اشتباه تاریخی دوباره‌ی چپ” ایدئولوژی به‌جای تحلیل”

لقمان مهری

در تاریخ معاصر، جنبش‌های چپ همواره نقش مهمی در افشاگری علیه سلطه‌گری جهانی، امپریالیسم، و نابرابری‌های ساختاری ایفا کرده‌اند. اما همین جنبش‌ها، در بزنگاه‌های حساس تاریخی، گاه دچار خطاهایی شده‌اند که خود، مسیر رهایی را مسدود کرده‌اند. حمایت از دیکتاتوری‌های «ضدغربی»، نادیده‌گرفتن سرکوب درونی به بهانه‌ی مبارزه با امپریالیسم، و ساده‌سازی مناسبات قدرت، از جمله این اشتباهاتند. تاریخ معاصر پر است از اشتباهات تحلیلی جناح‌های سیاسی که گاه به قیمت جان و زندگی میلیون‌ها انسان تمام شده‌اند. یکی از این اشتباهات مکرر، ساده‌سازی واقعیت‌های پیچیده در قالب دوگانه‌های خیر و شر، استعمارگر و استعمارشونده، یا امپریالیسم و مقاومت است. در جریان جنگ اخیر میان جمهوری اسلامی ایران و اسرائیل، بخشی از نیروهای چپ بار دیگر گرفتار چنین ساده‌سازی خطرناکی شده‌اند: محکومیت صرف اسرائیل به‌مثابه نماد امپریالیسم جهانی، در حالی که چشم خود را بر نقش مخرب و تعیین‌کننده رژیم جمهوری اسلامی ایران بسته‌اند.

اکنون، در بحبوحه‌ی جنگ مستقیم یا نیابتی میان جمهوری اسلامی ایران و اسرائیل، برخی طیف‌های چپ بار دیگر در حال تکرار همان خطا هستند: در دفاع از «مقاومت» و مخالفت با «صهیونیسم و امپریالیسم»، چشم بر ماهیت ارتجاعی جمهوری اسلامی بسته‌اند و اسرائیل را تنها طرف «مجرم» این جنگ معرفی می‌کنند. این نادیده‌گرفتن عامدانه‌ی واقعیت، نه تنها حقیقت را تحریف می‌کند، بلکه به خیانتی پنهان به مردم ایران، فلسطین و لبنان بدل می‌شود. برای بخشی از نیروهای چپ در جهان و منطقه، اسرائیل تجسم امپریالیسم غربی است:

دولتی نژادپرست، نظامی‌گرا، اشغال‌گر و متحد استراتژیک ایالات متحده. از این منظر، هر نیرویی که علیه اسرائیل بایستد، خواه رژیم ایران، خواه حزب‌الله یا حماس در محور «مقاومت» قرار می‌گیرد و سزاوار حمایت یا لااقل سکوت است. اما این دوگانه، نه تحلیلی از واقعیت است و نه راهی برای عدالت. بلکه ساده‌سازی خطرناک یک نبرد چندلایه و ایدئولوژیک است که در آن، مردم، قربانی اصلی‌اند. جمهوری اسلامی ایران، با بهره‌گیری از گفتمان مقاومت، سال‌هاست از نابودی اسرائیل سخن می‌گوید. اما هدف نهایی این گفتمان، نه آزادی فلسطین، بلکه تثبیت قدرت در داخل، انحراف افکار عمومی از بحران‌های داخلی، و گسترش حوزه نفوذ در منطقه است. با توسل به نیروهای نیابتی مانند حزب‌الله، حوثی‌ها و گروه‌های شبه‌نظامی شیعه در عراق و سوریه، جمهوری اسلامی منطقه را به میدان جنگ فرقه‌ای و بی‌ثباتی دائمی تبدیل کرده است. در این ساختار، «مقاومت» تنها پوششی است برای پروژه‌ای تمامیت‌خواهانه که در آن، نه مردم فلسطین موضوعیت دارند و نه آرمان آزادی. بلکه آنچه اهمیت دارد، ادامه‌ جنگ برای ادامه‌ حکومت است؛ همان جنگی که مردم ایران، لبنان، سوریه و یمن هزینه‌اش را با فقر، مهاجرت، سرکوب، و مرگ می‌پردازند.

در جنگ ایران و اسرائیل، آنچه شاهد آن هستیم، نه یک نبرد رهایی‌بخش، بلکه برخورد دو نیروی ارتجاعی است که هر دو، به‌شیوه‌های متفاوت، بر ویرانه‌های مردم‌سالاری، آزادی و عدالت ایستاده‌اند. جمهوری اسلامی با دهه‌ها تهدید رسمی به «محو اسرائیل از نقشه» و حمایت بی‌پایان از گروه‌های شبه‌نظامی در لبنان، فلسطین، سوریه و یمن، نقش مهمی در تشدید بحران ایفا کرده است. اسرائیل نیز با تکیه بر قدرت نظامی و پشتیبانی بی‌قید و شرط ایالات متحده، پاسخ‌هایی ویرانگر و گاه بی‌تناسب داده که قربانیان اصلی آن اغلب غیرنظامیان بوده‌اند. اما آنچه نباید فراموش کرد، که جمهوری اسلامی نه‌تنها در دفاع از مردم فلسطین صادق نیست، بلکه خود بانی بدبختی آنان نیز هست. با مصادره‌ی کامل مسئله فلسطین برای منافع ژئوپلیتیک و ایدئولوژیک خود، جمهوری اسلامی نقش اساسی در تضعیف امکان هرگونه صلح یا سازش ایفا کرده است. سیاست‌های ایران در لبنان نیز، با مسلح‌کردن حزب‌الله و کشاندن لبنان به وضعیت شبه‌دولتی، به فقری سیستماتیک و بی‌ثباتی ساختاری انجامیده است.

