرب، وقتی‌که آلمان نازی فقط با ۲۵ لشگر به طرف لهستان یورش برد، نظاره‌گر بودند.»
دانمارک در ماه آپریل ۱۹۴۰ تصرف شد، نروژ در ماه آوریل ـ ژوئن گرفته شد، هلند در ۱۴ ماه مه تسلیم شد. لوکزامبورگ بعد از آن و بلژیک در ۲٨ مه به تصرف درآمد.
در ۲۰ ماه مه، تانک‌های نازی در ساحل دریای مانش مستقر شدند. یک ارتش بریتانیایی با ٣٣۰ هزار نظامی در شمال فرانسه در مقابل ارتش مجهزتر آلمان نازی از مبارزه دست کشیده با شتاب هر چه تمام‌تر عقب نشینی کرده و به انگلیس برگشتند‌(۲۷ مه تا ۴ ژوئن)، در این عقب‌نشینی ارتش انگلیس مقدار بی‌شماری اسلحه و تجهیزات نظامی از جمله ۷۰۰ تانک به‌جا گذاشتند. فرانسه که قدرت بزرگی در اروپا بود هدف بعدی شد. در عرض ۵ هفته فرانسه شکست خورده و در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۰ تسلیم شد.
در ماه آوریل ۱۹۴۱، آلمان نازی کشورهای یونان و یوگسلاوی‌(سابق) را اشغال کرد. سایر کشورهای اروپایی هم‌چون ایتالیا، فنلاند، مجارستان و رومانی هم پیمانان آلمان هیتلری بودند و بلغارستان و سلواکی نیز به قلمرو آلمان هیتلری اضافه شدند. هیتلر در طول سه سال تقریبا همه اروپا را اشغال کرد.
در بهار ۱۹۴۱، ارتش آلمان نازی به یک ارتش شکست‌ناپذیر تبدیل شده بود. ارتش آلمان نازی اکنون شامل ۱٣۵ لشگر، ۲٨۵۰ تانک و ٣٨٣۴ هواپیمای جنگی در جبهه غرب بود. ارتشی که توانسته بود ارتش‌های فرانسه، انگلیس، بلژیک و هلند را در مدت ۵ هفته شکست بدهد، با وجود این‌که ارتش این کشورها در مجموع ۱۴۷ لشگر داشتند.
همه این جنگ‌ها و پیروزی‌ها تدارکی بود برای گام بزرگ بعدی. آلمان هیتلری خود را برای یک جنگ بزرگ علیه اتحاد شوروی آماده می‌کرد. برای این آمادگی، نه تنها صنایع نیرومند آلمان که تمام صنایع اروپای اشغال شده به خدمت این هدف در آمد.
ارتش آلمان و هم پیمانانش در صبح ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ به اتحاد جماهیر شوروی حمله بردند. طبق گفته هیتلر قرار بود که در طول ٨ تا ۱۰ هفته با حمله برق‌آسا اتحاد شوروی سقوط کند. در طرح جنگی هیتلر پیش‌بینی شده بود که جنگ در آغاز ماه سپتامبر همان سال پایان پذیرد و بعد از آن شوروی را به چهار بخش بزرگ تحت تسلط آلمان تقسیم کرده و جمعیت بسیاری از آن‌ها را به بردگی ببرند و از جمعیت باقی‌مانده از این چهار بخش را با کشتار و گرسنگی از بین برده و شهرهای بزرگ هم‌چون مسکو، لنینگراد، کیف را با خاک یک‌سان کنند.
ارتش عظیم آلمان با ۱۵٣ لشگر که شامل ٣٣ لشگر زرهی و با 6/4 میلیون سرباز،۴۲۰۰۰ تانک و نارنجک‌انداز و ۴۰۰۰ هواپیما، و هم پیمانان نظامی با ٣۷ لشگر، ۹۰۰ هزار نظامی، ۵۲۰۰ توپ افکن و نارنجک‌انداز، ۲۶۰ تانک و ۱۰۰۰ هواپیمای جنگی بود حمله خود به اتحاد شوروی را آغاز نمود.
آلمان در ابتدا توانست پیروزی‌های بزرگی به دست بیاورد و کشتار و دشواری‌های طاقت‌فرسائی را دامنگیر مردم، دولت و ارتش شوروی بکند و تا مسافت عمیقی در خاک شوروی پیش برود. نازی‌ها با بمباران وحشیانه مراکز سکونت و صنعتی، زیان بزرگی به اقتصاد اتحاد شوروی وارد آوردند، توانستند لنینگراد را در محاصره بگیرند، خود را به نزدیک مسکو و سپس ولگا برسانند و چشم به فتح قفقاز بدوزند.
اما مردم شوروی در این مرحله دشوار، به دفاع از کشور سوسیالیستی خود برخاستند. افسانه «شکست‌ناپذیری» ارتش آلمان را آن‌ها باطل کردند.
ارتش آلمان نخست در مسکو با شکستی سخت روبه‌رو شد که برتری نظامی را به‌هم زده و چرخش قطعی را آغاز نهاد. این چرخش سپس در نبرد حماسه‌آفرین استالینگراد، که در آن ۱.۵ میلیون نفر تلفات بر آلمانی‌ها تحمیل شد، تکمیل شد. ارتش نازی به حالت دفاعی درآمد و ارتش شوروی ابتکار استرتژیک جنگ را بدست گرفت و تا پایان نیز آن را در دست خود نگاه داشت.
سال ۱۹۴۴، سال پیروزی قطعی ارتش شوروی بود. ارتش هیتلری از سرزمین شوروی رانده شد. رومانی، بلغارستان و مجارستان از صف متحدین آلمان هیتلری خارج شده و بخش‌های مهمی از لهستان، یوگسلاوی، چکسلواکی و نروژ نیز به اشغال ارتش سرخ در آمد.
سال ۱۹۴۵، سال پایان جنگ جهانی دوم است. در این سال بود که ارتش آلمان از دو سو زیر فشار قرار گرفت. ارتش سرخ زودتر از نیروهای آمریکایی و متفقینش که از غرب حمله می‌کردند به برلین رسید. در دوم ماه مه، برلین پایتخت آلمان فاشیستی سقوط کرد.

