• قسمت ششم
     
    انسان، هنگامی که به درجه‌ای از تکامل فکری می‌رسد و نسبت به هستی و جایگاه خود در جهان آگاهی پیدا می‌کند، درمی‌یابد که تمام عمر بر چاقویی دولبه گام برمی‌دارد؛ تیغی که هر لحظه او را در برابر انتخابی تازه قرار می‌دهد: افعالی پر تنش  چون با این کار باشم یا نباشم؟ این کار را بکنم یا نکنم؟ ارزش زحمتش را دارد یا ندارد؟ روبروست. این کشمکش دائمی میان خواستن و نخواستن، میان رفتن و ایستادن، گاه ما را چند قدم به جلو می‌برد و گاه چند قدم به عقب بازمی‌گرداند. اما آنچه سرانجام مسیر زندگی ما را تعیین می‌کند، نه تک‌تک این قدم‌ها، بلکه حاصل جمع آن‌هاست. روزی که به پشت سر نگاه می‌کنیم، درمی‌یابیم چه اندازه پیش رفته‌ایم، چه اندازه عقب نشسته‌ایم و چه بهایی برای این رفت‌وآمد پرداخته‌ایم. و اگر بخواهیم همهٔ رفتار و کردار خود را در کفهٔ ترازویی قرار دهیم، پرسش این است: آیا حاضریم یک بار دیگر همان زندگی را، با تمام آنچه بر من گذشته است، از نو تجربه کنیم؟
     
    این پرسش برای کاروانی که با یک فرمان بازمی‌گردد و با فرمانی دیگر به راه می‌افتد، شاید معنایی متفاوت و تضادی شدیدتر داشته باشد تا برای انسانی که در تنهایی خویش نشسته و گذشتهٔ خود را ارزیابی می‌کند. زیرا در چنین کاروانی، انسان همیشه تنها تصمیم‌گیرندهٔ سرنوشت خود نیست. گاهی انتخاب‌های فردی در تصمیم‌های جمعی گم می‌شوند و انسان، پیش از آنکه فرصتی برای اندیشیدن پیدا کند، خود را در مسیری می‌بیند که دیگران جهت آن را تعیین کرده‌اند. روز دوازدهم فروردین، به فرمان نادر به خط شده بودیم و راه بازگشت به اردوگاه کاملاً بر ما بسته شده بود. اما نادر آن کارشناس نظامی و فنی نبود که بتواند این تعداد افراد را سازمان دهد و به چپ و راست هدایت کند.  بلکە او رهبری با دید ستراتیژیک بود و جهت را نشان میداد ازاین‌رو، ما را به چند گروه تقسیم کردند تا هر گروه در نقطه‌ای امن پناه بگیرد.
     
    من همراه گروه سید ابراهیم راه افتادم.
     
    جالب بود؛ ما کمونیست بودیم، رهبرمان ابراهیم بود، اما گفتن نام او بدون عنوان «سید» برایمان دشوار بود. گویی بعضی از عادت‌ها و سنت‌هایی که در اندیشه خواهان کنارگذاشتنشان بودیم، همچنان در زبان و رفتار روزمرهٔ ما زندگی می‌کردند. من سید ابراهیم را پیش‌تر در نقده، در خانهٔ صالح دیده بودم. آدمی خون‌گرم، پرحرف و خوش‌صحبت بود. چنان با شور و حرارت گفت‌وگو می‌کرد که گویی می‌خواست مخاطبش را با شگفتی و تمام وجود ببلعد. آدم نمی‌توانست او را دوست نداشته باشد. من او را فقط دیدە بودن نە چیزی بیشتر. او همان شخصیت را در کومه‌له نیز حفظ کرده بود. اما من، با شناخت بیشتری که به‌تدریج از او پیدا می‌کردم، کم‌کم سطح دانش نظری‌اش را زیر سؤال می‌بردم. بااین‌حال، هر بار که در برابر مسئله‌ای عملی یا کاری انجام‌شده قرار می‌گرفت، چنان ماهرانه آن را تحلیل می‌کرد و چنان واکنشی نشان می‌داد که مرا به تعجب وامی‌داشت. یک بار  در ربط کە هنوز آزاد بود بە گمان سال ١٣٦١ بود از او پرسیدم:
     
    «تو کاپیتال مارکس را خوانده‌ای؟»
     
    گفت: «نه.»
     
