درآمد. (علیه سانسور) بیش از ۸۸ روز قطع شبکهی جهانی (اینترنت) در دوران جنگ ۳۹ روزه سبب شد که نه فقط خسارات هنگفتی به مردم ایران وارد شود و بسیاری درآمد خود را از دست بدهند بلکه ارتباط امثال نگارنده را نیز با دانشگاههای بینالمللی قطع کرد و مقالات علمیمان دود شد و هوا رفت. در عین حال فعالیت جاسوسان – که مهمترین دلیل قطع نت بود – در قالب ترور مقامهای ارشد نظام ادامه یافت. از سوی دیگر در تمام این مدت از ما بهتران (دارندگان خونخوار خط سفید) از تمام مزایای نت سود بردند و شگفت اینکه دولت و تشکیلات مخابراتی و امنیتی که به بهانهی حفظ امنیت نت را به روی عموم مردم ایران بسته بود شروع کرد به فروش میلیونی محصول جدیدی به نام «اینترنت پرو». یعنی اینکه هر کسی میتوانست با پرداخت ۴ میلیون تومان ناقابل از نت جهانی بهره بگیرد و جاسوسی هم نکند! داستان عجیبی است. گذشته از اینها قطع نت باعث شد که ما از تجزیه و تحلیل و انتشار حوادث جاری و به ویژه جنگ مثلث جنایت (امریکا و دشمن صهیونیستی و ارتجاع عرب) عقب بمانیم و…. مصائب دیگر که فعلاً بماند. به همین سبب و با وجودی که تمام شواهد جاری حاکی از آن است که «تفاهمنامه» میان امریکا و ایران رو به فروپاشی کامل است ما هنوز در آستانهی تبیین ابعاد مختلف آن هستیم. به راستی اگر در این مدت مقاله یا متن یا مصاحبهیی به نظر من رسیده بود که این موضوع و مباحث مشابه را از همین منظر ارزیابی کرده بود حتماً از انتشار این مباحث پرهیز میکردم. نمیدانم شاید رفیق یا رفقایی همین نکات را با زبان و بیان دیگری گفته باشند و من بیخبرم. به هر حال امید دارم که این مجموعه مصداق مصرع «از هر زبان که میشنوم نامکرر است» حافظ باشد. از سوی دیگر اهمیت موضوع ما را وامیدارد که با دقت بیشتری روی این مباحث خم شویم و ریشههای آن را بیرون کشیم. طرح این نکته نیز چندان بیهوده نیست که اتاق فکرهای ج. ا متعاقب ۴۷ سال تلاش پرهزینه و بگیر و ببند ویدئو و ماهواره اینک بنا به آمار خود صدا و سیمایشان کمتر از همیشه بیننده دارد و اعتماد به «رسانهی ملی» کمتر از هر برههی دیگری است. طرف با اطمینان خاطر از هدف گرفتن یک جت F۳۵ امریکا و دستگیری خلبان و هر آینه مصاحبهی وی در سیمای ج. ا شعار میدهد و بعد از مدتی میگوید «ببخشید خبر اشتباه بود!» اینکه خبر مهم سقوط جت پیشرفتهی F۳۵ چگونه «فیک» درمیآید نمیدانم. فقط میدانم که تأخیر چند روزه در اطلاعرسانی و همین اخبار دروغ صدا و سیما را با آن همه بودجهی هنگفت از سالها پیش به حاشیه رانده است. مردم دنبال خبر سالم و برنامهی مطلوب تفسیر خبر و غیره هستند. برای رسیدن به این امر است که عدهیی لاجرم به موساد اینترنشنال رو میکنند که کشتار کودکان میناب و انهدام زیرساختهای اقتصادی کشور را «حمایت امریکا و اسرائیل از قیام مردم ایران!» جار میزند. این جماعت که نان از خون مردم ایران درمیآورند، روزی به دلیل حمایت از دشمن صهیونیستی از سوی دادگاههای کارگران و زحمتکشان محاکمه خواهند شد. اما اتاق فکرهای ج. ا هم این را بدانند که وقتی نت را قطع یا خصوصی میکنند در واقع در و دیوار را به سمت مردم مقیم داخل میبندند. چرا که از آن سو هر طور که شده خبر از این دیوار کوتاه عبور میکند و راست و دروغ به مردم تزریق میشود. شکست غرب در توجیه سیاستهای جنایتکارانه و ضد فلسطینی دشمن صهیونیستی هالیوود را زمین زده است و دستان مافیای فیفای سیاسی را بسته است. کافی است به محبوبیت زوج خاویر باردم و پنه لوپه کروز و شعور بالای لامین یامالِ جوانِ پرچمِ فلسطین در دست خم شوید تا شکست پروپاگاندا را دریابید! این سرمربی مصرِ سیسیزده است که با پرچم فلسطین نمایان میشود و آن سرمربی ج. ا ضد استکبار و در حال جنگ با اسرائیل است که مانند نوکیسگان ساعت رولکس خود را به رخ ما میکشد. بگذریم و ادامه دهیم!
