درآمد
اهریمن جنگ، از سالهای دور و دراز پیش، بر فراز ایران سایه گُسترانده بود. از همان زمان، که «محور شرارت» اول بار در سخنرانی سالیانهی جرج دبلیو بوش، رئیس جمهور وقت ایالات متحده، در کُنگرهی نمایندهگان این کشور، در بیست و نهم ژانویهی ۲۰۰۲، مطرح شد. و ایران، در کنار عراق و کُره شمالی، یکی از سه ضلع «محور شرارت» مُعرفی گشت. پس از لشکرکشی ایالات متحده به عراق، در بیستم مارس ۲۰۰۳، که به بهانهی واهی «سلاحهای کُشتار جمعی» صدام حسین صورت بست، هزارها هزار تن را به خاک و خون کشید، و عراق را در عمل به سه پاره تقسیم نمود، تهاجُم نظامی به ایران مُحتملتر گشت. به رغم رُخدادهای فراوان این سالهای دور و دراز در شطرنج خاورمیانه، و در جهان سرمایه، که گاه این احتمال را دور و گاه نزدیک میکرد، اما، گُزینهی تهاجُم نظامی به ایران، هیچگاه، از دستور کار ایالات متحده، و دژ مُستحکم ارتجاع سرمایهداری غرب در منطقه، اسرائیل، خارج نگشت.
پس از عملیات «طوفان الاقصی» جریان اسلامیستی و ارتجاعی حماس در اسرائیل، در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، دولت آپارتاید اسرائیل، در همراهی با ایالات متحده و به عُنوان بازوی نظامی آن، پیشبُرد طرح «خاورمیانهی بزرگ» – در بازآرایی شطرنج خاورمیانه- را با سُرعت و شدتی حیرتآور در دستور کار گذاشت. غزه در آتش و خون غرق گشت. مردم، هزارها هزار، از پیر و جوان و کودک، قتلعام شدند؛ پسِ آن، لبنان، اول اکتبر ۲۰۲۴، با انفجار هزارها پیجر و واکیتاکی اعضای حزبالله، ترور رهبر و کادرهای برجستهی آن، و موشکباران وحشیانهی شهرها، که جانهای بسیاری را ستاند، به لرزه در آمد؛ ماشین کُشتار سرمایه، سپس به سوریه رسید. اسرائیل و ترکیه، در معیت ایالات متحده، به وسیلهی آدمکُشان «هیات تحریر شام» و «ارتش آزاد سوریه»، در هشتم دسامبر ۲۰۲۴، دمشق را تسخیر کردند و بر حکومت ۲۴ سالهی بشار اسد نُقطهی پایان گذاشتند. یمن ایستگاه بعدی بود. ایالات متحده، در پانزدهم مارس ۲۰۲۵، در رشتهای از موشکبارانهای هوایی و دریایی گُسترده، بسیاری از مراکز نظامی و جنگجویان حوثی را از بین برد، بُنیهی جنگی آن را تضعیف نمود، و سپس آتشبس را تحمیل کرد. بازندهی بزرگ این تحولات مُهم در منطقهی پُر آشوب و پُر تلاطم خاورمیانه، جمهوری منحوس اسلامی بود. «محور مقاومت»، سیاست بازدارندهگی فعال آن در منطقه، به شدت تضعیف گشت. به کُما رفت. و جمهوری اسلامی، سرانجام، پس از نزدیک به پنج دهه گردنکشی و زیادهخواهی منطقهای، به گوشهی رینگ رانده شد.
حال، نوبت تهاجُم نظامی به ایران بود. سحرگاه سیزدهم ژوئن ۲۰۲۵ (بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴)، سوت عملیات «طلوع شیران» اسرائیل و ایالات متحده در ایران زده شد. موج گُستردهای از موشکباران سایتهای هستهای، تاسیسات نظامی، و…، آغاز گشت. هزارها هزار موشک بود، که از آسمان میبارید. همهنگام، تعدادی از دانشمندان هستهای و فرماندههان سپاه ترور شدند. زنجیرهی فرماندههی نظامی جمهوری اسلامی، برای مدتی، دُچار سکته شد. و رژیم به تب مرگ گرفتار آمد.
عملیات «طلوع شیران»، پیچیده بود. ترکیبی بود از تهاجُم نظامی در شکل موشکباران اهداف تعیین شدهی هستهای- نظامی؛ ترور هدفمند دانشمندان هستهای و فرماندههان سپاه؛ ایجاد اختلال در سامانههای موشکی، راداری، و اتاق فرمان نظامی از طریق حملات سایبری، ریزپرندهها، و پهپادها؛ جنگ روانی علیه سران و بدنهی حاکمیت و تهدید آنها به ترور؛ انتشار گُستردهی اخبار و اطلاعات جعلی دربارهی فرار سران رژیم، پیوستن سربازان ارتش و کادرهای نیروهای نظامی- انتظامی به نیروهای اپوزیسیون بورژوایی؛ تلقین واماندهگی جمهوری اسلامی، و فروپاشی حتمی آن؛ و سرانجام تحریک و تشویق تودهی مردم به شورش علیه جمهوری اسلامی؛ به این منظور، حتا، زندان اوین را نیز موشکباران کردند و بیش از ۷۰ تن را به قتل رساندند!
این حجم از عملیات پیچیده، و دقت به کار رفته، به ماهها وقت برای شناسایی ساختارهای نظامی جمهوری اسلامی، تاسیسات نظامی، انبار موشکها و پهبادها، محل سکونت، تردد، و…، فرماندههان سپاه و دانشمندان هستهای، تمرین برای انجام ترورها و ایجاد اختلال در سامانههای موشکی، راداری، و…، نیاز داشت. امری که، بیتردید، بدون وجود شبکهی گُسترده و فعالی از جاسوسان اسرائیل در ردههای بالای حاکمیت پلشت جمهوری اسلامی مقدور نمیشد.
عملیات «طلوع شیران» اسرائیل و ایالات متحده به میزان زیادی موفق بود. به بسیاری از اهداف تعیین شدهی خود دست یافت. در یک مورد، یک مورد بسیار مُهم، اما، ارزیابی خوشخیالانهی آنها نقش بر آب شد. به عمل در نیامد. تودهی مردم، به رغم همهی تحریکها و تشویقها، به رغم همهی تشبثات دستگاه تبلیغاتی آنها در تلویزیون «اینترنشنال»، و…، به رغم انزجار گُسترده از جمهوری اسلامی، اما، به خیابانها نریختند. شورش نکردند. پیادهنظام این جنگ ارتجاعی نگشتند. برای زدن «سر مار» به دامن «اژدها» آویزان نشدند.
جنگ: توجیهات، واقعیات
توجیهات دولت آپارتاید اسرائیل برای آغاز این جنگ موحش و ارتجاعی، «تهدید هستهای» جمهوری اسلامی و «خطر حیاتی» آن در «امنیت» اسرائیل است. توجیهی مُضحک، به ویژه، در شرایطی که مُذاکرهی مستقیم/ غیرمستقیم ایالات متحده و جمهوری اسلامی دربارهی همین مساله در جریان بود. و تدارگ برگُزاری دور ششم آن نیز صورت بسته بود.
