بیاد شیرین خاکباز زنی از تبار آزادی

گلاویژ حسینی

Ingen fotobeskrivning tillgänglig.امروز مراسم خاکسپاری و یادبود شیرین خاکباز، یکی از همرزمان قدیمی‌مان و از نخستین زنانی که در صفوف پیشمرگان کومله مسلح شدند، برگزار شد. نسلی از زنان که بە مصاف باور و سنت‌ها و ارزشهای قدیمی رفتند و راه مبارزه کردن برای دستیابی به آزادی و برابری را برای زنان کردستان مهیا کردند. امروز ما بار دیگر در برابر گذشته‌ای ایستادیم که سالهاست در گوشه‌ای از جانمان زنده مانده است. شیرین و ما سالها پیش، در روزگاری دیگر و با دلهایی جوان، پا در راهی گذاشتیم که آسان نبود، راهی که ما را به سنگر و آرمانهایی مشترک رساند و به سرنوشتی که سال‌های بسیاری از زندگی‌مان را با خود برد. آن روزها جوان بودیم، پر از شور و امید و باور به آینده‌ای که تصور می‌کردیم روزی از راه خواهد رسید و به رؤیاهایی که گمان می‌کردیم فاصله چندانی با تحققشان ندارند.
سالها گذشت!
امروز پس از گذشت آن همه سال دوباره در کنار هم ایستاده بودیم، اما این بار نه در سنگرهای دیروز بلکه در مراسم بدرقه یکی از یارانمان. چهره‌ها همان چهره‌های آشنا بودند، اما زمان بر آنها گذشته بود. بر پیشانی‌ها رد سالها نشسته بود، موهای سیاه سپید شده و قامت‌هایی که روزگاری جوان و استوار بودند، خستگی سالهای طولانی را با خود داشتند. هر چهره گویی کتابی از خاطرات دور بود، کتابی پر از روزهای سخت، رفاقت‌ها، جدایی‌ها، امیدها و فقدان‌هایی که یکی پساز دیگری بر دوشمان سنگینی کرده‌اند.
چه غریب است دیدن گذر زمان در چهره همرزمان قدیمی.
روزی در کنار هم جوان بودیم و به آینده نگاه می‌کردیم، امروز در میانه موهای سپید و چهره‌های سالخورده به گذشته نگاه می‌کنیم و از خود می‌پرسیم این همه سال چگونه گذشت؟ و تلخ‌تر آنکه با گذشت این همه سال هنوز به بسیاری از آن آرمانهایی که برایشان جوانی‌مان را گذاشتیم ولی نرسیده‌ایم. شاید امروز بیش از هر روز دیگری معنای گذر زمان را فهمیدیم، زمانی که بی‌صدا از میان ما گذشت، جوانی‌مان را با خود برد، یارانمان را یکی‌یکی از ما گرفت و ما را به جایی رساند که اکنون برای بدرقه یکدیگر گرد هم می‌آییم. شیرین عزیز امروز رفت، اما با رفتنش تنها یک همرزم را از دست ندادیم، بخشی از خاطرات یک نسل نیز با او به خاک سپرده شد. بخشی از روزهایی که دیگر بازنمی‌گردند، از جوانی‌هایی که دیگر تکرار نمی‌شوند و از رؤیاهایی که هنوز در گوشه‌ای از وجودمان نفس می‌کشند. شاید فاصله ما با آن روزها بسیار زیاد شده اما خاطره‌شان هنوز نزدیک است، آن‌قدر نزدیک که با دیدن یک چهره، شنیدن یک نام و یا به یاد آوردن یک همرزم، ناگهان سالها کنار می‌روند و خود را دوباره در همان روزهای دور می‌یابیم، جوان، امیدوار و سرشار از باور. امروز در کنار خاک شیرین، انگار بخشی از آن سالهای دور را نیز به خاک سپردیم. اما همه‌ چیز را نمی‌توان به خاک سپرد. رفاقتها را نمی‌توان دفن کرد، خاطره‌ها را نمی‌توان از میان برد و آرمانهایی را که نسلی با جان و جوانی خود به آنها باور داشت، نمی‌توان با گذر زمان خاموش کرد.
