از بدنِ غیراندام‌وار انسان تا گسست سوخت‌وسازی زمین؛ بازخوانی فلسفی بوم‌شناسی مارکس در اندیشه جان بلامی فاستر

سلیمان بایزیدی

Kan vara en bild av ‎text där det står ”‎বানি مؤ سسه مؤسسڈنتشاراتنگاه انتشارات نگاه اکولوژی مارکس ماتري ماتریاليسم و طبیعت جان بلامی بلا می فاستر ترجمةُ على اكبر معصومبیگی‎”‎خاک، پیش از آنکه موضوع کتاب‌های اقتصاد یا گزارش‌های زیست‌محیطی باشد، حافظه‌ای خاموش از شیوه زیستن انسان‌هاست. آنچه بر سر خاک می‌آید، چیزی درباره مناسبات مالکیت، شکل تولید، درک ما از پیشرفت و حتی معنایی که برای آزادی قائلیم آشکار می‌کند. رودخانه‌ای که به مجرای فاضلاب بدل می‌شود، زمینی که توان باروری خود را از دست می‌دهد، جنگلی که ارزشش تنها با شمار الوارهایش سنجیده می‌شود و هوایی که تنفس در آن به امتیازی طبقاتی تبدیل شده است، هیچ‌کدام صرفاً رخدادهایی طبیعی یا لغزش‌هایی در مسیر توسعه نیستند. در هر یک از آن‌ها، نظمی اجتماعی خود را بر پیکر طبیعت نوشته است؛ نظمی که از جهان بیش از آنچه می‌تواند بازسازی کند می‌ستاند و هزینه این تصاحب را به آینده، به فرودستان و به سرزمین‌هایی دورتر منتقل می‌کند.
از همین منظر است که کتاب «بوم‌شناسی مارکس: ماتریالیسم و طبیعت»، نوشته جان بلامی فاستر و منتشرشده در سال ۲۰۰۰ از سوی انتشارات مانتلی ریویو، اهمیتی فراتر از یک پژوهش تاریخی درباره اندیشه مارکس پیدا می‌کند. فاستر در این کتاب نمی‌کوشد با بیرون کشیدن چند عبارت درباره خاک و کشاورزی، سیمایی «سبز» و امروزی از مارکس بسازد. مسئله او بنیادی‌تر است: آیا نقد مارکس از سرمایه‌داری، از آغاز درکی مادی از پیوند انسان و طبیعت در خود داشته است یا باید بوم‌شناسی را از بیرون بر آن افزود؟ پاسخ فاستر روشن است. طبیعت در اندیشه مارکس نه حاشیه‌ای فراموش‌شده، بلکه یکی از پایه‌های درونی نقد اقتصاد سیاسی است؛ پایه‌ای که بدون آن، نه نظریه کار به‌درستی فهمیده می‌شود، نه مفهوم ارزش، نه ازخودبیگانگی و نه چشم‌انداز رهایی.
این نتیجه در برابر یکی از رایج‌ترین روایت‌ها درباره مارکس قرار می‌گیرد. بر اساس آن روایت، مارکس فرزند خوش‌بین عصر صنعت بود؛ متفکری که رهایی انسان را در رشد بی‌پایان نیروهای مولد، گسترش فناوری و تسلط هرچه بیشتر بر طبیعت می‌دید. در این تصویر، سرمایه‌داری به سبب مالکیت ناعادلانه ابزار تولید نقد می‌شود، نه به دلیل نسبت ویرانگری که با زمین برقرار می‌کند. سوسیالیسم نیز قرار نیست این رابطه را دگرگون سازد؛ تنها باید همان ماشین بزرگ تولید را به دست مدیرانی عقلانی‌تر بسپارد و ثمراتش را عادلانه‌تر توزیع کند. چنین برداشتی مارکسیسم را به اندیشه‌ای تولیدگرا و پرومته‌ای بدل می‌کند؛ اندیشه‌ای که گویا آزادی بشر را در پیروزی نهایی بر طبیعت می‌جوید.
فاستر با بازگشت به رساله دکتری مارکس، دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، «ایدئولوژی آلمانی»، دفترچه‌های علوم طبیعی و مجلدات گوناگون «سرمایه» نشان می‌دهد که این تصویر با مسیر واقعی اندیشه مارکس سازگار نیست. دغدغه طبیعت در آثار او نه جمله‌ای اتفاقی و نه اندیشه‌ای دیرهنگام است. این دغدغه از نخستین پژوهش‌های فلسفی او درباره ماتریالیسم باستان آغاز می‌شود، در مفهوم ازخودبیگانگی صورت انسانی و اجتماعی می‌یابد، در برخورد با اقتصاد سیاسی کشاورزی ژرف‌تر می‌شود و سرانجام با مطالعه شیمی خاک، زیست‌شناسی و نظریه تکامل به صورت تحلیلی منسجم درباره اختلال سرمایه‌داری در چرخه‌های مادی زندگی درمی‌آید.
فاستر برای رسیدن به این خوانش ناچار بود از مانعی عبور کند که فقط منتقدان مارکس ایجاد نکرده بودند. بخش بزرگی از سنت مارکسیسم غربی نیز طبیعت را از قلمرو نظریه انتقادی بیرون گذاشته بود. این گرایش، در واکنش به دو انحراف واقعی شکل گرفت: از یک سو علم اثبات‌گرای غربی که طبیعت را به مجموعه‌ای از اشیای بیرونی، اندازه‌پذیر و خاموش فرو می‌کاست، و از سوی دیگر مارکسیسم جزمی و مکانیکی رایج در اتحاد جماهیر شوروی که گاه می‌کوشید با چند قانون کلی دیالکتیکی، حرکت طبیعت، جامعه و اندیشه را یک‌جا توضیح دهد.
متفکرانی چون گئورگ لوکاچ، کارل کرش و آنتونیو گرامشی و پس از آنان چهره‌های مکتب فرانکفورت، برای فاصله گرفتن از این جبرگرایی، دیالکتیک را عمدتاً به قلمرو تاریخ، فرهنگ، آگاهی و جامعه انسانی محدود کردند. این عقب‌نشینی در آغاز می‌توانست واکنشی موجه به طبیعت‌گرایی ساده‌انگارانه باشد، اما نتیجه ناخواسته‌اش آن شد که طبیعت تقریباً به طور کامل به علوم اثبات‌گرا واگذار گردید. بدین‌ترتیب، نظریه انتقادی توان تحلیل پیوند میان روابط اجتماعی و فرایندهای مادی جهان را از دست داد. جامعه به حوزه معنا و تاریخ تعلق گرفت و طبیعت به حوزه ضرورت خاموش؛ همان دوگانگی‌ای که ماتریالیسم مارکس می‌کوشید از آن عبور کند، بار دیگر در قلب مارکسیسم غربی بازسازی شد.
در «دیالکتیک روشنگری»، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر چیرگی بر طبیعت را به یکی از ویژگی‌های اصلی عقلانیت جدید بدل کردند. از نگاه آنان، عقل روشنگری هنگامی که جهان را به ابژه محاسبه و سلطه تبدیل کرد، نه‌تنها طبیعت، بلکه انسان را نیز در شبکه همان عقلانیت ابزاری گرفتار ساخت. این نقد در فهم خشونت نهفته در تمدن جدید اهمیتی انکارناپذیر داشت، اما در برخی خوانش‌ها به این نتیجه انجامید که مارکس متأخر نیز درون همان افق سلطه باقی مانده است. آلفرد اشمیت این داوری را صریح‌تر بیان کرد. به نظر او، طبیعت در اندیشه مارکس بیش از آنکه طرفی زنده در رابطه‌ای دوسویه باشد، بستری مادی برای مصرف و تولید انسانی است. بر این اساس، سوسیالیسم نیز قرار نبود بهره‌کشی از طبیعت را متوقف کند، بلکه می‌بایست آن را با فناوری نیرومندتر و برنامه‌ریزی عقلانی‌تر ادامه دهد.