تاثیر‌ موتور ‌تحول اجتماعی-نسلی بر سیاست‌گذاری و صندوق‌های رای
تغییر نگرش افکار عمومی، صندوق‌های رای را متاثر خواهد کرد؛ شناسایی فلسطین از سوی برخی دولت‌های اروپایی نه از روی اختیار که نشانه‌ای از این روند و تحمیل افکار عمومی بر آنان است. به‌عنوان نمونه، در نظرسنجی موسسه «یوگاو» که در تاریخ 17 و 18 سپتامبر برگزار شد تنها 18 درصد انگلیسی‌ها مخالف به رسمیت شناختن فلسطین بودند و این رقم در نسل 18 تا 24 سال به پایین‌ترین حد یعنی رقم بی‌سابقه 7 درصد رسید جایی که 65 درصد رسما حامی به رسمیت شناختن فلسطین بودند و 28 درصد هم نظری نداده بودند. اهمیت این موتور تحول اجتماعی – نسلی آن است که در فردای سیاست، برخی از همین نسل جوان نه صرفا در قامت رای‌دهنده بلکه در قامت سیاست‌مداران منتخب و توانمند بر مسند قدرت سیاسی و یا اقتصادی و یا علمی و… خواهند نشست و در سیاست و رویکرد رسمی کشورها نقش‌آفرین خواهد بود و این تغییر صرفا سیاسی نیست بلکه می‌تواند یک تحول معنی‌دار در جهت‌گیری کشورها و ارزش‌های جهانی نزد ملت‌ها باشد.

جوانان آگاه و پنجره آزادی
در شرق نیز طیف وسیعی از جوانان که زیر سایه حکومت‌های اقتدارگرا زیسته‌اند از رهاورد پنجره دیجیتال با تجربه جهانی آزادی و توسعه مواجه شده‌اند. آنان تفاوت استبداد و آزادی را لمس کرده‌اند و طبیعتا دیگر به‌سادگی سلطه مطلق این و آن را نمی‌پذیرند. این آگاهی دیجیتال و چند بعدی، مشروعیت نظام‌های استبدادی را به چالش کشیده و بذر تحول را در دل جوامع شرقی نهفته است. این نسل همزمان به دوگانگی‌های مراکز قدرت غربی به ویژه در موضوعاتی نظیر حقوق بشر و دموکراسی نیز پی برده و به آسانی تسلیم شکوهمندی ظاهری و فریب هر نسخه‌ای نمی‌شود. می‌توان انتظار داشت، این نسل آگاه و انسانیت‌گرا و عدالت‌خواه هر جا شرایط فراهم باشد، دیر یا زود به شیوه خود می‌توانند تغییرات و سرنوشت تازه‌ای را در جوامع رقم بزنند و نقش‌آفرینی ویژه‌ای در تصمیم سازی‌ها و شیوه‌های حکمرانی ایفا کنند.

ایران
ایران نیز خود در بستر، معرض و تلاقی موتور این تحولات نسلی در هر دو سطح قاعده و رئوس است. در قاعده که نسل جوان جدید دیجیتالی و مطالباتش نیازمند توضیح نیست. در سطح بالای هرم، بخش بزرگی از لایه‌های نخست حاکمیت اعم از رجال انتخابی و انتصابی، با نسل فعلی شکافی عمیق چه به لحاظ سنی و چه ذهنی دارند و البته در گذر زمان تحولاتی ناگزیر در پیش خواهد بود که ای کاش حکومت‌ها خود اقدام به نوسازی خود کنند، نه آن که به دست تقدیر بسپارند.
به دلیل تنگ و کند بودن چرخه داخلی سیاست، چندان نسل جدید و بلند‌قامتی از سیاست‌مداران را در عرصه حاکمیت مشاهده نمی‌کنیم. سیستم‌های انتخاباتی با نظارت‌های فعلی نیز راه‌گشایی چندانی در این خصوص نمی‌کنند. از نظر اقتصادی ایران شرایط بسیار دشواری را پشت سر می‌گذارد. سرکوب‌ها و اعدام‌ها و تحریم‌ها و ناکارآمدی‌ها این دشواری را مضاعف ساخته و فشار سهمگینی را به طبقات ضعیف و متوسط به‌ویژه کارگران وارد می‌کند. سیاست خارجی نیز شرایط بهتری را تجربه نمی‌کند. راست جهانی در برابر ایران فاشیست مذهبی متحد شده و شرق جهانی نیز هنوز مشغول انداختن چرتکه است و کشورهای منطقه هم از وابستگی‌هایی عمیق رنج می‌برند و برخی گویی پیش‌فروش شده‌اند. طبیعی است که در چنین شرایطی، نیازمند همدلی حداکثری جنبش‌های اجتماعی و مردم آزاده، و کاربست نهایت عقلانیت و سازمان‌دهی هم بر علیه جنگ خارجی و هم بر علیه جمهوری اسلامی فاشیسم، برای ترمیم زخم‌های طبقات ضعیف‌تر و هم رهایی از جنگ و دیکتاتوری باشیم.
افسوس که در این هنگامه که اتکا به توان و اجماع و انسجام جنبش‌های اجتماعی تنها راه‌حل است از سوی دیگر، جریان ناآشنا با تحولات جهانی و همکاری راست افراطی در اپوزیسیون ایران با اسرائیل و نهادهای محافظه‌کار آمریکایی و جریان متحجر حاکم و سرکوبگر در داخل، به‌همراه کندی سازمان‌دهی برای عقلانیت سراسری، عرصه را تنگ‌تر کرده و در تنزل اراده و ارزش‌های انسانی تاثیرگذار هستند. با این همه، جنبش‌های اجتماعی جامعه ما، از تجارب و ظرفیت‌های فوق‌العاده‌ای برخوردار است و به دلیل ویژگی‌های تاریخی و طبقاتی و خصائص نسل جدید ناامید نیستیم.
به این ترتیب، بی‌عدالتی، فساد و ناکارآمدی حاکمیت و اعدام‌های ماشین کشتارهای روزمره جمهوری اسلامی، یکی از بزرگ‌ترین موانع توسعه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در ایران است اما همه ماجرا این نیست و تفرقه و عدم هماهنگی و سازمان‌دهی مبارزات سراسری نیز سهم به سزایی در کندی این روند دارد. تا حدی با خلاقیت، دانش و تلاش مضاعف می‌توان این کمبود را جبران کرد، اما سرکوب‌های وحشیانه و بی‌عدالتی، جامعه را فرسوده و سرمایه اجتماعی را نابود می‌کند و زمینه رشد جریان‌های افراطی داخلی و اپوزیسیون در خارج را فراهم می‌سازد که نهایتا در کشوری نظیر ایران نه تنها به انحراف و توقف توسعه سیاسی، بلکه شرایط فاجعه‌باری را هم رقم خواهد زد.
