گفتگوی مهناز قرایی با رفیق اشرف دهقانی درباره رفیق فاطمه سعیدی (رفیق مادر)

اشرف دهقانی

مهناز قرایی: روز یکشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۲۵ فاطمه سعیدی رفیق مادر شایگان در یکی از بیمارستان‌های حومه‌ی پاریس از میان ما رفت.

مادر شایگان زنی از نسل چریکهای فدایی خلق بود که سه فرزندش نادر، ناصر و ارژنگ را در مبارزه علیه سلطنت پهلوی از دست داد. او که نمادی از نسل مادران مبارز بود در بهمن ماه سال ۱۳۵۲ در مشهد دستگیر شد. شرح شکنجه های قرون وسطایی رژیم پهلوی و مقاومت مادر شایگان در تاریخ مقاومت مبارزین جامعه ثبت شده است. پس از سقوط سلطنت پهلوی او در عرصه‌های مختلف بر علیه جمهوری اسلامی مبارزه کرد و تا لحظه مرگ در تبعید به این مبارزه ادامه داد. رفیق مادر شخصیتی دوست داشتنی با اراده‌ی کم نظیر بود؛ نمادی از نسل مادران مبارزی که تا به آخر برای تحقق آزادی و برابری و آرمان‌های بزرگ انسانی تلاش نمودند.

از دست دادن مادر شایگان را به رفقای هم‌رزمش در چریکهای فدایی خلق ایران به ویژه رفقا اشرف و پولاد و به چپ انقلابی و همه‌ی مبارزین راه آزادی تسلیت می گوئیم. یادش ماندگار.

برای شناخت از جنبه‌های مختلف زندگی رفیق مادر شایگان گفتگویی داریم با رفیق اشرف دهقانی از یاران و همرزمان رفیق مادر. (من مهناز قرایی هستم).

مهناز قرایی: امروز افتخار این رو دارم که با رفیق اشرف دهقانی در رابطه با مادر شایگان، فاطمه سعیدی صحبت کنم.

مادر شایگان از چریکهای فدایی خلق و از زندانیان مقاوم دوره شاه در ۲۳ فروردین ماه در بیمارستانی در پاریس درگذشت. با توجه به این واقعیت که مادر شایگان همواره خودش رو وابسته به تشکیلات چریکهای فدایی خلق ایران می‌دانست از رفیق اشرف دهقانی خواهش کردیم که یک کمی در رابطه با مادر شایگان، فاطمه سعیدی با شما صحبت کنند. با تشکر از شما رفیق اشرف دهقانی بفرمائید.

اشرف دهقانی: با تشکر از شما و سلام و درود به شنوندگان عزیز این تلویزیون، بله در مورد مادر واقعا با گرامی‌داشت یاد عزیزشون من باید بگم که این مادر از چهره‌های خیلی شناخته شده چریکهای فدایی خلقه همانطور هم که شما گفتین. در مورد مادر از زوایای مختلفی میشه صحبت کرد. یکی اینکه رفیق مادر در زندان واقعا شکنجه‌های خیلی وحشتناک و زیادی رو و البته این مسئله تازه طولانی مدت بودنش مطرحه که برجسته هم هستش همه شکنجه ها رو تحمل کرد و در مقابل اونها تسلیم نشد و همیشه هم بر خلاف میل و خواست اون نیروهای امنیتی رفتار کرد. یکی دیگه اینکه رفیق مادر در امر مبارزه با دشمن و اینکه به آرمان‌هاش برسه خیلی پیگیر بود و همیشه بر آرمان‌هایی که قبول داشت، آرمان‍‌های چریکهای فدایی خلق خیلی تاکید داشت و بعد از زندان هم که یعنی وقتی که از زندان آزاد شد در سال ۵۷ نرفت دنبال یک زندگی عادی و همینجوری معمولی اینا، بلکه اومد به صف چریکهای فدایی خلق پیوست که بقول خودش که می‌گفت که خط انقلابی اولیه سازمان رو ادامه میدن. یه زاویه دیگه هم اینه که خوب البته در مورد مادر خیلی میشه صحبت کرد ولی بهرحال من برخی از اون زوایا شو اینجا می‌گم.

یه زاویه دیگه اینه که اون در زمان شاه واقعا با همه ی دار و ندارش یعنی با همه‌ی فرزندانش اومد به انقلاب پیوست و در همین رابطه هم با اینکه بچه‌هاش تو این راه کشته شدند و از این لحاظ هم از طرف ساواک خیلی به اصطلاح تحت فشار قرار گرفت _که واقعا هر کدوم از اینها یه تراژدی بود که باهاش مواجه شد_ ولی هیچوقت کسی از زبان این مادر واقعا هیچوقت شکایت نشنید و هیچوقت نشدش که او از مبارزه چریکهای فدایی خلق دفاع نکنه.

در سال ۶۰ هم وقتی که خیلی نیروهای عمده سازمان ما به کردستان منتقل شد رفیق مادر هم اومد کردستان و در صف مبارزات خلق کرد قرار گرفت و یک مدتی هم اونجا بود که بعد از طرف سازمان به خارج از کشور یعنی به پاریس فرستاده شد و در اونجا اولین رابط سازمان ما با رفقا و دوستداران سازمان در خارج از کشور بود. اینم بگم که واقعا از برجستگی های مادر در تمام دوران تبعیدش در پاریس هم واقعا دفاع قاطعانه‌اش از اون آرمان های چریکهای فدایی خلق بود و اینکه همیشه اون تحریف‌هائی رو و فریبکاری‌هائی رو که علیه چریکهای فدایی خلق می‌شد، همه اونها رو رد می‌کرد و موضع خیلی قاطعی در مقابلشون داشت.