    پرسیدم: «آنتی‌دورینگ را خوانده‌ای؟»
     
    باز هم گفت: «نه.»
     
    من که اهل کتاب بودم و برای مطالعه و آگاهی نظری اهمیت فراوانی قائل می‌شدم، از پاسخ‌هایش تعجب کردم. چون از انگلس جواندە بودم کە این دوکتاب باید بر رویی میز هر کارگری باشد. برایم دشوار بود بفهمم چگونه می‌توان رهبری یک حزب کمونیست را بر عهده داشت، اما چنین آثار بنیادی‌ای را نخوانده باشی. بعدها در کنگرهٔ ششم کومه‌له، به‌وضوح دیدم که نداشتن تسلط کافی بر مبانی نظری چگونه می‌تواند هنگام تدوین اسناد و صورت‌بندی اندیشه‌ها، انسان را با دشواری روبه‌رو کند. بااین‌همه، سید ابراهیم برای من نمونهٔ رهبری بود که توانایی‌اش بیش از هر چیز در عرصهٔ عمل آشکار می‌شد. او شاید آن‌گونه که من انتظار داشتم اهل مطالعهٔ آثار کلاسیک مارکسیستی نبود، اما در برخورد با واقعیت، قدرت تحلیل و تصمیم‌گیری داشت. و آن روز، آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داشتیم، همین توانایی عملی بود.
     
    از همین رو، حرکت‌کردن در کنار او برایم دشوار نبود.
     
    ما به بالای کوه، درست روبه‌روی اردوگاه رفتیم و در میان سنگ‌ها خود را استتار کردیم. گاهی سرم را بلند می‌کردم و به صخره‌های بالای سرمان نگاه می‌انداختم. با خود می‌گفتم: اگر هواپیماها آن بالا را بزنند، چه بر سر من خواهد آمد؟ اما در جنگ نمی‌توان همهٔ راه‌های خطر را بست. گاهی انسان ناچار است میان چند خطر، یکی را انتخاب کند؛ بی‌آنکه بداند کدام انتخاب او را زنده نگه خواهد داشت. آفتاب آرام‌آرام از بالای سرمان می‌گذشت. گرما طاقت ماندن را از ما گرفته بود. سنگ‌هایی که برای پناه‌گرفتن به آن‌ها چسبیده بودیم، زیر تابش خورشید گرم می‌شدند. نه می‌توانستیم به اردوگاه بازگردیم و نه می‌دانستیم تا چه زمانی باید در آنجا بمانیم.
     
    انتظار، تنها وسیلهٔ امید بود.
     
    زمان آرام‌آرام به پیش می‌رفت.
     
    از آن سوی کوه‌ها، آوایی ضعیف و مرموز به گوش می‌رسید؛ صدایی که زوزه‌کشان از میان درختان و بیشه‌ها می‌گذشت و همچون ماری سیاه می‌خزید و زهر خود را قطره‌قطره به درونم می‌ریخت. این صدا مرا به میدان گفت‌وگویی درونی می‌کشاند؛ گفت‌وگویی که پاسخی می‌طلبید، پاسخی به پرسش‌هایی که هنوز در وجود من بی‌جواب مانده بودند. اما من در فضایی خالی معلق مانده بودم؛ فضایی که در آن نه راهی به پیش می‌دیدم و نه ریسمانی در دست داشتم که به آن چنگ بیندازم و خود را به جایی برسانم.
     
    گویی زمین از زیر پاهایم کنار رفته بود.
     
    برای هر تصمیمی به نقطه‌ای اتکا نیاز داشتم، اما چیزی نمی‌یافتم که بتوانم بر آن بایستم و احساس کنم پاهایم هنوز با زمین، با واقعیت و با زندگی ارتباط دارند. شاید دشوارترین لحظهٔ زندگی انسان زمانی باشد که دیگر نتواند با همان اطمینان دیروز به باورهای خود تکیه کند، اما هنوز اندیشهٔ تازه‌ای نیز نیافته باشد که جای آن باورهای قدیمی را بگیرد. در چنین وضعیتی، انسان نه به گذشته تعلق کامل دارد و نه می‌تواند آینده را با اطمینان تصور کند. میان دو جهان ایستاده است؛ جهانی که دیگر برایش همان اعتبار پیشین را ندارد و جهانی که هنوز شکل نگرفته است. من در میان سنگ‌های کوه بوتی، درحالی‌که چشم به آسمان داشتم و گوشم به کوچک‌ترین صدایی حساس شده بود، خود را در چنین وضعیتی احساس می‌کردم.
     
