اصلاحات و انقلاب؛ دو لحظه از یک فرایند!

ابراهیم علیزاده

Kan vara en bild av en eller flera personer och textمقدمه
در ادبیات سیاسی چپ، «اصلاحات» و «انقلاب» اغلب همچون دو راه متضاد معرفی شده‌اند؛ گویی هر که از اصلاحات سخن بگوید از انقلاب روی برگردانده است و هر که انقلاب بخواهد باید هرگونه بهبود تدریجی را فریب و انحراف بداند. این دوگانه‌سازی بیش از آن‌که از تحلیل تاریخ برخاسته باشد، حاصل نگاهی مکانیکی و غیرتاریخی به تحول جامعه است. نگاه ماتریالیستی به تاریخ، که تحول جوامع را در تکامل نیروهای مولد و تضاد آن‌ها با مناسبات تولیدی جست‌وجو می‌کند، تصویر دیگری پیش می‌نهد: اصلاحات و انقلاب نه دو مسیر جداگانه، بلکه دو لحظه از یک فرایند واحدند. اصلاحاتی که در دل یک مناسبات تولیدی معین به دست می‌آید، می‌تواند عناصر نظم آینده را در دل نظم موجود پرورش دهد و راه دگرگونی بنیادی را هموار کند. اما این حکم تنها نیمی از حقیقت است. نیم دیگر آن است که اصلاحات خود محصول مبارزه است و همین اصلاحات می‌تواند به ابزاری برای مهار و پیشگیری از انقلاب نیز بدل شود. این نوشته می‌کوشد هر دو سوی این رابطه را بکاود.

نظام‌ها در دل یکدیگر زاده می‌شوند
آیا می‌توان ادعا کرد که نظام فئودالی در یک شب، یک ماه یا در فاصله زمانی معینی از دل نظام برده‌داری سر برآورد؟ یا سرمایه‌داری در یک چشم بر هم زدن جای فئودالیسم را گرفت؟ مطالعه دقیق تاریخ بشری پاسخ منفی می‌دهد. نظام‌های اجتماعی در دل یکدیگر زاده می‌شوند و نظام‌های کهنه، همچون قالبی یخی، به‌تدریج ذوب می‌شوند. سده‌ها پیش از فروپاشی جوامع برده‌دار، اشکالی از وابستگی دهقان به زمین و ارباب در کنار کار برده‌وار وجود داشت. سده‌ها پیش از انقلاب‌های بورژوایی، تجارت، شهرها، کارگاه‌ها و کار مزدی در درون جامعه فئودالی رشد کرده بودند.

آنچه شکل گذار را تعیین می‌کند، توازن نیروهای اجتماعی و شرایط مشخص هر جامعه است. در فرانسه، انقلابی سیاسی بقایای نظم فئودالی را درهم شکست؛ در چین، انقلابی دهقانی مناسبات ارضی کهن را برانداخت. اما در برخی کشورها انقلابی رخ نداد و قالب یخی آن‌قدر ذوب شد که مناسبات تازه پدید آمد. ایران دهه چهل خورشیدی نمونه‌ای گویاست: طی حدود یک دهه، اصلاحات ارضی بنیان مناسبات ارباب‌رعیتی را برچید و راه را برای گسترش مناسبات سرمایه‌دارانه در روستا و شهر گشود. بنابراین تغییر مناسبات همواره به شکل انفجار سیاسی رخ نمی‌دهد و گاه از مسیر انباشت تدریجی دگرگونی‌ها می‌گذرد. اما در هر دو حالت، نظم نو پیش‌تر در دل نظم کهنه نطفه بسته است.

آیا نشانه‌های نظم آینده در سرمایه‌داری دیده می‌شود؟
اگر این قاعده درست باشد، پرسش اساسی برای هر کس که به فراتر رفتن از سرمایه‌داری می‌اندیشد این است: آیا در دل نظام سرمایه‌داری نشانه‌هایی از نظم آینده، یعنی سوسیالیسم، دیده می‌شود؟ اگر هیچ نشانه‌ای در کار نبود، باید می‌پذیرفتیم که راهی بس دراز در پیش است. اما واقعیت جز این است.