بهرحال در مورد مادر خیلی میشه صحبت کرد ولی خوب من به همین در اینجا اکتفا می‌کنم.

پرسش: وقتی کردستان رو گفتید که رفیق مادر شایگان همیشه خودشو بخشی از چریکهای فدایی خلق ایران می‌دونست من هم یاد مادر سلاحی عزیز که چند سال پیش اونو از دست دادیم می‌افتم که همیشه خودش رو وابسته و از اعضا و طرفداران چریکهای فدائی خلق می‌دونست و در دوره‌ای که در کردستان در مقر شما همراه شما بوده می‌گفت بهترین دوره‌ی زندگی ما بوده همراه دو نوه‌اش. می‌گفت که چقدر همه‌ی بچه‌ها در مقر همه‌ی بچه‌ها‌ی چریک‌ها چقدر به اونها می‌رسیدند.

پاسخ: زنده باشید. واقعاً من هم به نوبه‌ی خودم یاد مادر سلاحی رو گرامی می‌دارم. اونم از تبار مادرهای واقعاً مبارز بود. حالا اون زندان نرفته بود ولی در همون زندگی‌اش و یا وقتی که دخترش و دامادش اسیر زندان‌های جمهوری اسلامی شدند با دوتا نوه‌اش مثل بقول معروف میگن تو دندونش اون‌ها رو این‌ور و آن ور کشید و بالاخره خودش رو رسوند به کردستان. همیشه با صبوری و واقعا متانت تمام با این بچه‌ها برخورد می‌کرد و همه‌ی رنج‌ها و دردها رو تحمل می‌کرد. یادش بخیر و یاد فرزندان‌شون هم همینطور.

پرسش: مطلبی که شما اخیراً در مورد مادر شایگان، فاطمه سعیدی نوشتید رو خوندیم. در اونجا شما ضمن توصیف مقاومت‌های تحسین‌برانگیز این مادر در زندان از گذشته دردناک اون صحبت کردین٫ لطفا کمی در این مورد برای بینندگان تلویزیون بگید که مادر شایگان در چه سالی در کجا متولد شد و اساسا دوران کودکیش چگونه بود٫ از چه طبقه‌ای بود؟

پاسخ : بله مادر در یکی از روستاهای آذربایجان به نام ابین آوا، البته ابین آوا لفظ ترکی یه که حالا تو فارسی میگن امین آباد که این روستا بین اردبیل و خلخال واقع شده ،در اونجا متولد شد. تاریخ تولد مادر اونطوری که خودش تو اون نوارهایی که از زندگی خودش ضبط کرده گفته ۱۳۱۴ است. بعد دهی هم که مادر در اون زندگی کرد و بخشی از دوران کودکی‌اش رو در اونجا گذراند یه ده خیلی فقیر و کم آب بودش؛ و مالک اون ده هم خود دولت بود. البته برخی روستائيان قطعه زمینی هم داشتند که از دولت خریده بودند و حالا محصول‌هایی که می‌کاشتند مال خودشون بود. ولی بقیه مجبور بودند که هرسال که چون رعیت بقول معروف دولت بودند قسمتی از محصول شون رو بدن به دولت، حالا اینجا پدر رفیق مادر هیچ زمینی نداشت. یکی از کارهای اون که اگه بگم که واقعا تعجب می‌کنید این بودش که برای تأمین معاش می‌رفت شبانه در مزرعه‌ها داد می‌کشید. فریاد می‌زد. حالا واقعاً تصور بکنید خیلی عجیبه.