    سکوت بر درهٔ بوتی نشسته بود.
     
    عده‌ای از بیم بمباران، خود را کاملاً استتار کرده بودند و عده‌ای دیگر به چادرها و خانه‌های بلوکی بازگشته بودند. زندگی، با همهٔ هراسی که بر آن سایه انداخته بود، ناچار بود ادامه یابد. هرکس به شکلی می‌کوشید رشتهٔ زندگی را از جایی که در آن روز هولناک گسسته بود، دوباره به هم پیوند بزند. در این میان، کارهایی بود که نمی‌توانست حتی برای لحظه‌ای متوقف شود. ضبط و پخش برنامه‌های رادیویی کومه‌له و حزب کمونیست از جملهٔ آن‌ها بود. رادیو نفس ما بود و این نفس نباید از حرکت بازمی‌ایستاد. صدای ما از راه امواج رادیویی به خانه‌های مردم می‌رسید و همین صدا معنایی فراتر از چند برنامهٔ سیاسی داشت. در آن شرایط که خبر بمباران اردوگاه سینه‌به‌سینه به گوش همه رسیده بود، شاید محتوای آنچه از آنتن‌های رادیو پخش می‌شد، در برابر این حقیقت که هنوز صدایی شنیده می‌شد، اهمیت کمتری داشت. مهم این بود که ما هنوز وجود داشتیم، هنوز سخن می‌گفتیم و هنوز می‌توانستیم سکوتی را که می‌خواستند بر ما تحمیل کنند، بشکنیم. آن روز کریم، امیر و ویدا، از گویندگان رادیو، همراه ناصح و فرنگیس در راه محل رادیو بودند. آنان فرصتی نداشتند تا مانند من در گوشه‌ای بنشینند و دربارهٔ زندگی، مرگ یا بازتعریف باورهایشان بیندیشند. خطر درست پشت در خانه زانو زده بود، اما کار باید ادامه پیدا می‌کرد. شاید آنان نیز در درون خود گرفتار همان پرسش‌هایی بودند که ذهن مرا به خود مشغول کرده بود، اما زندگی برایشان مجالی باقی نگذاشته بود تا به دنبال پاسخی باشند. آخر بزرگ‌ترین توفان‌های بشر در خفا و سکوت، در میان گوشت و استخوان اتفاق می‌افتند؛ توفان‌هایی که به‌ندرت صدایشان شنیده می‌شود. و دهان، که رسالت بازگویی آن‌ها را بر عهده دارد، گویی هنگام عبورشان از گلو، حقیقت را می‌شکند و چیزی پرابهام تحویل می‌دهد. شاید از همین‌جا باشد که پنهان‌کردن حقیقت و حتی دروغ‌گفتن، آرام‌آرام به عادتی بدل می‌شود؛ عادتی چنان ریشه‌دار که کمتر کسی به دنبال حقیقت آنچه در درون انسان‌ها می‌گذرد، می‌گردد. وگرنه چگونه می‌توان باور کرد انسانی که در برابر ترس و مرگ هیچ تردیدی از خود نشان نمی‌دهد، هرگز در زندگی خود دچار تردید نشده باشد؟ مگر می‌شود زندگی کرد و از مرگ نترسید، یا دست‌کم یک بار در برابر آن به پرسش نیفتاد؟
     
    هنگام ناهار بود.
     