شانزده: اصل «تفاهمنامه» را که نوشت؟
در تاریخ (۳ آپریل ۲۰۲۶/ ۱۴ فروردین ۱۴۰۵) و در اوج جنگ ظریف طی مقالهیی در نشریهی Foreign Affairs به مطالب مهمی پرداخت که واکنش تند مداحان و بخشی از اصولگرایانِ پایداریچی را برانگیخت. اما بنا به مصلحت خیلی زود به محاق فراموشی رفت. در این نشریه استادان دانشگاه و دیپلوماتها و سیاستگذاران و پژوهشگران و گاه روسای جمهور و وزیران خارجه درباره موضوعاتی مانند سیاست خارجی و امنیت بینالملل و اقتصاد جهانی و جنگ و صلح و ژئوپلیتیک مقاله مینویسند. این مجله به انتشار مقالات اثرگذار مشهور است. از جمله مقالهی مشهور «X» از جورج کنان و مقالهی «برخورد تمدنها» از ساموئل هانتینگتون که تأثیر زیادی بر مباحث سیاست بینالملل داشتهاند. اگرچه Foreign Affairs نشریهیی دانشگاهی به معنای داوریشده (peer-reviewed) نیست، اما به اعتبار جایگاه سیاسی نویسندگان و نفوذ آنان در محافل تصمیمسازی و سیاستگذاری از منابع مهم برای شناخت دیدگاههای جریان اصلی سیاست خارجی امریکا به شمار میرود. پژوهشگران معمولاً توصیه میکنند مطالب آن در کنار منابع دیگر مطالعه شود، زیرا بسیاری از مقالات از منظر منافع و توجیه سیاست خارجی ایالات متحد نوشته میشوند. مقالهی ظریف دربارهی نحوهی پایان دادن به جنگ از طریق توافق جامع چیزی شبیه برجام بود. به نظر میرسد مادام که حسن روحانی و مجموعهی او در بند زندگی باشند برجام برایشان کماکان زنده و حتا «مقدس» است. تو گویی آن قرارداد سست و مهمل از نظر روحانی-ظریف جنبهی حیثیتی دارد. به هر حال ظریف در مقالهی اخیر خود استدلال کرد که ایران باید از آنچه «دست برتر» خود میداند برای ادامه جنگ استفاده نکند، بلکه برای رسیدن به یک «توافق جامع» با امریکا بهره ببرد. توافق جامع با امریکا برای پایان دادن به جنگ برای ج. ا و هر حکومت مشابهی که در ایران مستقر شود امری حیاتی است. من سال ۲۰۱۴ و پیش از تصویب برجام طی گفتوگویی مبسوط با تلویزیون برابری صریحاً بر این نکتهی راهبردی تأکید کردم که توافق هستهیی با امریکا و متحدانش ناکافی و بسیار شکننده خواهد بود و توافق یا قرارداد پایدار باید جامع و شامل مؤلفههای دیگری باشد که طرح آنها در این مجال نمیگنجد. علاوه بر اینها گفتم و اکنون نیز بر همان موضع هستم که امریکا تنها زیر بار توافق جامعی خواهد رفت که ایران را – درست مانند زمان شاه – بخشی از قطب سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی آن کند. بگذارید اینطور بگویم که با وجود سقوط شاه و تنشهای موجود میان تهران و واشنگتن از نظر امریکا کشور ایران با هر دولتی که در قدرت باشد از روز ازل بخشی از حلقهی متحدان امریکا بوده است و تا ابد باید بر همین مدار بچرخد. در غیر این صورت حکومتی که میخواهد در برابر این سیاست توسعهطلبانهی امپریالیستی بایستد باید به جای شعار و صعود از دیوار و چانهزنی و چالش و کرنش با ایالات متحد وارد ساز و کارهای جدیدی شود. برخلاف «یکی به دوی» جمهوری اسلامی و ایالات متحد که از ماجرای سفارت شروع شده و کم و بیش ۴۵ سال پائیده است نبرد ویتنام فقط ۲۵ سال (۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵) به طول انجامید و پوزهی امریکا را به خاک مالید. اجازه دهید به خاطر اهمیت موضوع کوتاه اشاره کنم و بگذرم. پس از تقسیم ویتنام در سال ۱۹۵۴ ویتنام شمالی به رهبری هو شی مین از نیروهای کمونیست در جنوب (ویتکنگ) حمایت میکرد و هدفش اتحاد دوباره کشور بود. امریکا برای جلوگیری از گسترش کمونیسم ضمن حمایت از دولت ویتنام جنوبی در اوج جنگ بیش از ۵۴۰ هزار سرباز در ویتنام مستقر کرد. با وجود برتری عظیم امریکا در نیروی هوایی و فناوری و تسلیحات [درست مانند جنگ علیه ایران] نیروهای ویتنام شمالی و ویتکنگها با تکیه بر جنگ چریکی و حمایت مردمی و شبکه تونلها و فرسایش طولانیمدت توانستند مقاومت کنند. تلفات جنگ بسیار سنگین بود. حدود ۵۸ هزار نظامی آمریکایی و بین ۲ تا ۳ میلیون ویتنامی (اعم از نظامی و غیرنظامی) جان خود را از دست دادند. پس از توافق صلح پاریس در سال ۱۹۷۳ نیروهای امریکایی از ویتنام اخراج شدند. دو سال بعد (۳۰ آوریل ۱۹۷۵) نیروهای ویتنام شمالی شهر سایگون را فتح کردند و حکومت ویتنام جنوبی ساقط شد. سال ۱۹۷۶ دو کشور بهطور رسمی با نام جمهوری سوسیالیستی ویتنام متحد شدند.