در توجیهات جنگی اسرائیل، گُزارش «آژانس بینالمللی انرژی اتمی»،IAEA ، در دوازدهم ژوئن سال جاری، مورد استناد قرار میگیرد، که جمهوری اسلامی را به نقض تعهدات خود در قِبالِ «پیمان منع گُسترش سلاحهای هستهای»، NPT، تا اوایل دههی ۲۰۰۰، محکوم کرده است. این گُزارش، اما، حاوی هیچ نُکتهی جدیدی، که پیش از آن عُنوان نشده باشد، نبود. افزون بر این، تلاش دولت آپارتاید اسرائیل در تمامی این سالهای دور و دراز، همهگاه، بر بُنبست و شکست مُذاکرات «هستهای» معطوف بود. اسرائیل، به وضوح، هیچگاه، خواستار پیدایی یک راهحل «دیپلماتیک»، در عُرف روابط بینالمللی، در زمینهی فعالیتهای «هستهای» جمهوری اسلامی نبود، برعکس، «تهدید هستهای» آن، از منظر سیاستهای راهبُردی اسرائیل، میبایست حضوری زنده در افکار عمومی بینالمللی و دولتهای جهان سرمایهداری میداشت؛ میبایست در هالهای از رمز و راز پیچیده میشد؛ میبایست ترس و هراس میآفرید؛ تا توجیهات جنگی اسرائیل علیه جمهوری اسلامی «مشروعیت» مییافت، تا دفاع از «امنیت» خود معنی میشد، تا افکار عمومی بینالمللی و دولتهای جهان سرمایهداری را پُشت خود به خط میکرد. اسرائیل، البته، تنها بازیگر این نمایش نبود. جمهوری اسلامی هم نقش مقابل را بازی میکرد. جمهوری اسلامی هم به این نمایش، به نشانهی قدرت منطقهای و توان «هستهای» و موشکی خود در شطرنج خاورمیانه، نیاز داشت.
ایالات متحده نیز در حالی با توجیهات اسرائیل در روزهای مُنتهی به جنگ همراه شده بود، که تولسی گابارد، مُدیر «اطلاعات ملی ایالات متحده»، در مارس سال جاری، در اجلاس «کُمیتهی اطلاعات سنا» گُزارش داده بود: «جامعهی اطلاعاتی همچنان بر این ارزیابی است، که ایران در حال ساخت سلاح هستهای نیست و (رهبر جمهوری اسلامی) علی خامنهای، برنامهی تسلیحات هستهای که در سال ۲۰۰۳ به حالت تعلیق در آورده بود را تایید نکرده است.»
توجیهات جنگی دو دولت ایالات متحده و اسرائیل، پیش از این هم بسته به شرایط روز جهان سرمایه و الزام کاربُرد حربهی تحریمهای اقتصادی علیه جمهوری اسلامی، به دفعات، مطرح شده بود: در سال ۱۹۹۱، سازمان «سیا»،CIA ، ارزیابی کرده بود: «احتمال زیادی وجود دارد که ایران تمام یا تقریبا تمام مولفههای لازم برای ساخت دو تا سه بُمب هستهای را به دست آورده باشد.»؛ در فوریهی سال ۱۹۹۲، در گُزارش به مجلس نمایندهگان ایالات متحده آمده بود: «این بُمبها ممکن است بین فوریه تا آوریل ۱۹۹۲ عملیاتی شوند.»؛ سال بعد، در فوریهی ۱۹۹۳، جیمز وولسی، رئیس سازمان «سیا» اعلام کرده بود: «ایران حدود ۸ تا ۱۰ سال با توانایی تولید بُمب هستهای فاصله دارد، ولی با دریافت کُمک خارجی ممکن است زودتر به یک قدرت هستهای بدل شود.»؛ در ژانویهی سال ۱۹۹۵، جان هولم، رئیس وقت سازمان «کُنترل تسلیحات و خلعسلاح» در آمریکا، گفته بود: «ایران ممکن است در سال ۲۰۰۳ به بمب هستهای دست یابد.»؛ در آوریل ۱۹۹۶، باور شیمون پرز، نخستوزیر وقت اسرائیل، این بود: «طی چهار سال آینده، ایران ممکن است به سلاح هستهای دست یابد.»؛ در اکتبر ۱۹۹۸، ژنرال آنتونی زینی، فرماندهی وقت «ستاد مرکزی ایالات متحده»، Centcom، شرط بسته بود: «ایران ممکن است تا پنج سال دیگر قادر به استفاده از بمب هستهای شود. اگر بخواهم شرط ببندم، میگویم آنها تا پنج سال دیگر عملیاتی خواهند شد.»؛ …؛ در سالهای نخستوزیری قاتل مردمان فلسطین، نتانیاهو، نیز همین توجیهات، بارها و بارها، در مجامع بینالمللی مطرح گشته بود.
عجیب آن که، این توجیهات جنگی در شرایطی صورت میگرفت، که «برنامهی هستهای» دولت آپارتاید اسرائیل و امتناع آن از پذیرش نظارت «آژانس بینالمللی انرژی اتمی»، هیچگاه، سبب پُرسش و نگرانی دولتهای سرمایهداری غرب نبوده است، هیچگاه، با تهدید تحریمهای اقتصادی- نظامی همراه نشده است!
یک نُکتهی مٌهم را میبایست همینجا واضح کرد. مساله این نیست، که جمهوری اسلامی تولید بُمب اتمی را در «برنامهی هستهای» خود گُنجانده بود یا نه؛ اقدامی به این منظور در دستور کار گذاشته بود یا نه؛ به پیشرفتی نایل آمده بود یا نه؛ مساله در اساس این است، که طرح «برنامهی هستهای» جمهوری اسلامی به عُنوان یک «تهدید امنیتی» برای اسرائیل، منطقه، و جهان سرمایه، اسم رمزی در پیشبُرد طرح استراتژیکی دیگری در منطقه، «خاورمیانهی بزرگ»، است. جمهوری اسلامی، با «برنامهی هستهای» و بُمب اتمی، یا بدون آن، به اعتبار گردنکشی و زیادهخواهی منطقهای، به اعتبار روابط سیاسی- نظامی- تجاری با بلوک رقیب ایالات متحده، به خاطر دشمنی با اسرائیل، از همان بدو موجودیت منحوس خود، یک رژیم مُزاحم در شطرنج خاورمیانه و مانعی در مسیر پیشبُرد طرح «خاورمیانهی بزرگ» بوده است. واقعیت تهاجُم نظامی اسرائیل و ایالات متحده علیه جمهوری اسلامی، و پیش از آن هم «تحریمهای اقتصادی» همهجانبه علیه آن، از الزامات این طرح استراتژیکی در بازآرایی منطقهی پُر آشوب و پُر تلاطم خاورمیانه ریشه میگیرد.
جنگ: به سوی «خاورمیانهی بزرگ»
جنگ از یک سیاست مُتعین ریشه میگیرد و برای تحقُق اهداف مُشخص آن صورت میبندد. جنگهای پی در پی دو دههی اخیر در شطرنج خاورمیانه، و آخرین آن میان دو دولت وحشی و جانی جمهوری اسلامی و اسرائیل، نیز پیامد یک سیاست مُتعین در بازآرایی این منطقهی پُر آشوب و پُر تلاطم هستند. بازشناخت این سیاست، در درک و فهم چرایی این جنگها، تبعات آنها، تعیین سیاستهای موثر و کارآ در مقابله با آنها، و…، ضرور هستند.
در پسزمینهی جنگهای پی در پی دو دههی اخیر در شطرنج خاورمیانه، به وضوح، ردپای یک طرح استراتژیکی قدیمی در بازآرایی منطقه به سود ایالات متحده، و دژ مُستحکم ارتجاع سرمایهداری غرب در آن، اسرائیل، چهره مینمایاند: طرح «خاورمیانهی بزرگ»!
در چرایی طرح «خاورمیانهی بزرگ»، و در اساس در اهمیت منطقهای که لُزوم این طرح را ایجاب میکند، یادآوری نُکاتی لازم میآید. شطرنج خاورمیانه به دلیل موقعیت ویژهی ژئوپولیتیکی/ ژئواستراتژیکی، در طول تاریخ، همهگاه، مورد توجه قُدرتهای بزرگ جهانی و منطقهای بوده است. با اکتشاف منابع فراوان انرژی، و نیاز وافر جهان سرمایه به این منابع، این منطقه از چنان اهمیت فزایندهای برخوردار شده است، که کُنترل بر آن به مثابه سیطره بر جهان سرمایه است. نبض اقتصاد جهان سرمایه، اینجا، میزند.