فاستر ضعف این برداشت را در جداسازی طبیعت از ماتریالیسم تاریخی می‌بیند. سرمایه در فضایی تهی حرکت نمی‌کند. کالا پیش از آنکه حامل ارزش مبادله‌ای باشد، باید دارای صورت مادی و ارزش مصرفی باشد. هر فرایند تولید از خاک، آب، انرژی، گیاه، جانور و بدن انسانی چیزی می‌گیرد، آن را دگرگون می‌کند و چیزی به جهان بازمی‌گرداند؛ محصول، گرما، زباله، آلودگی یا ماده‌ای که می‌تواند وارد چرخه‌ای تازه شود. اقتصادی که این گردش مادی را از تحلیل خود حذف کند، فقط سایه انتزاعی تولید را مطالعه کرده است. نقد اقتصاد سیاسی نیز اگر این بنیان طبیعی را نبیند، از فهم یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های بحران سرمایه‌داری بازمی‌ماند.
دگرگونی فکری خود فاستر نیز از برخورد با تجربه‌های ملموس آغاز شد. آشنایی او با ایرا شاپیرو، دانشجویی برخوردار از تجربه کشاورزی، و چارلز هانت، جامعه‌شناس و زنبوردار، توجهش را به نوشته‌های مارکس درباره زمین و نیز به طبیعت‌گرایی موجود در آثار انگلس جلب کرد. گاهی تماس با خاک و زیست واقعی، چیزی را آشکار می‌کند که در دستگاه‌های فلسفی بسته دیده نمی‌شود. طبیعت تنها موضوع نظریه نیست؛ در برابر انتزاع‌های نادرست مقاومت می‌کند. فاستر با همین تغییر زاویه دریافت که برای فهم بوم‌شناسی مارکس نباید از پایان راه آغاز کرد. سرچشمه‌ها را باید در نخستین پژوهش فلسفی او، یعنی رساله «تفاوت میان فلسفه طبیعت دموکریتوسی و اپیکوری»، جست‌وجو کرد.
مارکس جوان در این رساله میان دو صورت متفاوت از ماتریالیسم تمایز می‌گذارد. در اتم‌گرایی دموکریتوس، اتم‌ها در فضای تهی بر اساس ضرورتی مکانیکی حرکت می‌کنند. جهان مادی است، اما حرکت آن در زنجیره‌ای از علت‌ها گرفتار شده و جایی برای امکان و آزادی باقی نمی‌ماند. اپیکور با مفهوم «انحراف اتمی» این ضرورت آهنین را می‌شکند. اتم در مسیر مستقیم خود اندکی منحرف می‌شود؛ انحرافی پیش‌بینی‌ناپذیر که امکان برخورد، ترکیب و پدید آمدن صورت‌های تازه را فراهم می‌آورد.
بحث در ظاهر درباره حرکت ذرات است، اما مسئله‌ای عمیق‌تر در آن نهفته است. اگر طبیعت ماشینی کاملاً بسته باشد، آزادی انسان یا باید وهم تلقی شود یا نیرویی بیرون از طبیعت. اپیکور راه دیگری پیش می‌نهد: جهان می‌تواند مادی و قانون‌مند باشد، بی‌آنکه آینده‌اش از پیش تعیین شده باشد. طبیعت در این برداشت نه توده‌ای بی‌جان، بلکه قلمروی حرکت، تصادف، امکان، پیدایش و زوال است. فاستر نشان می‌دهد که همین ماتریالیسم گشوده و ضدجبرگرایانه برای مارکس اهمیت داشت. آزادی نه انکار طبیعت، بلکه امکانی درون همین جهان مادی است.
لوکرتیوس، شاعر و اندیشمند رومی پیرو اپیکور، این نگاه را در منظومه «در باب طبیعت اشیا» به زبانی شاعرانه بسط داده بود. جهان او از ترکیب و تجزیه دائمی ماده ساخته شده است. صورت‌ها پدید می‌آیند و از میان می‌روند، اما حرکت ماده متوقف نمی‌شود. تعبیر «مرگ نامیرا» بیان همین تناقض است: هر موجود معینی فانی است، اما زوال آن درون تداوم بی‌پایان ماده روی می‌دهد. لوکرتیوس حتی از آلودگی هوای ناشی از معدن‌کاری و آسیب‌دیدن خاک سخن گفته بود؛ اشاره‌هایی که نشان می‌دهد توجه به پیامدهای مادی کنش انسان از سنت ماتریالیستی باستان بیگانه نبود.
در این سنت، شناخت انسان نیز از جهان مادی جدا نمی‌شود. انسان از خلال بدن، حواس، نیازها و نحوه معاش خود جهان را درمی‌یابد. آگاهی جایگاهی بیرون از طبیعت ندارد؛ صورت پیچیده‌ای از رابطه موجودی طبیعی با محیط خویش است. فاستر این نگرش را «دانش حسی» می‌نامد؛ دانشی که انسان را نه تماشاگر بی‌طرف جهان، بلکه جزئی از همان واقعیتی می‌داند که می‌کوشد آن را بفهمد.
مارکس از راه اپیکور و لوکرتیوس، و سپس در رویارویی با هگل و لودویگ فوئرباخ، شالوده ماتریالیسم عملی خود را بنا کرد. فوئرباخ ایده‌آلیسم هگل را نقد کرده و انسان را به بدن و طبیعت بازگردانده بود، اما ماتریالیسم او همچنان تا اندازه‌ای تأملی باقی می‌ماند. انسان در فلسفه او جهان را احساس می‌کرد، بی‌آنکه فعالیت دگرگون‌کننده‌اش به اندازه کافی در مرکز قرار گیرد. مارکس پویایی و تاریخ‌مندی دیالکتیک هگل را با نقد مادی فوئرباخ و گشودگی ماتریالیسم اپیکوری درآمیخت. نتیجه، ماتریالیسمی بود که انسان را هم محصول طبیعت می‌دانست و هم موجودی که از راه کار، طبیعت و خود را دگرگون می‌کند.
در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، مارکس طبیعت را «بدن غیراندام‌وار انسان» می‌نامد. این عبارت چیزی بیش از استعاره‌ای زیباست. انسان بدون هوایی که بیرون از ریه‌هایش جریان دارد، آبی که بیرون از بدنش جاری است، خاک، گیاه، جانور و شبکه گسترده حیات نمی‌تواند وجود داشته باشد. آنچه طبیعت بیرونی نامیده می‌شود، در حقیقت ادامه مادی زندگی انسان است. انسان با این بدن گسترده پیوسته مبادله دارد؛ از آن می‌گیرد، آن را دگرگون می‌سازد و دوباره چیزی به آن بازمی‌گرداند.
بنابراین، جدایی انسان و طبیعت نمی‌تواند جدایی حقیقی دو جهان مستقل باشد. انسان همیشه درون طبیعت باقی می‌ماند، حتی هنگامی که خود را فرمانروای آن می‌پندارد. آنچه رخ می‌دهد، بیگانه‌شدن این رابطه است. انسان شرایط طبیعی هستی خویش را چون چیزی بیرونی، قابل خریدوفروش و بی‌ارتباط با سرنوشت خود تجربه می‌کند. ازخودبیگانگی از طبیعت، شکلی از بیگانگی انسان از خویشتن است؛ زیرا انسان از همان جهانی جدا می‌شود که ادامه بدن و شرط زندگی اوست.