نظریه‌پردازان لیبرالیسم کلاسیک از یک تز بنیادی آغاز کردند: بازار باید آزاد باشد، افراد آزادند سرمایه خود را به جریان اندازند، و گردش آزاد سرمایه در نهایت نیازهای جامعه را سامان می‌دهد. سرمایه‌دار آزاد است کارگر استخدام کند و کارگر آزاد است نیروی کار خود را به هر کس بفروشد و با مزدی که می‌گیرد هزینه زندگی خانواده و تحصیل فرزندانش را تأمین کند. این تصویری بود که دولت‌های سرمایه‌داری از بهترین نظم ممکن عرضه می‌کردند.

اما برخلاف برده‌داری و فئودالیسم که هزاران سال دوام آوردند، این تصویر دیری نپایید. اتحادی که کارگران و بورژوازی علیه اشرافیت زمین‌دار بسته بودند، به‌سرعت از هم گسیخت. کارگران دریافتند که با وجود سقوط نظم اشرافی، زندگی‌شان دگرگونی چندانی نیافته است. اعتصاب‌ها، تحصن‌ها و سازمان‌یابی آغاز شد، سندیکاها و اتحادیه‌ها شکل گرفتند و کشمکشی پایدار در دل نظام جدید پدید آمد. سرمایه زیر فشار این مبارزات ناگزیر به عقب‌نشینی شد: محدودیت ساعات کار، آموزش رایگان، بیمه درمانی، حقوق بازنشستگی و خدمات ویژه سالمندان، و بیمه بیکاری.

این دستاوردها کجا و تزهای بنیادی لیبرالیسم کجا؟ در منطق ناب بازار، آموزش و درمان کالاهایی‌اند که باید خرید، و بیکار کسی است که کالایش خریداری ندارد. اما آموزش رایگان، درمان همگانی و بیمه بیکاری بر منطقی دیگر استوارند: تأمین نیاز انسانی مستقل از توان پرداخت، و توزیع بخشی از ثروت اجتماعی بر پایه نیاز و نه سود. این عناصر از جنس نظام سرمایه‌داری نیستند، زیرا با اصل سازمان‌دهنده آن، یعنی کالایی‌شدن همه‌چیز، در تضادند. شاید در نظر برخی کفر باشد که این‌ها را که اصلاحات خود نظام سرمایه‌داری است، نشانه سوسیالیسم بخوانیم. اما از منظر ماتریالیستی، این پدیده‌ها جوانه‌های جامعه‌ای دیگرند که در دل جامعه کنونی در حال رویش است؛ همان‌گونه که کار مزدی و شهرهای تجاری جوانه‌های سرمایه‌داری در دل فئودالیسم بودند.

اصلاحات محصول مبارزه است، نه هدیه از بالا
در این روایت نکته‌ای کلیدی هست که نباید از نظر دور بماند: هیچ‌یک از این اصلاحات از سر نیک‌خواهی سرمایه یا خرد دولت‌ها پدید نیامد. روز کار هشت‌ساعته، صندوق‌های بیمه و مدرسه رایگان حاصل سال‌ها اعتصاب، سرکوب، زندان و سازمان‌یابی کارگران و توده‌های محروم بوده است. اصلاحات نتیجه توازن نیروست؛ بیان حقوقی و نهادی پیشروی طبقه‌ای است که در برابر سرمایه قد علم کرده است.

این نکته پیامد مهمی دارد: آنچه با مبارزه به دست آمده، با ضعف مبارزه از دست می‌رود. تجربه چند دهه نئولیبرالیسم، از خصوصی‌سازی آموزش و درمان تا کوچک‌سازی نظام‌های تأمین اجتماعی و تضعیف اتحادیه‌ها، نشان داد که دستاوردهای اصلاحی در چارچوب سرمایه‌داری هرگز تضمین‌شده و برگشت‌ناپذیر نیستند. تا وقتی مالکیت وسایل تولید و قدرت سیاسی در دست سرمایه است، هر عقب‌نشینی می‌تواند در فرصتی مناسب پس گرفته شود. از همین‌جاست که ضرورت دگرگونی بنیادی، یعنی انقلاب، از دل خود مبارزه برای اصلاحات سر برمی‌آورد. اصلاحات انقلاب را نفی نمی‌کند؛ مرزهای خود را نشان می‌دهد و ضرورت عبور از آن مرزها را آشکار می‌کند.