- خاورمیانه بیش از ۷۹ درصد از نفت خام و ۵۳ در صد از گاز جهان را تامین میکند. ایالات متحده بیش از ٢٠ درصد، اروپا بیش از ٤٠ درصد و ژاپن به میزان ٨٣ درصد نفت مورد نیاز خود را از منطقهی خلیج فارس دریافت میکنند. بنا به برآوردها، ٦٠ درصد مخازن نفتی، تاکنون کشف شده در جهان، در خاورمیانه قرار دارد. افزون بر این، بخش مُعظم مخازن گاز جهان نیز در این منطقه قراردارد.
برآورد میشود، نیاز سالیانهی ایالات متحده به منابع انرژی، تا سال ۲۰۳۰، هر سال بیش از ۵/۱ درصد افزایش خواهد یافت. علاوه بر ایالات متحده، نیاز به نفت و تقاضا برای آن در سراسر جهان سرمایه، به ویژه در کشورهای چین، هندوستان، ژاپن، و…، نیز در حال افزایش است.
سُلطه بر منابع انرژی، کُنترل بازار، قیمت، و امنیت ترانزیت انتقال آن، به ویژه در شرایط بُحران فرسایندهی اقتصادی جهان سرمایه، از اهمیتی فزاینده برخوردار است. این امر، جایگاه خاورمیانه در مُعادلات سیاسی و اقتصادی جهان سرمایه را برجسته و تعیین کننده نموده و سیطره بر آن را به الویت سیاست خارجی بلوکهای سرمایهداری جهانی – به ویژه ایالات متحده، که قُدرت خود را در مُقابله با رقیب چینی رو به افول مییابد- بدل کرده است.
- امنیت پایدار اسرائیل، دژ ارتجاع سرمایهداری غرب در منطقه، یک مسالهی بُنیادی برای ایالات متحده است و در طرح «خاورمیانهی بزرگ» اهمیتی ویژه دارد. بدون وجود یک اسرائیل قُدرتمند، و امنیت پایدار آن، سیاست راهبُردی ایالات متحده در منطقه، از راه دور، مُحقق نمیشود. اسرائیل، بازوی نظامی ایالات متحده در پیشبُرد طرح «خاورمیانهی بزرگ»، به زور لشکرکشی، نسلکُشی، و قتلعام، مُخالفین و مُعارضین این سیاست راهبُردی است.
- «اُروآسیا» در مجاورت خاورمیانه قرار دارد. اهمیت ژئوپولیتیکی/ ژئواستراتژیکی «اُروآسیا» در جهان سرمایه، به نوبهی خود بر اهمیت شطرنج خاورمیانه نیز میافزاید. و آن را به یک کانون مُهم مُنازعه میان قدرتهای برتر جهان سرمایه بدل میکند. ابرقارهی «اُروآسیا»، به یُمن وجود ذخایر عظیم انرژی و موقعیت جغرافیایی و جمعیت عظیم انسانی، نقش برجسته و تعیین کنندهای در شکلگیری موقعیت ژئوپولیتیک/ ژئواستراتژیک قدرتهای برتر جهان سرمایه دارد. کلان طرح «یک جاده، یک کمربند» چین، رقیب اصلی ایالات متحده، که جهان سرمایه را با تحولات گُستردهای مواجه میسازد، به مراتب بر اهمیت این دو منطقه میافزاید.
ژبیگنیو برژینسکی، استراتژیست و مشاور سابق «امنیت ملی ایالات متحده»، در کتاب «تختهی شطرنج بزرگ، اولویت آمریکایی و مفاهیم ژئواستراتژیک آن»، ۱۹۹۷، دربارهی اهمیت استراتزیک «اُورآسیا» در سیطره بر جهان سرمایه مینویسد:
«اُروآسیا، ابرقارهی محوری در جهان است. قدرتی که بر اُروآسیا مُسـلط شود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سه منطقهی مُهم اقتصادی جهان – یعنی اروپا و آسیای شرقی- خواهد داشت. چشم انداختن به نقشهی جهان نشان میدهد، که هر کشوری که بر اُروآسیا مُسلط شود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیز چیرگی داشته و کُنترل این مناطق را در اختیار خواهد داشت.»
ایالات متحده از سُلطه بر خاورمیانه آغاز کرده است، تا یک گام بزرگ به «اُروآسیا»، مُحاصرهی روسیه و چین، و شکست سیاستهای بلوک رقیب در این منطقهی حیاتی، نزدیک شود.
شطرنج خاورمیانه، به اعتبار همهگی این مولفهها – و نیز بُعد جمعیتی، بازار فروش وسیع، و…،- اهمیت فزایندهای در مُعادلات سیاسی و اقتصادی جهان سرمایه دارد. در حالی که مُنازعات بُلوکهای سرمایهداری بر بستر تضادهای حاد ناشی از بُحران اقتصادی و آشُفتهگی و چندپارهگی سیاسی در بین قُدرتهای برتر جهان سرمایه، به مرحلهی خطیر و هولانگیزی پا گذاشته است؛ و بُلوکهای سرمایهداری در گیر و دار تعیین تکلیف نظم «مُسلط» و قُدرت «برتر» جهان سرمایه هستند؛ اهمیت بارز ژئوپولیتیکی/ ژئواستراتژیکی خاورمیانه، آن را به سوژهی مُهم و تعیین کنندهای برای نفوذ، کُنترل، و به سکوی پرشی برای صعود به موقعیت برتر جهان سرمایه بدل کرده است. چرایی طرح «خاورمیانهی بزرگ»، و اهمیت ژئوپولیتیکی/ ژئواستراتژیکی آن نزد ایالات متحده، از این مولفهها ناشی میشود.
اول بار، برنارد لوئیس، تاریخنگار آمریکایی ـ انگلیسی، در نشست سال ۱۹۷۹ اعضای «گروه بیلدربرگ»، در اتریش، بحث دربارهی اهمیت ویژهی کشورهای غرب آسیا برای تفوق سرمایهداری غرب و ضرورت تجزیهی این کشورها، از جمله ایران، به کشورهای کوچک و ادارهپذیر را مطرح ساخت. به باور او، کشورهای غرب آسیا میبایست بر اساس بُنیانهای زبانی، نژادی و منطقهای تکهپاره میشدند. حمایت سرمایهداری غرب از شورش اقلیتهایی مانند دروزیها در لبنان، بلوچها، ترکها و کردها در ایران، علویها در سوریه، عیسویان در اتیوپی، فرقههای مذهبی در سودان، قبایل عرب در کشورهای مُختلف عربی، کردها در ترکیه، و…، راهکار موثری در پیشبُرد این طرح بود. هدف نهایی دیدگاه برنارد لوئیس از تکهپاره کردن غرب آسیا، تبدیل آن به موزاییکی از کشورهای کوچک و ضعیف و «هرج و مرجی آکنده از نزاعها، دشمنیها، فرقهها، مناطق و قبایل در حال جنگ» بود، تا از این طریق قُدرتهای موجود در منطقه تضعیف و ادارهپذیر گشته و در نتیجه، سیطرهی سرمایهداری غرب بر این منطقه تامین گردد.
تدوین نقشهی راه به این منظور را رالف پترز، سرهنگ بازنشستهی «آکادمی ملی جنگ ایالات متحده»، بر عُهده گرفت. در نقشهی راه رالف پیترز، ژوئن ۲۰۰۶، کشورهای سوریه و عراق به سه کشور، لبنان به هشت کشور، کشورهای شمال آفریقا به شش کشور، مصر و سودان به نُه کشور، ایران و پاکستان و افغانستان در مجموع به ده کشور، و کشورهای عربی حوزهی خلیج فارس نیز به سه کشور تجزیه میشدند. آنچه از این سیاست راهبُردی مد نظر بود، تامین و تضمین سُلطهی ایالات متحده بر غرب آسیا، و تحکیم موقعیت اسرائیل به مثابه دژ مُستحکم ارتجاع سرمایهداری غرب، بود.