کار، میانجی این رابطه است. انسان با کار مواد طبیعی را به صورتی متناسب با نیازهای خود درمی‌آورد، اما در همان فرایند، توانایی‌ها، دانش و روابط اجتماعی خود را نیز تغییر می‌دهد. کار از یک سو شرط همیشگی زندگی انسانی است؛ از سوی دیگر، در جامعه طبقاتی می‌تواند زیر فرمان قدرتی بیگانه قرار گیرد. هنگامی که تولید نه برای رفع نیاز، بلکه برای انباشت سود سازمان می‌یابد، کارگر از محصول، فعالیت، دیگر انسان‌ها و طبیعت بیگانه می‌شود. بدین‌سان، بهره‌کشی از انسان و ویرانی طبیعت از دو سرچشمه جدا برنمی‌خیزند؛ هر دو در شکل تاریخی سازمان کار و مالکیت ریشه دارند.
مارکس برای آنکه این دریافت فلسفی را به نقدی مادی از کشاورزی و زمین تبدیل کند، به رویارویی با اقتصاد سیاسی کلاسیک پرداخت. فاستر این مسیر را با دقت دنبال می‌کند. یکی از هدف‌های اصلی نقد مارکس، نظریه جمعیت توماس رابرت مالتوس بود. مالتوس ادعا می‌کرد جمعیت انسانی با آهنگی هندسی، مانند یک، دو، چهار و هشت، افزایش می‌یابد، در حالی که تولید مواد غذایی تنها با آهنگی حسابی، مانند یک، دو، سه و چهار، رشد می‌کند. از این مقدمات نتیجه می‌گرفت که فقر، گرسنگی، بیماری و مرگ‌ومیر فرودستان پیامدهای اجتناب‌ناپذیر طبیعت‌اند.
مارکس این نظریه را کشف بی‌طرفانه قانونی زیستی نمی‌دانست. از نظر او، مالتوس شرایط تاریخی و اجتماعی بازتولید انسان را به ضرورتی تغییرناپذیر در طبیعت تبدیل می‌کرد. فقر کارگر نه حاصل شیوه مالکیت و توزیع، بلکه نتیجه زاد و ولد خود او جلوه داده می‌شد. مارکس این طرز فکر را برخاسته از تعصبات کشیشی مالتوس می‌دانست؛ تعصباتی که بی‌عدالتی اجتماعی را با زبان طبیعت تقدیس می‌کردند.
رشد هیچ جمعیتی در خلأ رخ نمی‌دهد. گیاهان و جانوران نیز اگر با مانعی مواجه نشوند، می‌توانند به شکلی مهارنشده افزایش یابند؛ چنان‌که سرخس‌ها در شرایط مناسب قادرند پهنه‌های گسترده‌ای را بپوشانند. محدودیت همواره در رابطه میان موجود زنده و محیط آن شکل می‌گیرد. در جامعه انسانی، این محیط فقط زیستی نیست؛ مالکیت، فناوری، مناسبات طبقاتی، دسترسی به زمین و نحوه توزیع غذا نیز آن را می‌سازند. از همین رو، نمی‌توان گرسنگی انسان را همچون فصل سرما به قانونی طبیعی نسبت داد.
دیوید ریکاردو نیز نظریه رانت تفاضلی را بر مفهوم «نیروهای نخستین و نابودنشدنی خاک» بنا کرده بود. حاصلخیزی خاک در این برداشت ویژگی‌ای ثابت و طبیعی تلقی می‌شد. زمین‌های گوناگون از آغاز درجات متفاوتی از باروری داشتند و رانت پرداختی به زمین‌داران از همین تفاوت طبیعی پدید می‌آمد. تاریخ و کنش انسانی در این میان نقشی فرعی داشتند.
مارکس با مطالعه آثار جیمز اندرسون، اقتصاددان و کشاورز اسکاتلندی، به برداشتی متفاوت رسید. اندرسون، که پیش از ریکاردو نظریه رانت تفاضلی را مطرح کرده بود، حاصلخیزی خاک را امری تاریخی و تغییرپذیر می‌دانست. زمین می‌تواند در نتیجه مدیریت آگاهانه، کوددهی و کار انسانی بارورتر شود و می‌تواند بر اثر بهره‌برداری نادرست و آزمندی کوتاه‌مدت نیروی خود را از دست بدهد. حاصلخیزی نه موهبتی ابدی، بلکه رابطه‌ای پویا میان فرایندهای طبیعی و فعالیت اجتماعی است.
مارکس معتقد بود مالتوس اندیشه رانت را از اندرسون گرفته، اما محتوای تاریخی آن را کنار گذاشته است. این حذف معنای سیاسی مهمی داشت. اگر فرسایش خاک نتیجه ضرورت طبیعی باشد، نظم اجتماعی مسئولیتی ندارد؛ اما اگر حاصلخیزی در اثر شیوه بهره‌برداری تغییر کند، باید پرسید چه نوع مالکیت و چه شکلی از تولید زمین را ویران می‌کند. در اینجا کاهش بازدهی دیگر تقدیر طبیعت نیست، بلکه پیامد مناسباتی است که سود کوتاه‌مدت را بر تداوم زندگی خاک مقدم می‌دارند.
سرمایه با زمان بازسازی طبیعت زندگی نمی‌کند. زمان آن، زمان گردش کالا و بازگشت سود است. فرایندی که برای خاک ممکن است دهه‌ها طول بکشد، در محاسبه سرمایه هزینه‌ای بیرونی و نامرئی تلقی می‌شود. مالک یا بهره‌برداری که زمین را برای کسب سود فوری فرسوده می‌کند، ممکن است پیش از آشکارشدن ویرانی، سرمایه خود را به عرصه‌ای دیگر منتقل کند. سود خصوصی تحقق یافته است، اما هزینه آن برای جامعه و نسل‌های آینده باقی می‌ماند. تناقض میان زمان انباشت و زمان بازسازی طبیعت، یکی از ژرف‌ترین سرچشمه‌های بحران بوم‌شناختی سرمایه‌داری است.
پژوهش‌های یوستوس فون لیبیگ درباره شیمی خاک، این مسئله را از سطح بحث اقتصادی به سطح علوم طبیعی برد. لیبیگ در کتاب «شیمی آلی و کاربردهای آن در کشاورزی و فیزیولوژی» نقش اساسی موادی چون نیتروژن، فسفر و پتاسیم را در رشد گیاهان توضیح داد. بر پایه «قانون کمینه»، رشد گیاه با فراوان‌ترین عنصر تعیین نمی‌شود، بلکه کمبود ضروری‌ترین ماده‌ای آن را محدود می‌کند که مقدار کافی از آن در خاک وجود ندارد. خاک انباری پایان‌ناپذیر نیست؛ هر محصولی که از زمین برداشت می‌شود، بخشی از مواد مغذی آن را نیز با خود می‌برد.
در جریان دومین انقلاب کشاورزی، از سال ۱۸۱۵ تا ۱۸۸۰، بحران کاهش مواد مغذی خاک در بریتانیا و دیگر کشورهای صنعتی آشکارتر شد. شهرها گسترش می‌یافتند و حجم عظیمی از غذا و الیاف از روستاها به مراکز صنعتی انتقال پیدا می‌کرد. موادی که از خاک گرفته می‌شدند دیگر به آن بازنمی‌گشتند. آن‌ها در شهر مصرف و سپس به صورت زباله و فاضلاب وارد رودخانه‌ها می‌شدند. خاک روستاها فقیرتر و آب شهرها آلوده‌تر می‌شد. رود تیمز نمونه روشنی از این وارونگی بود: موادی که می‌توانستند باروری زمین را احیا کنند، در شهر به سرچشمه بیماری و تعفن بدل شده بودند.
