بهروز ورزنده
رضا پهلوی با تکرار روایتهای تبلیغاتیِ جنگطلبان و توجیه کشتار انسانهای بیگناه، عملاً خود را از صفوف ملت خارج و در جایگاه شریکِ جرمِ متجاوزان قرار داده است. تاریخ به یاد خواهد داشت که در روزهای سخت، چه کسی در کنار مردم ایستاد و چه کسی از روی کینهتوزی و شهوتِ قدرت، آتشبیارِ معرکهای شد که سوختِ آن، خونِ کودکان و ویرانیِ زیرساختهای یک تمدن چند هزار ساله بود. او پیش از آنکه هر رژیمی را سرنگون کند، «اعتبار اخلاقی» خود را در برابر چشمان ملت ایران سرنگون کرده است. در قاموس سیاست، واژگانی چون «آزادی» و «حقوق بشر» همواره زیباترین پوششها برای پنهان کردن عریانترین تضادها بودهاند. اما تاریخ ایران در سالهای اخیر شاهد پدیدهای است که در آن، مدعیِ میراثداریِ یک پادشاهی، نه از جایگاه یک دلسوز ملی، بلکه از موضع یک کنشگر سیاسی که پروژه فشار و جنگ را به ابزار تغییر قدرت تبدیل کرده است ظاهر شده. رضا پهلوی، کسی که ۴۷ سال است از دوردستها به نظاره ایران نشسته، امروز در نقطهای ایستاده که مرز میان «مخالفت سیاسی» و «همدستی در جنایت» به مویی بند شده است.
سکوت در برابر خون؛ تراژدی میناب و قربانیانی که دیده نشدند
عدالت و حقوق بشر، واژگانی کلی نیستند؛ این مفاهیم در رگهای کودکان «میناب» و بیگناهانی که زیر آتش جنگهای تحمیلی و حملات نظامی جان میدهند، معنا پیدا میکنند. پرسش اساسی از رضا پهلوی این است: کسی که برای کشته شدن 3 نظامی آمریکائی بیانیه همدردی قلبی صادر میکند و آنها را «قهرمان» میخواند، چگونه در برابر کشتار کودکان و غیرنظامیان در میناب سکوت اختیار کرده است؟ تا بحال کلمهای درباره کشتار بیش از دو هزار نفر مردم ایران که در اثر این جنگ تحمیلی به ایران روی داده است نگفته است؟ سخنی درباره نابودی زیرساختهای ایران، بیمارستانها، مدارس، پالایشگاهها و سایر اماکن عمومی که ثروتهای ملی کشور است، نگفته است؟ او حتی به قیمت نابودی شناسنامه تمدنی ایران نیز حاضر نیست دست از خوشخدمتی بردارد. او در هیچ یک از سخنرانیها یا مصاحبههای خود به این موضوعات نپرداخته است. آیا کشتار مردم ایران و نابودی زیرساختهای یک کشور میتواند برای کسی که میخواهد رهبر آن کشور باشد، بیاهمیت باشد؟
این سکوتِ سنگین، نه از سر ناآگاهی، بلکه برآمده از یک نگاه ابزاری است. برای او، جان ایرانی تنها زمانی ارزش دارد که بتوان از آن نردبانی برای بازگشت به قدرت ساخت. وقتی پای حملات هوایی و اهداف نظامی متحدانش (اسرائیل و تندروهای آمریکا) به میان میآید، خونِ کودک ایرانی در پای «ضرورتهای سیاسی» قربانی و نادیده گرفته میشود.
