71

۱
جالب است که مخالفان و منتقدان «لنین» دهها سال است که نقدهای «رزا لوکزامبورگ» بر رفتارهای لنین و تروتسکی و بلشویکها در انقلاب اکتبر را در حکم نوعی پیشبینیِ استحاله و مسخ انقلاب به دست استالینیسم و شکست آرمانهای انقلاب میدانند و میخوانند، اما اصلا به نقدهای لنین بر رفتار رزا لوکزامبورگ و رفقایش در انقلاب آلمان نمیپردازند که هم در زمان وقوع و هم بعدها، به دقت نقاط ضعف آنها را برشمرد و دقیقاً همانها هم باعث شکست هولناک انقلاب آلمان و کشتار کمونیستهای آلمانی (از جمله خود رزا لوکزامبورگ) گردید. اگر نقدهای رزا لوکزامبورگ به کار فهم اشتباهات «لنین پیروزمند» میآید چرا نقدهای لنین به کار فهم اشتباهات «رُزای شکستخورده» نیاید؟!
۲
از دید لنین، شکست انقلاب آلمان و کشتهشدن رهبران آن (به ویژه رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت) علاوه بر خیانت رهبران حزب سوسیالدموکرات آلمان، اصولاً به دلیل شتابزدگی، ضعف سازمانی و «چپروی کودکانه»ی حزب کمونیست نوپای آلمان بود. آن حزب، نتوانست همچون سازمانی واحد تصمیم بگیرد. کمونیستهای آلمانی، به ویژه جناح اسپارتاکیست (رزا و رفقایش) خیلی زود و بدون تدارک کافی وارد قیام شدند و بدون هیچ تمهید و تمرینی خواستند انقلاب را در چند هفته به پایان رسانند. به نقد لنین، آنان از تجربهی روسیه نیاموختند که تلاش برای کسب قدرت، بدون آمادگی سازمانی، به فاجعه منتهی میشود. او فاجعهی کشتهشدن رزا و یارانش را نتیجهی بیبرنامگی و فقدان رهبری مستحکم میشمرد. لنین باور داشت که اگر حزب کمونیست آلمان بر اساس الگوی بلشویکی بنا شده بود، انقلاب آلمان میتوانست تداوم یابد و از بروز فاجعه جلوگیری شود. لنین حتی متوجه تفاوتهای ظریف دو قضیهی جداگانه اما همبستهی پیروزی انقلاب روسیه و شکست انقلاب آلمان هم بود، و میگفت که انقلابیون روسیه از نظر آگاهی عقب بودند اما سازمان مستحکم حزبی داشتند؛ در حالی که در آلمان، انقلابیون در سطح بسیار بالای آگاهی قرار داشتند اما سازمان منضبط و مستحکم حزبی نداشند. لنین این ضعف را نتیجهی اعتقاد افراطی آنها به خودانگیختگی تودهها و بیاعتمادی و بیتوجهی آنها به سازمان و انضباط مرکزی میدانست. لنین معتقد بود که خطای اساسی آنها در این بود که چون تودهها را به طور خودانگیخته انقلابی میپنداشتند، گمان کردند میتوان از منسجمترین تمرکز و انضباط حزبی چشم پوشید. اما تجربهی انقلاب روسیه نشان داد که بدون چنین انضباطی، طبقهی کارگر حتی یک روز هم نمیتواند قدرت را در دست نگه دارد. به نظر لنین، بدون رهبری، تودهها از هم پراکنده، فریبخورده و به دست بورژوازی درهم شکسته میشوند. در نقد سوم، به نظر لنین، کمونیستهای آلمان با خودداری از شرکت در انتخابات مجلس ملی و ترک اتحادیههای کارگری، خود را از تودههای کارگر جدا کردند و بدینسان فرصت پیوند با اکثریت طبقهی کارگر را از دست دادند. یعنی نقد لنین از رزا لوکزامبورگ در دو سطح شکل گرفت: از حیث نظری، مخالفت با اعتماد او به خودانگیختگی تودهها؛ و از حیث عملی، نکوهش چپروی شتابزدهای که به انزوا انجامید و بیسازمانی و نداشتن مرکزیت مستحکم حزبی که در نهایت به سرکوب خونین منتهی شد.