ایدهی «خاورمیانهی بزرگ» (The Greater Middle Eastand North Africa Initiative) بر بستر این دیدگاه شکل گرفت.
حملهی تروریستی «القاعده» به دو آسمانخراش در نیویورک، و نمای غربی «پنتاگون» در واشنگتن، یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، فُرصتی مُغتنم برای دولت بوش پسر فراهم آورد، تا این سیاست را با چاشنی مُبارزه علیه «تروریسم» برای ایجاد یک خاورمیانهی «دموکراتیک»، به شاکلهی سیاستهای ایالات متحده در شطرنج خاورمیانه بدل سازد.
طرح «دفاع از امنیت ملی ایالات متحده»، در دولت بوش پسر، نوامبر ٢٠٠٣، جغرافیای جدید شطرنج خاورمیانه را با سیاست انزوای جمهوری اسلامی ایران، سوریه و لیبی، به حول مراکش، الجزایر، تونس، مصر، اردن، عربستان، یمن، عمان، قطر، بحرین، امارات متحدهی عربی، افغانستان، پاکستان، ترکیه و عراق، شکل میداد.
لشکرکشی به عراق، در سال ۲۰۰۳، که به درهم شکستن زیرساختهای اقتصادی، از بین بردن مدنیت جامعه، رُشد و گُسترش دستهجات اسلامی مُسلح و آدمکُش، تکهپاره کردن جغرافیای عراق، فساد و ارتشای فزاینده در حاکمیت جدید، به یغما بردن گاز و نفت، و…، انجامید؛ و همچنین حمایت ایالات متحده: از تسلیح ارتش صهیونیستی در کُشتار مردمان فلسطین، حکومتهای مُستبد منطقه، فساد و ارتشا، زندان و شکنجه و اعدام مخالفین سیاسی، نقض فاحش آزادیهای مدنی و سیاسی، تبعیض جنسیتی موهن زنان، و…، طرح «خاورمیانهی بزرگ» را به مُحاق برد. «خاورمیانهی بزرگ» با «خاورمیانهی گُسترده»، و پس از آن با «خاورمیانهی جدید»، بدون هیچ تغییر ماهوی در سرشت سیاستها و راهکارهای طرح مادر، جایگُزین شد: «آن چه ما در اینجا میبینیم و درک میکنیم، وجود درد زایش است؛ زایش یک خاورمیانهی جدید و در این راه ما (ایالات متحده) میبایست حرکت رو به جلوی “خاورمیانهی جدید” را هدایت کنیم و نبایستی به مسیر قبلی بازگردیم.»( سخنرانی کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه در دولت بوش پسر، در کُنفرانس مطبوعاتی مُشترک با احود اولمرت، نخستوزیر وقت اسراییل، در تلآویو، ژوئن ۲۰۰۶)
این طرحها، با هر نامی – «خاورمیانهی جدید»، «خاورمیانهی گُسترده»، و طرح مادر، «خاورمیانهی بزرگ»- تکهپاره کردن غرب آسیا، تبدیل آن به موزائیکی از کشورهای کوچک و ضعیف و «هرج و مرجی آکنده از نزاعها، دشمنیها، فرقهها، مناطق و قبایل در حال جنگ» را بُنمایه داشتند، تا از این طریق سیطرهی ایالات متحده بر غرب آسیا تامین و تضمین شود و موقعیت اسرائیل به مثابه دژ مُستحکم ارتجاع سرمایهداری غرب در این منطقهی پُر آشوب و پُر تلاطم تحکیم گردد.(۱)
از دگر سو، در اسرائیل نیز در بر همین پاشنه میچرخید. طرحهای اسرائیل و ایالات متحده، در سرشت خود، مُشابه بودند و تحقُق اهداف بههم پیوسته و مُشترکی را در بُنمایه داشتند.
اودِد یینون، روزنامهنگار «جروزالم پُست»، و مُشاور پیشین آریل شارون، به هنگامی که وزیر دفاع بود، طرحی را درانگیخت که راهبُرد جدید اسرائیل برای دههی ۱۹۸۰ میلادی را تعیین میکرد. «طرح یینون»،(Yinon Plan) ، اول بار در سال ۱۹۸۱، در نشریهی «کیوونیم»،(Kivunim) ، که در جهت پیشبُرد اهداف «سازمان جهانی صهیونیسم» فعالیت میکرد، انتشار یافت و از پروژهی «گُسترش فرقهگرایی در غرب آسیا» پرده برداشت. بُنمایهی «طرح یینون»، در حفظ و گُسترش منافع ایالات متحده در غرب آسیا و تحقُق رویای کُهن یهودیان در ایجاد «اسرائیل بزرگ» – رویای سرزمینی وسیع در غرب آسیا، که در «کتاب مقدس عبری» به «فرزندان ابراهیم» وعده داده شده بود- ریشه داشت:
«هدف اسرائیل باید تجزیهی کشورهای عربی باشد، که همچون موزاییک شکسته شوند و کشورهای کوچکتری خواه بر پایهی دین یا قوم ساخته شوند. هر گونه درگیری بین کشورهای عربی در کوتاهمُدت به سود اسرائیل است. درگیریها و ناپایداریهای سه دههی اخیر در لبنان بهترین فُرصت برای هدایت اسرائیل به سوی برخاستن به عُنوان قُدرت منطقهای قلمداد میشود. برنامهی کوتاهمدت اسرائیل باید این باشد، که کشورهای عربی در شرق اسرائیل، مُدام خلع سلاح شوند و همیشه ارتشی ضعیف داشته باشند؛ ولی هدف بُلندمُدت اسرائیل باید دامن زدن به آپارتاید قومی و آپارتاید دینی باشد.»
نگارش سند «استراتژی اسرائیل برای دههی ۸٠»، با هدف «تجزیهی کشورهای عربی بر پایهی مذهبی و قومی» در جهت قوام و استحکام کشور اسرائیل، بر همین مبنا، در دستور کار دولت آپارتاید اسرائیل قرار گرفت. آریل شارون، وزیر جنگ وقت دولت صهیونیستی، در یک کنفرانس بینالمللی پیرامون مسایل امنیتی اسرائیل، در هجدهم دسامبر ۱۹۸۱، که توسُط «مرکز مُطالعات استراتژیک دانشگاه تلآویو» برگُزار شده بود، از همین رو گفته بود:
«ضروری است مصلحت استراتژیک و امنیتی اسرائیل تا آن سوی کشورهای عربی موجود در خاورمیانه و در سواحل مدیترانه و دریای سرخ فراتر رفته و در دههی هشتاد شامل کشورهایی از قبیل ترکیه، ایران، پاکستان، مناطق خلیج فارس و آفریقا، به ویژه کشورهای آفریقای شمالی و مرکزی، هم شود… اسرائیل باید نیروهای خود را بر اساس دستیابی به برتری تکنولوژیک و برخورداری از قدرت بازدارندهگی که مانع زیر پا گذاشتن قراردادهایش با کشورهای عربی همجوار میشود، مُتحول کند. دستیابی به هدفهای استراتژیک اسرائیل در دههی هشتاد به “منع وقوع جنگ از طریق بازدارندهگی ” نیاز دارد. اما اگر بازدارندهگی عمل نکرد، میبایست یک قدرت نظامی را برای حفظ سلامت اسرائیل در آغاز هر گونه جنگی تضمین کرد و آنگاه هر گونه ائتلاف جنگی دشمن و عُمق استراتژیک آن را درهم شکست.»