این جنگ یکی از معدود مواردی در تاریخ معاصر است که در آن یک قدرت نظامی بسیار بزرگ با وجود برتری تکنولوژیک نتوانست اهداف سیاسی و نظامی خود را محقق کند و در نهایت از جنگ خارج شد. همچنین این جنگ تأثیر عمیقی بر سیاست داخلی امریکا و افکار عمومی جهان و راهبردهای نظامی قرن بیستم گذاشت. الگوی پیروزی ویتنام راه را به همهی دولتها و ملتهایی که نمیخواستند مستعمرهی امپریالیسم باشند نشان داد. نخستین برنامهی چنین دولتی تمکین مطلق به تمام مطالبات طبقهی کارگر است. فقط در چنین صورتی است (تشکیل شوراهای کارگری برای ادارهی کشور از جمله مراکز تولیدی و توزیعی و خدماتی) که میتوان در مقابل امریکا و هر قدرت دیگری ایستاد. اجازه دهید گزارهی پیشنوشته را اصلاح کنم. در واقع موضوع بحث من حول دولتی میچرخد که از اعماق شوراهای کارگری بیرون آمده است. در نتیجه موضوع «تمکین مطلق به تمام مطالبات طبقهی کارگر» چه بسا روند مبارزهی طبقاتی را به مسیر جریانها و قدرتهای نیابتی بکشد. مکانیسم دفاعی کشور با قدرتیابی طبقهی کارگر و دولتِ شوراها چنان تقویت میشود که حتا یورش ۱۴ دولت امپریالیستی ناکام خواهد ماند. تحقق چنین امری در ایران باعث وقوع وقایع مشابه آن در افغانستان و عراق و سوریه و اردن و بحرین و مصر و لیبی و الجزایر و سایر سرزمینهای خاورمیانه و آفریقا خواهد شد و علاوه بر رهایی از شر امپریالیسم امریکا موجودیت شوم دشمن صهیونیستی را نیز جارو خواهد زد. میخواهم بگویم بدون وجود فعال و مؤثر دو دولت پشتیبان جنبش آزادیبخش فلسطین در همسایگی رژیم صهیونیستی مبارزه برای انحلال این رژیم و تشکیل یک دولت فراگیرِ دموکراتیک متشکل از تمام ساکنان واقعی ممکن نخواهد شد. انقلاب ایران میتواند به عراق و سوریه و اردن و مصر و لیبی تسری یابد و دشمن صهیونیستی را با تمام امکانات جهنمیاش نابود کند. در این صورت میتوان با امریکا و هر دولت دیگری از موضع قدرت وارد مذاکره و توافق شد. نتیجهی چنین توافقی قطعاً به سود منافع طبقهی کارگر ایران و خاورمیانه خواهد بود و از سوی آزادیخواهان و جنبشهای انقلابی جهان نیز پشتیبانی خواهد شد. اما منظور ظریف در مقالهی How Iran Should End the War: A Deal Tehran Could Take از توافق جامع در شرایط کنونی چیزی شبیه «تسلیم بیقید و شرط» و یا همان برجام ۲ است. برای اینکه مستند سخن گفته باشیم خلاصهی نظر ظریف را به نقل از مقالهی وی روایت میکنیم:
محدودیت بر برنامه هستهیی.
ظریف پیشنهاد داد ایران محدودیتهایی بر برنامه هستهیی خود را بپذیرد و به نظارت بینالمللی تمکین کند مشروط بر اینکه همهی تحریمها لغو شوند.
لغو کامل تحریمها.
یکی از شروط اصلی او، رفع همه تحریمهای اقتصادی علیه ایران و بازگشت کشور به اقتصاد جهانی بود. [منظور «استاد» از اقتصاد جهانی مبهم نیست. «امیرکبیرِ» روحانی ساخته از ادغام در اقتصاد سرمایهداری غرب سخن میفرمایند!]
بازگشایی تنگهی هرمز.
ظریف پیشنهاد کرد در صورت توافق، ایران عبور و مرور عادی کشتیها در تنگه هرمز را تضمین کند. [گرفتن عوارض ترانزیت از کشتیهای عبوری – چنانکه مثلاً ترکیه در تنگههای بسفر و داردانل میگیرد – حرام است.]
پیمان عدم تعرض.
او خواستار انعقاد یک پیمان عدم تعرض متقابل میان ایران و امریکا برای پایان دادن به دههها تنش شد. [استاد نفرمودهاند با توجه به بُعد مسافت از زمان تأسیس دولت امریکا، ایران کی و چگونه به آن کشور تعرض کرده است؟ لابد کودتای ۲۸ مرداد هم تقصیر مصدق-فاطمی بوده است!]