کاسبان ویرانی؛ وقتی بمبها ابزار دموکراسی میشوند
کمتر میتوان نمونهای یافت که یک رهبر ملی از دشمنان کشورش خواسته است که بمبهای بیشتری بر سر سرزمینش فرو بریزند. اما رضا پهلوی آشکارا نه تنها در برابر تخریب زیرساختهای حیاتی ایران سکوت کرده، بلکه اخیراً با صدایی بلند و با انتقاد از آتشبس کوتاهمدت ترامپ با ایران از وی میخواهد که آتشبس و دیپلماسی را کنار گذاشته و بر شدت حملات خود بیفزاید و رژیم ایران را سرنگون کند. او به وضوح «سرنگونی» را از ناوهای هواپیمابر و موشکهای بیگانه طلب میکند، نه از اراده ملت ایران. ژستهای گاهوبیگاه او مبنی بر اینکه «تغییر باید به دست مردم باشد» صرفاً ویترینی فریبنده برای بازاریابی سیاسی در غرب است و هیچ ریشهای در باور او ندارد. او مسلماً خوب میداند که هزینه تجاوز نظامی و بمباران کشور را مردم عادی میپردازند. همه اینها معنای دیگری جز خوشخدمتی به ترامپ و نتانیاهو و اثبات سرسپردگی بیشتر به آمریکا و اسرائیل ندارد.
برنامه او برای رسیدن به قدرت براین فرض استوار است: تحریمها و فشارهای آمریکا و متحدانش بر ایران شرایط زندگی مردم را هر روز بدتر و وخیمتر خواهد کرد و کشور را به ورطه سقوط کامل خواهد رساند و آنوقت مردم فلاکتزده و بدبخت یک کشور مضمحل و ویرانه از شدت استیصال بهپا خواهد خاست و او را به قدرت خواهند رساند.
این منطق سیاسی، تصویری هولناک از نسبت قدرت و انسان در ذهنیت او، ارائه میدهد.
توهم یا خیانت؟ تحلیل از نگاه ناظران بینالمللی
حتی تحلیلگران رسانههای غربی نیز از این حجم از سادهلوحی یا وابستگی به شگفت آمدهاند. چنانکه مجریان رسانههای آمریکایی اشاره کردهاند، دو فرضیه بیشتر وجود ندارد: یا او یک «شارلاتان سیاسی» است که میداند جنگ ایران را آزاد نخواهد کرد اما برای رسیدن به تاجوتخت، به هر ویرانی تن میدهد؛ و یا آنقدر از واقعیتهای ژئوپلیتیک دور است که باور کرده کشوری مانند اسرائیل (که به دنبال تضعیف ساختاری ایران و تبدیل آن به یک کشور شکستخورده است) دلسوز آزادی مردم ماست. این تصور که بمبارانِ یک کشور میتواند به شهروندان آن «احساس قدرت» بدهد تا دست به اعتراض بزنند، نشاندهنده عمق توهم و بیاطلاعی او از روانشناسی اجتماعی ملت ایران است.
اتحاد ملی بر ویرانههای توهم
واقعیتِ کفِ جامعه ایران، برخلاف تخیلات رضا پهلوی، در مسیر دیگری حرکت میکند. تجربه نشان داده است که با هر حمله خارجی، حتی سرسختترین منتقدان داخلی نیز در کنار یکدیگر میایستند؛ چرا که آنها میدانند در میانمدت و بلندمدت، هدفِ این حملات نه یک نهاد خاص، بلکه «بقای ایران» و «آینده فرزندانشان» است. مردم ایران به خوبی درک کردهاند که کسی که از راه دور، حکم تخریب خانهشان را امضا میکند، هرگز نمیتواند کلیددار آینده آن خانه باشد.
آنها درک کردهاند که هیچ آزادی پایداری بر ویرانههای یک کشور ساخته نمیشود. و هیچ پروژه سیاسیای که نسبت به جان مردم بیاعتنا باشد، نمیتواند حامل دموکراسی و آزادی باشد.
تاریخ ایران از مخالفان حکومت بسیار دیده است؛ اما کمتر کسی را دیده که برای رسیدن به قدرت، از بمباران سرزمین خود بهعنوان «فرصت سیاسی» استقبال کند.
پرسش این است: اپوزیسیونی که نسبت به خون مردم خود بیحس شود، اگر روزی به قدرت برسد، با همان قدرت چه خواهد کرد؟ و این که مرز میان اپوزیسیون سیاسی و همراهی با پروژه جنگ خارجی کجاست؟ سیاست را میتوان بر نفرت بنا کرد، اما نمیتوان آینده یک کشور را بر ویرانههای آن ساخت.