    کسانی همچنان سرگرم آماده‌کردن غذا بودند. گویی پختن ناهار، در میان آن همه خطر و اضطراب، وظیفه‌ای بود که نمی‌شد از آن دست کشید. سکوت، دره را در خود بلعیده بود. سکوتی که گویی آهنگ مرگ می‌نواخت، اما هنوز صدای آن به‌روشنی شنیده نمی‌شد. زندگی در بوتی آمیزهٔ عجیبی از آخرین دستاوردهای تمدن بشری و شیوه‌های ابتدایی زیستن بود. گویی دو دوران تاریخی، با فاصله‌ای به درازای هزاران سال، در یک دره به هم رسیده بودند. از یک سو، آنتن‌های رادیویی بر بلندی‌ها سر برافراشته بودند و امواجشان از کوه‌ها و مرزها می‌گذشت تا صدای ما را به خانه‌های مردم برساند. از سوی دیگر، برای پختن یک وعده غذا ناچار بودیم هیزم و گیاهان خشک جمع کنیم و آتشی روشن نگه داریم. لباس‌هایمان را در پایین دره، کنار آب جاری می‌شستیم و حمام‌هایمان از حلبی‌هایی ساخته شده بود که با زحمت به یکدیگر چسبانده بودیم. برای آراستن خود، گاه تنها صابونی داشتیم که با دقت در تکه‌پارچه‌ای پیچیده می‌شد و هرکس آن را در جیبش نگه می‌داشت تا بار دیگر از آن استفاده کند. از آن دختران شهر، از آن دلربایانی که روزگاری با آرایش و آراستگی در کوچه‌ها دیده می‌شدند، دیگر نشانی از ذرات طلایی آرایش بر چهره‌ها باقی نمانده بود. دشواری زندگی اردوگاهی، فرصت و امکانات آراستن را از آنان گرفته بود. هرگاه فرصتی دست می‌داد و کسی خود را می‌آراست، چنان چهره‌اش تغییر می‌کرد که گویی برای شناختنش به راهنما نیاز بود. این نیز یکی دیگر از تناقض‌های زندگی ما بود؛ انسان‌هایی که می‌خواستند جهان را از نو بسازند، اما برای حفظ ساده‌ترین جلوه‌های زندگی شخصی خود نیز باید با دشواری دست‌وپنجه نرم می‌کردند. در یک سوی زندگی ما، آنتن رادیو نماد پیشرفت و تمدن بود و در سوی دیگر، آتشی که با چند تکه هیزم زنده نگه داشته می‌شد، ما را به ابتدایی‌ترین شیوه‌های زندگی انسان پیوند می‌داد. این تضاد میان آنچه در درون اردوگاه می‌گذشت و تصویری که از راه امواج رادیویی به خانه‌های مردم می‌رسید، تنها برای ما آشکار بود. مردمی که صدای رادیو را می‌شنیدند، از زندگی پشت آن صدا چه می‌دانستند؟ آیا می‌توانستند تصور کنند کسانی که از آینده‌ای آزاد و جهانی نو سخن می‌گویند، برای گرم‌کردن آب، پختن غذا و شستن لباس‌هایشان با چه دشواری‌هایی روبه‌رو هستند؟
     
    شاید نه.
     
    آنان صدایی را می‌شنیدند که از ایستادگی خبر می‌داد، اما رنج و محرومیتی را که در پشت آن صدا نهفته بود، نمی‌دیدند. بااین‌همه، ادامهٔ کار رادیو برای ما تنها یک وظیفهٔ تشکیلاتی نبود. خاموش‌شدن آن می‌توانست نشانه‌ای از شکست و نابودی ما باشد؛ و ادامهٔ پخش آن، نشانهٔ ناتوانی دولتی تا دندان مسلح که با همهٔ قدرت نظامی‌اش هنوز نتوانسته بود ما را به سکوت وادارد. هر لحظه‌ای که بدون صدای انفجار می‌گذشت، آرامش بیشتری به میان افراد بازمی‌گشت. پچ‌پچ‌ها دوباره جان می‌گرفتند، گفت‌وگوهای پراکنده شکل می‌گرفتند و بگومگوهایی که پیش از بمباران بخشی از زندگی روزمره بودند، بار دیگر از گوشه‌وکنار شنیده می‌شدند. گویی رشته‌های پاره‌شدهٔ زندگی، آرام‌آرام به یکدیگر گره می‌خوردند. در میان همین گفت‌وگوها، اسماعیل، که آن زمان هنوز زنده بود و طعم تلخ جبر را نچشیده بود، رو به من کرد و گفت:
     
    «می‌دانی امروز چه روزی است؟»
     
    نگاهش کردم و گفتم:
     
    «من چه بدانم؟»
     
    گفت:
     
    «نه سال پیش، جمهوری اسلامی مردم را با تهدید پای صندوق‌های رأی کشاند، با این پرسش که جمهوری اسلامی، آری یا نه؟ خودت که می‌دانی، کردها به آن رأی ندادند.»
     