در داخل ایران نیز، مردم سال‌هاست هزینه این سیاست خارجی تهاجمی و شبه‌امپریالیستی را با تحریم، سرکوب، تورم و جنگ می‌پردازند. از سوی دیگر، نمی‌توان نقش اسرائیل را در ادامه بحران نادیده گرفت. اشغال سرزمین‌های فلسطینی، نقض حقوق بشر، گسترش شهرک‌سازی‌ها، و تبعیض سیستماتیک علیه فلسطینی‌ها، بخشی از واقعیت تلخ سیاست‌های این دولت است. اما باید میان انتقاد از سیاست‌های اسرائیل و انکار موجودیت یا حق دفاع آن تفاوت قائل شد. واقعیت این است که جمهوری اسلامی ایران به‌طور علنی و رسمی نابودی اسرائیل را به‌عنوان هدف استراتژیک خود اعلام کرده است. حمایت گسترده از گروه‌هایی که صراحتاً به انهدام اسرائیل متعهدند، حملات موشکی و سایبری، و تلاش برای ایجاد کمربند نظامی در مرزهای اسرائیل، این تهدید را از حالت «گفتمانی» به «میدانی» تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، اسرائیل به‌عنوان دولتی ملی، گرچه مستبد و تجاوزگر در بسیاری حوزه‌ها، اما حق دارد از موجودیت خود دفاع کند. دفاع از این حق به معنای تأیید تمام اقدامات نظامی آن نیست، اما نفی کامل آن نیز انکار یکی از اصول اولیه‌ی حقوق بین‌الملل است. با این حال، بخشی از نیروهای چپ، از سر دشمنی تاریخی با امپریالیسم غربی، چنان غرق در محکوم‌کردن اسرائیل هستند که فراموش می‌کنند آنچه در برابرش ایستاده‌اند، نه مقاومتی رهایی‌بخش، بلکه حکومتی سرکوبگر، فرقه‌گرا و تمامیت‌خواه است.

تقلیل واقعیت جنگ ایران و اسرائیل به دوگانه امپریالیسم/مقاومت، حقیقت را تحریف می‌کند و در نهایت به نفع ارتجاعی‌ترین نیروها تمام می‌شود. از این رو، در این جنگ، محکوم‌کردن اسرائیل بدون در نظر گرفتن نقش جمهوری اسلامی، نوعی همدستی ناآگاهانه با سرکوب در ایران، بی‌ثباتی در منطقه و بازتولید چرخه خشونت است. چپ باید از این اشتباه تاریخی دست بکشد و به تحلیل دقیق‌تری از واقعیت‌های منطقه‌ای، با در نظر گرفتن پیچیدگی‌های قدرت، ایدئولوژی، و رنج مردمان خاورمیانه دست یابد. اشتباه بخشی از چپ در این است که همچنان به‌جای تحلیل عینی، بر ایدئولوژی متافیزیکی تکیه دارد: هرچه ضدآمریکا یا ضداسرائیل باشد، قابل حمایت است، حتی اگر سرکوب‌گر، واپس‌گرا یا تمامیت‌خواه باشد.

این نگرش نه‌تنها با ارزش‌های چپ یعنی “دفاع از آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و حقوق بشر”  در تضاد است، بلکه به انفعال اخلاقی و سیاسی منجر می‌شود. چپ اگر می‌خواهد دوباره اعتبار خود را بازیابد، باید مستقل بیندیشد، و نه بر اساس اردوگاه‌بندی‌های جنگ سرد. باید بتواند همزمان با نقد سیاست‌های اسرائیل، نقش جمهوری اسلامی را در منطقه افشا کند؛ باید هم از حقوق مردم فلسطین دفاع کند و هم از رهایی مردم ایران، سوریه، لبنان و یمن سخن بگوید. در جهانی که مرز میان حقیقت و پروپاگاندا بیش از همیشه مخدوش شده، صداقت سیاسی و پرهیز از تحلیل‌های تک‌سویه، بیش از پیش ضرورت دارد. چپ، اگر می‌خواهد مدعی دفاع از مردم باشد، باید نه‌تنها با امپریالیسم، بلکه با هرگونه استبداد، فرقه‌گرایی، و بهره‌کشی، حتی با پوشش مقاومت، مرزبندی روشن داشته باشد.    

لقمان مهری

پیام بگذارید