لیبیگ در ویرایش‌های بعدی اثر خود، به‌ویژه در ویرایش هفتم سال ۱۸۶۲، کشاورزی سرمایه‌داری بریتانیا را «نظام غارت» نامید. مسئله تنها استفاده از زمین نبود؛ برداشتن بی‌وقفه بدون بازگرداندن بود. مواد مغذی در قالب محصول از خاک جدا می‌شدند، به شهر می‌رفتند و مسیر بازگشتشان قطع می‌شد. طبیعت در این نظم نه چرخه‌ای زنده، بلکه معدنی فرض می‌شد که می‌توان تا پایان آن را استخراج کرد.
پاسخ سرمایه‌داری به بحران نیز بازسازی رابطه شهر و روستا نبود. برای ادامه همان شیوه تولید، منابع تازه‌ای از دیگر نقاط جهان جست‌وجو شد. بریتانیا استخوان و کود پرندگان دریایی سرشار از نیتروژن را از مناطقی چون پرو وارد می‌کرد. بحران حاصلخیزی در مرکز صنعتی، با غارت منابع طبیعی سرزمین‌های دور جبران می‌شد. این همان نقطه‌ای است که استعمار اقتصادی و تخریب بوم‌شناختی به یکدیگر می‌رسند.
مارکس با مطالعه آثار لیبیگ و دانشمندانی چون کارل فراس، مفهوم «سوخت‌وساز» را وارد نقد اقتصاد سیاسی کرد. این مفهوم در علوم زیستی به فرایند جذب، دگرگونی و دفع ماده اشاره دارد. انسان برای زنده‌ماندن ناچار است مواد طبیعت را وارد چرخه زندگی اجتماعی کند، آن‌ها را تغییر دهد و بقایایشان را به جهان بازگرداند. مارکس کار را فرایندی می‌داند که انسان از طریق آن سوخت‌وساز میان خود و طبیعت را میانجی‌گری، تنظیم و هدایت می‌کند. این مبادله شرط همیشگی زندگی انسان است و هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند از آن بیرون رود.
آنچه تغییر می‌کند، شکل اجتماعی این رابطه است. سرمایه‌داری سوخت‌وساز انسان و طبیعت را تابع سود و انباشت می‌سازد. جدایی شهر و روستا، تمرکز جمعیت، مالکیت خصوصی زمین و تولید برای بازار، چرخه‌های مادی را مختل می‌کنند. مارکس از ایجاد «شکافی جبران‌ناپذیر در فرایند به‌هم‌پیوسته سوخت‌وساز اجتماعی» سخن می‌گوید؛ مفهومی که فاستر آن را با عنوان «گسست سوخت‌وسازی» برجسته و به محور تفسیر بوم‌شناختی خود بدل می‌کند.
گسست سوخت‌وسازی به معنای قطع رابطه انسان و طبیعت نیست؛ چنین چیزی ممکن نیست. معنای آن، تبدیل این رابطه ضروری به رابطه‌ای ناسازگار و ویرانگر است. مواد همچنان در حرکت‌اند، اما نه در چرخه‌ای که امکان بازسازی داشته باشد. مواد مغذی از خاک به شهر می‌روند، در شهر به فاضلاب تبدیل می‌شوند، رودخانه را آلوده می‌کنند و مزرعه برای ادامه تولید به منابعی وابسته می‌شود که از سرزمینی دیگر غارت شده‌اند. یک چرخه طبیعی به زنجیره‌ای خطی از استخراج، مصرف و دفع بدل می‌گردد.
در این نقطه، فلسفه ازخودبیگانگی مارکس جوان و پژوهش علمی مارکس دوران بلوغ به یکدیگر می‌رسند. آنچه در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴ جدایی انسان از بدن غیراندام‌وار خود نامیده شده بود، در «سرمایه» صورت مادی، جغرافیایی و اقتصادی پیدا می‌کند. بیگانگی از طبیعت دیگر فقط حالتی در آگاهی انسان نیست؛ در جدایی شهر و روستا، سازمان مالکیت، تجارت جهانی و گردش مواد تثبیت شده است.
این گسست هم‌زمان انسان شهری و روستایی را زخمی می‌کند. کارگران شهر در میان هوای آلوده، فاضلاب، بیماری و ازدحام زندگی می‌کنند؛ کارگران روستا نیز از امکانات فرهنگی، اجتماعی و فکری محروم می‌مانند و خاکی را می‌کارند که زیر فشار تولید کالایی فرسوده می‌شود. جدایی شهر و روستا نه فقط زمین را ویران می‌کند، بلکه رشد جسمی و فکری انسان‌ها را نیز ناقص می‌سازد.
گسست سوخت‌وسازی از همان آغاز ابعادی جهانی داشت. بریتانیا برای حفظ حاصلخیزی زمین‌های خود به مواد مغذی پرو و دیگر مناطق وابسته شد. بدین‌ترتیب، استعمار فقط تصاحب بازار و نیروی کار نبود؛ انتقال باروری خاک و غارت چرخه‌های زیستی نیز بود. فاستر این فرایند را «امپریالیسم بوم‌شناختی» می‌نامد. مرکز سرمایه‌داری می‌تواند منابع سرزمین‌های پیرامونی را جذب و پسماند و ویرانی را به همان مناطق بازگرداند.
انباشت سرمایه به شکلی هم‌زمان بدن کارگر و بدن زمین را مصرف می‌کند. نیروی کار بیش از آنچه برای بازسازی‌اش دریافت می‌کند به کار گرفته می‌شود و طبیعت بیش از ظرفیتی که برای احیای خود دارد زیر فشار قرار می‌گیرد. سرمایه از فاصله میان آنچه تصاحب می‌کند و آنچه بازمی‌گرداند سود می‌برد. بهره‌کشی از انسان و غارت طبیعت نه دو خطای جداگانه، بلکه دو نمود از یک منطق‌اند.
بخشی از نادیده‌ماندن این وجه اندیشه مارکس به ترجمه نیز مربوط بود. واژه آلمانی مربوط به سوخت‌وساز در برخی ترجمه‌های نخستین انگلیسی به «تبادل مادی» برگردانده شد. این عبارت هرچند کاملاً بی‌معنا نبود، بار زیستی، شیمیایی و بوم‌شناختی مفهوم را از میان می‌برد. «تبادل مادی» می‌تواند رابطه‌ای بیرونی و خنثی را به ذهن آورد، در حالی که سوخت‌وساز فرایندی حیاتی، درونی و پیوسته است. ترجمه‌ای کم‌رمق، رشته‌ای را که مارکس آگاهانه میان اقتصاد سیاسی و علوم طبیعی برقرار کرده بود، برای چند نسل از خوانندگان پنهان ساخت.
در پرتو این مفهوم، سوسیالیسم نیز معنایی متفاوت می‌یابد. سوسیالیسم صرفاً انتقال مالکیت کارخانه‌ها به دولت یا افزایش سریع‌تر تولید نیست. مارکس در جلد سوم «سرمایه» می‌نویسد آزادی در این قلمرو زمانی آغاز می‌شود که انسان اجتماعی‌شده، یعنی تولیدکنندگان متحد، سوخت‌وساز خود با طبیعت را به شکلی عقلانی تنظیم کنند، آن را زیر نظارت جمعی خویش درآورند و این رابطه را با کمترین اتلاف نیرو و در شرایطی شایسته طبیعت انسانی سامان دهند.