هم‌چنین در این مسیر، باید تربیت نسل دیجیتالِ اثرگذار و افزایش ظرفیت فناوری اطلاعات و تولید روایت‌های قابل رقابت در پلتفرم‌های جهانی را جدی گرفت.
مراقبت باشیم رشد جریان‌های همسو با راست افراطی جهانی، مهلکه‌ای بزرگی برای آینده ایران خواهد بود و ایران را دست‌بسته تحویل آمریکا و اسرائیل و راست افراطی جهانی خواهند داد. همان‌طور که دیدیم متاسفانه برخی ایرانیانی که درد اخل و خارج تن به جریانات راست افراطی دادند، هم به تجاوز نظامی به ایران و هم به توجیه نسل‌کشی اسراییل و هم ویرانی و قربانی‌کردن مردم ایران رسیدند. بنابراین، تلاش در راه رهایی و برای آزادی، اولویتی بسیار مهم است. توأمان، با طرح مطالبات اقتصادی و اجتماعی روزمره، مخالفت با جنگ خارجی، نباید از سازمان‌دهی مبارزه طبقاتی و مردمی بر علیه کلیت جمهوری اسلامی غافل باشیم. راست جهانی یک الزام دائمی است. همه بدانیم پیوند خوردن هر نوع مطالبه و اهداف داخلی مردم ایران با پروژه‌های راست جهانی، به معنای از دست رفتن یک جامعه مستقل آزادی‌خوه و برابری‌طلب است.
البته غالب مردم ایران فراتر از بسیاری از سیاست‌مداران و حکمرانان‌مان و یا مدعیان رهبری اپوزیسیون در خارج کشور، بالغ و آگاه است و از این روی، اکثر بحران‌ها و فشارهای کمرشکن را با دوراندیشی پشت سر خواهد گذاشت.

طبقات اجتماعی و مبارزه طبقاتی
مقوله «طبقه» یک کشف علم مارکسیستی نیست. قبل از مارکس نیز دانشمندان و مورخین و جامعه‌شناسان دیگری به وجود «طبقات» در جامعه و تقسیم افراد و انسان‌ها به این گروه‌های اجتماعی پی برده بودند و پیرامون ماهیت و نقش این یا آن طبقه بررسی‌ها و کشفیاتی صورت گرفته بود.
علم حتی قبل از مارکس به‌وجود طبقات و تفاوت‌های طبقاتی و نقش آن‌ها در جامعه و تاریخ و به مبارزه طبقات پی برده بود. رویدادهای اجتماعی و حوادث تاریخی را بدون توجه به طبقات و نقش و مبارزه آن‌ها نمی‌توان توضیح داد و هر توضیح علمی تاریخ و برخورد علمی با جامعه و روندهای آن جز با در نظرگرفتن موجودیت و فعالیت طبقات، جز از یک نظرگاه طبقاتی امکان‌پذیر نیست.
اما مارکس و انگلس، در غنی ساختن و رشد درک علمی این مقوله و تدوین تئوری علمی طبقات و مبارزه طبقاتی سهم بسیار مهم و اساسی داشته‌اند. خود مارکس، سهم مهمی در تکامل این تئوری داشته که با تئوری‌های پیشی‌نیان متفاوت است.
طبقات همیشه و از همان آغاز پیدایش جامعه بشری وجود نداشته و دو مقوله «جامعه» و «طبقه» لازم و ملزوم یکدیگر نیستند. کمون اولیه، جامعه‌ای بدون طبقه بود. تقسیم جامعه به طبقات، در یک مرحله معین از تکامل تاریخی، بر شالوده سطح معینی از رشد نیروهای مولده، در مرحله از هم پاشیدگی فرماسیون اشتراکی اولیه انجام گرفت. پایه اقتصادی پیدایش طبقات عبارت بود از پیدایش تقسیم اجتماعی کار و مالکیت بر وسايل تولید. مارکسیسم بدون آن‌که منکر نقش معین و نسبی اعمال زور و غلبه جبر– مثلا در طی جنگ‌ها- در امر تقسیم جامعه به طبقات و از آن جمله پیدایش بردگی باشد، بر مبنای اقتصادی پیدایش طبقات تکیه می‌کند و نظر آن‌هايی که این پدیده را تنها نتیجه اعمال زور و غلبه دانسته اند، طرد می‌کند. تقسیم کار اجتماعی مانند جدا شدن شبانی از کشاورزی، پیشه‌وری از کشاورزی، بازرگانی از پیشه‌وری و غیره که در دوران تلاشی کمون اولیه روی داد، طبقات مختلفی مانند دهقانان، شبانان، پیشه‌وران و بازرگانان را به وجود آورد. در عین حال پیدایش مالکیت خصوصی، جامعه را به فقیر و غنی، بهره‌کش و بهره‌د‌ِه تقسیم کرد و درآمیختن این دو عامل ساخت طبقاتی جامعه را به‌وجود آورد. با استقرار سوسیالیسم این ساخت طبقاتی ماهیتا دگرگون می‌شود و در مرحله کمونیسم تقسیم طبقاتی جامعه کاملا از میان خواهد رفت.
طبقه اجتماعی یعنی چه؟ طبقه عبارت‌ست از گروه بزرگ انسان‌ها که دارای شاخص‌ها و خصوصیت‌های اجتماعی مشترک بوده و توسط این شاخص‌ها و ویژگی‌ها از گروه‌های دیگر متمایز می‌گردند.
نخستین شاخص، جا و مقامی است که این افراد در نظام تولیدی مربوط احراز می‌کنند. می‌دانیم که هر فرماسیون دارای شیوۀ تولید خاص خود است که از دیگری متمایز و به‌طور تاریخی مشخص و معین است. در درجه اول باید این چارچوب را در نظر داشت. مثلا جايی که طبقه برده‌داری در فرماسیون اجتماعی- اقتصادی برده‌داری احراز می‌کند، نه تنها با طبقه بردگان، بلکه با فئودال‌ها و اربابان در سیستم تولیدی فرماسیون فئودالیسم، یا با جا و مقام سرمایه‌دار در نظام تولیدی سرمایه‌دای متفاوت است. اگر چه این طبقات همه استثمارگرند ولی هر یک، در چارچوب نظام مشخص تاریخی مربوط به خود، از دیگری متمایز می‌گردد.
