لقمان مهری
خیزش مردمی دیماه ۱۴۰۴ در ایران، در حالی وارد هفتههای متوالی خود شده که دامنه آن به شهرها، محلات و اقشار مختلف جامعه گسترش یافته است. شدت سرکوب، بازداشتهای گسترده، کشتار خیابانی و فضای امنیتی، یادآور لحظات بحرانی دیگری در تاریخ معاصر ایران است. با این حال، یک غیبت معنادار بیش از همه پرسشبرانگیز شده است: چرا بخشهای مهمی از طبقه کارگر، بهویژه کارگران صنعتی و نفتی که پیش از این در خط مقدم اعتصابات اقتصادی و صنفی بودند، اکنون در سطحی محدود، پراکنده یا منفعل ظاهر شدهاند؟ این پرسش نه از موضع سرزنش، بلکه از منظر یک نقد طبقاتی و چپگرایانه مطرح میشود؛ نقدی که میکوشد ریشههای ساختاری، تاریخی و سیاسی این سکوت را بررسی کند و پیامدهای آن را برای آینده جنبش کارگری ایران به بحث بگذارد.
طبقه کارگر ایران، بهویژه در صنایع کلیدی مانند نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، حملونقل و برق، از نظر موقعیت ساختاری دارای قدرتی تعیینکننده است. توقف کار در این بخشها، نهتنها اقتصاد بلکه ماشین سرکوب و بازتولید سیاسی حاکمیت را نیز مختل میکند. تجربه اعتصابات سراسری سال ۱۳۵۷، اعتصابات نفت در دهههای بعد و حتی موج اعتصابات پیمانیها در سالهای اخیر، این ظرفیت را بهروشنی نشان داده است. اما قدرت بالقوه، بدون سازمانیابی، آگاهی طبقاتی و رهبری مستقل، به نیروی منفعل تبدیل میشود. آنچه امروز شاهد آن هستیم، شکافی عمیق میان این ظرفیت عینی و کنش سیاسی واقعی است. نخستین و بدیهیترین عامل، سرکوب سازمانیافته و هدفمند طبقه کارگر است. جمهوری اسلامی، بهدرستی دریافته که اعتصاب کارگری، بهویژه در صنایع استراتژیک، تهدیدی وجودی برای نظام است. از این رو، طی دههها، سیاستی چندلایه را پی گرفته است: حذف و سرکوب تشکلهای مستقل کارگری، جایگزینی شوراهای اسلامی کار بهعنوان بازوی امنیتی رژیم، پروندهسازی، اخراج، زندان و ممنوعالکاری فعالان کارگری و قراردادهای موقت، پیمانی و سفیدامضا برای ناامنسازی شغلی. در چنین شرایطی، هزینه مشارکت در خیزش سیاسی برای کارگران، بهمراتب سنگینتر از بسیاری اقشار دیگر است. کارگری که با یک اخراج، نه بیمه دارد، نه پسانداز، نه شبکه حمایتی، بیش از هر کس در معرض فروپاشی کامل معیشتی قرار میگیرد. یکی از مهمترین تحولات نولیبرالی دهههای اخیر در ایران، اتمیزهکردن طبقه کارگر است. کارگران رسمی، پیمانی، قراردادی، روزمزد و مهاجر، هر یک در شرایط متفاوت و گاه متضاد قرار گرفتهاند. این شکافها، آگاهانه توسط دولت و کارفرمایان تعمیق شده است. در برخی بخشها، بهویژه در نفت و پتروشیمی، لایههایی از کارگران دارای دستمزد و مزایای نسبتا بالاتری هستند. این امتیازات نسبی، اگرچه ناامن و موقتیاند، اما کارکرد سیاسی روشنی دارند: ایجاد محافظهکاری، ترس از از دست دادن و فاصلهگیری از کنش رادیکال. این وضعیت، به شکلگیری نوعی آگاهی تدافعی انجامیده است: سکوت کنیم تا همین اندک را حفظ کنیم. ناتوانی امروز کارگران، بیش از هر چیز، ریشه در فقدان تشکلهای سراسری، مستقل و دموکراتیک دارد. اعتصابات پیشین، هرچند گسترده، عمدتاً خودجوش، مقطعی و فاقد تداوم سازمانی بودند. این اعتصابات نتوانستند به نهادهای پایدار تبدیل شوند که در لحظه خیزش سیاسی، نقش رهبری و هماهنگی ایفا کنند. تشکل، نه فقط ابزار چانهزنی اقتصادی، بلکه مدرسه سیاست طبقاتی است. بدون آن، خشم به پراکندگی، شجاعت به فرسودگی و اعتراض به سکوت بدل میشود. /تجربههای تلخ مصادره جنبشها، وعدههای توخالی و بازیهای قدرت، باعث شده که بخش بزرگی از طبقه کارگر، با احتیاطی فلجکننده عمل کند. کارگران میپرسند: اگر هزینه بدهیم، چه کسی پاسخگوست؟ چه نیرویی تضمین میدهد که مبارزه ما به نفع خودمان مصادره نشود؟
هر دلیلی که برای این سکوت برشمرده شود، نمیتوان از پیامدهای تاریخی آن چشم پوشید. اگر خیزش دیماه ۱۴۰۴ بدون ورود سازمانیافته طبقه کارگر به سرانجام برسد یا سرکوب شود، این غیبت، در حافظه جنبشهای آینده ثبت خواهد شد. نه بهعنوان خیانت، بلکه بهعنوان هشداری تلخ: بدون سازمان، بدون سیاست طبقاتی و بدون استقلال، حتی بزرگترین خیزشها نیز به بنبست میخورند. سکوت امروز کارگران، نشانه رضایت یا بیدردی نیست؛ علامت بحرانی عمیقتر است. بحرانی در نمایندگی، سازمانیابی و پیوند میان مبارزه روزمره و افق رهاییبخش. اگر این بحران حل نشود، نهتنها خیزش کنونی، بلکه آینده هر تحول رادیکال در ایران با خطر تکرار چرخه شکست مواجه خواهد شد. بازسازی جنبش کارگری، از دل همین پرسشها، تردیدها و نقدهای صریح آغاز میشود؛ نقدی که سکوت را میفهمد، اما در آن متوقف نمیماند.
لقمان مهری 4/1/2026