من خودم اولین بار در تحقیقات روستائی که رفیق بهروز دهقانی از منطقه قره‌داغ تهیه کرده بود با این شغل _یعنی در واقع این یه شغل بود_ با اون آشنا شدم. رفیق بهروز نوشته بودش که با روستائیانی مواجه شده که به سختی می‌تونستند حرف بزنند وقتی می‌خواستن حرف بزنند صداشون در نمی‌آمد. دلیلش این بودش که از شب تا صبح تو مزرعه برای اینکه بتونند گرازها رو از مزرعه فراری بدن یه طبلی میزدن و خودشون هم داد می‌زدن فریادی می‌زدن که اون گرازها از اون مزرعه فراری بشند. این شغل رو پدرِ مادر داشته. البته اون چند ماهی هم در زمستان می‌رفته تهران که بهرحال یه لقمه نانی از اونجا به اصطلاح بیاره برای همین خانواده‌اش تو ده. بعد مادر تعریف می‌کرد که در اون ده تغذیه کافی نبود. گفتم که ده خیلی فقیری بود. کم آب بود. کشاورزی ‌اش آنقدر زیاد نبود. بعد تو ده دکتر و دوایی وجود نداشت. خیلی وضع و شرایط بدی بود. به همین خاطر هم خیلی از بچه‌ها هم که اونجا به وجود می‌آمدند می‌مردن. حالا من تو همین رابطه که این موضوع رو گفتم می‌خواهم یه خاطره‌ای بگم از رفیق مادر. به خاطر این‌که شخصیت واقعاً شجاع و فداکار اونو از همون دوره‌ی کودکی می‌شه توی این خاطره هر کسی ببینه. اون خاطره اینه که مادر یه برادر داشته که برخلاف اون چند تا پسر که قبلاً متولد شده بودند و مرده بودند ولی این برادر به سن شش سالگی رسیده بود که اونم حصبه می‌گیره. بعد هم دوا و دکتر هم که نبوده. اهالی ده جمع می‌شن میگن که باید یکی بره از ده بغلی یه دعا براش بیاره. دعا نویس تو ده بغلی بود. خوب از این ده به اون ده هم معمولا خوب مردها می‌رفتند. چون رفتن به اونجا خطرناک بود. در اونجا گرگ بود و نمی‌دونم خطرهای دیگه تو راه بود. ولی خُب پدر بچه‌ها یعنی پدر همین مادر در تهران بود. مرد دیگه‌ای به هرحال دم دست نبود. اون‌موقع مادر ۱۲٫۱۰ ساله بود. بعد اون چون برادرش رو دوست داشت و می‌دونست که به هر‌حال پدر و مادرش چقدر به هه‌ش وابسته هستن او این فداکاری رو می‌کنه که حاضر می‌شه خودش به تنهایی بلند شه بره از اون ده به اصطلاح دعا بگیره. حالا باید برای اون دعا‌نویس پول هم می‌بردن، هدیه هم می‌بردن. اینا هم که خوب چیز زیادی نداشتند. حالا یک پول کمی به هش می‌دن، یه خروس داشتند که این دختر کوچک که گفتم که اون موقع مادر ۱۲، ۱۰ ساله بوده این خروس رو بغل می‌کنه و راه می‌افته و می‌ره تو اون راه که خطر هم تهدیدش می‌کرده. ولی خُب این دختر واقعا ترسی نداشته. یعنی با اون انگیزه‌ای که باهاش بوده که بتونه یه کاری بکنه که برادرش زنده بمونه بالاخره خودش رو می‌رسونه به اون ده و دعا نویس رو می‌بینه. خروس رو به هه‌ش می‌ده و دعا رو می‌گیره و برمی‌گرده. حالا خود همین هم که چه مسايل تو راه می‌شه و چه احساساتی داشته اینها همه را نوشته یعنی صحبت کرده خودش. به هر‌حال متأسفانه وقتی که می‌رسه به ده، برادره دیگه مرده بوده. این وضعیت بوده. بعد که پدرش از تهران برمی‌گرده و می‌بینه که بچه اش مرده دیگه خیلی خیلی ناراحت می‌شه و اونجوری که مادر می‌گه خودش رو می‌زده که دیگه اهالی جمع می‌شن می‌گن بابا این وضع نمی‌شه بلند شو برو همسر و بچه هاتو وردار و ببر تهران. اونم این کارو می‌کنه. این شکلی می‌شه که مادر تو همین سن کم می‌آد تهران. این یک قسمت از زندگی مادره.

پرسش: یه کمی مثل مادر سلاحی که وقتی کاظم سلاحی از دست می‌ره با اعتقادی که به پسرش داشته که در راه برابری در راه مردم و عدالت داره مبارزه میکنه، گویا فاطمه سعیدی هم همینطور بوده. یعنی بعد از اینکه نادر شایگانُ می‌کشن بعد اون دیگه یک‌پارچه می‌آد طرف مبارزه درسته؟

پاسخ: بله کاملا درسته؛ و اجازه بدید من اینجا این مسئله رو هم تأکید بکنم که چطوری می‌شه که مادر اصلا به آگاهی سیاسی می‌رسه و بعدش می‌آد به چریکهای فدایی خلق می‌پیونده.

پرسش :بله لطفا در این مورد هم بگید که اون موقع با همسرشون چه کار می‌کنه؟یعنی آیا همسر همراه فاطمه سعیدی می‌شه یا نه همراه نمی‌شه چگونه بوده ؟یعنی میخواهم از این زاویه اون قصه پدر سالاری، مرد سالاری رابطه‌ی اون با یه زن مبارزی که آگاه می‌شه می‌خواهم این یک‌کمی بیادش جلو.

پاسخ : باشه. ولی خُب اگه من بخواهم راجع به مسئله ازدواجش و اون شرایط پدر‌سالاری و مردسالاری بگم خودش واقعا یه داستانیه. حالا من اول اینو می‌گم بعد به سوال شما هم پاسخ می‌دم.

