از اعتصاب دفاعی به اعتصاب تهاجمی (دیالکتیک آزادی یا آزادی)

جمشید عبدی

جمشید عبدی

این نوشته بازاندیشی اعتصاب اخیر کردستان در افق یک چهارچوب نظری است.

 آزادی نه یک وضعیت ایستا، بلکه فرآیندی دیالکتیکی از خودآگاهی است. شعار “آزادی یا آزادی” ، بیانگر لحظه‌ ای تاریخی است که در آن گذار از نفی ساده به نفی دیالکتیکی رخ می ‌دهد. این شعار نه تنها یک درخواست سیاسی، بلکه یک موضع هستی‌ شناختی( آنتولوژی) است که آزادی را از مرحله انتخاب به مرحله ضرورت تاریخی ارتقا میدهد.

شعار “آزادی یا آزادی”، در این بستر می خواهد نفی دیالکتیکی مارکسی را به کمال برساند. شعار قدیمی “آزادی یا مرگ” هنوز در چارچوب انتخابی که دشمن تعریف کرده قرار دارد، یا تسلیم شو یا بمیر. اما “آزادی یا آزادی” این چارچوب را خود نفی میکند. در اینجا دیگر انتخابی میان آزادی و چیز دیگری وجود ندارد، چون آزادی دیگر گزینه نیست بلکه ضرورت تاریخی است. این همان حرکتی است که مارکس در نفی نفی توضیح میداد، بازگشت به جامعه بدون طبقه، اما در سطحی بالاتر از جامعه اولیه که وجود داشت.

‏بازتعریف تاکتیک از اعتصاب تا انقلاب در پرتو این فهم دیالکتیکی، نیازمند درک چند مرحله است. نخست، اعتصاب به‌ مثابه کشف ذهنیت انقلابی عمل میکند. توقف کار، کشف یک قدرت جمعی است. کارگر و شهروند می ‌فهمند که بدون ما هیچ چیز کار نمیکند دوم، در اینجا ما از اعتصاب دفاعی به اعتصاب تهاجمی گذار میکنیم. دیگر فقط نه به ظلم نمی‌گوییم، بلکه برنامه مثبت خود را ارائه می ‌دهیم. آزادی دیگر فقط غیاب زنجیر نیست، بلکه پروژه ساختن جهان جدید است.

‏نکنته اساسی دیگر این است که، ساختارهای قدرت موازی خلق میشوند. شوراهای کارگری، کمیته ‌های محله‌ ای، رسانه‌ های مستقل، تعاونی ‌های تولیدی و مصرفی، همگی بخشی از قدرت دوگانه هستند. دولت قدیم هنوز وجود دارد اما مشروعیت خود را از دست داده است.

کردستان دیگر در چارچوب دولت ملت قدیمی نمی گنجد و واقعیت جدیدی را خلق می کند. و اینجا انقلاب به‌ مثابه یک جهش کیفی بایستی رخ ‌دهد، لحظه ‌ای که قدرت موازی جایگزین می ‌شود. اما توجه داشته باشیم که “آزادی یا آزادی” در معنای دقیق خود، یعنی انقلاب پایان نیست، بلکه شروع فرآیند “خودسازماندهی مداوم” است.

‏‏تاکتیک “آزادی یا آزادی” می تواند و باید بر اصولی بنیادین استوار باشد. اول قدم ضروری “عدم‌ پذیرش چانه ‌زنی” است، در برابر اصلاحات تدریجی یا خودمختاری محدود،که در دوره های مختلف وعده داده شده یا خواسته شده است. این تاکتیک اصرار دارد که آزادی کامل است یا نیست. این رادیکالیسم نه از سر تعصب، بلکه از درک دیالکتیکی است که نیم ‌بند هم بند است. باید به این آگاهی تاریخی برسیم که  هر سازش با ستم، بازتولید ستم است. اصل دیگر “خودتعیین ‌گری رادیکال ” است. نه منتظر اجازه می مانیم، نه از قدرت درخواست حقی را طلب میکنیم که مال ماست و این خودتعیین ‌گری رادیکال  اجازه گدایی چیزی که مال ماست را از ما سلب می کند.

این تاکتیک بر “خلقِ واقعیت” تأکید دارد، همانطور که در کمون پاریس، شوراهای روسیه ، یا در روژاوا شاهد آن بودیم. اما اصل بنیادینی تری هم وجود دارد که غفلت از آن ما را به تکرار رویکردهای اشتباه سوق می دهد و آنهم  “دائمی ‌شدن انقلاب” است. “آزادی یا آزادی” یعنی انقلاب فرآیند است نه رویداد. نمی‌ توان در نقطه ‌ای ایستاد و گفت آزادی کامل شد، چون آزادی در روابط اجتماعی است و باید دائماً بازتولید شود.

‏‏کاربرد عملی این استراتژی در کردستان نیازمند گذار از اعتصاب کارخانه به اعتصاب زندگی است. اعتصاب سنتی توقف تولید در کارخانه و بازار معمول و تعریف شده سیستم بود، اما اعتصاب جدید فراتر از آن است. تحریم انتخابات دروغین، عدم‌ پرداخت مالیات به حکومت غاصب، خروج از اقتصاد رسمی و ساختن اقتصاد موازی، و اعتصاب فرهنگی که در آن حتی کارکردهای قضاوت و داوری و امثالهم از زندگی روزمره حذف می ‌شود، همگی بخشی از این اعتصاب زندگی یا زندگی در اعتصاب هستند.