مثال دیگر، طبقه بورژوا در نظام فئودالیسم و در نظام سرمایه‌داری جا و مقام متفاوتی دارد. طبقه کارگر نیز در نظام سرمایه‌داری جا و مقام کاملا متفاوتی با طبقه کارگر در نظام سوسیالیستی دارد که دو نظام تاریخی مشخص و متمایزند. پس:
وجود، ماهیت و سیمای هر طبقه در فرماسیون مشخص مربوطه معین می‌گردد و برای شناخت هر طبقه باید نخست مقام و جای آن را در سیستم معین تولیدی در نظر گرفت.
شاخص دوم، مناسبات و رابطه‌ای است که گروه مورد نظر از افراد انسانی با وسايل تولید دارد. بدین معنا که در تعیین هر طبقه و تعلق طبقاتی افراد آن باید در نظر داشت که این افراد دارای مالکیت بر وساایل تولید هستند یا نه، و چه نوع مالکیتی دارند و در چه حدی، و از این نظر چه وجوه مشترکی بین این افراد وجود دارد که آن‌ها را از دیگران متمایز می‌کند. مثلا طبقه برده‌دار، به‌علت مالکیت کاملش بر وسايل تولید آن زمان و بر کار و جان بردگان مشخص می‌شود. همه افراد طبقه کارگر نیز در جامعه سرمایه‌داری منجمله به علت فقدان مالکیت بر وسايل تولید و ناگزیری فروش نیروی کار خویش از دیگران متمایز می‌گردند. مناسبات گروه انسان‌ها نسبت به وسايل تولید‌(که اساس تفاوت‌های طبقاتی را تشکیل می‌دهد) در هر نظامی معمولا و اکثرا توسط قوانین مختلف قضايی فرمول‌بندی، مسجل و تحکیم شده و به نیروی روبنا‌(در درجه اول دولت) بر اجتماع تحمیل می‌شود. مثلا فئودال‌ها و اربابان با قوانین مختلف عرفی و شرعی مالکیت کامل خود را بر زمین و مالکیت و قسمی و نسبی خود را بر دهقانان و سرف‌ها به زور قوانین دولتی و موازین جاریه تسجیل می‌کردند و آن را مقدس و خدشه‌ناپذیر می‌دانستند. همین‌طور مناسبات طبقه سرمایه‌دار با وسايل تولید، یعنی مالکیت آن‌ها بر این‌ها در جامعه به زور انواع قوانین قضايی و قدرت دولتی، مقدس و خدشه‌ناپذیر معرفی می‌شود.
شاخص سوم، عبارت‌ست از نقشی که افراد هر گروه در سازمان اجتماعی کار دارند. در فرماسیون‌های مختلفه هر طبقه دارای نقش معینی در سازمان اجتماعی کار است. مثلا نقش ویژه فئودالیسم، نسبت به سایر طبقات صاحب وسايل تولید متمایز می‌شود. همین‌طور تفاوت‌های معینی بین طبقه دهقانان رعیت در فرماسیون فئودالیسم و اقشار مختلف دهقانان در نظام سرمایه‌داری از نظر نقش آن‌ها در سازمان کار و تولید وجود دارد.
نهایتا شاخص چهارم، عبایت‌ست از چگونگی به‌دست آوردن بخشی از ثروت‌های جامعه و مقدار این بخش. این شاخص توزیع نعمت مادی است. یعنی ثروت‌هايی که در جامعه هست و توسط کار جامعه تولید می‌شود همه به‌طور یک‌سان و مشابه‌(از نظر کمیّت و شکل) بین همه افراد تقسیم نمی‌شود، بلکه برحسب تعلق طبقاتی، شکل بهره‌برداری از نعمت و ابعاد آن فرق می‌کند. سرمایه‌داران به شکل اضافه ارزش سهم خود را می‌برند، فئودال‌ها به شکل بهره مالکانه جنسی و نقدی و کاری، کارگران به‌شکل دستمزد. مقدار سهمی که هر طبقه می‌برد نیز بسیار متفاوت است. طبقات صاحب وسايل تولید، استثمارگر و حاکمه، در هر نظام مشخص تاریخی مقادیر بی‌نهایت بیش‌تری از ثروت‌های جامعه را می‌برند و دیگران را که اکثریت جامعه اند محروم می‌کنند. مثلا وجه مشترک طبقاتی سرمایه‌داران، علاوه بر شاخص‌های قبلی، درآمد و سود کلان به شکل اضافه ارزش و مقدار بهره‌بری عظیم از ثروت جامعه نیز هست که یک خانواده آن‌ها بیش از هزاران و ده‌ها هزار خانواده کارگر از نعت مادی و معنوی موجود و از ثروت‌های جامعه برخوردار می‌شود.
شاخص‌های «طبقه اجتماعی»، وجوه تمایز هر طبقه با طبقه دیگر و وجوه اشتراک افراد متعلق به هر طبقه نشان می‌دهد که به برکت جايی که یک طبقه اجتماعی در برخی نظامات مشخص اقتصادی اشغال می‌کند، این طبقه می‌تواند ثمره کار طبقه دیگر را به خود اختصاص دهد، آن را متعلق به خود سازد، استثمار کند.
در صورت‌بندی‌های برده‌داری و فئودالیسم و سرمایه‌داری، دو طبقه اساسی متضاد و متخاصم که دارای تضاد آشتی‌ناپذیر هستند، وجود دارد. یعنی به ترتیب طبقات برده و برده‌دار، رعیت یا سرف و ارباب یا فئودال، کارگر و سرمایه‌دار در برابر یکدیگر قرار دارند. طبقه عمده بهره‌کش به برکت مالکیتش و مناسباتش نسبت به وسايل تولید و جا و مقامش در نظام تولیدی و نقش خود در سازمان اجتماعی کار می‌تواند طبقه عمده بهره‌د‌ِه را استثمار کند، ثمره کار وی را به خود اختصاص دهد. طبقات عمده و اساسی، طبقاتی هستند که با شیوه مسلط تولید در آن فرماسیون در ارتباطند. اما ترکیب طبقاتی جامعه بغرنج است و در هر فرماسیون می‌تواند چندین طبقه اجتماعی موجود باشد. یعنی به جز طبقات اساسی در هر نظامی طبقات بینابینی و غیرعمده نیز وجود دارند. این‌ها يا طبقات در حال تلاشی و قشربندی هستند‌(که قاعدتا در فرماسیون‌های گذشته از طبقات اصلی بودند) يا طبقات در حال زایش و تکامل هستند‌(که قاعدتا در فرماسیون آینده به طبقه اساسی بدل می‌شوند) و یا اقشار مختلف با وابستگی‌ها و حالت‌های میانه و بغرنج هستند.
