ایرج فرزاد
به نظر من نفس پذیرش مذاکره از طرف جمهوری اسلامی با آمریکا، نشان از آغازی بر پایان یک دوره تاریخی است. در ادامه توضیح خواهم داد که بی نتیجه ماندن هر نشست میان نیروهای درگیر و متخاصم، نباید انظار را از تغییرات واقعی در صف آرائی بین این نیروها، منحرف کند. مذاکرات هنگامی مساله میشود که دو سوی یک صف آرائی سیاسی و نظامی، در یک توازن قوا بسر میبرند. چه، بارها در طول تاریخ دیده ایم، وقتی نیروئی طرف مقابل را به تسلیم و هزیمت کشانده است، و یا هنگامی که یک قدرت دولتی شرایط را برای تصمیم قطعی برای اشغال یک سرزمین و ساقط کردن حاکمیت سیاسی آن فراهم تشخیص داده است، بحثی از مذاکره به میان نیامده است. نمونه عراق و لیبی بویژه و به درجه ای سوریه خیلی گویا است. در این موارد حتی پیشنهادات از طرفهای ثالث برای حل مناقشات از “طریق گفتگو و دیپلوماسی” جائی نداشت. در مورد عراق با بسیاری از این تلاشهای دیپلوماتیک، از پا در میانی محمد علی کلی گرفته تا حسنی مبارک و تا تلاشهای بازرسان سازمان ملل در جهت بدست آوردن مدرک دستیابی به سلاح کشتار جمعی، روبرو شدیم و دیدیم که هدف دولت آمریکا و متحدان در هر دو جنگ ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳، “قابل مذاکره” نبود. در مورد لیبی آن دروغ پردازی و مهندسی تصاویر، حتی ضرورتی نداشت.
اما از سوی دیگر به عنوان مثال ما مذاکره بین ویتنام شمالی و آمریکا را شاهد بوده ایم. معلوم بود که دولتهای مختلف آمریکا: آیزنهاور، جان اف. کندی، لیندون جانسون و ریچارد نیکسون، طی بیش از بیست سال از ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵ علیرغم بمباران ناپالم و جنایات وحشتناک و نسل کشی های فوف جنایتکارانه، نهایتا شکست خوردند. در نتیجه این تغییر قوا بود که مقدمات خروج نیروهای نظامی آمریکا از ویتنام در جلسات مذاکرات “پاریس” فراهم شد. جالب این بود که در این مذاکرات، ماهها بین هیات دو طرف بر سر “شکل” میز مذاکره، اختلاف بروز کرد. هیات ویتنامی میگفت باید دایره ای و آمریکائیها اصرار داشتند که باید مستظیل باشد. اما کاملا معلوم بود که علیرغم بی نتیجه ماندن چند نشست، مبنای مادی تغییر در توازن قوا، ادامه بعدی مذاکرات را تعطیل نکرد.
تا جائی که به یک سوی مذاکرات جاری مربوط است، یعنی جمهوری اسلامی، اتفاقی مهم روی داده است. رژیم اسلام سیاسی که به مدت نزدیک به نیم قرن، آماده نبود که از آمریکا جز “شیطان بزرگ” نام ببرد، اکنون با وساطت پاکستان یک هیات عالیرتبه خود را برای مذاکره با آمریکا آماده کرده بود. این بر متن مادی دو واقعیت اتفاق افتاد:
رژیم اسلامی به عنوان ستون دولتی اسلام سیاسی در منطقه، سرانجام به این نتیجه رسیده است که نه تنها باید اوهام صدور “انقلاب اسلامی” را به خارج از قلمرو ایران، بایگانی کند، بلکه در تنازع بقاء ناچار است به تدریج از روبنای اسلامی خود نیز دست بردارد و یا به “تغییر رفتار” گردن بگذارد.
پایه دوم این میل به مذاکره، بر جنگ اخیر بین آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی استوار است. کاملا مشخص است که ادامه تعرض های نظامی اسرائیل و آمریکا، نه تنها حوزه “خلیج فارس”، که کل ساختارهای عظیم کانال کشیها و تاسیسات شیرین کردن آب و شبکه وسیع ارتباطات و سرمایه گذاری های میلیاردی “چند ملیتی” بین قاره های آسیا، آفریقا و اروپا را با خطر جدی روبرو خواهد کرد. اوضاع سیاسی و اقتصادی ای که نه در جنگ با عراق و نه با لیبی و سوریه، وجود نداشتند. “مکان ایران”، در تقسیم بازار جهانی، و وجود یک “دولت” در آن منطقه که به شیوه های مختلف اعلام کرده است که آماده است آن نقش استراتژیک را بر عهده بگیرد و به هر تغییر رفتار گردن نهد، به نظر من یک پایه دیگر آن “مذاکرات” است. برخی نیروهای غیر سیاسی سلطنت طلب، متوجه نیستند که طبقه بورژوازی ایران، رژیم جمهوری اسلامی را، حکومت خود میشناسند. در این توهم بسر می برند که گویا ادامه دخالتهای نظامی آمریکا و اسرائیل، سرانجام مردم را به رهبری آنها به یک “انقلاب”، به گفته خود “انقلاب شیر و خورشید” میکشاند. به باور من، اقشار وسیع خرده بورژوا، صحنه های انقلاب ۵۷ را تکرار نخواهند کرد، به این دلیل که بافت و ترکیب و درجه فاصله گرفتن آنها از شیوه ها و “استایل” های زندگی “سنتی” و اسلامی زیرو رو شده است. این قشر وسیع تحصیلکرده، امروزی و مدافع سنتهای مدنیت غرب، به آن درجه که کمترین شائبه های مذهبی و اسلامی را نشان عقب ماندگی میشناسد، به طریق اولی از تعریف خود به عنوان رعیت و ندیمه عار دارد.
از این نظر باید با توجه به نکاتی که توضیح دادم، مذاکره بین آمریکا و جمهوری اسلامی را چون یک “پروسه” بر متن تغییر و تحولات مادی، سیاسی و اقتصادی دید. شکست و بی نتیجه ماندن یک نشست، به معنی توقف پروسه ای که آغاز شده و به حرکت ادامه میدهد، نیست. تحلیل های یکبار مصرفی و دنباله روانه از اتفاقات روزانه، نه راهگشا که گمراه کننده است.
روشن است که در این زمینه، فاکتور جامعه ایران، وضعیت اعتراضات و سطح مطالبات شهروندان، اوضاع حاکم بر جنبش کارگری، چگونگی مصاف دیدگاههای نظری و سیاسی، بحث دوران “پسا” رفتار و یا هم اکنون، باید توضیح داده شوند. مسائل دیگری چون مساله فلسطین، بحث قومیتها، خود مختاری، فدرالیسم قومی و “حق تعیین سرنوشت” نیز باید بر این زمینه های مادی، بررسی شوند و تفاوتهای اساسی را در مقایسه بین دورانهای متفاوت و متمایز، نشان داد. من پرداختن به آنها را به فرصت دیگری موکول میکنم.
ایرج فرزاد
۱۳ اوریل ۲۰۲۶