    خندید و ادامه داد:
     
    «چگونه می‌شود مردم را در برابر تنها دو انتخاب قرار داد و اسمش را آزادی انتخاب گذاشت؟»
     
    حرفش مرا به فکر فرو برد. ما در دوازدهم فروردین، در میان سنگ‌ها پناه گرفته بودیم و از آسمان انتظار مرگ می‌کشیدیم؛ درست در سالگرد روزی که حکومت تازه‌تأسیس جمهوری اسلامی، پیروزی خود را به نام انتخاب مردم ثبت کرده بود. چه فاصله‌ای بود میان آن صندوق‌های رأی و این سنگ‌هایی که امروز پشت آن‌ها پنهان شده بودیم! نه سال از آن روز می‌گذشت، اما برای ما، مسئلهٔ حق انتخاب هنوز حل نشده بود. گویی تاریخ نیز مانند همان کاروانی بود که با فرمانی حرکت می‌کرد و با فرمانی دیگر بازمی‌ایستاد؛ با این تفاوت که این بار سرنوشت میلیون‌ها انسان در میان بود. آیا انتخاب، هنگامی که انسان تنها می‌تواند میان دو پاسخ از پیش تعیین‌شده یکی را برگزیند، معنای واقعی خود را حفظ می‌کند؟ و آیا ما که به نام آزادی و حق انتخاب مبارزه می‌کردیم، در زندگی تشکیلاتی خود نیز همیشه همان حقی را برای افراد قائل بودیم که از حکومت مطالبه می‌کردیم؟ این پرسش، بی‌آنکه پاسخی برایش داشته باشم، در کنار دیگر پرسش‌هایم نشست. ستون‌های اصلی این ایستادگی، مردان و زنانی بودند که در آن شرایط دشوار، بار سنگین ادامهٔ فعالیت جنبش را بر دوش می‌کشیدند. آنان شاید بیش از هرکس دیگری حق داشتند از خستگی، ترس و تردید سخن بگویند، اما وظایفی که بر عهده گرفته بودند، حتی فرصت اندیشیدن به این احساسات را نیز از آنان می‌گرفت.
     
    صدای هواپیماها از دوردست به گوش می‌رسید.
     
    هنوز چیزی در آسمان دیده نمی‌شد، اما غرش مبهم موتورهایشان کافی بود تا آرامش شکنندهٔ اردوگاه بار دیگر فرو بریزد. چهره‌ها در هم رفتند، نگاه‌ها به یکدیگر گره خوردند و گفت‌وگوها نیمه‌تمام ماندند. گویی سایهٔ مرگ، پیش از آنکه هواپیماها از راه برسند، بر سرمان گسترده شده بود. دیر نپایید که صدا، مهیب‌تر از هر زمان دیگری، در گوش‌هایمان تیر کشید. غرش موتورهای هواپیماها چنان در میان کوه‌ها می‌پیچید که سرگیجه‌ای هولناک به جانمان می‌انداخت. هواپیماها درست از همان دره‌ای پایین آمدند که ما در آن پنهان شده بودیم. اما سنگ‌های بزرگ و دیواره‌های غول‌پیکر دره چنان ما را در خود گرفته بودند که گمان می‌کردم حتی مجهزترین دوربین‌ها نیز قادر به یافتنمان نیستند. اردوگاه در برابرمان گسترده بود؛ اردوگاهی ساخته‌شده از تکه‌های آهن، پارچه و تعدادی بلوک که به‌زحمت بر روی هم قرار گرفته بودند. بااین‌همه، چیزی از ابهت و بزرگی آن کاسته نمی‌شد. آن تکه‌های آهن و پارچه، برای ما تنها مصالح ساختمانی نبودند. گویی با گوشت و خون انسان‌هایی به یکدیگر پیوند خورده بودند که زندگی خود را در آنجا گذاشته بودند. دشمنان ما نیز خوب می‌دانستند که با چنین انسان‌هایی نمی‌توان به‌آسانی و به بهایی ناچیز معامله کرد. دیگر در تنم هراسی از هواپیماها احساس نمی‌کردم. همان‌جا ایستاده بودم و به اردوگاه نگاه می‌کردم. سید ابراهیم نیز مانند دیگران چشم به همان سو دوخته بود. ناگهان از دل آسمان، بشکه‌های بزرگی از هواپیماها رها شدند. هنوز به زمین نرسیده بودند که در میانهٔ راه منفجر شدند و هزاران تکه از آن‌ها، همچون کاغذهای کاهی، در هوا پراکنده شد و آرام‌آرام به سوی اردوگاه پایین آمد. تماشای چنین صحنه‌ای سنگین‌تر از آن بود که ذهن بتواند به‌آسانی آن را در خود جای دهد. هر لحظه‌اش پرسش‌هایی تازه دربارهٔ زندگی، مرگ و معنای راهی که پیموده بودیم در برابر من قرار می‌داد. در آن لحظه، در نگاه من و در تمام وجودم، چیزی جز نفرت باقی نمانده بود. اما با همهٔ تزلزلی که در درونم زبانه می‌کشید و با همهٔ تکانی که به زندگی‌ام وارد شده بود، نمی‌توانستم چشم از هواپیماها بردارم. ما هنوز در آن اردوگاه کسانی را داشتیم که قرار بود هنگام ناهار کنارشان بنشینیم، با هم در میدان والیبال توپ بازی کنیم، صدای کودکان را بشنویم و به عاشقانی نگاه کنیم که دست در دست یکدیگر قدم می‌زدند. همهٔ این‌ها بخشی از زندگی ما بود؛ زندگی‌ای که با همهٔ سختی‌هایش هنوز جریان داشت. اما اکنون از آسمان مرگ می‌بارید.
     