مقوله طبقه را باید به مفهوم علمی و بنا بر تعریف دقیقی که از آن به دست دادیم، به کار برد. در برخی نوشته‌های روزنامه‌ای و سخنرانی‌های «سران امور»! دیده می‌شود که غلط و اشتباه رایج و عامیانه‌ای است. به‌عبارت دیگر، نباید قشر یا گروه صنفی و جنسی و سنی معینی را با طبقه اجتماعی اشتباه کرد. زیرا که در بسیاری موارد به این وسیله اصولا وجود طبقه اجتماعی با مشخصات دقیق آن نفی می‌شود و کار عملا به نفی تضاد‌های طبقاتی و مبارزه طبقاتی در درون هر یک ازاین گروه‌بندی‌ها می‌کشد. درست است که افراد این گروه‌ها از نظر صنفی یا جنسی یا سنی و غیره می‌توانند منافع و مسايل مشترک داشته باشند ولی نباید فراموش کرد که هر یک از چنین گروه‌هايی افراد متعلق به طبقات کاملا و مشخص و متمایز را در بر می‌گیرند. چطور می‌توان مثلاً از «طبقه زنان!» صحبت کرد در حالی که در این گروه جنسی، زنان زحمتکش کارگر و روستايی رنجبر، درست در نقطه مقابل طبقاتی زنان درباری و وابستگان به هیات حاکمه قرار دارند. هم‌چنین عبارت «طبقه کارمندان»! در واقع تضاد طبقاتی موجود بین گروه رهبری کننده و تصمیم گیرنده دستگاه اداری را با انبوه عظیم حقوق بگیران زحمتکش می‌پوشاند.
طبقات بهره‌کش از آن‌جا که صاحب وسايل تولید هستند، سهم مهمی از ثروت‌های اجتماعی را که طبقات بهره‌د‌ِه تولید کرده‌اند به خود اختصاص می‌دهند. از همین جا است که تناقضات و تضادهای طبقات ناشی می‌شود. از همین جا است که بین طبقات، مبارزه روی می‌دهد، بردگان در مقابل برده‌داران، رعایا در برابر اربابان و فئودال‌ها و کارگران در برابر سرمایه‌داران قرار می‌گیرند. مبارزه طبقاتی، بر شالوده عینی طبقات بهره‌کش و بهره ده؛ و بر این اساس که منافع آن‌ها متضاد است و سود یکی زیان دیگری است، جریان می‌یابد. مبارزه طبقاتی امری نیست که کسی آن را اراده کرده و به‌طور ذهنی آورده باشد. از بین رفتن آن هم وابسته به میل و اراده افراد نیست. تاریخ به یاد دارد که در برخی کشورها طبقات حاکمه «دستور دادند» و مجالس فرمایشی «قانونی تصویب کردند» که از امروز به بعد مبارزه طبقات در کشور برمی‌افتد و صلح طبقاتی برقرار می‌شود!
هم‌اکنون در جامعه ما (ایران) هيات حاکمه، سرمایه‌داران بزرگ و زمینداران کلان که در وابستگی و پیوند با سرمایه‌داری جهانی اکثریت عظیم مردم جامعه ما، همه طبقات تحت ستم را استثمار می‌کنند و منافع‌شان درست در نقطه مقابل طبقات بهره‌د‌ِه قرار دارد توسط دستگاه تبلیغاتی خود مرتبا فریاد می‌کشند که به «اراده رهبر گرگ و میش از یک جوی آب می‌خورند»، تا ستيز طبقاتی را به وحدت طبقاتی تنزل دهند. بین بزرگ‌ترین سرمایه‌داران و زمین‌داران غارتگر و این همه کارگر و دهقان و زحمتکش که با گرسنگی و بیکاری و مهاجرت و گرانی و فقدان وسايل تولید و وسایل زندگی دست به گریبانند گویا یگانگی عاطفی وجود دارد نه مبارزه طبقاتی. اما مبارزه طبقاتی را که یک مسئله عینی است و به اراده و تمایل افراد و تصیم و تبلیغ وابسته نیست نمی‌توان با فرمایش ملغا ساخت. با فشار سازمان امنیت می‌توان از بروز اعتصاب کارگری جلو گرفت یا دادخواهی کشاورزان را سرکوب کرد ولی منافع متضاد کارگر و سرمایه‌دار بزرگ یا دهقان و زمیندار کلان را نمی‌توان لغو کرد. این تضاد به علت مناسبات متضادی است که آنان با وسایل تولید دارند. طبقه صاحب وسایل تولید ثروتمند، ستم‌گر و بهره‌کش است. آن یکی نفعش در این است که بیش‌تر بهره‌کشی کند، بیش‌تر برباید، این یکی نفعش در این است که بهره‌کشی را ریشه‌کن کند، وسایل تولید و نعم زندگی را که از آن محروم است به دست خود گیرد. این منافع طبقاتی متضاد، ریشه و منشاء مبارزه طبقاتی است. هر قدر که مبلغان بورژوازی و مزدبگیران هیات‌های حاکمه استثمارگر دست و پا بزنند و درباره وحدت طبقات و یگانگی عاطفی سینه چاک دهند و به اصطلاح خودشان بر طرفداران عقل طبقاتی بتازند، نمی‌توانند از صحنه کشور ما واقعیت را، یعنی تضاد عینی موجود بین منافع دربار و سرمایه‌داری بزرگ وابسته و زمین‌داران کلان را با توده عظیم زحمتکش بهره‌د‌ِه بزدایند، زیرا که زدودن این تضاد یعنی از بین رفتن وجود طبقات بهره‌کش و ستم‌گر و سیستم حکومتی آنان.