اصلاحات پیشگیرانه: انقلاب از بالا برای جلوگیری از انقلاب از پایین
روی دیگر سکه آن است که طبقات حاکم نیز منطق این فرایند را می‌شناسند. سرمایه‌داری گاه پیش از آن‌که فشار از پایین به انفجار برسد، خود دست به اصلاحاتی می‌زند تا تب‌وتاب جامعه را مهار کند و پایه اجتماعی انقلاب را بخشکاند. نمونه کلاسیک آن بیسمارک در آلمان دهه ۱۸۸۰ است که هم‌زمان با قوانین سرکوب سوسیالیست‌ها، نخستین نظام‌های بیمه اجتماعی را بنیان نهاد تا کارگران را از سوسیال‌دموکراسی دور کند.

اما گویاترین نمونه، استراتژی ایالات متحده در آسیا پس از جنگ جهانی دوم است. پیروزی انقلاب چین در ۱۹۴۹ نشان داد که دهقانان بی‌زمین و زیر ستم اربابان می‌توانند به نیروی محرکه انقلابی سوسیالیستی بدل شوند. آمریکا نتیجه گرفت که برای جلوگیری از تکرار تجربه چین، باید پیش از کمونیست‌ها زمین را به دهقانان داد. اصلاحات ارضی در ژاپن تحت اشغال آمریکا، در کره جنوبی در آستانه جنگ کره، و برنامه «زمین از آن کشتگر» در تایوان، همه در همین چارچوب انجام شد. در دهه ۱۹۶۰، دولت کندی با برنامه «اتحاد برای پیشرفت» همین منطق را به آمریکای لاتین کشاند و بر دولت‌های متحد خود در دیگر نقاط جهان نیز برای اجرای اصلاحات ارضی فشار آورد. اصلاحات ارضی و «انقلاب سفید» شاه در ایران، در کنار عوامل داخلی، از همین فشار و همین نگرانی تغذیه می‌کرد.

پروژه «انقلاب سبز» در کشاورزی آسیا، یعنی گسترش بذرهای پربازده، کود شیمیایی و آبیاری با پشتیبانی دولت آمریکا و بنیادهای آمریکایی، نیز آشکارا در همین چارچوب تعریف شد. ویلیام گاد، رئیس آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا، در ۱۹۶۸ این برنامه را نه انقلاب سرخ به شیوه شوروی و نه انقلاب سفید به شیوه شاه ایران، بلکه «انقلاب سبز» نامید. نام‌گذاری خود گویای هدف بود: افزایش تولید غذا و آرام کردن روستا، تا گرسنگی و بی‌زمینی به سوخت انقلاب دهقانی بدل نشود.

این اصلاحات پیشگیرانه نتایجی متناقض داشت. از یک سو، زندگی میلیون‌ها دهقان را دگرگون کرد، مناسبات فئودالی را برچید و راه رشد سرمایه‌داری را گشود؛ یعنی همان نقش تاریخی که در بخش‌های پیشین دیدیم. از سوی دیگر، هدف سیاسی آن جلوگیری از سازمان‌یابی مستقل دهقانان و کارگران و تحکیم دولت‌های وابسته بود. در ایران، اصلاحات ارضی از بالا مناسبات ارباب‌رعیتی را پایان داد، اما با سرکوب هر نیروی مستقل همراه بود، مهاجرت گسترده روستاییان به حاشیه شهرها را دامن زد و تضادهایی انباشت که پانزده سال بعد در انقلاب ۱۳۵۷ سر باز کرد. این تجربه نشان می‌دهد که اصلاحات پیشگیرانه می‌تواند انقلاب را به تعویق اندازد، اما نمی‌تواند تضادهای بنیادی را از میان ببرد و گاه حتی شرایط عینی آن را فراهم‌تر می‌کند.