    آه از سینه‌ها برمی‌خاست و در درون ما، پل‌هایی که میان تردید و ایمان به راهی که برگزیده بودیم ساخته شده بودند، زیر فشار آنچه می‌دیدیم به لرزه درمی‌آمدند. آن تکه‌های پراکنده به زمین رسیدند. صدای انفجارهای پیاپی‌شان به ترکیدن دانه‌های ذرت در حلبی کوچکی می‌مانست که روی آتش گذاشته باشند؛ با این تفاوت که این بار، به جای دانه‌های ذرت، انسان‌ها در میان آن انفجارها گرفتار بودند. چه تشبیه هولناکی بود؛ اما آنچه می‌دیدم جز با چنین تصویری در ذهنم جای نمی‌گرفت. از میان اردوگاه، گردوغبار عظیمی به هوا برخاست؛ چنان‌که گویی توفانی ناگهانی از دل زمین زبانه کشیده باشد. چشم به ساختمان‌ها و چادرها دوخته بودم. بخش رادیو هنوز پابرجا به نظر می‌رسید و همین برایمان مایهٔ دلگرمی بود. دست‌کم از آن فاصله، نشانه‌ای از آسیب‌دیدنش نمی‌دیدیم. اما هنوز گردوغبار فرو ننشسته بود که هواپیماها از سوی دیگر بازگشتند. این بار با دقتی هولناک اردوگاه را هدف گرفتند. گویی می‌خواستند آنچه را در حملهٔ نخست برجای مانده بود، در حملهٔ دوم از میان ببرند. در آن لحظه احساس می‌کردم برای آنان دیگر عمر انسان ارزشی ندارد؛ گویی اختیار یافته‌اند هرچه می‌خواهند بکنند، بی‌آنکه در برابر جان‌هایی که می‌گیرند پاسخ‌گو باشند. اما نمی‌دانستند که هر جنگی را نمی‌توان تنها با قدرت آتش به پایان رساند و هر انسانی را نمی‌توان با فروریختن بمب به زانو درآورد. این بار هواپیماها رفتند و دیگر بازنگشتند. هنوز خطر کاملاً برطرف نشده بود که تعدادی از افراد، حتی در جریان بمباران، خود را دوباره به اردوگاه رسانده بودند تا به زخمی‌ها کمک کنند و کشته‌شدگان را از میان ویرانه‌ها بیرون بیاورند. در آن میان، دیگر کسی به فرمان بازگشت یا ماندن فکر نمی‌کرد. آنچه انسان‌ها را به سوی اردوگاه می‌کشاند، چیزی فراتر از دستور تشکیلاتی بود؛ پیوندی انسانی با کسانی که تا ساعتی پیش در کنارشان زندگی کرده بودند.
     
    چندی نپایید که من نیز وارد اردوگاه شدم.
     