بازسازی و همکاری اقتصادی. مقاله همچنین از جبران خسارات جنگ، بازسازی و حتا امکان همکاری اقتصادی و سرمایهگذاری خارجی در صورت توافق سخن گفت. [بله قربان! منظور از سرمایهگذاری خارجی دانسته آمد. روی ۳۰۰ میلیارد دلار بخوابیم بس است یا «ریریز» Re-raise کنیم؟ All-in چطور است؟ یا مثلاً raise the stakes؟]. ر.ک به: https://www.foreignaffairs.com/middle-east/how-iran-should-end-war-javad-zarif
تمام نشد. لطفاً نویسنده را ببخشید! از اصطلاحات رایج پوکر بیرون میکشیم تا متهم به «قمار» نشویم. اگر فرصتی پیش آمد و تفاهمنامه به توافقنامه ارتقا یافت و به تصویب دو طرف رسید آنگاه متن نهایی را با نوشتهی ظریف مقایسه خواهیم کرد. فعلاً خوانندهی محترم خودش زحمت بکشد و متن «تفاهمنامه» را کنار مطلب ظریف بگذارد تا دریابد داستان از چه قرار است. اینکه «تفاهمنامه»ی مورد نظر به دلیل شروع برههی جدید جنگ (۷ ژوئیه ۲۰۲۶ = ۱۶ تیر ۱۴۰۵) فرو پاشیده است یا به شکل دیگری استمرار خواهد یافت موضوع دیگری است. در نتیجه بحث جاری خود را پی میگیریم و به تبیین روند تحولات داخلی میپردازیم تا به دلائل و ماهیتِ صفبندیهای داخلیِ طبقاتی و سیاسی جنگ مثلث ارتجاع علیه ایران برسیم.
هفده: تناقضهای درون طبقاتیِ بورژوازی حاکم و جنبشهای اجتماعی
ابتدا و تا یادم نرفته بگویم که یکی از «دستاوردهای» جنبش سبز جذب ناطق نوری و علی لاریجانی و بخش وسیعی از افراد با نفوذ اصولگرا به جبههی اصلاحات بود. ماجرا از مناظرهی ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ شروع شد. این مناظره رفسنجانی و کل بورژوازی لیبرال حامی وی را به عمق جبههی اصلاحات کشید و به شکاف عمیقی میان آنچه که رهبر دوم ج. ا «خواص بیبصیرت» و «سران فتنه» مینامید با مرکزیت نظام و شخص رهبر و مجموعهاش انجامید. احمدینژاد که در این پلمیک از همان ابتدا موضع تهاجمی گرفته بود خطاب به میرحسین موسوی – که انتظار چنین برخوردی را نداشت – گفت یا در واقع پرسید:
«آقای موسوی! این آقای ناطق نوری، رئیس دفتر بازرسی مقام معظم رهبری است. پسرش چه کاره است؟ ثروتش از کجا آمده؟ مگر مردم سؤال ندارند؟» در ادامه نیز احمدینژاد گفت:
«یک عدهیی در این کشور خودشان را بالاتر از قانون میدانند. اگر اسم کسی را بیاوریم، میگویند چرا اسم آوردید. مردم باید بدانند…. هم آقای هاشمی و هم آقای ناطق و بعضی افراد دیگر همه پشت سر شما جمع شدهاند.»
برای نخستین بار پس از استقرار جمهوری اسلامی یک رئیسجمهور مستقر در تلویزیون رسمی حکومت چنین صریح به یکی از عالیترین مقامات نظام حمله میکرد. احمدینژاد گفت:
«باور من این است که امروز فقط آقای موسوی در برابر من نیست؛ بلکه آقای هاشمی و آقای خاتمی و آقای موسوی در برابر من هستند… محور این حرکت هم آقای هاشمی است.»
او مدعی شد سه دولت پیشین و جریانهای وابسته به آنان برای شکست دولتش متحد شدهاند. احمدینژاد با نمایش تصاویری از روزنامهها و مدارکی در دست گفت:
«چرا فرزندان آقای هاشمی در مسائل اقتصادی دخالت میکنند؟»
احمدینژاد همچنین دربارهی فعالیتهای اقتصادی فرزندان رفسنجانی بهویژه مهدی اتهاماتی مطرح کرد و مدعی وجود شبکههای فساد اقتصادی شد. او مدعی شد که رفسنجانی پس از شکست در انتخابات ۱۳۸۴ به پادشاه عربستان پیام داده است که:
«این دولت شش ماه بیشتر دوام نمیآورد.»
جنبش سبز در واقع نماد و تجسم خیابانی مردمی بود که در انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ به محمد خاتمی رأی داده بود و با احمدینژاد آرزوهایشان مورد تعرض قرار گرفته بود. جامعه مدنیِ عاشق غرب که فلسفهاش را با نقد لویاتان هابز شروع میکرد تا به عقلانیت کانت برسد و سپس از طریق پیوند میان تنبیهُ الأُمّة و تنزیهُ المِلّة میرزای محمدحسین نائینی و فردریش هایک (قانون، قانونگذاری و آزادی سه مجلد، ۱۹۷۳–۱۹۷۹) و کارل پوپر (جامعه باز و دشمنان آن) قصد داشت از تکلیف بگذرد و به حق و قانون و بازار آزاد برسد و مشروطه را به جای ولایت فقیه بنشاند. این جنبشی بود و هست کماکان که به نقل از نائینی میگوید «استبداد با آموزههای اسلام سازگار نیست» و «حکومت باید مقید به قانون باشد.» در همراهی سایهوار با «توسعهی اقتصادی» رفسنجانی (دنگ شیائوپینگی کردن اقتصاد کشور) این جماعت در نقش گورباچوف و یلتسین و کراوچوک و شواردنادزه و چوبایس ظاهر شدند. طبقهی متوسطیهای دِبش که هنگام فحاشی به استالین به احترام واسلاو هاول و تقسیم چکسلواکی (طلاق مخملی Velvet Divorce) هورا میکشیدند. ضلع مشترک همهی این جماعت با رقبای اصولگرای خود «بازار آزاد» بود و است.