ببینید واقعا این مادر وقتی که می‌آد تهران. اولا که رنج و عذاب زیادی می‌کشه. چون که پدرش قادر نبودش که خرج زن و بچه‌اش رو بده. پول کمی گیرش میومده. بالاخره مادر می‌ره کلفت یه خانواده‌هایی می‌شه، خودش و خواهرش. بعد مادر تیپی هم بوده که به اصطلاح زیر بار ظلم اینا نمی‌رفته تا این‌که بالاخره ازدواج می‌کنه. حالا خود این ازدواج هم شرح حال طولانی داره. با آقای شایگان ازدواج می‌کنه. ولی شرایط مادر تو این دوره از زندگی‌اش خیلی سخت بوده. یعنی من وقتی که از زبان مادر این چیزها رو شنیدم دیدم که زندگی مادر در این دوره واقعا می‌تونم بگم که بقول معروف آئینه تمام نمای تمام اون ستم ها و سرکوب هایی بود که زنان حالا نه فقط در ایران کلا در جوامعی مثل ایران بخصوص زنان طبقات پایین جامعه از فرهنگ مرد سالاری در جامعه می‌بینند. به‌ خاطر این‌که این آقای شایگان در حالی که خودش هم آدم زحمت‌کشی بوده و تازه آدم روشنی هم بوده از یک جنبه هایی، ولی بقول معروف که میگن فرهنگ حاکم بر جامعه فرهنگ طبقه حاکمه هستش، این فرهنگ توش خیلی شدید بود. به طوری که فکر می‌کرد که دیگه به اصطلاح صاحب اختیار این مادره، می‌تونه هر وقت دلش خواست بیاد و اونو کتک بزنه و اذیت‌اش بکنه. واقعا او رنج‌های زیادی به مادر داد. مادر طلاق گرفت از بچه‌هاش جدا شد و او اجازه نمی‌داد که بچه‌هاش رو ببینه. طبق رسم و رسومی که اون موقع وجود داشت که حتما شما خودتون یا تجربه‌اش رو داشتید یا به هرحال در جریانش بودین. البته اینو میگم ببخشید به خاطر سن‌تون اینو میگم. ممکنه سن شما در شرایطی بوده که اینجور چیزها شاید یه مقدار کمتر بوده.

پرسش : به هرحال در محلاتی که زندگی می‌کردیم شاهد این موضوعات بودیم. یعنی خشونت علیه زنان یا مردهایی که خودشون هم زحمتکش بودن، خیلی بدبخت بودن، بعد ولی زورشون به زن و بچه شون می‌رسید. یعنی تو محلات‌مون تو اونجاهایی که زندگی می‌کردیم شاهدش بودیم.

پاسخ : بله کاملا درسته. یعنی الان هم که چنین مسئله‌ای هست. این مسئله که یه مردی وایسته و اجازه نده که به اصطلاح مادر بیاد و بچه هاشو ببینه. این طفلکی به اصطلاح خیلی مخفیانه می‌رفته بچه‌هاشو می‌دیده و اینا. به‌هرحال می‌خواهم بگم که این وضعیت در مورد مادر بود تا اینکه می‌آد و با پسرش همین نادر شایگان می‌آد با اون زندگی میکنه، و از اینجا، چون نادر یه جوانی بود که مثل خیلی از جوان های دهه ۵۰ ، ببخشید، مثل خیلی از جوان های دهه ۴۰ با دوستاش یه محفل تشکیل داده بودند و اینها می‌خواستن که ببینن راه موثر مبارزه با این رژیم شاه چی هستش . کتاب میخواندن، بحث می‌کردند. مادر تو همین جریان با این بچه‌ها با رفقای نادر آشنا می‌شه و می‌بینه که اینها چه بچه‌های خوبی هستند و بقول خودش چقدر به فکر مادرانی مثل خود مادر هستن. این مسائل رو مادر می‌بینه و کم‌کم کتاب می‌خوانه و اونجا اون بچه‌ها باهاش صحبت می‌کنند و به یک آگاهی هائی میرسه.

حالا اگه اجازه بدید من اینجا یه گریزی می‌زنم به این مسئله گروه نادر شایگان. اینو از این لحاظ می‌گم چون این بچه‌ها یعنی نادر و رفقاش مثل جهان‌بخش پایداری که این رفیق بعداً اومد به چریکهای فدایی خلق پیوست و بعدش هم شهید شد در سال ۵۴. اینها خُب یه گروه تشکیل دادن. مسئله‌شون این بودش که بتونند به سازمان چریکهای فدایی خلق بپیوندند که خبُ چون اون سازمان مخفی بود و ارتباط گرفتن همچین راحت نبود به هرحال نتونستن. من حالا این چیزی که می‌خواهم بگم اینه که یه افرادی هستن در ایران یا بودن و هستن، هنوز هم هستن. یا اینکه همچنین در خارج کشور هم هستن سعی می‌کنن که به جای این‌که بگویند “گروه نادر شایگان” میان میگند “گروه مصطفی شعاعیان”. حالا مصطفی شعاعیان بهر حال یه آدم حالا هر عقیده‌ای داشته هر نظری داشته هر چی فکر می ‌رده ولی خُب به هرحال یه مبارز ضد رژیم شاه بوده. ولی اینها به خاطر این‌که با چریکهای فدایی خلق _چون مصطفی شعاعیان یه مدت پیوست و بعد از اون‌ها جدا شد_ اینا برای این‌که با چریکهای فدایی خلق ضدیت بکنند به جای این‌که بگویند گروه نادر شایگان میان اسم مصطفی شعاعیان رو مطرح می‌کنند در حالی که

پرسش: نکته‌ی مهمی رو اشاره کردید.

