اسماعیل نوریعلا، که ظاهراً پس از کنفرانس “بیعت و سجده مونیخ ۲” توسط رضا پهلوی و حلقه مشاوران و نزدیکان او به «بازی» گرفته نشده و همچنان از نگاه آنان «۵۷ی» محسوب میشود، در مقالهای مملو از تناقض و آکنده از التماس برای شمولیت ـ با تأکید بر «ضرورت نگهبانی از موقعیت شاهزاده در لحظه بحران» ـ که در سایت «سلطنتطلب گویا» منتشر شده است، جایگاه رضا پهلوی را در شرایط فعلی با جایگاه احمد چلبی در عراق همسنگ میداند.
او مشخصاً با استناد به «چلبیّت»، از حقانیت (برحق الهی بودن) و مشروعیت (شرعی بودن) جایگاه رضا پهلوی سخن گفته و حمایت از وی را ـ حتی تا حد فراخواندن نیروی خارجی برای سرنگونی ـ یک وظیفه تلقی میکند. به نقل از مقاله بیبیسی با عنوان «پایان مردی که آمریکا را فریب داد»، چلبی «مردی برای همه فصول و وصول» بود.
نوریعلا به گفته خود، از سطح «تأملات نظری» فراتر میرود و مدعی است که «لحظه بحران» ایران فرا رسیده است؛ و در معنا چنین القا میکند که وجود شخصی مانند چلبی، آن هم در شرایطی که آمریکا در مرحله تدارک و تهدید علیه جمهوری اسلامی قرار دارد، ضروری است. با این حال، شخصاً با آقای نوریعلا در قیاس رضا پهلوی با احمد چلبی کاملاً مخالفم؛ چرا که این مقایسه قیاسی نادرست و معالفارق است. افزون بر این، پروژه چلبی و حمله به عراق، هزینهای بسیار سنگین ـ بهویژه از نظر انسانی ـ بر جای گذاشت. نگارنده در مرداد سال جاری در مقاله ای مستند، مدلل و موثق بنام “اندر عجایب جمهوریخواهان ِ سلطنت طلب دو آتشه” در مورد مواضع نوری علا پرداخته ام.
اما نکته تعجبآور آن است که آقای نوریعلا با لحنی خونسرد، مکانیکی و ابزارگرایانه، بدون کوچکترین اشارهای به قتلعام هولناک اخیر پس از فراخوانهای رضا پهلوی و بدون توجه به هزینه انسانی آن، صرفاً بر دو نکته تأکید میکند: نخست، حقانیت و مشروعیت رضا پهلوی؛ و دوم، ضرورت شمولیت افرادی مانند خودشان در دایره مشاورت و تصمیمگیری.
رضا پهلوی در مصاحبه با CNN تأکید کرد که بیش از ۱۵۰ هزار نیروی «ریزشیافته» (کیوآرکُدی) در داخل کشور دارد؛ نیروهایی که عملاً غایب بودند. حتی یک نفر از آنان به او هشدار نداد که کشتاری هولناک در جریان است و از منظر نظامی و تاکتیکی نباید (بعد از سه روز قتل عام بیرحمانه) برای روز بعد (یکشنبه) فراخوان داد؛ بلکه عقبنشینی موضعی و تاکتیکی لازم است تا هزاران تن از بهترین و شجاعترین فرزندان ایران به کشتههای سه روز قبل افزوده نشوند.
رضا پهلوی با بیدرایتی، این قتلعام یکطرفه را «جنگ» نامید و بدون هیچگونه برنامهریزی، تمهیدات، تدارکات، تدابیر یا گفتوگو با دیگر نحلههای اپوزیسیون، آن هم در تعطیلات خانوادگی و پس از یازده روز اعتراضات ممتد و فزاینده، از رهگذر مصادره به مطلوب و موجسواری، خود را بهصورت خودمحورانه «رهبر تظاهرات» معرفی کرد و فراخوان پشت فراخوان داد تا میوهچینی کند؛ که متأسفانه شد آنچه نباید میشد.
این پرسش اساسی و تامل برانگیز مطرح است: چگونه همان بیش از ۱۵۰ هزار نیروی ریزشی که به او پیوسته بودند، ناگهان یکی از بزرگترین کشتارهای تاریخ معاصر جهان را رقم زدند؟
نکته مهم دیگر، نقش رضا پهلوی و فراخوانهای متعاقب او برای شنبه و یکشنبه، پس از فراخوان اولیه و کشتار هولناک پنجشنبه و جمعه است. متأسفانه انسانهای بیدفاع و مستأصل، به امید اینکه «کمک در راه است» یا «دستگاه سرکوب فروریخته»، بار دیگر به خیابان آمدند و هولناکانه و مظلومانه به گوشت دم توپ رژیمی خونخوار بدل شدند.
تاریخ قضاوت خواهد کرد که درایت سیاسی و نقش او، و نیز نقش رسانههای دروغگویی مانند «ایران اینترنشنال» ـ که توسط اصلاحطلبان سابق اداره میشود ـ در این کشتار چه بوده است؛ بهویژه رسانههایی که از خون بیگناهان بهعنوان سوخت تبلیغاتی و از قربانیان بهمثابه کالای مصرفی استفاده کردند و با خونسردی عاری از عاطفه، انسانیت و با بیحسی بیرحمانه مطلق، کشتار بهترین فرزندان ایران را «تلفات اجتنابناپذیر جنگی» نامیدند.
بههرحال، نمیتوان با ارجاع به حیوانصفتی یک جانور خونخوار، هر تصمیم مکرر و پرهزینه قابل اجتناب را توجیه کرد. زیرا همه عوامل دخیل، از زوایای مختلف، با درجات کموبیش مسئولاند و مسئولیت رژیم جنایتکار، نافی مسئولیت «به میدان مین فرستادن» جوانان پس از قتلعامهای پنجشنبه، جمعه و شنبه برای روز یکشنبه نیست.
یک رهبر باید مسئولیتپذیر باشد و با درایت سیاسی و مشورت عمل کند؛ نه آنکه مشتی ملیجک ترسو و مدّاح، او را در هر تصمیمی بیچونوچرا تشویق کنند.
عبدالستار دوشوکی