‏وضعیت بردگی و سلطه که در آن دیکتاتوری و چپاول هویت ملی حاکم و غالب است، تز این حرکت دیالکتیکی را تشکیل می ‌دهد. آنتی ‌تز آن اعتصاب است، نه به مثابه یک توقف ساده کار، بلکه به ‌مثابه نفی انکارناپذیر نظم موجود ظهور می یابد. زمانی که مردم دست خود را بلند می‌کنند، دیگر در چارچوب قدرت موجود عمل نمی ‌کنند، بلکه آن را به چالش می ‌کشند. سنتز این حرکت، آزادی به ‌مثابه خودآگاهی مطلق است، جایی که آزادی دیگر یکی از گزینه‌ ها نیست، بلکه تنها واقعیت ممکن می ‌شود.

‏در این خوانش، کردستان نمایانگر اودیسه ای است که در تاریخ به خودآگاهی میرسید. کردستان دیگر صرفاً یک جغرافیای تحت سلطه نیست، بلکه به سوژه ‌ای تاریخی تبدیل شده، که سرنوشت خود را رقم میزند. اعتصاب در این بستر دیگر صرفاً توقف کار نیست، بلکه نفی دیالکتیکی نظم موجود است، حرکتی که نه تنها میگوید که چه نمی‌ خواهد، بلکه شروع به ساختن آنچه میخواهد میکند.

‏مارکس در تمایز میان طبقه درخود و طبقه برای خود توضیح میدهد که انقلاب زمانی رخ میدهد که طبقه به خودآگاهی طبقاتی برسد.  و این معنای از اعتصاب تا انقلاب است که این گذار از خودآگاهی اولیه به خودآگاهی انقلابی را نشان میدهد. این گذار از یک سطح کمی به یک تحول کیفی را  نشان  میدهد.. اعتصاب اقتصادی که در آن کارگران مطالبه دستمزد و بهبود شرایط کار می ‌کنند، به اعتصاب سیاسی تبدیل میشود که در آن مطالبات ساختاری و تغییر قدرت مطرح است، و سرانجام به اعتصاب عمومی انقلابی میرسد که در آن دستگاه دولتی فروپاشیده و قدرت دوگانه شکل می گیرد.

‏اما در کردستان این مسیر خطی و ساده نیست. مسئله ملی و مسئله طبقاتی در هم تنیده ‌اند. ستم ملی بر ستم طبقاتی می ‌افزاید و چهره ‌های متفاوتی از یک سلطه واحد را نشان می‌ دهد. بنابراین اعتصاب در کردستان همزمان یک مبارزه طبقاتی و یک مبارزه ملی است. هر اعتصابی در برابر استثمار، همزمان اعتصابی در برابر انکار هویت ملی نیز هست.

‏سازمان‌یابی در عصر دیجیتال نیازمند شکل جدیدی است. به‌جای سلسله ‌مراتب عمودی حزبی، شبکه‌ های افقی شکل می‌گیرند. به‌جای انتظار دستور مرکزی، اقدام مستقیم انجام می ‌شود، اما با هماهنگی استراتژیک نه هرج و مرج و کارهایی که انسجام جمعی را در مخاطره قرار دهد.

هنگامی که مردمی تاریخی دست خود را بلند کرده است، بیانگر “خودسازمان ‌دهی توده ‌ای” است. این دیگر مردم منفعلی نیستند که منتظر رهبری باشند، بلکه سوژ ه‌های فعالی هستند که سرنوشت خود را می ‌سازند.

در نهایت “آزادی یا آزادی” آزادی دیگر هدف نیست، بلکه شیوه زیستن است. در اعتصاب، آزادی را تجربه می ‌کنیم، آن لحظه که تصمیم می ‌گیریم دیگر اطاعت نکنیم. در خودسازماندهی، آزادی را تمرین می ‌کنیم، زمانی که به‌جای انتظار از قدرت، خودمان قدرت را سازمان می‌ دهیم. در انقلاب، آزادی را نهادینه می‌ کنیم، زمانی که ساختارهای موازی جایگزین ساختارهای سلطه می‌ شوند. و بعد از انقلاب، آزادی را بازتولید می ‌کنیم، چون می‌دانیم که آزادی هیچ‌ گاه تضمین شده نیست و باید هر روز دوباره کسب شود.

هیچ دیکتاتوری نمی‌تواند اراده ما را بشکند، چرا که  این یک حقیقت انکار ناپذیر  است که اراده ‌ای که به خودآگاهی رسیده شکست ‌ناپذیر است. نه به این معنا که نمی‌ توان آن را سرکوب کرد، بلکه به این معنا که هر سرکوبی بذر مقاومت جدیدتری را می ‌کارد. چون این اراده دیگر بیرونی نیست که بشود آن را گرفت، بلکه درونی شده است، بخشی از هستی جمعی شده است.

آزادی بخشیده نمیشود ، بلکه گرفته می ‌شود و به شیوه زندگی تبدیل میشود. این جمله خلاصه همه این فلسفه حاکم بر این متن است. آزادی نه عطیه حاکمان، نه حتی دستاورد یک‌ باره انقلاب، بلکه فرآیند مداوم “خودآزادسازی” است. از اعتصاب تا انقلاب، از انقلاب تا آزادی دائمی، این مسیری است که هر گامش همزمان وسیله و هدف است، هر لحظه ‌اش همزمان مبارزه و پیروزی است.

پیام بگذارید