پاسخ : بله در حالی که خود رفیق مادر اینو خودش مطرح می‌کنه و میگه که مصطفی شعاعیان پس از این‌که سال‌ها از تشکیل گروه نادر شایگان می‌گذشت در زمستان، یعنی نه در بهار، نه در تابستان و پاییز بلکه در زمستان سال ۱۳۵۱ با نادر آشنا می‌شه و می‌آد به این گروه می‌پیونده. مصطفی می‌دونید که عقاید ضد‌لنینی داشت. یعنی اصلا علیه لنین بود. او می‌دونست که مثلا نظراتش با چریکهای فدایی خلق هم‌خوانی نداره، و به‌ همین خاطر هم اینو می‌دونست که خُب چریکها نمی‌آن به راحتی اونو درون خودشون بپذیرند. ولی پس از این‌که برخی از افراد گروه نادر شایگان دستگیر می‌شن و همزمان هم خود نادر در خرداد سال ۱۳۵۲ در یک درگیری واقعاً قهرمانانه شهید می‌شه، از این گروه تعداد خیلی کمی می‌مونند. یعنی در واقع، حالا توضیح میدم که چه شکلی بوده. بیشترشون دستگیر شده بودند. در این موقعیت مصطفی شعاعیان هم در یک شرایط خاص به اجبار خواهان این می‌شه که به سازمان چریکهای فدایی خلق بپیونده. مادر هم که با سه تا بچه‌ش با اون، با همین شهید مصطفی شعاعیان بود و اونم می‌آد و می پیونده به چریکهای فدایی خلق. البته رفقا مرضیه احمدی اسکویی و صبا بیژن زاده هم با این گروه نادر شایگان در ارتباط بودند، یعنی به این گروه پیوسته بودند، اون‌ها که همیشه می‌خواستن به سازمان بپیوندند بعد از شهادت رفیق نادر خودشون مستقل از مصطفی شعاعیان میان با چریکها ارتباط برقرار می‌کنن و به می‌پیوندند به سازمان . فکر کنم به سئوال‌تون پاسخ دادم.

پرسش : بله اونطور که می‌دونیم مادر شایگان بعد از آزادی از زندان در سال ۱۳۵۷ و تشکیل چریکهای فدایی خلق در این رابطه فعالیت می‌کرد٫ می‌تونید در رابطه با این دوره زندگی مادر شایگان برامون بگید؟

پاسخ : می‌خواهم ازتون اجازه بخواهم که این را هم با یک خاطره بیان بکنم .

پرسش: بله. مرسی .

پاسخ : این شکلی شاید به اصطلاح تصویری از مادر بهتر ارائه بشه. مادر وقتی که از زندان آزاد می‌شه می‌ره تبریز دیدن مادر و خواهر من و همینطور برادرم محمد که اونم تازه از زندان آزاد شده بود. اونجا خُب با هم صحبت می‌کنن. بعد خواهر عزیز من روح انگیز اومد تهران و منو دید و به من گفتش که مادر خیلی مواضع انقلابی داره٫ باهاش تماس نداری؟ نمی خواهی باهاش تماس بگیری؟ خیلی با اصرار می‌گفت که این یه مادر خاصیه و خیلی مواضع انقلابی داره. بعد از اون من رفتم مادر رو دیدم و به هش گفتم که مادر من و یک تعداد از رفقا چون به خط اولیه چریکهای فدایی خلق معتقد هستیم صف خودمون رو از این سازمان، از این سازمان فعلی که داری میبینی از اونها جدا کردیم . خیلی آرام این‌جوری حرف می‌زدم. بعد گفتم خوب خواستم ببینم که شما الان از چه خطی دفاع می‌کنید؟ بعد مادر در حالی که صداشو همین‌جوری برد بالا بعد با یه حالت اعتراض گفتش که این چه سئوالیه!؟ معلومه که خط من همون خط اولیه انقلابی سازمانه! واقعا با همچین لحنی، من گفتم خوب مادر من که نمی‌دونستم. چون خیلی‌ها تو زندان خط عوض کردن. بعد مادر بازم با ناراحتی گفت خیلی‌ها به کنار. چرا در مورد من این‌طوری فکر کردی؟ ممکنه من خط عوض کرده باشم؟ نخیر راه من راه همون رفقای شهید‌مونه. واقعاً او وفادار بود به همون راهی که نادر می‌رفت و بچه‌های دیگه که واقعاً دوست‌شون داشت. به هرحال این‌جوری بودش و به این شکل بودش که مادر اومد در رابطه با تشکیلات چریکهای فدایی خلق قرار گرفت. او در خیلی از فعالیت‌های این تشکیلات شرکت کرد. مدتی هم من و اون با یکی دوتا از رفقای دیگه در تهران در یک خانه تیمی بودیم. بعد مادر برای این‌که کمک بکنه به کار انتشاراتی رفتش به شهر ساری در مازندران. بعدش هم که در سال ۶۰ هم همراه رفقای دیگه برای ادامه ی مبارزه اومد کردستان و مدتی هم اونجا بودش که بعدش هم توسط این تشکیلات به فرانسه فرستاده شد که اونجا موند.