شیرین عزیز!
تو امروز از میان ما رفتی، اما نام و خاطره‌ات در میان همرزمانت باقی خواهد ماند، در میان کسانی که سالها پیش در روزگار جوانی، در سنگری مشترک ایستادند و رؤیای آینده‌ای دیگر را با یکدیگر قسمت کردند. ما پیرتر شده‌ایم، موهایمان سپید شده و چهره‌هایمان روایتگر سالهای طولانی زندگی است. بسیاری از یارانمان دیگر در میان ما نیستند و بسیاری از رؤیاهایمان هنوز در دوردست ایستاده‌اند، اما هنوز در نگاه همرزمان قدیمی می‌توان نشانی از همان جوانان دیروز را دید، همان دل‌های پرشور و همان آرمانهایی که سال‌ها پیش ما را به هم پیوند دادند. شاید عمر ما از بسیاری از آن رؤیاها طولانی‌تر شده باشد، اما هنوز باور داریم که هیچ آرمان بزرگی با گذشت زمان از معنا تهی نمی‌شود. باشد که نسل‌های پس از ما، روزی در جهانی زندگی کنند که در آن آزادی، برابری و کرامت انسان، دیگر رؤیا نباشد. شیرین رفت، ما ماندیم باخاطره سالهایی که دیگر بازنمی‌گردند، با چهره‌هایی که زمان از جوانی‌شان عبور کرده و با آرمانهایی که هنوز پس از این همه سال، بر زمین مانده‌اند. امروز در بدرقه تو، تنها یک همرزم را به خاک نسپردیم، بخشی از جوانی، بخشی از خاطرات و بخشی از تاریخ مشترکمان را نیز به خاک سپردیم. اما آنچه به خاک سپرده شد، آرمان‌ها نبودند. ما پیر شده‌ایم، موهایمان سپید شده، قامت‌هایمان خمیده‌تر شده و بسیاری از یارانمان دیگر در میان ما نیستند، اما هنوز چیزی در اعماق وجودمان زنده است، همان چیزی که سالها پیش ما را از خانه‌هایمان بیرون کشید و در کنار یکدیگر قرار داد.
شاید به رؤیاهایمان نرسیده باشیم،
شاید راه بسیار طولانی‌تر از آن چیزی بود که در جوانی تصور می‌کردیم.
شاید بسیاری از ما دیگر توان پیمودن تمام این راه را نداشته باشیم.
اما یک چیز را زمان نتوانست از ما بگیرد:
این باور که آزادی، برابری و کرامت انسان رؤیاهای بیهوده‌ای نیستند.
اما آنچه برایش زیستیم و آنچه به آن باور داشتیم، هنوز زنده است.
ما خواهیم رفت، یکی پس از دیگری و
نسل ما نیز روزی به خاطره‌ای دور بدل خواهد شد.
اما آرمانهایی که برایشان زیستیم، اگر در دل انسان‌ها زنده بمانند، از ما بیشتر عمر خواهند کرد و شاید روزی در آینده‌ای که ما نخواهیم دید، نسلی بر زمینی آزادتر بایستد و از خود بپرسد: چه کسانی پیش از ما این رؤیا را در سر داشتند؟ آنروز شاید نام شیرین و نام بسیاری از یاران رفته در میان نامهای فراموش نشدنی کسانی باشد که پیش از رسیدن صبح چراغی در تاریکی افروختند. بگذار آرمانمان بماند، چرا که انسان می‌رود، اما رویای آزادی اگر زنده بماند، میتواند از یک به نسل دیگر عبور کند.
یادت گرامی باد