قبل از پیدایش مارکسیسم نیز دانشمندان و مورخین و اقتصاددان، نه تنها به وجود طبقات، بلکه به وجود مبارزه طبقاتی نیز پی برده بودند. ولی بدون برخورد ماتریالیستی و دیالکتیکی به تاریخ و جامعه، تئوری مبارزه طبقاتی نمی‌توانست به نحو علمی تدوین شود. مارکس و انگلس تدوین کنندگان این تئوری علمی هستند. آن‌ها ثابت کردند که مبارزه طبقاتی نیروی محرکه اساسی در تمام جوامع منقسم به طبقات متخاصم است.
مارکس و انگلس با این بررسی علمی به این نتیجه رسیدند که:
«برده و آزاد، پاتریسین و پلب، مالک زمین و رعیت، استاد صنعتگر صاحب کار و شاگرد به طور خلاصه اسیرکنندگان و اسیران در تضاد دايمی بوده و با یکدیگر مبارزه‌ای بدون انقطاع گاه پنهان و گاه آشکار داشته اند. این مبارزه همیشه با تحول انقلابی تمام بنای جامعه یا نابودی مشترک طبقات متخاصم پایان پذیرفته است.»
علم و تاریخ ثابت می‌کند که مبارزه طبقات متخاصم، آشتی‌ناپذیر است. منافع ارباب را با منافع رعیت نمی‌توان تلفیق داد و آشتی طبقاتی ایجاد کرد؛ باید بساط ارباب رعیتی را برچید و رعیت را از قید استثمار ارباب رهانید. نمی‌توان منافع سرمایه‌دار صاحب وسايل تولید را که منشا سودش اضافه ارزش‌(ثمره کار کارگر) است با منافع کارگرانی که استثمار می‌شوند و ثمره کارشان به جیب سرمایه‌دار می‌رود آشتی داد و صلح طبقاتی و آشتی و یگانگی به وجود آورد. باید که بساط سرمایه‌داری را برچید، مالکیت عمومی، مالکیت اجتماعی را بر وسايل تولید برقرار کرد، کارگران را از قید بندهای استثمار سرمایه‌داری رهانید. مبارزه آشتی‌ناپذیر طبقاتی از تضاد عمیق وضع اقتصادی و سیاسی طبقات در جامعه ناشی می‌شود.
مبارزه بهره‌د‌ِهان علیه استثمار، علیه اسارت و خواست زندگی آزاد، رها از بهره‌کشی و سعادتمند در عین حال مبارزه‌ای است کاملا طبیعی، عادلانه و برحق، مبارزه‌ای است که با قانون تکامل اجتماع، با قوانین عینی تاریخ منطبق است. این مبارزه نیروی محرکه و منبع تکامل جوامعی است که در آن‌ها طبقات متخاصم وجود دارد. درک روندهای اجتماعی و بررسی رویدادهای تاریخی بدون بررسی نیروهای طبقاتی ممکن نیست. تئوری مبارزه طبقاتی به ما هم علل رویدادادها را نشان می‌دهد هم قطب‌نمای عمل ما است و هم وسیله بررسی جامعه است.
اما به خصوص مبارزه طبقاتی در زندگی سیاسی جامعه اهمیت فراوان کسب می‌کند. هر قدر مبارزه توده‌ها و طبقات بهره‌د‌ِه سرسخت‌تر، مشکل‌تر و اصولی‌تر باشد تکامل پیشرونده جامعه نیز علی‌القاعده سریع‌تر خواهد بود.
عالی‌ترین شکل مبارزه طبقاتی، انقلاب اجتماعی است. علم فلسفی جامعه و تاریخ که مارکس و انگلس پایه‌گذاران آن بودند ثابت کرد که منافع بهره‌کش و بهره‌د‌ِه با هم ناهمساز است. نه به ضرب رفرم، نه به زور تبلیغ، و نه به فشار سرکوب، هیچ راهی نمی‌توان ساخت که آب و منافع طبقات بهره‌کش و بهره‌د‌ِه در آن رود. مبارزه طبقاتی ناگریز است و در این‌گونه جوامع، یک امر عینی است. مبارزه طبقاتی نه یک پدیده تصادفی و یا گذرا و یا دلبخواه، بلکه یک قانون عینی تکامل تاریخ و اجتماع است. این نبردی است که به آشتی نمی‌انجامد، بلکه در نهایت امر به از بین بردن بهره‌کش و نابودی نظام طبقاتی منجر می‌شود.
یک نکته آخر این‌که مختصات عمومی است که باید به مجموع طبقه برخورد طبقاتی داشت و نتایج حاصله در مورد بررسی مختصات یک طبقه اجتماعی را به تمام افراد عضو آن طبقه به هر فرد مشخص- تعمیم نداد. مثلا ممکن است که یک فرد عضو طبقه انقلابی ایدئولوژی طبقه بهره‌کش و ارتجاعی را بپذیرد یا برعکس یک فرد متعلق به طبقه‌ای که بهره‌کش و ارتجاعی است به ایدئولوژی انقلابی بپیوندد و نظاير این‌ها. در برخورد با این یا آن فرد نمی‌توان کلیشه‌وار قضاوت کرد و مُهری ساخت و پرداخت و بر جبین هر فرد، تنها به خاطر تعلق طبقاتیش زد.
مختصات هر فرد به نحو مشخص، فردی و در عمل معلوم می‌شود. در حالی که کلید راه‌گشا و قطب‌نمای اصلی در برخورد با اجتماع و پدیده‌های آن و در نبرد اجتماعی و رهبری این نبرد همان برخورد طبقاتی و در نظر گرفتن مشخصات و مختصات یک طبقه است.
«به جای جامعه‌ کهنه‌ بورژوایی با طبقات و تخاصمات طبقاتی‌اش، تعاونی خواهیم داشت که در آن تکامل آزادانه‌ هر فرد، شرط تکامل همگان باشد.»‌(مانیفست کمونیست)

نمایی از متهمان در جایگاه طی محاکمات جنایتکاران جنگی در دادگاه نظامی بین  المللی در نورنبرگ. | دایرة المعارف هولوكاست

متهمان در جایگاه دادگاه نظامی بین‌المللی محاکمه جنایت‌کاران جنگی در نورنبرگ، آلمان، نوامبر ۱۹۴۵ [Photo: Raymond D’Addario]

جمع‌بندی
بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵‌(۹ شهریور ۱۳۱۸ تا ۱۰ شهریور ۱۳۲۴ خورشیدی) رخ داد. در این جنگ تمام‌عیار بیش‌تر کشورهای جهان از جمله همه قدرت‌های بزرگ در قالب دو اتحاد نظامی: نیروهای محور و نیروهای متفقین برابر هم قرار گرفتند.