رفورم و رفورمیسم
از همین منظر، تمایز میان «رفورم» و «رفورمیسم» روشن می‌شود. رفورم دستاورد مشخصی است که در شرایط معین از دل مبارزه به دست می‌آید: افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار، حق تشکل، آموزش و درمان رایگان. مبارزه برای رفورم وظیفه هر جنبش کارگری و مردمی است، زیرا هم زندگی واقعی انسان‌ها را بهبود می‌بخشد و هم آگاهی، سازمان و اعتمادبه‌نفس طبقه را پرورش می‌دهد. کارگری که در اعتصابی برای دستمزد پیروز می‌شود، درس نیروی جمعی را می‌آموزد.

رفورمیسم اما یک ایدئولوژی و استراتژی سیاسی است. رفورمیسم مدعی است که می‌توان با انباشت پیوسته اصلاحات، بی‌آن‌که به مالکیت سرمایه و ساختار قدرت دولت دست زد، به‌تدریج و بی‌گسست از سرمایه‌داری گذر کرد. ادوارد برنشتاین در اواخر سده نوزدهم این دیدگاه را صورت‌بندی کرد و گفت که برای او جنبش همه‌چیز است و هدف نهایی هیچ. رزا لوکزامبورگ در پاسخ به او، در رساله «رفورم اجتماعی یا انقلاب؟» (۱۸۹۹)، نشان داد که برای جنبش سوسیالیستی، مبارزه برای اصلاحات وسیله است و دگرگونی اجتماعی هدف، و جدا کردن این دو، اصلاحات را از معنای تاریخی‌اش تهی می‌کند.

تفاوت در این نیست که یکی رفورم می‌خواهد و دیگری نمی‌خواهد. تفاوت در جایگاهی است که رفورم در استراتژی سیاسی پیدا می‌کند. برای نگاه ماتریالیستی، رفورم‌ها جوانه‌های نظم آینده‌اند که باید پرورش یابند، از آن‌ها دفاع شود و به پیکار برای دگرگونی کامل پیوند بخورند. برای رفورمیسم، رفورم سقف آرزوست؛ و همین سقف، جنبش را در برابر بازپس‌گیری دستاوردها بی‌دفاع می‌گذارد و آن را به ابزاری برای مدیریت بحران‌های سرمایه بدل می‌کند. رفورمیسم در عمل به همان نقطه‌ای می‌رسد که اصلاحات پیشگیرانه از بالا هدف گرفته بود: مهار نیروی دگرگون‌ساز جامعه در چارچوب نظم موجود.

نگاه ماتریالیستی دوگانه کاذب «اصلاحات یا انقلاب» را کنار می‌گذارد. نظام‌های اجتماعی در دل یکدیگر زاده می‌شوند و نظم آینده پیش از آن‌که مسلط شود، در قالب عناصر و نهادهایی پراکنده در دل نظم کهنه رشد می‌کند. آموزش رایگان، بیمه‌های اجتماعی و حقوق کارگری، که با منطق بازار آزاد ناسازگارند، چنین جوانه‌هایی در دل سرمایه‌داری‌اند. این جوانه‌ها اما از آسمان نیفتاده‌اند؛ محصول مبارزه کارگران و مردم محروم‌اند و به همین دلیل همواره در معرض بازپس‌گیری قرار دارند. طبقات حاکم نیز این منطق را می‌شناسند و گاه با اصلاحات پیشگیرانه، چنان‌که در اصلاحات ارضی مورد حمایت آمریکا در آسیا و ایران دیدیم، می‌کوشند انقلاب را پیش از تولد مهار کنند. بنابراین پرسش درست این نیست که «اصلاحات یا انقلاب»، بلکه این است که اصلاحات در خدمت کدام استراتژی قرار می‌گیرد. اصلاحاتی که از پایین و با سازمان‌یابی مستقل به دست آید و به افق دگرگونی بنیادی پیوند بخورد، راه انقلاب را هموار می‌کند؛ اصلاحاتی که از بالا اعطا شود یا خود به هدف نهایی بدل گردد، راه آن را می‌بندد. مرز میان رفورم و رفورمیسم دقیقاً همین‌جاست.
ابراهیم علیزاده
(برگرفته از جهان امروز شماره ٢١)