پرسش : بله ٫ در خونه ی که بهش حمله شد وقتی که رفیق در زندان بود و دو تا از بچه‌هاش در یکی از خونه‌های سازمانی بودند که حمید اشرف هم اونجا بود٫ به اون خونه حمله شد و حمید اشرف موفق به فرار شد و وزارت اطلاعاتی‌ها سعی کردند این طوری وانمود بکنند که باعث کشته شدن اون بچه‌ها توسط رفقای رفیق مادر کشته شدن و مسبب اونو رفیق حمید اشرف معرفی کنند. یعنی خیلی نوشتند، گفتند در این رابطه البته که مردم باور نمی‌کردند، چون اونا فاکتی نداشتند ارائه بدهند. اما می‌تونید در این رابطه یک‌کمی توضیح بدید؟

پاسخ : البته اینو همین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی سعی کرده که مطرح بکنه و بقبلونه به دیگران و الّا ساواک هیچ‌وقت این کار رو نکرد، یعنی یا جرات نکرد یا اصلاً به هر‌حال این کار را نکرد. این وزارت اطلاعاتی‌ها که دنباله اونها هستن این کار رو کردند. در همون کتابی که منتشر شد به اسم “چریکهای فدایی خلق از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷ ” که خیلی تاریخ چریکها رو تحریف کرده و اتهام زده به رفیق حمید اشرف همانطور که شما گفتین. ولی رفیق مادر این اتهامو اولین بار در سال ۱۳۸۷ ، اونموقع در یک نامه سر‌گشاده این اتهامو به هش برخورد کرد و رد کرد و به اون جواب داد؛ و خیلی قاطع خطابش بود به مزد‌بگیران وزارت اطلاعات. گفتش که برای بچه های من اشک نریزید اشک تمساح نریزید. اصلا عنوان اون چیزی که نوشته بود هم همین بود. این واقعا یک نوشته‌ی خیلی روشنگرانه و افشاگرانه بود. به خیلی مسائل پرداخته. یه چیزی که مهم هم هستش که به همین سئوال شما هم ربط داره اینه که اونجا مادر می‌گه که مأموران ساواک همون موقع که بچه ها رو کشته بودند اومدن به مادر گفتن که خوب این بچه‌ها درگیری متقابل کردن که کشته شدن که خوب مادر هم بهشون میگه بچه مگه می‌تونه درگیری بکنه، درگیری متقابل بکنه!؟ بعد اونها روز بعد حرفشون رو عوض کردن و بعدش اومدن و رفیق مادر رو تحت فشار گذاشتند که بیاد مثلا تو تلویزیون یه جای علنی بیاد بگه که چریک‌ها ارژنگ و ناصر رو کشتن. رفیق مادر وامی‌سته مقابل‌شون و اونها موفق نمی‌شن که همچین چیزی رو از دهن مادر بشنون. حالا همین وزارت اطلاعاتی‌ها همون چیزی رو که ساواکی‌ها می‌خواستند از زبان مادر بشنوند و علم بکنند در جنبش که نتونستن، توی کتابی که نوشتن اینو می‌خوان بگن، منتهی اسم رفیق حمید اشرف رو مطرح می‌کنند. دلیلی هم که اسم رفیق حمید اشرف رو میگن مشخصه. به خاطر این‌که همه می‌دونند این رفیق یعنی رفیق حمید اشرف به خاطر چندین سال رزم واقعاً دلاورانه‌اش با دشمن و این‌که شجاعت‌هایی از خودش نشون داده و اون در دل مردم ایران جای داره و محبوب اونها هستش بهمین خاطر هستش که این اتهامو به رفیق حمید اشرف می‌زنند. مادر هم توی همین کتاب، ببخشید کتاب نه، نامه ی که نوشته بود بهش برخورد کرد و اجازه نداد که دشمن به قول خودش برای فرزندان اون اشک بریزند و این شکلی مسائل رو تحریف بکنن.

پرسش : رفیق آیا شما با رفیق فاطمه ی سعیدی در طول دوره زندانش بودید یا نه؟

پاسخ: نه من اون موقع که مادر زندان شد من در بیرون از زندان بودم یعنی می‌دونید من در اردیبهشت سال ۵۰ دستگیر شدم سال ۵۲ بهرحال این امکان رو پیدا کردم که از زندان فرار بکنم و بعد دیگه در در بیرون از زندان بودم که مادر در سال در بهمن سال ۵۳ (۵۲) دستگیر شد متاسفانه.

پرسش: شما خودتون هم میدونید که مثل رفقای دیگه جای خاصی در دل و قلب مردم ایران دارید. مبارزات‌تون ، خاطرات‌تون، کتاب‌تون، خیلی‌ها با اسم کتاب شما چریکها رو شناختن و ملحق شدن.

اما مراسم٫ قراره که مراسمی در رابطه با رفیق فاطمه سعیدی، رفیق مادر برگزار بشه در پاریس٫ می‌تونید یه کمی در این رابطه اگر اطلاعی دارید بگید؟یا اینکه خودتون قراره که برگزار کنید.؟

پاسخ: بله اینو تو اطلاعیه‌ای که سازمان داده ، سازمان ما داده اینو مشخص کرده که البته خوب من اینجا یکم توضیح می‌دم. مراسم خاکسپاری و بزرگداشت رفیق مادر در روز جمعه ۲۵ آوریل در پاریس در پرلاشز که مشهوره توی پاریس، اونجا برگزار می‌شه. پرلاشز که آرامگاه بسیاری از انقلابیون بگم راه رهایی کارگرانه و به طور برجسته کموناردهای پاریسه. چون کموناردهای پاریس در اونجا تیر باران شدن. مراسم در اونجا برگزار می‌شه. بعد هم در اطلاعیه سازمان از همه‌ی دوستان و رفقای مادر و ایرانیان آزادیخواه دعوت شده که برای آخرین وداع‌شون با مادر و گرامی‌داشت یاد و راه اون بیان و ساعت ۹ و نیم صبح روز جمعه ۲۵ آوریل در درب پرلاشز حضور پیدا بکنن. اینم بگم، برای اینکه مهمه که بدونن همه بینندگان تلویزیون شما که اگه میخواهند بیان اونجا اینکه پرلاشز چند تا درب داره

پرسش: بله

پاسخ: ولی اون جائی که قراره همه اونجا جمع بشن. اون دری که قراره همه اونجا جمع بشن اسم‌اش هستش گامبتا، ( گامبتا حالا ما با لهجه به اصطلاح فارسی داریم میگیم) که اون ایستگاهی که مترو نزدیک همین پرلاشز هستش، اسمش هم به همین هست. ایستگاه پورت گامبتا که اون نزدیک همین پرلاشز هستش.