هواپیما نقش مهمی در این جنگ ایفا کرد زیرا بمباران راهبردی مراکز جمعیتی و استفاده از دو سلاح هسته‌ای که تا به حال در هیچ جنگی استفاده نشده بود را ممکن ساخت. این مرگبارترین درگیری تاریخ بود که منجر به کشته‌شدن ۷۰ تا ۸۵ میلیون نفر شد، که بیش‌تر آن‌ها غیرنظامی بودند.
پیش از آن نیز، جنگ جهانی اول دنیا را ویران و قربانیان میلیونی گرفته بود. جنگ جهانی اول، که از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ ادامه یافت، یکی از خونین‌ترین درگیری‌های تاریخ بشر بود. این جنگ بین دو اتحاد اصلی رخ داد: متفقین‌(شامل بریتانیا، فرانسه، روسیه، ایتالیا و بعدا ایالات متحده) و قدرت‌های مرکزی‌(آلمان، اتریش-مجارستان، امپراتوری عثمانی و بلغارستان).
دلیل اصلی آن، ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند، ولیعهد اتریش-مجارستان، توسط یک ملی‌گرای صرب در سارایوو بود. اما ریشه‌های عمیق‌تر شامل رقابت‌های استعماری، ملی‌گرایی، اتحادهای نظامی و مسابقه تسلیحاتی بود.
برای مثال، سیستم اتحادهای اروپا مانند اتحاد سه‌گانه‌(آلمان، اتریش و ایتالیا) و اتحاد سه‌گانه‌(فرانسه، روسیه و بریتانیا) باعث شد یک درگیری محلی به جنگی جهانی تبدیل شود.جنگ عمدتا در جبهه غربی‌(فرانسه و بلژیک) با سنگرهای طولانی و جنگ فرسایشی پیش رفت، در حالی که جبهه شرقی‌(روسیه) متحرک‌تر بود. فناوری‌های جدید مانند گازهای شیمیایی، تانک‌ها و هواپیماها برای اولین بار استفاده شدند، که منجر به تلفات عظیم شد.
نتیجه جنگ، شکست قدرت‌های مرکزی بود. پیمان ورسای در ۱۹۱۹ امضاء شد، که آلمان را مجبور به پرداخت غرامت سنگین کرد و امپراتوری‌های بزرگ را تجزیه نمود. این پیمان بذر جنگ جهانی دوم را کاشت، زیرا باعث نارضایتی اقتصادی و سیاسی شد.حالا به آمار کشته‌ها می‌رسیم. طبق برآوردها، مجموع تلفات‌(کشته، زخمی و مفقود) حدود ۴۰ میلیون نفر بود، که از این تعداد، ۱۵ تا ۲۲ میلیون نفر کشته شدند.
کشته‌های نظامی حدود 5/8 میلیون نفر بود، و غیرنظامیان حدود ۷ میلیون.‌‌(عمدتا از بیماری‌ها مانند آنفولانزای اسپانیایی که با جنگ تشدید شد) روسیه بیش‌ترین کشته نظامی را با 7/1 میلیون نفر داشت، پس از آن فرانسه با 35/1 میلیون و آلمان با 77/1 میلیون. این جنگ به‌عنوان «جنگ برای پایان همه جنگ‌ها» شناخته می‌شد، اما واقعیت تلخ‌تر بود.
میلیون‌ها نفر به دلیل نسل‌کشی‌ها و هم‌چنین گرسنگی، کشتار جمعی و بیماری جان خود را از دست دادند. در پی شکست نیروهای محور؛ آلمان، اتریش و ژاپن اشغال شدند و دادگاه‌های جنایات جنگی علیه رهبران آلمانی و ژاپنی تشکیل شد.
جنگ جهانی دوم، ساختار اجتماعی و نظام قدرت در جهان را دگرگون کرد و پس از آن برای جلوگیری از بروز چنین رویدادهایی سازمان ملل متحد تاسیس شد. پس از پایان جنگ جهانی دوم، نزدیک به نیم سده، آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی با یکدیگر در جنگ سرد به سر بردند.
در جریان تلاش اروپا برای جبران خسارات و آسیب‌های جنگ جهانی دوم، تاثیر قدرت‌های اروپایی در جهان کمرنگ شد و مستعمرات آفریقایی و آسیایی آن‌ها مستقل گردیدند. هم‌چنین کشورهای اروپایی تلاش کردند با انعقاد پیمان‌های چند جانبه، هویت سیاسی واحدی به خود ببخشند و از دشمنی‌ها بکاهند.

اما امروز، راست افراطی در حال بر هم زدن تمام قاعده‌مندی‌هایی است که خود غرب ده‌ها سال مدعی آن بوده و تقریبا دیگر در هیچ چیز در جهان اجماعی وجود ندارد و سازمان ملل و سایر نهادهای بین‌المللی موجود، به‌شدت کارکردهای خود را از دست داده‌اند. این راهبرد راست افراطی برای تحمیل نظمی جدید و برای تداوم سلطه خود در قرن سیاسی جاری است. در این حال، با وجود تلاش راست افراطی جهانی، افکار عمومی مترقی و خیزش نسل‌های بیدار دیجیتال را نباید دست‌کم گرفت. آن‌ها می‌توانند نقش‌آفرینی ملت‌ها و آرایش قدرت‌ها در قرن آینده را جابه‌جا کنند.
موتور تحولات تکنولوژی و تمدن دیجیتالی و هوش مصنوعی و تاثیر آن بر تمام شئون از دانش و اقتصاد و سیاست، آینده جهان و ایران ما از یک سو می‌تواند در دست نسلی آگاه و برابری‌طلب پیشرو و پیشرفته باشد که با عدالت، آزادی، برابری و رسانه‌های آزاد پرورش یافته است. این نسل، چه در غرب و چه در شرق، در حال قدرت گرفتن است و بی‌گمان می‌تواند به شیوه خود سیاست و فرهنگ جهانی را تحت تاثیر قرار داده و در صورت حاکم شدن دگرگون سازد. از سوی دیگر در برابر این نسل، ساختارهای پیچیده، به‌شدت تجهیز شده و متعهد به راست افراطی جهان وجود دارد که ایدئولوژی‌های برتری‌طلبانه و جهانی مملو از اقتدارگرایی افراطی را تداعی می‌کند که نسل‌کشی و نابودگری در غزه و لبنان و ایران و اوکراین و کشورهای آفریقایی، یکی از دست پخت‌های آنان است.