این سخن هیچ شباهتی به آرزوی پرومته‌ای برای شکست طبیعت ندارد. غرض، مهار مطلق جهان یا مصون‌کردن انسان از واکنش‌های آن نیست. مسئله، بیرون‌آوردن رابطه انسان و طبیعت از فرمان کور بازار و سپردن آن به تصمیم آگاهانه و جمعی است. جامعه باید بتواند درباره آنچه تولید می‌کند، مقدار تولید، منابع مصرف‌شده و پیامدهایش داوری کند؛ امری که در نظمی تابع سود خصوصی ممکن نیست.
تنظیم عقلانی سوخت‌وساز به معنای اعتماد ساده‌لوحانه به قدرت برنامه‌ریزی نیز نیست. طبیعت پیچیده‌تر از آن است که بتوان همه واکنش‌هایش را پیش‌بینی کرد. میراث اپیکوری اندیشه مارکس درست در همین‌جا خود را نشان می‌دهد: جهان گشوده، پویا و آکنده از برهم‌کنش‌هایی است که همیشه در محاسبات انسان نمی‌گنجند. عقلانیت بوم‌شناختی باید محدودیت، عدم قطعیت، زمان بازسازی طبیعت و حق ادامه حیات دیگر موجودات را به رسمیت بشناسد. کنترل جمعی رابطه با طبیعت، فرمانروایی بر آن نیست؛ شکل آگاهانه‌ای از خودمحدودسازی جامعه درون طبیعت است.
رابطه فکری مارکس با چارلز داروین این ماتریالیسم غیرجبرگرایانه را روشن‌تر می‌سازد. مارکس از انتشار «خاستگاه گونه‌ها» استقبال کرد، زیرا نظریه تکامل توضیحی مادی برای پیدایش تنوع زندگی ارائه می‌داد و تصور گونه‌های ثابت و هدف‌گذاری‌شده را کنار می‌زد. طبیعت تاریخی داشت و اشکال حیات در تعامل با محیط پدید می‌آمدند و دگرگون می‌شدند. این نگاه با فهم مادی مارکس از تاریخ سازگار بود.
با این حال، مارکس و انگلس نسبت به تبدیل نظریه داروین به توجیهی برای نابرابری اجتماعی کاملاً هوشیار بودند. داروینیسم اجتماعی مفاهیمی چون رقابت و انتخاب طبیعی را به جامعه انتقال می‌داد و فقر، استعمار و سلطه طبقاتی را نتیجه قوانین زیستی معرفی می‌کرد. در این روایت، برندگان بازار «شایسته‌تر» و شکست‌خوردگان قربانی ضعف طبیعی خود بودند. مارکس این کاربرد ایدئولوژیک را رد می‌کرد.
او و انگلس رابطه انسان و طبیعت را از راه «هم‌تکاملی» توضیح می‌دادند. انسان محصول تاریخ طبیعی است، اما با کار، ابزار و سازمان اجتماعی محیط خود را تغییر می‌دهد. محیط دگرگون‌شده نیز به نوبه خود مسیر تحول انسان را عوض می‌کند. فناوری بشری را می‌توان با اندام‌هایی مقایسه کرد که در گیاهان و جانوران طی تاریخ طبیعی شکل گرفته‌اند، اما تاریخ اجتماعی را نمی‌توان به زیست‌شناسی فروکاست. ابزار، نهاد و طبقه پدیده‌هایی تاریخی‌اند که در دل فعالیت انسانی و کشمکش اجتماعی پدید می‌آیند.
طبیعت و جامعه در این نگرش درهم‌تنیده‌اند، بی‌آنکه یکی در دیگری حل شود. جامعه بیرون از طبیعت نیست و طبیعت نیز صرفاً ساخته ذهن یا زبان انسان نیست. انسان طبیعت را تغییر می‌دهد، طبیعت امکان‌ها و مرزهای این تغییر را تعیین می‌کند و پیامد مداخله انسانی دوباره به جامعه بازمی‌گردد. بحران اقلیمی نمونه‌ای روشن از این رفت‌وبرگشت است. انتشار گازهای گلخانه‌ای از روابط مالکیت، فناوری و الگوی مصرف سرچشمه می‌گیرد، اما پس از انباشته‌شدن در جو به نیرویی مادی بدل می‌شود که کشاورزی، سلامت، مهاجرت و سیاست را دگرگون می‌کند.
انتشار کتاب فاستر در کنار اثر مهم پل برکت با عنوان «مارکس و طبیعت» به پیدایش جریانی انجامید که موج دوم بوم‌سوسیالیسم نام گرفته است. متفکران موج نخست، از جمله آندره گرز، جیمز اوکانر و آلن لیپیتز، نقشی مهم در واردکردن مسئله محیط زیست به اندیشه چپ داشتند. اوکانر با نظریه «تناقض دوم سرمایه‌داری» نشان داده بود که سرمایه علاوه بر نیروی کار، شرایط مادی تولید خود را نیز نابود می‌کند.
با این حال، بسیاری از متفکران موج نخست گمان می‌کردند که مارکس فقط بینش‌هایی پراکنده درباره طبیعت دارد و دستگاه کلی او همچنان تولیدگرا و محدود به افق قرن نوزدهم است. از نظر آنان، مارکسیسم برای پاسخ‌گویی به بحران زیست‌محیطی باید با اندیشه‌هایی بیرون از خود، مانند اقتصاد سبز یا معنویت‌گرایی، تکمیل شود و حتی بخش‌هایی از نظریه ارزش مارکس کنار گذاشته شود.
فاستر و برکت راه دیگری پیمودند. آنان نشان دادند که بوم‌شناسی را نباید از بیرون به نقد اقتصاد سیاسی پیوند زد، زیرا این نقد از آغاز دارای ساختاری بوم‌شناختی بوده است. برکت به‌ویژه بر تمایز ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای تکیه کرد. سرمایه‌داری ثروت را تنها هنگامی به رسمیت می‌شناسد که در قالب ارزش مبادله‌ای و کار انتزاعی ظاهر شود، حال آنکه طبیعت سرچشمه ارزش‌های مصرفی و ثروت مادی است.
خاک بارور، آب پاک، نور خورشید، هوا و تنوع زیستی در حساب سرمایه «مواهب رایگان طبیعت» به شمار می‌آیند. رایگان نه به این معنا که ارزش و اهمیت ندارند، بلکه به این معنا که سرمایه هزینه کامل تولید و بازسازی آن‌ها را نمی‌پردازد. سرمایه می‌تواند جنگلی را قطع کند و از فروش چوب سود ببرد، در حالی که نقش آن جنگل در ذخیره کربن، نگهداری آب، حفاظت از خاک و ادامه حیات گونه‌ها در محاسبه سود ظاهر نمی‌شود.
بدین‌سان، ممکن است ارزش پولی افزایش یابد، درست در همان لحظه‌ای که ثروت واقعی جامعه کاهش پیدا می‌کند. تبدیل جنگل به الوار، رودخانه به منبع استخراج و زمین کشاورزی به کالای سوداگرانه می‌تواند تولید ناخالص را بالا ببرد، اما ظرفیت زندگی را فرسوده سازد. این تناقض میان شکل پولی ارزش و بنیان مادی ثروت، حلقه پیوند استثمار کار و تخریب طبیعت است.