پرسش: حالا اگه کسی اینو از دست داد نرسید اون موقع که خاکستر رو میبرید اون محلش رو می‌دونید؟

پاسخ: بله اتفاقا خیلی سوال خوبی کردین. چون اگه کسانی اونجا رو به اصطلاح از دست بدن و نتونن برسن در همون نزدیکی ،وقتی از در وارد میشین یک‌کمی که بیان جلو یه ساختمانی هستش، چون من قبلا هم رفتم اینو میدونم یه ساختمانی اونجا هست که اونجا یه سالن هستش که مراسمی در اون سالن به یاد مادر اونجا برگزار می‌شه به مدت یک ساعت. یعنی یک ساعت اونجا در اون سالن اجازه داده شده که در اونجا مراسم برگزار بشه. بعد از اینکه مراسم در اون ساختمون انجام شد بعدش دیگه کسانی که اومدن میرن یه کافی بخورن چای بخورن یا هر چیزی به اصطلاح اطراف باشند تا اینکه ساعت ۳ ،چون میدونید که مادر وصیت‌اش این بودش که اونو بسوزونند و اگر اینم اطلاع داشته باشید در اونجا یه آرامگاهی هست که از سالها پیش گرفته شده که زنده یاد مادر سنجری هم در اونجا هست، در اونجا دفن شده، رفیق مادر وصیت کرده که اونو بسوزونند و خاکسترش رو همونجا بذارند پهلوی همین مادر سنجری و افراد دیگه‌ای که اونجا هستن.

پرسش: شماره یا چیزی نداره اون بخش اون قطعه؟

پاسخ: این قطعه فکر نمی‌کنم. من دقیقا نمی‌دونم ولی خیلی نزدیک روبروی همون ساختمونه٫ یکم که از اون ساختمون به همون موازات ساختمون بری جلو اون اونجا همین آرامگاه هستش و البته خوب حتما افراد زیادی اونجا میان و اگه کسی واقعا دیر رسیده باشه اونا رو می‌بینه و می‌تونه متوجه بشه که کجا هستش. من قطعه‌اشو نمی‌دونم ولی خیلی نزدیک همون ساختمونه. گفتم که وقتی از در وارد میشی یکم میای جلوتر اون ساختمون رو میبینی بعد یکم از اون ساختمون یعنی روبروی اون ساختمون بیای یکم پایین تر یکی دو تا که اون قبر رو رد میکنی همونجا هستش.

مهناز قرایی: بله٫ رفیق عزیز ٫ رفیق اشرف دهقانی از اونجایی که این شانس رو داشتیم که با شما صحبت کنیم حتما شنوندگان ما هم دلشون میخواهد که آخرین صحبت شما و اگر پیامی دارید برای شنوندگان تلویزیون بفرمایید.

اشرف دهقانی: ممنون از شما و لطفی که شما ابراز می‌کنید. من فقط در اینجا یه بار دیگه یاد رفیق مادر رو گرامی می‌دارم و مطمئن هم هستم که مقاومت‌های این چریک فدایی خلق و سازش ناپذیری‌هاش با دشمنان مردم به نسل امروز و حتی به نسل‌های آینده درس رزمندگی و تداوم راه چریکهای فدایی خلق رو که به نظر من راه واقعا رهایی مردم ایرانه به اونها خواهد آموخت؛ تا اینکه یه زمانی برسه که کارگران و زحمتکشان و همه ی توده های تحت ستم به یک جامعه سوسیالیستی برسند و از رفاه و آزادی برخوردار بشوند و از این همه رنجی که واقعا رنج طاقت فرسایی که الان دارن می‌کشند رهایی پیدا بکنند. من خواستم یه بار دیگه از شما تشکر بکنم و که ..

پرسش: بله اما اینم بگوئید که امیدی به سرنگونی جمهوری اسلامی ایران دارید؟

پاسخ: صددرصد. بله من امید دارم. ولی نه این‌که امید داشته باشم من قطعا می‌دونم که این رژیم سرنگون می‌شه و منتها خوب بقول معروف میگن که دیر و زود داره …