تأیید غیرمتعارف و زودهنگام نتیجهی انتخابات ۱۳۸۸ از سوی رهبر دوم ج.ا و تأکید بر اشتراک نظر با احمدینژاد و فاصلهگیری از رفسنجانی (۲۹ خرداد ۱۳۸۸) گسلهای بیشتری در بورژوازی حاکم ایجاد کرد. حالا دیگر در مقابل مرکزیت نظام سیاسی بخشی نیرومند از بورژوازی ایران صف بسته بود که دستِ کم طی ۳۰ سال بر تمام نهادهای امنیتی و اقتصادی و نظامی و سیاسی ایران مسلط بود. از این دوره به بعد طبقهی متوسط شیفتهی غرب و جامعهی مدنی لیبرال دمکرات نیز به این بخش از حکومت چسبیده بود. حضور افراد شناختهشده و لائیک این نهادها در آخرین نماز جمعهی رفسنجانی (۲۶ تیر ۱۳۸۸) چندان عجیب نبود. تا جایی که فعالان این کانونهای حقوق بشری حتا در زندان نیز به روحانی رأی میدادند. این قطب از چنان قدرتی برخوردار بود که با وجود تسلیم بیقید و شرط دولت احمدینژاد به سیاستها و برنامههای ضدکارگری IMF دولت او را منفعل و فلج کند. با پیوستن علی لاریجانی به این قطب و مشاجره با احمدینژاد عملاً دولت محمود به حاشیه رفت تا مرکزیت نظام بیش از گذشته دریابد که با چه طیف تنومندی از درون خود مواجه است. این فقط محمود نبود که در زمین بازی فتیلهپیچ میشد. علی لاریجانی هم که خود را برای رئیس جمهوری آماده میکرد دوبار پی در پی از سوی شورای نگهبان حذف شد. با حذف این طیف از اصولگرایان از مرکزیت نظام به تدریج افرادی وارد سیاست و تصمیمگیری راهبردی شدند که به سختی میتوانستند یک مدرسهی ابتدایی را اداره کنند. کسانی همچون عبدالناصر همتی و محسن رضایی و امیرحسین قاضیزاده هاشمی و سعید جلیلی و علیرضا زاکانی و محسن مهرعلیزاده و مصطفا پورمحمدی و محمدباقر قالیباف و مسعود پزشکیان از نظر شورای نگهبان و مرکزیت نظام برای رئیس کابینه شدن مطلوب تشخیص داده شدند. وخامت اوضاع را از مرور کاروند همین اسامی به وضوح میتوان مشاهده کرد.
رقابتهای انتخاباتی تا پیش از جنبش سبز گاه و بیگاه محل طرح وقایع عجیبی بوده است. برخلاف پندار سطحی بخشی از چپ این دیگر «سیرک» یا «مضحکه» نیست. طرف به میدان آمده است تا رقیبش را ضربه فنی کند. در نتیجه برای زدن هر فن تازهیی به هر دستاویزی آویزان میشود. فقط در جریان همین انتخابات است که ما مردم بیخبر – از زبان حسن روحانی – درمییابیم که نظر دکتر قالیباف در مورد نحوهی مواجهه با دانشجویان مستقر در کوی امیرآباد (۱۸ تیر ۱۳۷۸) «قیچی کردن» آنان بوده است! اشاره به مفتخوری و مفتخری در پروندهی فساد «املاک نجومی» و «برخورد چکشی کلاه مخملیهای شهرداری قالیباف با دستفروشان زحمتکش» از زبان روحانی بیرون میزند که ضدکارگریترین دولت بعد از انقلاب بهمن ۵۷ را در اختیار داشته است. در مناظرات همین دوره روحانی با اشاره به سابقهی طولانی رئیسی در قوه قضائیه گفت:
