118

روزی که یادآور کسانی است که با حکم مرگ، از میان ما رفتهاند؛ کسانی که نه قاتل بودند و نه خطایی مرتکب شده بودند، اما زندگیشان به دست خشونت و بیعدالتی پایان یافت.
دلآرا یکی از آنهاست.
او نقاش جان و جهان بود، زنی که با رنگ و شعر زندگی میبخشید، و مرگ او، نه تنها او، بلکه رنگ، موسیقی و رویا را نیز در بر گرفت.
🎙️ دلآرا را کشتند
ده اکتبر است…
روزِ جهانیِ علیهِ اعدام.
اما هیچ روزی، جهانیتر از مرگِ دلآرا نبود.
دلآرا را کُشتند ـــ
نقّاشِ جان و جهان را.
دختری را،
که از دیوارِ زندان،
باغی از رنگ میرویاند.
خبر که رسید…
هوا برید.
صدا شکست.
روی پلههای خانه نشستم،
و ذهنم تا شمال رفت ـــ
تا ساحلی که هنوز
صدای قدمهای او را نگه داشته است.
میآمد…
مینشست روبهروی دریا،
با موجها حرف میزد،
شعر میگفت،
میخندید،
و رنگِ آبی را میفهمید،
چنان که گویی دریا را
خود آفریده بود.
دلآرا را کُشتند ـــ
و با او،
رنگها را.
و رویا را.
و موسیقی را.
او قاتل نبود.
او زنی بود
که به هر چیز جان میداد:
به سکوت،
به دیوار،
به امید.
اما آنان که از جان میترسند،
از رنگ میترسند،
از زن میترسند،
از عشق میترسند ـــ
و نامِ این ترس را
عدالت گذاشتهاند.
دلآرا را کُشتند…
و زمین از شرم لرزید.
اما هنوز ـــ
هر جا رنگی هست،
هر جا دستی قلم میگیرد،
هر جا نوری از پشتِ میله میتابد،
دلآرا زنده است.
در دلِ دریا.
در قابِ ناتمامِ جهان.
در ما.
—
توضیح:
این نسخهی جدید بر اساس شعری است که در اول ماه مه ۲۰۰۹ نوشتهام، با اصلاحات ساختاری و بازنویسیهای چندباره، اما همان احساس اولیه، یاد دلآرا و اعتراض به خشونت و بیعدالتی در ان حفظ شده است.
شمی صلواتی
۱۰ اکتبر ۲۰۲۵میلادی