نتانیاهو نیز در کتاب «نبرد با تروریسم: چگونه دموکراسیها میتوانند تروریستهای داخلی و بینالمللی را شکست دهند»، ۱۹۹۵، مُعرف و مُبلغ همین سیاست استراتژیکی است: اسرائیل برای تضمین «امنیت» خود میبایست در جهت سرنگونی و تجزیهی جغرافیایی هفت کشور خاورمیانه – شامل عراق، سوریه، لیبی، سومالی، سودان، لبنان و ایران- اقدام کند. از این میان، تاکنون، عراق پس از حملهی ایالات متحده، در سال ۲۰۰۳، در عمل، به سه منطقهی شیعه، سنی و کردی تجزیه شده است؛ سومالی، از سال ۱۹۹۱، در کُشتارهای قبیلهای غوطه خورده است؛ سودان، در سال ۲۰۱۱، به دو بخش سودان و سودان جنوبی تجزیه شده و هنوز هم با جنگ و خونریزی، گرسنگی و آوارهگی، دست به گریبان است؛ لیبی، پس از سقوط قذافی، در سال ۲۰۱۱، در عمل، به دو دولت رقیب در شرق و غرب تجزیه شده و در عین حال، در هر یک از این بخشها، شاهد عروج دهها گروه شبهنظامی و ششلولبند است؛ لبنان بر اثر جنگهای مُتعدد اسرائیل، موشکبارانهای بیوقفه، تجهیز و تسلیح گروههای مُتخالف و مُتضاد، در ورطهی بُحرانهای بیعلاج سیاسی- اقتصادی- اجتماعی گرفتار شده است؛ و سوریه نیز، که از هنگام بروز جنگ داخلی و تشبُثات دولتهای سرمایهداری جهانی و منطقهای، از سال ۲۰۱۱، فاقد کُنترل مرکزی بوده، با سُقوط دولت بشار اسد، در عمل، به چند منطقهی تحت نفوذ اسرائیل و ترکیه و… تقسیم شده است.
«نبرد با تروریسم» نتانیاهو، که پسوند مُضحک «چگونه دموکراسیها میتوانند تروریستهای داخلی و بینالمللی را شکست دهند» را هم یدک میکشد، همهگی این دولتها، از جمله جمهوری اسلامی ایران، را به عنوان «دولتهای تروریستی» برمیشمرد، که «تهدید حیاتی» برای اسرائیل محسوب میشوند. و در نتیجه، اسرائیل برای حفظ و بقای خود میبایست از طریق تهاجُم نظامی، و جنگهای نیابتی، این کشورها را تکهپاره کرده و یکپارچگی و قُدرت منطقهای آنها را درهم بشکند.
در دوران نخستوزیری نتانیاهو، به همین سبب، یک تیم تحقیقی با مسئولیت ریچارد پرل(۲)، سند سیاسی «ریشهکن ساختن: استراتژی نوین برای دفاع از سرزمین اسرائیل» را تدوین نمود. سند مزبور، بر استفاده از کاربُرد نیروی نظامی علیه کشورهای مُتخاصم، همکاری با دولتهای دوست نظیر اردن و ترکیه، نفی کشور مُستقل فلسطین، و…، تاکید داشت.
در نُسخهی بهروز شدهی «ریشهکن ساختن: استراتژی نوین برای دفاع از سرزمین اسرائیل»، سال ۱۹۹۶، عراق، لبنان، سوریه، و ایران در لیست اهداف دولتهای مُتخاصم اسرائیل قرار داده شدند. بعدها این لیست شامل سودان، لبنان، و لیبی، نیز گشت و هدف استراتژیکی «ریشهکن ساختن»، از «چهار جنگ» به «هفت جنگ» ارتقا یافت.
در تمامی این سالهای دور و دراز، رُخدادهای شطرنج خاورمیانه – از جنگ ایالات متحده در عراق تا جنگ اخیر در ایران- این سیاست استراتژیکی اسرائیل، با اُفت و خیزهای ناشی از شرایط روز جهانی و منطقهای، اما، پیوسته در جریان بوده است.
جنگ در ایران، آخرین گام استراتژی «ریشهکن ساختن» است، که هرچند به ظاهر نابودی «برنامهی هستهای» جمهوری اسلامی را به عنوان شاکلهی هدف خود مُعرفی میکند، اما، در واقع سرنگونی جمهوری اسلامی، حتا به بهای تجزیهی ایران، را در هدف دارد. جنگ با ایران، از منظر سیاست راهبُردی اسرائیل، یک بازی فینال در شطرنج خاورمیانه است. و پیروزی در آن، موفقیت نهایی استراتژی «ریشهکن ساختن: استراتژی نوین برای دفاع از سرزمین اسرائیل» را همراه میآورد؛ اسرائیل قدرت بلامُنازع منطقه میشود؛ نسلکُشی مردمان فلسطین تا به آخر ادامه مییابد؛ دولتهای عرب، یک به یک، دست دوستی به سوی اسرائیل دراز میکنند؛ و از آن پس، «فرزندان ابراهیم» در سرزمین موعودی که در کتاب «مقدس عبری» وعده داده شده بود، بر انبوهی از اجساد مُثله شدهی تودهی مردم منطقه، بر تلی از سرزمینهای ویران شده و شخم خورده از موشکبارانها، به خوشی و خُرمی، سرمست از بادهی پیروزی، روزگار خواهند گذراند.
تفاوت راهکار سیاسی ایالات متحده با اسرائیل درست در همین نُقطهی اساسی بُروز میکند. در حالی که اسرائیل از سرنگونی جمهوری اسلامی، حتا به بهای تجزیهی ایران، خُرسند خواهد شد و موفقیت نهایی استراتژی «ریشهکن ساختن» خود را جشن خواهد گرفت، اما، ایالات متحده در شرایط خطیر حاضر نه به دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی، که در پی «تضعیف و تمکین حداکثری» آن است.
توافق ترامپ با نتانیاهو در تهاجُم نظامی به ایران، در میانهی «مُذاکرهی هستهای» با جمهوری اسلامی، و سپس مُشارکت در این تهاجُم با بمباران سایتهای هستهای فردو، نطنز، و تاسیسات فرآوری اورانیوم اصفهان، توسُط بیش از یک دوجین بُمب «جیبییو- ۵۷ ای/یی ماپ» (GBU-57A/B MOP) ۱۳ تُنی و موشکهای «تاماهاوک»، در بیست و دوم ژوئن ۲۰۲۵ (اول تیر ۱۴۰۴) ، مُبتنی بر همین راهکار «تضعیف و تمکین حداکثری» جمهوری اسلامی و خلع سلاح سیاسی آن در میز «مُذاکرهی هستهای» صورت گرفت.
ایالات متحده، در واقع، یک جمهوری اسلامی زانو خم کرده؛ عقب نشسته از ادعاهای منطقهای؛ از دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل؛ دست شُسته از نیروهای «محور مقاومت»؛ گُسسته از پیوندهای سیاسی- تجاری- نظامی با چین و روسیه؛ ادغام شده در دایرهی نفوذ ایالات متحده؛ و، در عین حال، کارآمد در کُنترل خشن و خونین یک جامعهی مُعترض، در سرکوب اعتراضات و مُبارزات بردهگان مزدی و تودهی مردم فرودست، را میخواهد. رژیمی که مدافع نظم سرمایه در ایران، و در شطرنج خاورمیانه، به سود ایالات متحده، و زیان بلوک رقیب، باشد. چنین رژیمی، جُز رژیم وحشی و جانی جمهوری اسلامی نیست! نزدیک به پنج دهه است، که جمهوری اسلامی این نقش خونبار را در جغرافیای ایران بازی کرده است. اعتراضات تودهی مردم ناراضی را به خاک و خون کشیده است؛ چتر خفقان خونین را بر فراز جامعه گُسترانده است؛ بر متن سیاست خصوصیسازی، تعدیل نیروی کار، حذف همهی مُقررات شناخته شدهی بازارهای کار جهانی در تنظیم قرارداد، بیمههای اجتماعی، و…، طبقهی کارگری ارزان، و سودهایی نُجومی، نصیب نظم سرمایه کرده است. از منظر سیاست راهبُردی ایالات متحده، یک جمهوری اسلامی تضعیف گشته و به تمکین حداکثری واداشته شده، بهترین گُزینه در ایفای همین نقش است. انجام این مُهم، آن هم در شرایط خطیر جهانی و منطقهای، به هیچ رو، از اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی برنمیآید. این اپوزیسیون، در هیچ بزنگاهی از تاریخ پُر آشوب و پُر تلاطم این سالهای دور و دراز، حتا در طول جنگ حاضر نیز، به رغم انبوهی از تبلیغات دروغین مدیایی و عصای زیر بغل اسرائیلی نتوانسته است حداقلی از تودهی مردم مُنزجر و مُتنفر از جمهوری اسلامی را به سمت خود بکشاند، سازمان بدهد، و چشمانداز مُبارزهای جدی و پیگیر علیه رژیم را فراروی آنان بگُشاید. جمهوری اسلامی، هنوز، لازم است، به ویژه، از آن رو که سرنگونی آن هزینه دارد، ریسک دارد، و در این شرایط خطیر ضرور هم نیست.