    به سوی محل فرود آن بشکه‌های بزرگی رفتم که هزاران سلاح کوچک و مرگبار را در دل خود جای داده بودند. آنچه در برابر چشمانم می‌دیدم، حیرت‌آور بود. تکه‌های انفجاری چنان در زمین پراکنده شده بودند که گویی کسی آن‌ها را با دقیق‌ترین محاسبات ریاضی در جای خود نشانده است. حتی با اندازه‌گیری و محاسبه نیز به‌سختی می‌شد چنین پراکندگی منظمی را تصور کرد. تعداد زیادی از آن‌ها هنوز منفجر نشده بودند. بهمن، که در کار مین و مواد منفجره تخصص داشت، یکی پس از دیگری آن‌ها را جمع‌آوری می‌کرد. تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که میشد انتقام تمام  جرابیهایی این دره را از عاملان این جنایت باز پس  بگیری. این یکی از هنرهایی ما بود کە دشمن را با افزار آتش خودش بە سزا میرساندیم. اما این مانع آن نبود کە در برابر این صحنه، بار دیگر به تفاوت عظیم میان دو سوی جنگ فکر نکنم. این مهم‌ترین تفاوت میان ما و آنان بود؛ تفاوتی که تنها در قدرت نظامی خلاصه نمی‌شد، بلکه در شیوهٔ جنگیدن و بهایی که انسان‌ها برای آن می‌پرداختند نیز خود را نشان می‌داد. به فرمان نادر، قرار شد کسی در اردوگاه نماند. آن روز نادر در جایگاه یک رهبر تصمیمی گرفت که هنوز هم نمی‌دانم از شناخت او نسبت به معادلات نظامی سرچشمه می‌گرفت یا از ترسی که خطر بمباران در وجودش برانگیخته بود. اما هرکدام که بود، از ارزش آن تصمیم نمی‌کاهد. واقعیت این است که این نخستین بار نبود که نادر مرا از مرگ نجات می‌داد. شب تصمیم گرفته شد که همه در کوه‌ها بمانند. خطر هنوز پایان نیافته بود. آن تکه‌های مرگبار که از آسمان فرو ریخته بودند، همچنان در گوشه‌وکنار اردوگاه پنهان بودند؛ بر روی چادرها، در محل‌های کار، کنار جایی که کودکی می‌خوابید یا بزرگ‌سالی روز خود را می‌گذراند، و در هر گوشه‌ای که انسانی برای یافتن سایه یا لحظه‌ای آرامش به آن پناه می‌برد. گویی انسان‌هایی در جایی دوردست، گلوله‌های سیاه باروت را در دل زندگی ما پنهان کرده بودند تا حتی پس از رفتن هواپیماها، مرگ همچنان در اردوگاه باقی بماند. به ما، افراد واحد آماده، خبر دادند که در دروازهٔ اردوگاه جمع شویم.
     
    از کوه پایین آمدم.
     
    هرچه به اردوگاه نزدیک‌تر می‌شدم، صداهای آشنای زندگی دوباره به گوشم می‌رسید؛ همان وراجی‌های روزانه، گفت‌وگوهای پراکنده و خنده‌هایی که گاه در میان چهره‌های غمگین سر برمی‌آوردند و برای لحظه‌ای امید را زنده می‌کردند. اما این بار چیزی در آن صداها تغییر کرده بود. خنده‌ها دیگر به آسانی گذشته از سینه بیرون نمی‌آمدند و پشت هر چهره، گویی اندوهی پنهان نشسته بود. خنجر  و دوستش کە نامش را بیاد ندارم نیز آنجا بودند؛ همان رفیقایی که در کنار من زندگی کرده بودن، با من راه رفته بودن و در بخشی از این مسیر همراهم بودن، اما هنوز نام واقعی‌اشان را نمی‌دانستم. یکی اسم مستعار داشت دیگری گمنام بود. چه عجیب بود که انسان می‌توانست با کسی در یک اردوگاه زندگی کند، خطر مرگ را با او از سر بگذراند، در کنار او بخندد و رنج بکشد، اما از نام واقعی‌اش بی‌خبر بماند. خنجر و خنجر نامها نه نخستین کسی بود که در این مسیر با انان آشنا شده بودم و نه آخرین نفر. تا زمانی که من در این راه ماندم، یکی می‌آمد و دیگری می‌رفت. گاهی کسی تنها چند روز در کنارمان بود و گاهی سال‌ها. بعضی‌ها از اردوگاهی به اردوگاهی دیگر می‌رفتند و بعضی دیگر برای همیشه از میان ما ناپدید می‌شدند. اما کاروان همچنان در حرکت بود.
     