پرسش: سوخت و سوز نداره …

پاسخ: بله سوخت و سوز نداره٫ صددرصد این رژیم سرنگون می‌شه. یه چیزی هم من اضافه بکنم و اون اینه که، این مبارزاتی که مردم می‌کنند، از همین مبارزات صنفی‌شون گرفته _ همین کارگرها، بازنشستگان ،کشاورزان و همه ی اینها_ از اینا گرفته تا قیام هایی که انجام دادن از قیام ۸۸ گرفته تا 96، ۹۸ تا 1۴۰۱ واقعا اینا، ظاهرا خوب می‌بینیم که هیچ‌کدوم به نتیجه نرسیدند. ولی این ظاهر قضیه هست. هر کدوم از این قیام ها یه پله ما رو به سرنگونی جمهوری اسلامی نزدیک میکنه چون این قیام ها و این مبارزات تجربه‌هایی با خودشون دارند. مردم از این مبارزات تجربه می‌گیرند. مبارزات خودشون رو ارتقاء میدن ٫متوجه می شن که برای اینکه به پیروزی برسند به چه چیزی احتیاج دارن که البته خُب به یه تشکیلات انقلابی احتیاج دارن. ،جونها متوجه می‌شن که این تشکیلات انقلابی رو از کجا شروع کنن که بنظر من باید از هسته‌های مسلح شروع بکنن، هسته‌های آگاه و مسلح؛ و سعی یکنن که راه چریکهای فدایی خلق رو برن که البته راه چریکها در وسط متاسفانه ادامه پیدا نکرد و قطع شد. ولی اگر ادامه پیدا می‌کرد همون هسته‌های کوچیک همون سازمان حالا بزرگ شده بود می‌تونست توده‌ها رو بسیج کنه و سازماندهی یکنه و یه جنگ توده‌ای علیه این رژیم و امپریالیست‌هایی که واقعا بر جامعه ما سلطه دارن راه بندازند. به‌ هرحال بله من صد در صد به سرنگونی جمهوری اسلامی اعتقاد دارم و مطمئن هستم که سرنگون می‌شه و امیدوارم هر چه زودتر سرنگون بشه و این هم به دست مردم ایران خواهد بود و نه از جاهای دیگه.

پرسش: شما به دو مسئله اشاره کردید هم به این اشاره کردید که تشکیل هسته‌های مسلح، متشکل شدن و هم در رابطه با مبارزات کارگران. آیا بدون اعتصاب‌های عمومی بزرگ بدون تشکلات کارگری می‌شه هسته‌های نظامی سرنگونی این رژیم رو رقم بزنند؟

پاسخ : مسلما نه. کاملا حق با شماست. یعنی هسته‌های مسلح فقط شروع کننده مسئله هستند که بتونند، اتفاقاً اصلا چرا میخواهند تشکیل بشن؟ چرا می‌خوان مبارزه مسلحانه بکنن؟ همه ی مسئله بر سر سازماندهی در درجه اول کارگران، متشکل کردن کارگران و همه‌ی توده‌های مردمه؛ و اساسا بدون اینکه کارگران متشکل بشن به ایدئولوژی و به اون آگاهی طبقاتی که واقعاًا مخصوص این طبقه هستش نرسند، یعنی که اگه این طبقه متشکل نشه و آگاهی طبقاتی پیدا نکنه مسلما هیچ حرکتی به پیروزی نخواهد رسید. در نتیجه هدف از این مسئله که من میگم تشکیل هسته‌های سیاسی – نظامی، این به خاطر اینه که بتونه حرکت بکنه و شرایطی بوجود بیاره. حالا چرا میگم هسته‌های سیاسی – نظامی! به خاطر اینکه خوب شما خودتون هم بهتر می‌دونید جمهوری اسلامی و همین‌طور هم رژیم شاه امکان متشکل شدن به کارگران رو نمی‌داد یعنی نمی‌شد مثل شرایط روسیه نبودش که نمی‌دونم کمیته‌های چی تشکیل بشه یا خود کارگران خودشون محفل درست بکنند حرکت بکنند از اینجور چیزها خوب نمی‌شه. یعنی این رژیم‌ها دشمن تشکل هستند. به همین خاطر یه راه دیگه‌ای باید انتخاب کرد برای متشکل کردن کارگران. یعنی من می‌خوام در رابطه با صحبتی که شما کردید تاًاکید بکنم اصلا همه ی مساله، همه مساله‌یِ مبارزه مسلحانه همه‌یِ مسئله گروه‌های سیاسی – نظامی اینه که بتونند طبقه کارگر رو در درجه اول متشکل بکنن، آگاهی سیاسی و سوسیالیستی رو ببرن درون طبقه کارگر؛ و اینکه توده‌های دیگه رو متشکل بکنند تا انقلاب رو بتوند پیش ببرند. فقط هم مسئله جمهوری اسلامی نیست. مردم ما برای این که به اون سوسیالیسم دست پیدا بکنن و به رفاه و آزادی برسن باید این سلطه امپریالست‌هایی که هر کدوم یه شکلی واقعا چنگال‌شون رو انداختن توی ثروت‌های مردم ایران، اون‌ها رو باید نابود کرد و از بین بردش که مسلماًا این صورت خواهد گرفت با این بحران‌هایی هم که سرمایه‌داری باهاش مواجهه.

مهناز قرایی: بله نمی‌خواهم وقت شما رو بیشتر از این بگیرم ولی واقعا خیلی سخته که مصاحبه با شما رو به اتمام برسونم. براتون آرزوی روزهای بهتری رو دارم و با تشکر از اینکه که دعوت منو برای این مصاحبه قبول کردید.

اشرف دهقانی: زنده باشید. خیلی ممنون و من بار دیگه از شما تشکر می‌کنم و امیدوار هستم که روزهای خوب و خوشی در پیش داشته باشید. مرسی از شما. مهناز قرایی: با تشکر از شما.

پیام بگذارید