کارگر و طبیعت هر دو به «منبع» تقلیل داده می‌شوند: یکی منبع کار انتزاعی و دیگری منبع ماده، انرژی و محل دفع پسماند. هر دو تا زمانی اهمیت دارند که بتوانند به گردش سرمایه خدمت کنند. هنگامی که کارگر فرسوده یا زمین تهی شد، سرمایه می‌کوشد نیروی کار، معدن، جنگل یا سرزمینی تازه بیابد. کتاب مشترک بعدی فاستر و برکت، «مارکس و زمین: یک ضدنقد»، این یگانگی میان نقد استثمار و نقد ویرانی طبیعت را در پاسخ به مخالفان با انسجام بیشتری بسط داد.
میراث «بوم‌شناسی مارکس» به تاریخ اندیشه محدود نماند. برت کلارک، ریچارد یورک و پژوهشگران دیگر مفهوم گسست سوخت‌وسازی را برای تحلیل تغییرات اقلیمی، جنگل‌زدایی، بحران اقیانوس‌ها، اختلال چرخه کربن و جنگ سرمایه علیه زمین به کار گرفتند. بدین‌ترتیب روشن شد که این مفهوم فقط درباره کود و خاک بریتانیای قرن نوزدهم نیست؛ الگویی است برای فهم جدایی میان محل استخراج، تولید، مصرف و دفع در سرمایه‌داری جهانی.
کالایی معمولی ممکن است در یک کشور طراحی شود، مواد اولیه‌اش از چند قاره استخراج گردد، در کارخانه‌ای دیگر مونتاژ شود، در بازاری دور به فروش برسد و پس از مصرف به زباله‌ای تبدیل شود که در منطقه‌ای فقیر انباشته می‌شود. مصرف‌کننده نهایی به‌ندرت روابط مادی و انسانی نهفته در آن را می‌بیند. سرمایه با ایجاد فاصله میان محل بهره‌مندی و محل ویرانی، پیامدهای بوم‌شناختی تولید را از نظر سیاسی نامرئی می‌سازد.
جوامعی که کمترین بهره را از مصرف جهانی برده‌اند، اغلب بیشترین سهم را از آلودگی، خشکسالی و بی‌ثباتی اقلیمی تحمل می‌کنند. کشورهای صنعتی بخش بزرگی از انتشار تاریخی کربن را ایجاد کرده‌اند، اما بالا آمدن آب دریاها، کاهش محصول و بحران آب با شدتی بیشتر بر سرزمین‌هایی فرود می‌آید که نقشی ناچیز در پیدایش مسئله داشته‌اند. امپریالیسم بوم‌شناختی در عصر جدید، نه فقط انتقال منابع از پیرامون به مرکز، بلکه انتقال آسیب از مرکز به پیرامون است.
این تحلیل در عصر انسان‌ساخت اهمیتی ویژه پیدا می‌کند؛ عصری که فعالیت انسانی به یکی از نیروهای اصلی دگرگونی سامانه زمین بدل شده است. با این حال، سخن گفتن از «انسان» به صورت کلی می‌تواند تفاوت‌های تعیین‌کننده را پنهان کند. یک کشاورز فقیر، یک کارگر و یک شرکت عظیم سوخت فسیلی سهم یکسانی در بحران ندارند. همه انسان‌ها به یک اندازه طبیعت را دگرگون نکرده‌اند و به یک اندازه نیز از این دگرگونی سود نبرده‌اند.
از منظر فاستر، نیروی اصلی این بحران نه انسان انتزاعی، بلکه نظام تاریخی انباشت سرمایه، مصرف گسترده سوخت‌های فسیلی و اجبار به رشد بی‌پایان است. عصر انسان‌ساخت را باید تاریخ طبیعی‌شده سرمایه‌داری دانست؛ لحظه‌ای که مناسبات اجتماعی چنان در جو، خاک و اقیانوس رسوخ کرده‌اند که آثارشان به صورت نیرویی زمین‌شناختی ظاهر می‌شود.
بحث مرزهای سیاره‌ای نیز بر همین محدودیت مادی تأکید دارد. چرخه کربن، تنوع زیستی، آب شیرین، اسیدی‌شدن اقیانوس‌ها و چرخه‌های نیتروژن و فسفر ظرفیت نامحدودی برای تحمل فشار ندارند. عبور از برخی آستانه‌ها می‌تواند دگرگونی‌هایی ناگهانی، زنجیره‌ای و بازگشت‌ناپذیر ایجاد کند. در این نقطه، ماتریالیسم ضدغایت‌گرای مارکس اهمیتی تازه می‌یابد: هیچ تضمین تاریخی وجود ندارد که فناوری در آخرین لحظه همه‌چیز را نجات دهد یا سرمایه‌داری خودبه‌خود با محدودیت‌های زمین سازگار شود.
تاریخ گشوده است، اما گشودگی آن فقط امکان رهایی نیست؛ امکان فاجعه را نیز در خود دارد. هشدار انگلس درباره «انتقام طبیعت» را باید در همین معنا فهمید. طبیعت اراده انسانی ندارد که انتقام بگیرد، اما دخالت‌های ناآگاهانه پیامدهایی پدید می‌آورند که علیه هدف نخستین انسان بازمی‌گردند. جنگلی برای افزایش زمین کشاورزی نابود می‌شود، اما فرسایش خاک و تغییر بارندگی همان کشاورزی را تهدید می‌کند. سوخت فسیلی برای گسترش تولید مصرف می‌شود، اما گرمایش حاصل از آن زیرساخت، سلامت و امنیت غذایی را به خطر می‌اندازد.
پیروزی کوتاه‌مدت بر یک مانع طبیعی ممکن است در سطحی دیگر به محدودیتی سخت‌تر بدل شود. مسئله این نیست که انسان نباید طبیعت را تغییر دهد؛ انسان همواره چنین کرده است. مسئله درک پیامدها، حدود و بازگشت‌های ناخواسته این تغییر است. عقلانیتی که فقط سود فوری را می‌بیند، درست در همان لحظه‌ای که خود را پیروز می‌پندارد، زمینه شکست آینده را فراهم می‌کند.
پژوهش فاستر راه را برای بررسی‌های تازه کوهی سایتو و استفاده گسترده‌تر از مجموعه کامل آثار مارکس و انگلس گشود. سایتو با مطالعه دفترچه‌های علوم طبیعی مارکس در فاصله سال‌های ۱۸۶۸ تا ۱۸۸۳ نشان داد که توجه او به بوم‌شناسی پس از انتشار جلد نخست «سرمایه» کاهش نیافت، بلکه ژرف‌تر شد. مارکس در سال‌های پایانی عمرش درباره گیاه‌شناسی، شیمی خاک، زمین‌شناسی، کشاورزی و ساختارهای اشتراکی جوامع پیشاسرمایه‌داری مطالعه می‌کرد.
این دفترچه‌ها تصویر متفکری را نشان می‌دهند که پروژه فکری خود را پایان‌یافته نمی‌دانست. او همچنان می‌کوشید نسبت تاریخ انسانی و محدودیت‌های طبیعی را بهتر بفهمد. سایتو بر پایه این اسناد استدلال می‌کند که مارکس متأخر به‌تدریج از هرگونه تصور خطی درباره ضرورت عبور همه جوامع از مسیر صنعتی سرمایه‌داری فاصله گرفت. توجه او به کمون‌های روستایی روسیه و اشکال مالکیت اشتراکی نشان می‌داد که راه‌های تاریخی متعددی وجود دارند.
از دل این پژوهش‌ها، مفهوم «کمونیسم پسا‌رشد» مطرح شده است؛ جامعه‌ای که رهایی را در تقلید از شتاب انباشت سرمایه نمی‌جوید، بلکه تولیدات ویرانگر را کاهش می‌دهد، نیازهای اجتماعی را از نو سامان می‌بخشد، زمان کار را کوتاه می‌کند و امکان بازسازی رابطه انسان و طبیعت را فراهم می‌آورد. شاید درباره میزان گرایش خود مارکس به چنین نظریه‌ای بتوان بحث کرد، اما دیگر به‌آسانی نمی‌توان او را پیامبر رشد صنعتی نامحدود دانست.