«مردم ایران آنهایی را که فقط در طول ۳۸ سال، زندان و اعدام بلد بودند، خوب میشناسند…» او خطاب به رئیسی گفت: «شما میخواهید با دیوار کشیدن با مأمور و پلیس، فرهنگ و دین را حفظ کنید؟» برای اینکه روحانی را در این متن تبرئه نکرده باشیم به یاد میآوریم سرکوب خونین جنبش ۷ دی ۱۳۹۶ (۲۸ دسامبر ۲۰۱۷) که از مشهد آغاز شد و در مدت کوتاهی به دهها شهر دیگر گسترش یافت از سوی دولت روحانی صورت گرفت. کسی که در انتقاد به برخورد خشن شهرداری قالیباف با دستفروشان پُز «آزادیخواهی» میگرفت با تمام قدرت به مردم معترض در دی ۱۳۹۶ یورش برد. مطالبات مردم در این جنبش بهطور خلاصه از این قرار بود: اعتراض به افزایش قیمتها و بیکاری و مشکلات معیشتی و نارضایتی از وضعیت اقتصادی. در بسیاری از شهرها، شعارها از مسائل اقتصادی فراتر رفت و متوجه کلیت نظام سیاسی و فساد و سیاست خارجی و عملکرد جناحهای مختلف شد. برخلاف اعتراضات سال ۱۳۸۸ که بیشتر در شهرهای بزرگ متمرکز بود، اعتراضات دی ۱۳۹۶ به بیش از ۸۰ شهر گسترش یافت و شهرهای کوچک نیز نقش پررنگی داشتند. اعتراضات آبان ۱۳۹۸ یکی از مهمترین و گستردهترین اعتراضات سراسری ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود. این اعتراضات از ۲۴ آبان ۱۳۹۸ و در پی اعلام ناگهانی افزایش قیمت بنزین آغاز شد و ظرف چند روز به دهها استان و صدها شهر گسترش یافت. مهمترین ویژگیهای این رویداد عبارت بود از گران کردن ناگهانی قیمت بنزین و آغاز یک شوکتراپی دیگر. دولت حسن روحانی در نیمهشب ۲۴ آبان اعلام کرد قیمت بنزین سهمیهیی از ۱۰۰۰ به ۱۵۰۰ تومان و قیمت بنزین آزاد به ۳۰۰۰ تومان افزایش مییابد. این تصمیم جرقهی اعتراضات را زد. اعتراضها ابتدا با محوریت مسائل معیشتی و اقتصادی آغاز شد، اما در بسیاری از شهرها به سرعت به شعارهای سیاسی علیه مسئولان و ساختار حکمرانی گسترش یافت. این اعتراضات تقریباً سراسر کشور را دربر گرفت و از نظر پراکندگی جغرافیایی، از گستردهترین اعتراضات ایران پس از انقلاب محسوب میشود. در جریان اعتراضات، اینترنت سراسری ایران برای چند روز تقریباً بهطور کامل قطع شد. نیروهای امنیتی و انتظامی اعتراضات را سرکوب کردند. دربارهی تعداد کشتهشدگان اختلاف نظر وجود دارد. بدنهی اصلی معترضان در این دو جنبش برخلاف جنبش «ززا» مردم کارگر و زحمتکشی بودند که معیشت روزانهشان با شوکتراپیهای مکرر به مخاطرهی جدی افتاده بود و در حال سقوط به درهی مرگ ناشی از فقر و بیکاری بودند.
در افزوده: طرح و اشاره شتابزده به دو خیزش دی ۸۶ و آبان ۹۸ در واقع مقدمهیی است میانپرده برای ورود به خیزش خونین ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ و نقش احتمالی آن در تحریص و تحریض دشمن صهیونیستی برای آغاز جنگ ۳۹ روزه و «رژیمچنج» و بالکانیزاسیون» و غیره! فعلاً نگفته نگذریم که این خیزش شدیداً خونین که با سختترین واکنش حکومت سرکوب شد نیز در اعتراض به برنامهی نهایی شوکتراپی دولت پزشکیان صورت گرفت و بدنهی اصلی آن را مردم حاشیهنشین شهرهای کوچک و جوانان بیکار و فقیر تشکیل میدادند. متأسفانه همانطور که خیزش «ززا» از سوی اپوزیسیون راست دیاسپورا مصادره و به انحراف کشیده شد و از درون آن مطالبهی «پرواز ممنوع» و عراقیزه کردن ایران و کنفرانس هالیفاکس و الیزه و جورج تاون بیرون زد، خیزش دی ۱۴۰۴ نیز با موجسواری فاشیستهای سلطنتطلب به سرعت از راه اصلی خود خارج و به دره افتاد. نگارنده پیش از این و به هنگام در مقالههای مبسوطی به این جنبشها پرداخته است.