این «قرن سیاسی جدید» می‌تواند برای ایران، یک دوراهی تاریخی باشد، اگر این تحولات را به درستی درک کنیم و در مسیر درست آن قرار بگیریم، جایگاه و منزلت خود را بشناسیم، می‌توانیم از جوامعی باشیم که در قرن سیاسی جدید مستقل، تعیین‌کننده و تاثیرگذار با نفوذ گفتمانی در سطح منطقه و حتی فراتر وارد بطن تحولات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و امنیتی جهانی شویم و در غیر این صورت، عدم اتکا به مبارزه طبقاتی و اجتماعی و سیاسی خود و ادامه توهم به حاکمیت فاشیست اسلامی، هرگونه غفلت و چندپارچگی و یا سیطره بر ایران را در ذهن راست افراطی جهان و نمایندگان منطقه‌ای و داخلی آنان زنده خواهد ساخت.
جنگ‌ها معمولا با اهداف سیاسی، اقتصادی، ژئوپلیتیک و امنیتی دنبال می‌شوند که شامل تحمیل اراده سیاسی بر حریف، کسب منافع مادی و گسترش قدرت است. اهداف اصلی شامل تصرف سرزمین، از بین بردن توان نظامی دشمن، منابع اقتصادی، تغییر حکومت، و افزایش قدرت/امنیت است.
دو پژوهش‌گر عرصه تبلیغات آنتونی پراتکانیس و الیوت آرونسون تبلیغات مدرن را «ارائه پیشنهادی‌های گسترده» و یا «تاثیرگذاری با استفاده از دست‌کاری سمبول‌ها و روان‌شناسی فرد» می‌خوانند. آنان می‌گویند: «تبلیغات شامل استفاده ماهرانه از تصاویر شعارها و سمبول‌هایی است که با پیش داوری‌ها و احساسات ما بازی می‌کند. لذا در آن، پیام‌های مربوط به یک دیدگاه، با هدف نهایی پذیرش داوطلبانه آن از سوی مخاطب، به وی ارائه می‌گردد.» ترس بهترین اسلحه تبلیغاتچی‌هاست. ترس از وقوع یک حادثه دیگر از نوع آن‌چه در ۱۱ سپتامبر به وقوع پیوست، تقریبا در تمام پیام‌های ارائه شده از سوی کاخ سفید وجود دارد. اتهام بستن، سلاح منتخب دیگری است که از سوی تبلیغاتچی‌های دولت آمریکا، استفاده می‌شود. آن‌ها در سال‌های جنگ جهانی اول، آلمانی‌ها را مردمان قبائل هون می‌خواندند. در دوره‌ جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام، اتهام بستن‌‌هایی مثل انسان‌ هار و زردهای کثیف به رسانه‌ها راه یافت و بر چسب‌ امروز «تروریست» است که به ندرت در سخنان سردمداران کاخ سفید، استفاده نمی‌شود. در سال‌‌های جنگ جهانی اول، آمریکایی‌‌های آلمانی‌تبار، شیطان خوانده می‌شدند و در جنگ دوم، آمریکایی‌های جاپانی تبار، در اردوگاه‌هایی متمرکز اسکان داده شده بودند.
فلسفه جنگ به ارائه طیفی از روش‌های فلسفی برای مقابله با مشکلات ناشی از درگیری نظامی می‌پردازد. گاهی اوقات، این کار به‌معنای نظریه‌پردازی درباره شرایط رفتار مناسب در زمان جنگ یا شرایطی است که در آن، جنگ مناسب است. برای برخی دیگر از نظریه‌پردازان نیز، فلسفه جنگ به‌معنای به کارگیری فلسفه برای مسائل استراتژیک و تاکتیکی جنگ است.
کارل فون کلاوزویتس، مسلما مشهورترین نظریه‌پرداز مدرن جنگ است. تجربه عملی او از جنگ به دوره ناپلئونی برمی‌گردد، زمانی که کلاوزویتس برای ارتش پروس علیه فرانسه ناپلئونی جنگید. او پس از نبرد ینا که طی آن نیروهای پروس-ساکسون به‌طور مقتدرانه‌ای ضرب و شتم شدند، اسیر جنگی شد. اتحاد غیرارادی بعد با فرانسه سبب شد کلاوزویتس ارتش آلمان را ترک کند و پس از آن، وقتش را به اثر اصلی خود در تئوری نظامی، یعنی «درباره جنگ» اختصاص دهد.
بخشی از نظریه جنگ کلاوزویتس این دیدگاه بود که با وجود ظاهر هرج و مرج، هر جنبه از جنگ را می‌توان با اشاره به عوامل ساختاری عمیق توضیح داد، از جمله زمینه اقتصادی و اجتماعی که آن را احاطه کرده است. این تصور کلاوزویتس از جنگ به‌عنوان یک اقدام همه‌گیر‌(که هم می‌تواند با تحلیل اجتماعی کل‌نگر توضیح داده شود و هم می‌تواند مستقیما کل جامعه را درگیر کند) سبب شد بسیاری از تفسیرهای بعدی، روی اثر او به‌عنوان آغازگر عصر مدرن در نظریه نظامی، تمرکز کنند.
او در کتاب خود با عنوان پیرامون جنگ می‌نویسد: «جنگ نباید به‌عنوان یک متغیر مستقل مورد توجه قرار گیرد، بلکه همواره باید به‌عنوان یک ابزار سیاسی هم مورد مطالعه واقع شود.» تاکید کرده است که «جنگ، ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است.»

نهایتا سال ۱۹۴۵، پس از سقوط برلین، ارتش نازی در مناطق دیگر نیز شکست خورد و بالاخره در نیمه شب هشتم ماه مه، تسلیم بلا قید و شرط آلمان هیتلری در برلین به امضاء رسید.
پیروزی بر فاشیسم به بهای نابودی ۴۵ میلیون انسان و خرابی ده‌ها هزار شهر و روستا و از میان رفتن ثمره هزاران سال کار و زحمت انسان‌ها و تخریب بی‌سابقه محیط انسانی و … تمام شد. در برابر یاد کشتگان این پیکار عظیم تاریخی سر فرود بیاوریم و خاطره دلاوری‌ها و جانبازی‌های مبارزان ضد فاشیست را گرامی بداریم!
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1405-نهم مه 2026