اهمیت کار سایتو نیز بدون زمینه‌ای که فاستر فراهم کرد به‌درستی فهمیده نمی‌شود. فاستر نشان داده بود که دفترچه‌های علوم طبیعی مارکس حاشیه‌ای بی‌اهمیت بر آثار اقتصادی او نیستند. مارکس برای نقد سرمایه‌داری فقط اقتصاد نمی‌خواند؛ شیمی، زمین‌شناسی، کشاورزی و زیست‌شناسی را نیز دنبال می‌کرد، زیرا شیوه تولید را نمی‌توان بدون شناخت شرایط مادی زندگی تحلیل کرد.
«بوم‌شناسی مارکس» در نهایت معنای ماتریالیسم را نیز بازسازی می‌کند. ماتریالیسم در اینجا تقلیل همه‌چیز به اقتصاد یا تصور جهان به صورت توده‌ای مرده نیست. ماده حرکت می‌کند، تاریخ دارد، سازمان می‌یابد، به حیات بدل می‌شود و در صورت‌های پیچیده‌تر به آگاهی می‌رسد. جامعه نیز روحی جدا از طبیعت نیست؛ شکلی از سازمان‌یافتگی طبیعت است که توانسته درباره شرایط وجود خود بیندیشد و آن‌ها را دگرگون کند.
این توانایی مسئولیتی بزرگ بر دوش انسان می‌گذارد. موجودی که می‌تواند چرخه کربن را مختل کند یا تنوع زیستی را در مقیاسی جهانی کاهش دهد، دیگر نمی‌تواند خود را نیرویی کوچک و بی‌اثر بداند. با این حال، این قدرت مجوز فرمانروایی نیست. هرچه توان مداخله بیشتر می‌شود، ضرورت خویشتن‌داری، شناخت و مسئولیت جمعی نیز افزایش می‌یابد.
وقتی طبیعت بدن غیراندام‌وار انسان درک شود، آلودگی رودخانه آسیب‌زدن به چیزی بیرون از ما نیست. نابودی جنگل فقط از دست رفتن منظره‌ای زیبا نیست؛ بریدن بخشی از شبکه تنفسی و آبی زندگی است. فرسایش خاک نیز مسئله‌ای محدود به کشاورزان نیست؛ کاهش توان تاریخی جامعه برای تغذیه خویش است. این نگاه، فاصله ساختگی میان مسئله اجتماعی و مسئله زیست‌محیطی را از میان می‌برد.
عدالت کار، عدالت اقلیمی و رهایی از استعمار در نقطه‌ای مشترک به هم می‌رسند: در شیوه سامان‌دادن رابطه جامعه با طبیعت. نمی‌توان از محیط زیست دفاع کرد و روابطی را نادیده گرفت که برخی انسان‌ها را ناچار می‌سازد برای زنده‌ماندن در نابودی همان محیط مشارکت کنند. همچنین نمی‌توان از رهایی فرودستان سخن گفت و شرایط طبیعی ادامه زندگی آنان را به سود انباشت قربانی کرد.
از این رو، بحران زیست‌محیطی با قیمت‌گذاری کربن، بازار سبز یا امید بستن به فناوری به تنهایی حل نمی‌شود. این ابزارها ممکن است در موقعیت‌هایی سودمند باشند، اما تا زمانی که تولید تابع سود و اجبار به رشد است، افزایش بهره‌وری می‌تواند به مصرف بیشتر منابع بینجامد. سرمایه‌داری توان شگفت‌انگیزی در تبدیل بحران به فرصت سودآوری دارد: آب را آلوده می‌کند و سپس آب بسته‌بندی‌شده می‌فروشد؛ اقلیم را بی‌ثبات می‌کند و بعد بازار بیمه و فناوری سازگاری را گسترش می‌دهد؛ طبیعت را نابود می‌کند و سپس دسترسی به بخش‌های باقی‌مانده آن را به امتیازی برای ثروتمندان تبدیل می‌سازد.
مسئله فقط آن نیست که بازار گاهی شکست می‌خورد. پرسش اصلی این است که بازار چه چیزی را موفقیت می‌نامد. نظمی که افزایش تولید کالا را حتی به بهای کاهش توان زیستن، نشانه پیشرفت می‌داند، در سنجش خود دچار خطایی بنیادی نیست؛ بر اساس منطقی عمل می‌کند که ثروت را به ارزش پولی تقلیل داده است. همین منطق باید دگرگون شود.
بوم‌سوسیالیسمی که از خوانش فاستر برمی‌آید، دعوت به بازگشت خیال‌پردازانه به طبیعتی دست‌نخورده نیست. انسان همیشه محیط خود را دگرگون کرده است. تفاوت سرمایه‌داری در اصل تغییر طبیعت نیست، بلکه در مقیاس، سرعت، تمرکز قدرت و هدف این تغییر است. مسئله حذف فناوری یا توقف همه تولیدها نیست؛ باید پرسید چه چیزی، برای چه کسی، با چه مقدار کار و منابع و با چه پیامدهایی تولید می‌شود.
تنظیم عقلانی رابطه انسان و طبیعت مستلزم تمایز میان نیاز و سود است. تولید غذا، مسکن، مراقبت، آموزش، بهداشت و انرژی پاک می‌تواند گسترش یابد، در حالی که تولید تسلیحات، کالاهای یک‌بارمصرف، مصرف نمایشی و فعالیت‌های ویرانگر کاهش پیدا کند. رشد و کاهش به خودی خود نه فضیلت‌اند و نه رذیلت؛ محتوای اجتماعی و مادی آن‌ها تعیین‌کننده است.
کاهش فشار بر زمین بدون رهایی انسان از فقر و کار فرساینده ممکن نیست، همان‌گونه که عدالت اجتماعی بدون حفظ شرایط زیستی زندگی پایدار نمی‌ماند. بوم‌سوسیالیسم نه انسان را برای طبیعت قربانی می‌کند و نه طبیعت را برای انسان؛ می‌کوشد نظمی را کنار بزند که هر دو را در پای انباشت قربانی می‌کند.
در چنین جامعه‌ای، تولیدکنندگان متحد فقط اداره‌کنندگان ماشین تولید نخواهند بود. آنان باید زمان، دانش و قدرت لازم برای سنجیدن پیامدهای تصمیم‌های اقتصادی را داشته باشند. دموکراسی اقتصادی شرط دموکراسی بوم‌شناختی است. کسانی که پیامدهای آلودگی، استخراج و تغییرات اقلیمی را تحمل می‌کنند، باید در تصمیم‌گیری درباره آن‌ها نقش واقعی داشته باشند.
دانش علمی نیز نباید در انحصار شرکت‌ها و دستگاه‌های دور از نظارت عمومی باقی بماند. دانش تخصصی باید با تجربه کارگران، کشاورزان، جوامع بومی و ساکنان مناطقی پیوند بخورد که بار اصلی آلودگی را بر دوش دارند. دانش حسی در معنای امروزی آن، همین پیوند میان شناخت علمی و تجربه زیسته است. عقلانیت بوم‌شناختی از بالا فرمان داده نمی‌شود؛ در گفت‌وگوی آزاد میان دانش، تجربه و مشارکت جمعی شکل می‌گیرد.