هجده: اصولگرایان پروغرب (یک ارزیابی فکشنالیستی)
باری دربارهی تناقضهای بورژوازی حاکم و اشتراک گرایشهای مختلف آن از جمله طیفهای مختلف اصولگرایان به بورژوازی غرب و آز انباشت سرمایه صحبت میکردیم. نماد این آز البته و بیتردید «اتاق بازرگانی» و امثال آل اسحاق و پیش از وی عسگراولادیها به شمار میروند. البته موتلفه و بازار نیز نقش پررنگی در این ماجرا دارند. اما از اواسط دولت رفسنجانی که بوروکراسی تکنوکرات ایران منافع خود را به قدرت نیروهای نظامی و امنیتی پیوند زد نوع و روند انباشت سرمایه نیز تغییر کرد. بعد از این برهه افرادی به عنوان صاحبان صنایع و مدیران مراکز کلیدی دولتی و خصوصی وارد صحنه شدند که کمترین شباهتی با چرتکهاندازان قدیم نداشتند. مهمترین خصلت این جماعت آز و طمع شدید و سیریناپذیر برای انباشت و تجمیع سرمایه بود. طبقهی بورژوازی جدید ایران زودتر از آنچه که تصور میشد قد کشید و خود را بازسازی کرد و تنومند و قدرتمند شد و ضمن نهادسازیهای متعدد، جریانهای سیاسی مهم را با افراد مورد نظر خود قبضه کرد. چنانکه حتا روزنامههای خصوصی اعم از جامعه و توس و خرداد و صبح امروز و دنیای اقتصاد و اعتماد و شرق تا ریاست مجلس و شعام و صنایع کلیدی پتروشیمی و گاز و نفت و فولاد و سیمان در قالب پیمانکاریها به تصرف این بورژوازی پروغرب درآمد. هولدینگها و تراستها و کارتلهای عظیم که مهمترین نقش را در انباشت سرمایه و کسب سود برای بورژوازی فربه ایران ایفا میکردند همگی به یکی از اعضای خانوادهها یا افراد صاحبمنصب تعلق داشتند. هرچند تمرکز اصلی قدرت اقتصادی در جمهوری اسلامی بیشتر در اختیار نهادها و بنیادهای بزرگ است تا اشخاص. از جمله «ستاد اجرایی فرمان امام» و «بنیاد مستضعفان» و «قرارگاه سازندگی خاتمالانبیا.» این نهادها در بخشهایی مانند ساختوساز و انرژی و بانکداری و مخابرات و معدن و املاک فعالیت گسترده دارند و با وجود انتشار گزارشهایی دربارهی نقش اقتصادی هر کدام در عرصهی سیاست کشور هنوز بخشهای مهمی از داستان صاحبان صنایع مکتوم مانده است. در همین مدت و بهویژه در دوران احمدینژاد موسسات مالی و بانکی متعددی مانند قارچ از زیر زمین بیرون زدند که تنها هدفشان انباشت سرمایه از طریق بورسبازی و بازار سهام و املاک و طلا و دلار و بالا کشیدن اندک پسانداز مردم بیچاره بود. بانک آینده و شخص علی انصاری نماد این مراکز مالی به شدت فاسد است. در حالی که برای یک فعال به شدت نرمخو و مهربان و شدیداً مخالف خشونت حکم اعدام صادر میشد امثال بابک زنجانی آزاد میشدند تا در خبرگزاری فارسِ ارزشی مطلب بنویسند و از مردم ایران طلبکار شوند. اکبر طبری (معاون اجرایی حوزه ریاست قوه قضائیه و مدیرکل امور مالی و پشتیبانی همین قوه قضائیه و مسئول هماهنگی امور اجرایی و اداری دفتر رؤسای قوه قضائیه) روز روشن در دادگاه از وجود دوستانی سخن میگفت که به محض ارادهی حضرت ایشان «آقای مشایخ با آقای نجفی میآمدند و مرا میدیدند؛ جلسه نبود و ما مانند سه برادر بودیم. اگر من ۸۰۰ میلیارد هم بخواهم، این برادرانم میدهند و اگر کل لواسان و کارخانهاش را بخواهم، به نام من میکنند. این رفاقت است. اگر شما از این دوستان ندارید، به من ارتباطی ندارد. اگر آنها نیز از من بخواهند، من نیز برای آنها انجام میدهم.»
حالتان به هم خورد؟ حق دارید! بالا آوردید؟ حق دارید! باری ۴۲ سال پس از انقلاب بهمن ۵۷ و در شرایطی که بیش از پنجاه درصدِ مردم ایران در حسرت دو اتاق خشت و گِلی میسوزند معاون قوهی عدلیه از دوستان مافیایی خود لاف میزد که با یک چشمک ایشان هشت تریلیون ریال ۸٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ریال هدیه میدادند! آن هم چگونه؟ تحت عنوان «رفاقت!» زهی شرم! تا آنجا که نگارنده میداند در هیچ کجای دنیا بورژوازی تا این حد به زوال و فساد آلوده نشده است! به محض اینکه تقی به توقی میخورد و اوضاع «قمر در عقرب» میشد این حضرات از منظومهی غربی کانادا و فرانسه و هلند و امریکا سر درمیآوردند. طبقهی کارگر ایران در جریان مبارزهی طبقاتی لاجرم باید به مصاف این بورژوازی برود که فقط یک نمونهاش برای ابراز «رفاقت» کل گرانترین منطقهی پایتخت را به نام عضوی از قدرت حاکم میکند به اضافهی هشت تریلیون ریال. این طبقه و رهبران سیاسیاش باید هم به غرب تکیه کنند…….