افزون بر این، هرج و مرج و اغتشاشی که سرنگونی جمهوری اسلامی – در غیاب یک آلترناتیو توانا و کارآمد در کُنترل جامعه و سرکوب اعتراضات و مُبارزات بردهگان مزدی و تودهی مردم فرودست- به بار میآورد، به احتمال زیاد خاورمیانه را به آتش میکشاند، نظم سرمایه را مُختل میسازد، دولتهای مُستبد و مُرتجع و فاسد منطقه را در بُحران فرو میبرد، و موقعیت اسرائیل را نیز شکننده میکند. هیچ یک از این تبعات به سود ایالات متحده، و سنگفرش مسیر برتری آن بر بلوک رقیب، نیست.
جنگ: بهترین موقعیت مُمکن
جنگ، در سیزدهم ژوئن ۲۰۲۵ (بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴)، در بهترین موقعیت مُمکن برای دولت آپارتاید اسرائیل، و نخستوزیر قاتل آن، نتانیاهو، رُخ داد.
«شمشیرهای آهنین» اسرائیل، که در انتقام از عملیات «طوفان الاقصی» جریان اسلامیستی و ارتجاعی حماس، از پسِ هفتم اکتبر ۲۰۲۳، به کار افتاد، با سبُعیت و دهشتی هولانگیز، غزه را به جهنمی از آتش و خون بدل ساخت. هزارها هزار موشک از زمین و آسمان بر غزه باریدن گرفت. خانهها، بیمارستانها، انبارهای مواد غذایی، هر جایی که میشد نشانی از وجود انسان و زندگی یافت، بُمباران و تخریب شد. دهها هزار انسان، زن و مرد و کودک، تکهپاره شدند، سوختند، و در زمینهای شُخم خورده از موشک مدفون گشتند. صدها هزار انسان نیز آواره و فراری شدند. اگر کُشتار ارتش صهیونیستی هم دمی امان بدهد، فقدان آب و غذا و دارو جان میستاند. مردمان غزه، گرسنه و بیپناه، حتا در صف کُمکهای غذایی نیز وحشیانه به رگبار بسته میشوند.
تداوم این نسلکُشی آشکار، این سبُعیت و دهشت کمنظیر، حتا، حامیان اروپایی بیشرم دولت آپارتاید اسرائیل را هم به اعتراض، هرچند بسیار دیر و ناکارآ، واداشته است. «دیوان کیفری بینالمللی»، در لاهه، حُکم جلب نتانیاهو و گالانت، وزیر دفاع اسرائیل از سال ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۴، به جُرم «جنایت جنگی» و «جنایت علیه بشریت» را صادر کرده است. از دگر سو، اهداف اعلام شدهی دولت آپارتاید اسرائیل در عملیات «شمشیرهای آهنین» با موفقیت تام و تمام همراه نشده است. تعدادی از گروگانهای اسرائیلی، هنوز، در اسارت حماس هستند. مقاومت در غزه، به رغم به کارگیری مُدرنترین و کُشندهترین تسلیحات نظامی، همچنان ادامه دارد. حماس، ضربات سنگینی مُتحمل شده، اما نابود نشده است. همهگی این مولفهها به اختلاف در بین احزاب پارلمانی، به نارضایتی از سیاستهای نتانیاهو، به اعتراض در جامعهی اسرائیل، هرچند نه در ابعاد گُستردهی اجتماعی، دامن زده است. دولت آپارتاید اسرائیل، و نخستوزیرش، برای خروج از تنگنای اعتراضات داخلی و فشارهای بینالمللی، به یک دستآویز «مشروع» و «عامهپسند» نیاز داشتند. تهاجُم نظامی به ایران، بهترین گُزینه، مُناسبترین دستآویز، به این منظور بود. حجم عظیمی از تبلیغات اسرائیل، حامیان بینالمللی آن، و نیز اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی، از سالهای دور و دراز پیش، «برنامهی هستهای» جمهوری اسلامی را یک «خطر حیاتی» برای «امنیت» اسرائیل، منطقه، و جهان سرمایه، قلمداد کرده بود. سیاستهای ارتجاعی جمهوری اسلامی در منطقه نیز این «خطر حیاتی» را ملموس ساخته بود. تهاجُم نظامی به ایران، هم میتوانست نتانیاهو و دولت متبوع او را از تنگناهای داخلی و بینالمللی برهاند و هم احتمال سرنگونی یک رقیب منطقهای یا، حداقل، تضعیف و تمکین حداکثری آن را همراه آورد.
ریاست جمهوری دور دوم ترامپ در ایالات متحده هم مزید بر این دلایل میشد. او، در ریاست جمهوری دور اول خود، خروج ایالات متحده از «برجام»، هشتم می ۲۰۱۸، را اعلام کرده بود و همهی تحریمهایی که در چهارچوب این توافق مُلغا شده بودند را بار دیگر به اجرا گذاشته بود. این بار نیز فشار به جمهوری اسلامی، تمکین حداکثری و نابودی «برنامهی هستهای» آن، را در دستور کار داشت.
مولفهی مُهم دیگری هم موفقیت این ارزیابی را در چشمانداز میگرفت. نیروهای «محور مقاومت» در منطقه به شدت تضعیف شده بودند. جنگ در غزه، ضربات سنگینی بر حماس وارد آورده بود. ترور اسماعیل هنیه در تهران و حسن نصرالله در بیروت، قتل شُمار زیادی از اعضای حزبالله در لبنان در اثر انفجار هزارها پیجر و واکیتاکی بُمبگذاری شده، سُقوط رژیم بشار اسد در سوریه و قطع سرپل ارتباطی حیاتی جمهوری اسلامی با حزبالله و حماس، رشتهای از موشکبارانهای سنگین حوثیها در یمن توسُط ایالات متحده، و…، به تضعیف نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه انجامیده بود. و به نوبهی خود قُدرت منطقهای رژیم را به شدت تضعیف کرده بود. به علاوه، نارضایتی تودهی مردم در ایران از حاکمیت منحوس جمهوری اسلامی، از مُشکلات اقتصادی و معیشتی، از بیکار و فقر و فلاکت، از نبود آزادیهای سیاسی، و…، و ارزیابی مُثبت از «شورش» آنان در شرایط بروز جنگ، هم مولفهی مُهم دیگری برای دولت آپارتاید اسرائیل بود.
تهاجُم نظامی به ایران مولود این چشمانداز بود. کارت برندهی نتانیاهو برای تفوق اسرائیل در منطقهی خاورمیانه، تامین رضایت حامیان بینالمللی، و تحکیم موقعیت خود در داخل به مثابه ناجی «فرزندان ابراهیم»، و «امنیت» اسرائیل بود. جمهوری اسلامی سرنگون نشد، شورشی هم در نگرفت، اما، حامیان بینالمللی دولت آپارتاید اسرائیل خشنودی خود از تهاجُم نظامی به ایران را با حمایت از آن – تحت عُنوان «حق دفاع اسرائیل از خود»- و با ارسال انبوهی از تسلیحات نظامی به اسرائیل ابراز کردند. در جامعهی اسرائیل هم اکثریت عظیم مردم با این جنگ همدل و همرای شدند. بنا به نظرسنجی «انستیتو دموکراسی اسرائیل»، ۸۲ درصد یهودیان اسرائیلی از جنگ و زمان آن حمایت میکنند؛ ۱۰ درصد دیگر جنگ را درست، اما، زمان آن را نامُناسب میدانند؛ حتا در میان یهودیان به اصطلاح «چپگرا» نیز ۵۷ درصد حامی تهاجُم نظامی به ایران هستند. نتانیاهو، و دولت متبوع او، نه تنها تا بزنگاه بعدی، از خطر رستند، که مورد ستایش جامعه، و مخالفین دیروز خود، هم قرار گرفتند.