    این کاروان کردان ، با همهٔ رفتن‌ها و بازنگشتن‌هایش، هنوز هم در راه است. شاید کسانی که روزی به گذشته و زندگی ما نگاه می‌کنند، از خود بپرسند: تا کی این کاروان باید در راه بماند؟ تا کی جوانانش باید مسیر حرکت آن را با خون خود سرخ کنند؟ من پاسخی برای این پرسش ندارم. شاید رهبران ما پاسخی داشته باشند. شاید هم تو که اکنون در آن سوی این نوشته نشسته‌ای و زندگی ما را از میان این واژه‌ها می‌خوانی، پاسخی برای آن پیدا کنی. من تنها یک چیز را می‌دانم:
     
    درختی که با ضربهٔ صدمین تبر بر زمین می‌افتد، به این معنا نیست که نودونه ضربهٔ پیش از آن بیهوده، کم‌ارزش یا بی‌اثر بوده‌اند. اما این پرسش نیز همچنان باقی می‌ماند که چه کسی باید شمار ضربه‌ها را تعیین کند و چه کسی حق دارد از دیگران بخواهد بهای آن‌ها را با زندگی خود بپردازند؟ با همین افکار به سوی دروازهٔ اردوگاه می‌رفتم. هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، افراد بیشتری را می‌دیدم؛ بعضی تنها و بعضی در جمع، با لحاف‌ها و وسایل اندک خوابشان بر دوش. تمام رختخواب ما گاه در یک لحاف خلاصه می‌شد. ما بر زمین می‌خوابیدیم و بر رویی  خشاب‌های تفنگ‌هایمان جامانه‌هایمان را همچون باری بە دور خود حلقە میکردیم  و سر  بر ان می‌گذاشتیم تا چیزی شبیه بالش داشته باشیم. همان سلاحی که در بیداری وسیلهٔ دفاعمان بود، هنگام خواب نیز بخشی از بسترمان می‌شد. زندگی ما تا این اندازه با جنگ درآمیخته بود که حتی مرز میان استراحت و آمادگی برای نبرد نیز از میان رفته بود. در دروازهٔ اردوگاه، عده‌ای از افراد واحد آماده همراه اعضای کمیتهٔ مرکزی جمع شده بودند. ما، افراد واحد آماده، از جادهٔ باریکی که از میان اردوگاه می‌گذشت، به سوی ماشین‌هایی راه افتادیم که در کنار جاده منتظرمان بودند. اعضای کمیتهٔ مرکزی پشت سر ما حرکت می‌کردند. محمد چیانه نیز همراه ما بود.
     
    از اردوگاه دور می‌شدیم؛ از دره‌ای که تا همین چند ساعت پیش صدای انفجار در آن می‌پیچید و اکنون سکوتی سنگین بر آن نشسته بود. دره‌ای که در آن زندگی کرده بودیم، خندیده بودیم، بحث کرده بودیم، دوست داشته بودیم و کسانی را از دست داده بودیم. نمی‌دانستم چه زمانی دوباره به آنجا بازخواهم گشت و آیا آنچه پشت سر می‌گذاشتیم، بار دیگر به همان شکلی که در حافظه‌ام مانده بود، پیش چشمم ظاهر خواهد شد یا نه. به سوی سلیمانیه راه افتادیم تا پلنوم ششم کومه‌له را برگزار کنیم. از دره‌ای بیرون می‌رفتیم که در آن مرگ را از نزدیک دیده بودیم و به سوی نشستی می‌رفتیم که قرار بود در آن دربارهٔ سیاست، آینده و مسیر جنبش تصمیم گرفته شود. اما در درون من، آن جهان اندیشه‌ها دیگر به استواری گذشته نبود. پرسش‌هایی که در میان سنگ‌های بوتی در ذهنم جوانه زده بودند، همراه من حرکت می‌کردند. می‌دانستم که در سلیمانیه بار دیگر از انقلاب، مبارزه، ضرورت‌های تاریخی و آینده سخن خواهیم گفت، اما برای من دیگر هیچ‌یک از این واژه‌ها نمی‌توانست به‌سادگی گذشته از کنار زندگی و مرگ انسان‌ها عبور کند. گویی ما از یک میدان جنگ بیرون می‌رفتیم تا وارد میدان دیگری شویم؛ میدانی که در آن به جای صدای انفجار، واژه‌ها و اندیشه‌ها با یکدیگر روبه‌رو می‌شدند. و من هنوز نمی‌دانستم کدام‌یک می‌تواند زخم عمیق‌تری بر زندگی انسان بر جای بگذارد.
     
    پایان بخش اول بۆتی 
     
    رحیم عبدالله‌زاده
    بۆتێ — ۱۲ فروردین ۱۳۶۷