بله داشتیم میگفتیم که در آن مناظرهی جنجالی – میان احمدینژاد و موسوی – محمود قلب هدف را نشانه گرفت و دست روی ثروت پسران ناطق و رفسنجانی گذاشت. تا این برهه ناطق برای گرویدن به جبههی اصلاحات مردد بود. در رفت و آمد بود. حملهی مستقیم احمدینژاد اما ناطق را مستقیماً به جناح اصلاحطلب منگنه زد. از قرار خود ناطق نیز گرایشهای پنهانی به غرب داشت. در جریان انتخابات سال ۱۳۷۶ ما با یک اسکاندال عجیب از سوی اصولگرایان – که نامزدشان ناطق نوری بود – مواجه شدیم. کمی توجه کنید. در این دوره ناطق نوری که همزمان رئیس مجلس و کاندیدای ریاست جمهوری و فرد مورد نظر رهبر ج. ا بود وارد یک آبروریزی تمامعیار عجیب سیاسی شد که نمونههای تاریخی آن فقط در دوران قاجاریه سابقه داشته است. از طرف او لاریجانی «بزرگ» به لندن رفت تا ضمن تخریب رقیب نظر مثبت انگلیسیها را به نامزد مورد علاقهی مرکزیت نظام جلب کند. دربارهی «مذاکرات اردشیر (در واقع محمدجواد) لاریجانی با مقامهای بریتانیایی در آستانهی انتخابات ۱۳۷۶» روایتهای مختلفی وجود دارد. بر اساس گزارشهایی که بعدها منتشر شد، محمدجواد لاریجانی که از حامیان و نزدیکان علیاکبر ناطق نوری محسوب میشد و قرار بود در دولت ناطق وزیر خارجه شود در سفری به بریتانیا با «نیک براون» (از مدیران وزارت خارجه بریتانیا) دیدار کرد. متن یا بخشهایی از این گفتوگو در آن زمان توسط روزنامه سلام منتشر شد و جنجال سیاسی به پا کرد. مطابق روایتهای منتشرشده، لاریجانی در این دیدار تلاش کرده بود توضیح دهد که پیروزی ناطق نوری برای ثبات و منافع غرب و بریتانیا قابل پیشبینیتر است و در مقابل، نسبت به جناح رقیب و بهویژه محمد خاتمی دیدگاه انتقادی ارائه کرده بود. برخی منتقدان آن زمان این ملاقات را تلاش برای جلب نظر یا حمایت بریتانیا تفسیر کردند. در مقابل حامیان لاریجانی اصالت یا نحوه بازتاب بخشی از متن منتشرشده را محل تردید دانستند و گفتند مذاکرات بهدرستی منعکس نشده است. خود ناطق نوری نیز در واکنش به جنجال ایجادشده اعلام کرد که لاریجانی از سوی او یا مجلس مأموریتی برای چنین مذاکراتی نداشته است و اظهارات وی را «غیرمسئولانه» خواند. بخشی از نکاتی که لاریجانی به نیک براون میگوید مبتنی بر این گزاره است که طرفهای مقابلِ ناطق نوری (یعنی خاتمی و دار و دستهاش) از پیروان موسوم به «خط امام» به شمار میروند و نه فقط «چپ؟» هستند بلکه طراح و مجری اشغال یا تسخیر سفارت امریکا نیز بودهاند و منافع انگلستان حکم میکند به وعدههای «تسامح و مدارا»ی این جماعت اعتماد نکند…… ناطق نوری که در برههی مورد نظر در شمار محافظهکاران (همان اصولگرایان کنونی) به شمار میرفت مدت کوتاهی بعد از اتمام ریاست مجلس پنجم و انشعاب در روحانیت مبارز عملاً زیر پرچم رفسنجانی رفت که خود از لانسهکنندگان خاتمی بود. در این برهه ناطق رئیس دفتر بازرسی رهبر ج. ا بود اما رسماً در کنار رفسنجانی و خاتمی و دوم خرداد ایستاده بود.
این طیف تنومند از بورژوازی ایران – که ما آن را جریان غالب بر روند انباشت سرمایه میدانیم – عملاً حامیِ اصلی «تفاهمنامه» و کنار آمدن و آشتی و ادغام در سرمایهداری غرب است. حالا دیگر افراد و جریانهایی در این طیف قدرتمند فعال هستند که روزی روزگاری میخواستند خرخرهی امثال موسوی خوئینیها و محمد خاتمی را بجوند. اینک آنان از طریق «جادوی دیپلوماسی» چنان فربه شدهاند که نادیده گرفتنشان از سوی هر فرد و جناحی در حاکمیت به مثابه شلیک به پای خود است. ترکیب این طیف جدید بورژوازی پروغرب کمی پیچیده است. از طریق سابقه و شناسنامهی سیاسی ایشان ظرف چهار دههی گذشته نمیتوان سران این بورژوازی را تفکیک کرد. این طبقه یا کشور را کتبسته به «ساحل رستگاری غرب» میرساند و آن را دربست در اختیار بازارِ آزاد هار میگذارد و به ملاج زندگی کارگران و زحمتکشان تیر خلاص میزند و هستی اجتماعی طبقهی ما را به زوال میکشاند و جامعه را کاملاً ریگانیزه میکند و یا در نبرد حیاتیِ طبقه علیه طبقه شکست میخورد و زیر چرخهای انقلاب درهم میشکند…..
بعد از تحریر
در میان طیف وسیع بورژوازی اصولگرا افرادی به چشم میآیند که به شدت ضد امریکا و در عین حال طرفدار بازار آزاد و ایجاد مناسبات اقتصادی با چین هستند. عطا بهرامی یکی از ایشان است. در عین حال ما در همین طیف با جریانها و افرادی مواجه میشویم که صبح تا شب علیه نئولیبرالیسم و دلاریزه کردن اقتصاد کشور گلو میدرند اما مدافع اصل ۴۴ قانون اساسی و در مجموع هوادار سرسخت مالکیت خصوصی هستند. از جمله سعید جلیلی و البته شهریار زرشناس و یاسر جبرائیلی…..
این مباحث را ادامه خواهیم داد.
پنجشنبه ۲۵ تیر ماه ۱۴۰۵/ ۱۶ جولای