جنگ: مُثلث شوم
تئودور هرزل،Theodor Herzel ، بُنیانگذار صیهونیسم در جلب حمایت دولتهای سرمایهداری غرب، وعده میداد: ایجاد یک کشور یهودی در سرزمین حاصلخیز چند هزار سالهی فلسطین، «دژی از تمدن غربی در برابر توحش آسیایی!» خواهد بود.
از زمان تاسیس اسرائیل، از سال ۱۹۴۸ تاکنون، این کشور همواره مُتحد استراتژیکی دولتهای سرمایهداری غرب و دژ مُستحکم آنها، در برابر کشورهای دیگر منطقه، به شمار میآید. ایدهی تئودور هرزل دیری است به واقعیت در آمده است. اسرائیل، بازوی نظامی ارتجاع سرمایهداری غرب، به ویژه ایالات متحده، در شطرنج خاورمیانه است. جزء مُهم و استراتژیکی این بلوک سرمایهداری است و سیاستهای راهبُردی آن در زمینهی «گُسترش جغرافیایی»، «عُمق استراتژیکی»، «امنیت»، چگونگی رابطه با دولتهای همجوار عربی، و…، به ویژه، تابعی از طرحها و سیاستهای کلان ایالات متحده است. از همین رو، سراسر تاریخ ۷۷ سالهی صهیونیسم اسرائیل، مُهر حمایت بیدریغ سرمایهداری غرب را بر پیشانی دارد. حمایت مُهوع از لشکرکشی به سرزمینهای دیگر، کوچاندن اجباری مردمان فلسطین و غصب زمینهای آنان، نسلکُشی، به گلوله بستن مردم گرسنه و آواره در صف غذا، شکنجه و تجاوز به زنان فلسطینی در زندانها، تجهیز ارتش صهیونیستی به مُدرنترین ابزار کُشتار جمعی، و…، نمونهای مُستند و زنده، از میان صدها نمونهی دیگر، است.
آپارتاید آشکار اسرائیل، مُبین سرشت نژادپرستانه و فاشیستی راهکارهای سیاسی- نظامی همهی دولتهای بر سر کار آن، از ابتدا تاکنون، است. بنا به قوانین رسمی اسرائیل، ازدواج بین شهروندان فلسطینی اسرائیل و فلسطینیانی که شهروند اسرائیل نیستند، به این علت که باعث «ریسک جمعیتی» (افزایش جمعیت فلسطینیان نسبت به جمعیت یهودیان) میشود، ممنوع است. فرزندان این زوجها، «شهروند» اسرائیل محسوب نمیشوند و از هر گونه حقوق و مزایای قانونی محروم میباشند. به علاوه، در قانون «دولت ـ ملت یهود»، که توسُط «کنست» در تاریخ نوزدهم ژوئیهی ۲۰۱۸ به تصویب رسید، مُصرح است: «حق تعیین سرنوشت ملی در دولت اسرائیل، فقط به خلق یهود تعلق دارد!»، «عبری زبان رسمی اسرائیل است!»، و شهرکهای یهودینشین (زمینهای غصب شدهی فلسطینیان) «یک ارزش ملی» هستند، که «تاسیس و توسعهی آنها وظیفه و دستور کار دولت میباشد!»
نظر «کثیف» و نمادین مرتس، صدراعظم آلمان، دربارهی اسرائیل، بهترین و عالیترین شکل موضع یک دولت غربی، از فلسفهی وجودی اسرائیل، و جایگاه آن نزد سرمایهداری غرب، است. او در حاشیهی نشست اخیر «گروه ۷»، در کانادا، در گُفتوگویی با شبکهی تلویزیونی ZDF آلمان، ضمن دفاع از تهاجُم نظامی اسرائیل به ایران، گفت: «من فقط میتوانم بگویم: نهایت احترام را دارم که ارتش اسرائیل، رهبری سیاسی اسرائیل، این شجاعت را داشتهاند که این کار را انجام دهند… اسرائیل این کار “کثیف” را برای همهی ما انجام میدهد.» اسرائیل نوک «کثیف» یک کوه «کثیف» غربی است. تفاوتی در سرشت تنهی کوه، سرمایهداری غرب، و نوک آن، اسرائیل، نیست. اولی در حالی که «دموکراسی» و «حقوق بشر» را فراوان نشخوار میکند، زرادخانهی کُشتار جمعی دومی را برای انجام کارهای «کثیف»، مملو از تسلیحات مُدرن میسازد.
ایالات متحده، سیطره بر شطرنج خاورمیانه را گامی مُهم و تعیین کننده در حفظ موقعیت برتر خود در جهان سرمایه، که در سالهای اخیر با رشد اقتصادی چین به چالش گرفته شده است، میبیند. جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی، و مُشارکت ایالات متحده در کوبیدن سایتهای هستهای جمهوری اسلامی توسيط هواپیماهای رادارگُریز «بی-۲ اسپیریت»، جزیی از راهکار دولت ترامپ در «تضعیف و تمکین حداکثری جمهوری اسلامی»، و گامی به سوی هدف بزرگتر، غلبه بر چین و حفظ موقعیت برتر جهان سرمایه، است. مورد ایران، و حاکمیت سیاسی گردنکش و زیادهخواه تاکنونی آن، در شرایط حاضر منطقه – پس از تحولات جاری در فلسطین، لبنان، سوریه، و یمن- مُهمترین مانع تحقُق طرح «خاورمیانهی بزرگ» بوده است. هدف دولت ترامپ در تضعیف و تمکین حداکثری این مانع، گُسست کامل آن از بلوک رقیب، و ادغام در سرمایهداری غرب، به رهبری ایالات متحده، است. در این صورت، تحقُق طرح «خاورمیانهی بزرگ»، با حذف این مانع در مُعادلات سیاسی منطقه، مُمکن میگردد؛ سیطرهی ایالات متحده بر این منطقهی ژئواستراتژیکی/ ژئوپولیتیکی و منابع انرژی، و…، آن تامین میشود؛ و ایالات متحده دست بالاتری در رقابت با بلوک رقیب، چین، مییابد.
جنبهی مٌهم دیگر اهمیت ایران برای ایالات متحده، اینجا بروز میکند: در نقش کلیدییی که ایران برای چین و در کلان طرح اقتصادی آن، «یک کمربند، یک راه»، ایفا مینماید. در صورت گُسست کامل جمهوری اسلامی از رقیب چینی، پیشبُرد این طرح – که اهمیت تعیین کنندهای برای چین در مسیر رسیدن به موقعیت برتر جهان سرمایه را دارد، بسیار مُشکل خواهد شد. ایران گُذرگاهی مُهم در این طرح است، در نزدیکی بندر استراتژیک «گوادر» در پاکستان، یک پایگاه کلیدی چین در اقیانوس هند، واقع شده و به تنگهی هرمز، ترانزیت حیاتی انرژی مورد نیاز جهان سرمایه، نیز مُتصل است.