۳
پیشبینی و بعدتر تحلیلی چنین درخشان، اصلا مورد توجه منتقدان لنین و طرفداران رزا لوکزامبورگ قرار نمیگیرد اما در عوض، نقدهای رزا به لنین و دولت انقلابی را (که در زندان نوشته و تازه شش سال پس از انقلاب اکتبر و در دورانی که لنین تقریبا به طور کامل فلج شده و چهار سال پس از مرگ فجیع رزا منتشر شد) به عنوان مدارکی متقن و غیرقابل انکار بر نادرست بودن رفتار لنین و بلشویکها میدانند. در شرایطی که کشور ۲۳ میلیونکیلومترمربعی روسیه از هر سو مورد تهاجم داخلی و خارجی قرار گرفته بود و تنها در سال ۱۹۱۹ (همان سالی که رزا در زندان سوسیالدموکراتهای آلمان بود و چند ماه بعدتر سر به نیست شد) ۷ میلیون کیلومتر مربع (ثلث کل کشور و به اندازهی تمام قارهی اروپا و یازده برابر آلمان!) در دست ضدانقلاب بود، چگونه میشد به ضدانقلاب و سوسیالیستهای انقلابی و منشویکها (دقیقا نسخهی دوم سوسیال دموکراتهای آلمانی که رزا را کشتند و انقلاب را در خون خفه کردند) اعتماد کرد و به آنها آزادی عمل داد؟ نقدهای رزا (که اصل انقلاب اکتبر را در بالاترین حد میستود) به رفتار بلشویکها پس از انقلاب، اغلب از روی بیاطلاعی از وضعیت روسیه و نیز به دلیل همان توهم فاجعهبار به امن بودن فضای فرهنگی و سیاسی آلمان و بلوغ طبقهی کارگر آلمانی بود: همان طبقهی کارگری که چند سال بعد به صورت انبوه به هیتلر و حزب نازی رای داد و به کمونیستها و سوسیالدموکراتها پشت کرد.
۴
«نیکولو ماکیاولی» (نویسندهی ایتالیایی قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی) در فصل ششم شاهکارش (شهریار) استعارهی حیرتانگیزی به کار میبرد که حالا دیگر از مشهورترین تعابیر سیاسی دنیاست. او در برشمردن راز موفقیت رهبران دورانساز و کشورساز دورانهای خطیر و بحرانی، کسانی چون «موسی»، «کوروش کبیر»، «رومولوس» و «تسئوس» (که آنها را پیامبر یا به تعبیر داریوش آشوری «نوآور» مینامد) میگوید «میباید نوآورانی را که به خود تکیه دارند، از آنانی که به دیگران تکیه دارند باز شناخت؛ یعنی آنانی را که هدف خود را به زور از پیش میبرند از آنانی که دست به دامن دیگران میشوند. گروه دوم همواره ناکام میمانند و به جائی نمیرسند، اما آنانی که به خود تکیه دارند و کار رابه زور از پیش میبرند، کمتر به خطر میافتند. از این روست که همهی پیامبران مسلح (سلحشور) پیروز بودهاند و پیامبران بیسلاح ناکام ماندهاند» (ترجمهی داریوش آشوری). دو تعبیر «پیامبر مسلّح» و «پیامبر بیسلاح» به ترتیب دقیق و گویا، راوی سرشت و سرنوشت لنین و رزا لوکزامبورگ هم هستند.
۵
اینکه آنچه بعدها بر سر حزب پیروزمند لنین آمد و پس از جنگ داخلی و کشته شدن صدها هزار کارگر و کمونیست پیشرو و شکست انقلابهای اروپایی و محاصرهی عظیم اقتصادی، آن حزب در دستان و زیر پاهای تازه به دوران رسیدگان استحاله یافت و له شد و بزرگترین رهبرانش به تحقیر و شکنجه تیرباران شدند، چقدر ریشه در سختگیریها و انضباط لنینی داشت و چقدر محصول شرایط و توطئهها و غفلت بود، سخن دیگری است. آنچه در این یادداشت کوتاه مورد نظر بوده، درستی و ناگزیری انتخابها و رفتارهای لنین در مقابل نادرستی سهلانگاریها و غفلتهای رزا لوکزامبورگ در حساسترین لحظات تاریخ بشری، یعنی در بحبوحهی شکستن جهان کهن و درافکندن جهانی نوین است.
اما وجوه اشتراک لنین و رزا بسیار بیشتر از وجوه افتراقشان بود، آنچنان که رزا لوکزامبورگ، تنها در یک بخش از همان کتاب، چنین از انقلاب اکتبر و رهبرانش گفتهبود (با ترجمهی حسن مرتضوی):
«حزب لنین تنها حزبی بود که وظیفه و تکلیف یک حزب راستین انقلابی را درک، و با شعار تمام قدرت به پرولتاریا و دهقانان، تکامل مداوم انقلاب را تضمین کرد… لنین و رفقایش با قاطعیتی که در لحظهی تعیینکننده از خود نشان دادند […] یکشبه از اقلیتی که از هر سو مورد شماتت و سرزنش بودند و رهبرش باید مانند «مارا» (انقلابی فرانسوی) مخفی میشد، به تصمیمگیرندگان مطلق اوضاع تبدیل شدند. علاوه بر این، بلشویکها بیدرنگ برنامهی کامل و فراگیر انقلابی را با هدف کسب قدرت ارائه کردند: نه حراست از دمکراسی بورژوایی، بلکه دیکتاتوری پرولتاریا برای تحقق هدف سوسیالیسم… هر کاری که یک حزب میتواند در لحظهای تاریخی از نظر شجاعت، دوراندیشی و پیگیری از خود نشان دهند، لنین، تروتسکی و سایر رفقا به تمامی انجام دادند. بلشویکها تمامی افتخارات و توانایی انقلابییی که سوسیالدموکراسی غربی فاقد آن بود از خود بروز دادند. قیام اکتبر آنان نه تنها انقلاب روسیه را به طور واقعی نجات داد بلکه مایهی سرافرازی سوسیالیسم بینالمللی است».
.
(خالد رسولپور)