فاستر با بازخوانی مارکس نشان می‌دهد که مسئله طبیعت در نهایت مسئله آزادی است؛ اما نه آزادی از طبیعت. انسان نمی‌تواند از شرایط مادی حیات خود آزاد شود. آزادی در شناخت ضرورت‌های طبیعی و سامان‌دادن آگاهانه رابطه با آن‌ها شکل می‌گیرد. جامعه‌ای که برای دوام خود ناچار است بی‌وقفه رشد کند، آزاد نیست، حتی اگر افرادش بتوانند میان هزاران کالا دست به انتخاب بزنند.
جامعه‌ای که تصمیم‌های اساسی‌اش را رقابت شرکت‌ها، سود سهام و بازگشت سرمایه تعیین می‌کند، اختیار رابطه خود با طبیعت را در دست ندارد. آزادی واقعی از جایی آغاز می‌شود که تولید از اجبار انباشت بیرون آید و بقای مشترک انسان و دیگر صورت‌های حیات به معیار تصمیم‌گیری تبدیل شود.
«بوم‌شناسی مارکس» از این حیث هم روایت یک بدفهمی تاریخی است و هم گشودن راهی برای آینده. بدفهمی آن بود که مارکس متفکری بی‌اعتنا به طبیعت، ستایشگر ماشین و مدافع رشد نامحدود معرفی شد. این تصویر هم از حذف علوم طبیعی از مارکسیسم غربی نیرو گرفت، هم از جزم‌اندیشی‌های مکانیکی، هم از ترجمه‌های نارسا و هم از تجربه حکومت‌هایی که به نام سوسیالیسم، همان تولیدگرایی سرمایه‌داری را در صورتی دیگر ادامه دادند.
فاستر شکست‌های تاریخی را انکار نمی‌کند، اما اجازه نمی‌دهد آن شکست‌ها جای متن و مسیر واقعی اندیشه مارکس را بگیرند. آنچه از این بازخوانی پدیدار می‌شود، ماتریالیسمی است که طبیعت را پس‌زمینه خاموش تاریخ نمی‌داند. این ماتریالیسم از اپیکور آموخته است که ضرورت را با جبر یکی نگیرد؛ از لوکرتیوس حرکت و زوال صورت‌ها را به یاد دارد؛ از هگل پویایی و تناقض را می‌گیرد؛ از فوئرباخ بدن و حس را؛ از اندرسون تاریخ‌مندی خاک را؛ از لیبیگ دانش چرخه مواد را؛ و از داروین تکامل و درهم‌تنیدگی حیات را.
مارکس این عناصر را در نقد کار، مالکیت و ارزش به یکدیگر پیوند زد. فاستر نیز رشته‌ای را که طی یک قرن زیر لایه‌های گوناگون تفسیر پنهان شده بود، دوباره نمایان ساخت. در این خوانش، بحران بوم‌شناختی اشتباهی فرعی در عملکرد سرمایه‌داری نیست؛ لحظه‌ای است که منطق این نظام در خاک، آب، هوا و بدن آشکار می‌شود.
انباشت بی‌پایان در زمینی محدود، نه‌فقط از نظر اخلاقی ویرانگر، بلکه از نظر مادی ناممکن است. هزینه‌هایی که سرمایه از دفترهای حساب خود بیرون می‌گذارد، ناپدید نمی‌شوند. آن‌ها در قالب خشکسالی، بیماری، مهاجرت، قحطی، آلودگی و فروپاشی زیست‌بوم‌ها بازمی‌گردند. طبیعت آنچه را در حساب اقتصادی ثبت نشده، در واقعیت مادی ثبت می‌کند.
با این همه، ماتریالیسم فاستر دعوت به تسلیم در برابر فاجعه نیست. انحراف کوچک اپیکوری یادآور آن است که هیچ نظم تاریخی سرنوشت قطعی جهان نیست. سرمایه‌داری، هر اندازه جهانی و نیرومند، قانون طبیعت نیست. این نظام در شرایطی تاریخی پدید آمده است و می‌تواند در شرایطی تاریخی نیز دگرگون شود.
آزادی در بیرون از ضرورت پیدا نمی‌شود؛ در شناخت آن و گشودن امکان‌های دیگر در دل آن شکل می‌گیرد. بحران کنونی، با همه رنج و خطرش، حقیقتی را که مدت‌ها پشت درخشش کالا پنهان مانده بود آشکار کرده است: جامعه نمی‌تواند برای همیشه علیه شرایط مادی زندگی خود عمل کند. یا رابطه خود با طبیعت را آگاهانه دگرگون می‌کند، یا این رابطه به صورتی خشن و ناخواسته بر آن تحمیل خواهد شد.
علم سوسیالیسم و دانش بوم‌شناسی دو حوزه بیگانه نیستند که تنها زیر فشار بحران امروز به هم نزدیک شده باشند. هر دو درباره شرایط بازتولید زندگی سخن می‌گویند؛ یکی از راه بررسی کار، مالکیت و قدرت و دیگری از راه مطالعه ماده، انرژی و چرخه‌های حیات. جدایی آن‌ها خود بازتاب همان گسستی است که سرمایه میان جامعه و طبیعت ایجاد کرده است.
ترمیم این گسست فقط به معنای بازگرداندن مواد مغذی به خاک یا کاهش انتشار کربن نیست. اختیار زندگی اجتماعی نیز باید به انسان‌هایی بازگردد که سرنوشتشان به یکدیگر و به زمین وابسته است. تا زمانی که تصمیم درباره خاک، آب، انرژی و آینده در دست نیروهایی باشد که تنها سود را می‌سنجند، رابطه جامعه با طبیعت نمی‌تواند عقلانی شود.
میراث اساسی جان بلامی فاستر را شاید بتوان در همین نکته خلاصه کرد: رهایی انسان بدون رهایی طبیعت از منطق غارت ممکن نیست و دفاع از طبیعت نیز بدون آزادکردن انسان از اجبار سرمایه، به اندرز اخلاقی بی‌پشتوانه تبدیل می‌شود. آینده قابل زیست نه از آشتی شاعرانه و انتزاعی انسان و طبیعت، بلکه از دگرگونی مادی تولید، مالکیت، مصرف و تصمیم‌گیری پدید می‌آید.
آنچه باید ترمیم شود فقط خاک و اقلیم نیست، بلکه خود سوخت‌وساز اجتماعی است؛ رابطه‌ای که در آن جامعه از جهان ماده و انرژی می‌گیرد و چیزی به آن بازمی‌گرداند. چگونگی این گرفتن و بازگرداندن، شکل تمدن را تعیین می‌کند. تمدنی که فقط می‌گیرد و ویرانی را بازمی‌گرداند، هر اندازه پیشرفته به نظر برسد، بنیان‌های خود را می‌فرساید.
در نهایت، انتخابی میان انسان و طبیعت وجود ندارد، زیرا انسان بیرون از طبیعت نیست. انتخاب واقعی میان دو شیوه حضور در جهان است: حضوری که زمین و کار را تا مرز فرسودگی مصرف می‌کند، و حضوری که محدودیت، بازسازی و تداوم زندگی را پایه آزادی قرار می‌دهد. «بوم‌شناسی مارکس» نشان می‌دهد که مارکس، برخلاف افسانه رایج، افق دوم را دیده بود: جامعه‌ای از تولیدکنندگان متحد که نه در برابر طبیعت، بلکه همچون بخشی خودآگاه از آن، رابطه مادی خویش با زمین را جمعی، سنجیده و مسئولانه سامان می‌دهند. در زمانه‌ای که امکان زیستن به مسئله‌ای سیاسی بدل شده است، شاید هیچ معنایی از رهایی ضروری‌تر از این نباشد.
 
سلیمان بایزیدی