در بحرانها و شرایط جنگی، نوع رفتار رهبران میتواند گویای وجوه پنهان شخصیت آنها باشد. مطالعات روانشناسی سیاسی نشان دادهاند که رهبران دیکتاتور معمولاً دارای ساختاری “خودشیفته و پارانوئید” هستند. در چنین ساختاری، فرد خود را در محور جهان میبیند و هرگونه تهدید را حملهای شخصی تلقی میکند. علی خامنهای نیز در طول دهههای رهبری، تصویری از خود ساخته که فراتر از نقد، قانون و حتی بحران است. در این دیدگاه، او نه مسئول مستقیم وضعیت کشور، بلکه “ولیامر مقدس” است که باید از گزند دور بماند، ولو به بهای قربانیشدن مردم.
علی خامنهای همواره در بزنگاههای بحرانی، بهویژه در شرایط جنگی یا اعتراضات سراسری، از دیدهها پنهان میشود. نه در صحنههای بازدید از مناطق بحرانزده حضور مییابد، نه پیامهایی شفاف، مسئولانه و همدلانه برای آرامسازی افکار عمومی صادر میکند. غیبت مستمر او در لحظات حیاتی، از منظر روانشناسی رهبران اقتدارگرا، نشانهای از اضطراب عمیق نسبت به آسیبپذیری شخصی و ترسی ریشهدار از فروپاشی تصویر اقتدار و شکست کاریزماتیک است.
چنین رهبرانی اغلب باور دارند که حضورشان باید همواره در اوج قدرت و تسلط نمایان شود؛ بنابراین، هرگونه ضعف یا آشفتگی در موقعیتهای بحرانی میتواند سرمایهی روانی آنها را نزد پیروان تضعیف کند. خامنهای برای حفظ این تصویر ایدئال و شکستناپذیر، ترجیح میدهد در پس پردهها و سایهها باقی بماند و مسئولیت بحرانها را به چهرههای نظامی، امنیتی یا سخنگوهای دولتی واگذار کند. خامنهای اغلب در سایه نهادهای دیگر مانند سپاه پاسداران، شورای نگهبان یا رسانههای حکومتی عمل میکند، بدون آنکه مستقیماً مسئول تصمیمات و پیامدهای آنها معرفی شود. این فاصلهگیری آگاهانه از پاسخگویی مستقیم، بخشی از ساختاری است که در روانشناسی سیاسی به عنوان “اقتدار سایهای” شناخته میشود. در این الگو، رهبر با حفظ ظاهر معنوی یا ایدئولوژیک، از هزینههای سیاسی و روانی قدرت فاصله میگیرد، اما همه چیز زیر نظارت او پیش میرود. در نتیجه، بهجای آنکه خود را در کنار مردم نشان دهد یا پاسخگوی رنج و خشم جامعه باشد، به استراتژی “محو اقتدار در سکوت” متوسل میشود؛ شیوهای که بیشتر ناشی از شکنندگی درونی و ترس از تقابل مستقیم با واقعیتهای بحرانزا است. یکی از ویژگیهای بارز و مشترک رهبران اقتدارگرا در دوران بحرانهای سیاسی یا نظامی، بهرهبرداری ابزاری از مردم برای حفظ قدرت شخصی و استمرار سلطه است.
این رهبران معمولاً جامعه را نه بهعنوان صاحبان کشور، بلکه بهمثابه سپر انسانی یا قربانیهای ضروری برای بقای رژیم خود مینگرند. در ایران نیز، این الگو بهشکلی برجسته مشاهده میشود: مردم در صف اول تحمل فشارهای اقتصادی، تحریمهای ویرانگر، ترور، حملات خارجی، ناامنی، و سرکوب داخلی قرار گرفتهاند، در حالی که حاکمان و رهبران در لایههای محافظتشده قدرت، از هرگونه آسیبپذیری مستقیم مصون میمانند. علی خامنهای، در مواجهه با بحرانها دقیقاً از همین الگوی کلاسیک پیروی میکند. همانند چهرههایی چون صدام حسین در عراق یا معمر قذافی در لیبی، او با تکرار مداوم شعارهایی همچون «مقاومت»، «ایستادگی»، و «پایداری» سعی در برانگیختن احساسات ملیگرایانه یا مذهبی دارد. در حالی که بخشهای وسیعی از جامعه ایرانی تحت شدیدترین فشارها و تهدیدها زندگی میکنند، خامنهای عملاً خود را از هرگونه پاسخگویی نسبت به پیامدهای سیاستهای تهاجمی و بحرانآفرین نظام کنار میکشد.
در نظامهایی با ساختار ایدئولوژیک، مانند جمهوری اسلامی، غیبت رهبر در بحران، نهتنها توجیه میشود، بلکه تقدیس میگردد. این توجیه در واقع راهی برای فرار از پاسخگویی و مسئولیت مستقیم است. تحلیل شخصیت علی خامنهای در بستر روانشناسی قدرت، الگویی از یک رهبر اقتدارگرا را به نمایش میگذارد که در مواجهه با بحران، نه با نقشآفرینی فعال و مسئولانه، بلکه با اتخاذ موضعی پنهانکارانه، منفعل و خودمحور ظاهر میشود. خامنهای در لحظاتی که کشور در التهاب و خطر بهسر میبرد، نهتنها حضور علنی و رهبری مستقیم از خود نشان نمیدهد، بلکه با سکوت یا مواضع گنگ، در عمل از بحران فاصله میگیرد. او مردم را نه بهعنوان کنشگران آگاه و شریک در سرنوشت سیاسی، بلکه بهمثابه سپر دفاعی برای حفظ اقتدار شخصی خود میبیند؛ کسانی که باید هزینهی تحریم، جنگ، سرکوب و فروپاشی اقتصادی را بپردازند تا وجهه شکستناپذیر رهبری لطمه نبیند. این سبک رهبری، از نظر روانشناسی سیاسی، نشانهی ساختار شخصیتی است که بیش از آنکه بر همدلی، مسئولیتپذیری و گفتوگوی اجتماعی استوار باشد، بر ترس از فروپاشی تصویر اقتدار، نیاز به کنترل مطلق و فرار از پاسخگویی تکیه دارد. خامنهای بهشکلی وسواسگونه از حضور در صحنههای بحرانزده پرهیز میکند، زیرا در ذهن او، پذیرش ضعف یا اشتباه، معادل با فروپاشی بنیانهای قدرت است. همین اضطراب عمیق نسبت به فرو ریختن چهرهی کاریزماتیک، او را از تصمیمگیریهای شفاف، مواجهه با افکار عمومی، و پذیرش مسئولیتهای انسانی بازمیدارد.
در نتیجه، رابطه میان او و جامعه، نهتنها یکسویه و غیرمتقارن میشود، بلکه به تدریج به شکافی عمیق بدل میگردد؛ شکافی که در نبود مشروعیت و اعتماد عمومی، دیر یا زود به شکل بحرانهای اجتماعی، شورشهای سیاسی و گسستهای ساختاری بروز خواهد کرد. آنچه خامنهای بهعنوان “مدیریت اقتدارگرایانه” برساخته، در واقع بیش از هر چیز، محصول ترس از مردم، هراس از سقوط، و نیاز به بقای روانی در پشت چهرهای شکستناپذیر است. اما تجربه تاریخی رهبران مشابه نشان داده است که چنین الگوهایی، در بزنگاههای تاریخی، پیش از آنکه سقوط کنند، مشروعیت خود را در ذهن جامعه از دست میدهند.
لقمان مهری