ایالات متحده در تحقُق سیاست خود در مورد ایران، در عین حال، امکان مُناسب پیشرفت «پیمان ابراهیم»، و برقراری روابط دوستانهی سیاسی- تجاری دولتهای عرب منطقه، به ویژه عربستان سعودی، با دولت اسرائیل را هم در چشمانداز دارد: «یکی از اهداف کلیدی رئیس جمهوری، گُسترش “پیمان ابراهیم” است، این که کشورهای بیشتری به آن بپیوندند و ما روی این موضوع کار میکنیم. امیدواریم شاهد عادیسازی روابط در میان مجموعهای از کشورها باشیم، که شاید هیچ کس تصور نمیکرد روزی وارد چنین توافقی شوند.»( استیو ویتکاف، فرستادهی ویژهی ترامپ در امور خاورمیانه)
به رغم امیدواری ایالات متحده در این باره، اما، از پسِ جنگ ۱۲ روزه، ابرهای تیرهی نگرانی و شک و تردید بر خاورمیانه سایه پراکنده است. دولتهای عرب منطقه، و همچنین ترکیه، از تضعیف جمهوری اسلامی، از میدان به در شدن یک رقیب منطقهای، بیتردید، خُشنود هستند. این، اما، فقط یک وجه مساله است. وجه دیگر، قُدرت رو به فُزون و هراسانگیز اسرائیل در منطقه، و احتمال بروز جنگهای بیشتر توسُط آن، این بار علیه کشورهای دیگر شطرنج خاورمیانه، است. پس از ایران، چه کشوری در نوبت است؟ نگرانی و شک و تردیدی از این دست، از همان روزهای دلهُرهآور جنگ ۱۲ روزه، دامن گرفته است. هاکان فیدان، وزیر امور خارجهی ترکیه، در اجلاس اخیر «سازمان همکاری اسلامی»، فضای جدید آنکارا را چنین بازتاب داد: «مُشکل فلسطینی، لبنانی، سوری، یمنی یا ایرانی وجود ندارد، بلکه مسالهی اصلی اسرائیل است.» دولت باغچلی، رهبر «حزب حرکت ملی»، نمایندهی پارلمان، و مُتحد کلیدی دولت اردوغان، نیز اسرائیل را مُتهم کرد، که در تلاش برای «مُحاصرهی آناتولی» و «بیثُبات کردن ترکیه» است. رقابت سخت ترکیه و اسرائیل در سوریه بر سر نفوذ و کُنترل بیشتر این کشور، که اندک مدتی پس از سُقوط دولت بشار اسد و حاکمیت داعشی جدید سوریه در گرفته است، بیش از پیش بر دامنه و عُمق نگرانی و شک و تردید در مورد آیندهی منطقه، چگونگی ساختار و مُناسبات در «خاورمیانهی بزرگ»، و نقش دولت آپارتاید اسرائیل در آن، میافزاید.
قُدرت رو به فُزون و هراسانگیز اسرائیل در منطقه، در عین حال، پاشنهی آشیل این «دژ مُستحکم ارتجاع سرمایهداری غرب» در شطرنج خاورمیانه هم هست. و آیندهی آن را، به رغم تمایل ایالات متحده، و اروپای اتحادیه، به ابهام میبرد.
جمهوری اسلامی سرمایه، به همان اندازهی دولت آپارتاید اسرائیل، یک دولت وحشی و جانی است. حاکمیت منحوس این رژیم در طول نزدیک به پنج دههی اخیر، فقط، به یُمن خفقان خونین، دار و درفش، و نیروهای سرکوب وحش و وبش اسلامی، مقدور شده است. جمهوری اسلامی بر دریایی از انزجار تودهی مردم حکومت میکند.
سیاست «عُمق استراتژیک»، سازماندهی شبکهی نیروهای تروریست و آدمکُش نیابتی در منطقه، راهکار جمهوری اسلامی در جهت تبدیل به یک قدرت منطقهای و، در عین حال، تحکیم و تضمین بود و باش خود در جغرافیای ایران بود. تحولات دو سالهی اخیر در شطرنج خاورمیانه، و از پسِ آنها تهاجُم نظامی اسرائیل به ایران، به وضوح، مُحاسبات سیاسی- امنیتی جمهوری اسلامی را به مُحاق برده است. دُکترین سیاسی- امنیتی جمهوری اسلامی، در بُنیاد خود، بر سه اصل: «برنامهی هستهای»؛ – «توان موشکی»؛ – و «شبکهی نیروهای نیابتی» آن در منطقه، «محور مقاومت»، مُتکی بود. جنگ ۱۲ روزه، این دُکترین را به خاک سپرد. بسیار بعید به نظر میآید، که جمهوری اسلامی توان مالی- سیاسی- نظامی بازسازی دُکترین سیاسی- امنیتی تاکنونی خود، در سالهای آینده، را به دست بیاورد. نه توانی به این منظور در چنتهی قُدرت جمهوری اسلامی باقی مانده و نه ایالات متحده و اسرائیل اجازهی آن را میدهند. آنچه میماند، و از منظر سیاست راهبُردی ایالات متحده هم، در شرایط خطیر حاضر منطقه، مُناسب و ضرور است، بود و باش جمهوری اسلامی در جغرافیای ایران و حفظ کارآیی آن در سرکوب اعتراضات و مُبارزات بردهگان مزدی و مردم فرودست، تامین و تضمین گردش سرمایه در ایران و منطقه، است.
آتشبس: تنفسی در میانهی جنگ
پس از ۱۲ روز جنگ و موشکباران موحش مُتقابل، ترامپ «پیامبر صُلح» شد و آتشبسی نانوشته و «غیررسمی» بین دو دولت وحشی و جانی اسرائیل و جمهوری اسلامی را اعلام نمود.
جنگ به هر دو سوی خود، به هر دو دولت اسرائیل و جمهوری اسلامی، لطمه زد. لطمات نظامی- لُجستیکی جمهوری اسلامی، انهدام سایتهای هستهای، تخریب زیرساختها، تضعیف سیستم امنیتی، کاهش اعتبار منطقهای، و…، چنان سهمگین است، که احتمال بازسازی آنها در سالهای آینده – اگر جمهوری اسلامی همچنان رژیم بر سر کار در ایران بماند-، بسیار بعید به نظر میآید. تداوم جنگ، اگر اسرائیل توان و امکان آن را میداشت، و اگر ایالات متحده به تبعات آن راضی میبود، بود و باش جمهوری اسلامی در ایران را با مُخاطرات جدی روبرو میکرد. این جنگ، مُهمترین و بزرگترین چالش حیات جمهوری اسلامی، از ابتدای موجودیت منحوس آن، بود. و به رغم لاف گزاف «پیروزی» رهبر، و مُشتی اراذل و اوباش حکومتی، از منظر «امنیت» جمهوری اسلامی میبایست هرچه زودتر خاتمه مییافت.
دولت آپارتاید اسرائیل هم، به رغم هیاهوی «پیروزی»، اما، سالم از جنگ بیرون نیامد. اسرائیل در هیچ زمانی، در دل هیچ جنگی، جُز جنگ حاضر با جمهوری اسلامی، چنین در معرض تهدید قرار نگرفته بود. چتر گُستردهی سانسور، نه فقط در اسرائیل، که در همهی کشورهای غربی، اجازهی انتشار گُزارشات مُستند خبری- تصویری دقیق از لطمات جنگی اسرائیل را تاکنون مُجاز نکرده است. با این همه، روشن است که تعدادی از موشکهای بالستیک جمهوری اسلامی از «گُنبد آهنین»(۴) عبور کردند و برخی از مراکز نظامی، تاسیسات برقی، ساختمانهای مسکونی، و…، را هدف قرار دادند. میلیونها تن از مردمان اسرائیل، ضربه به «مصونیت» خود را لمس کردند و بر قدرت «بازدارندهگی» دولت خود شک آوردند.
تداوم جنگ برای اسرائیل هم، چه به لحاظ نظامی و چه از حیث اقتصادی، مقدور نبود. اسرائیل، بدون مُشارکت ایالات متحده و تسلیح مُرتب و انبوه ابزار جنگی خود توسُط آن، توان یک جنگ درازمُدت که نه، حتا میانمُدت، را هم ندارد. افزون بر این، از حیث اقتصادی هم بُنیهی مالی اسرائیل، تداوم جنگ را با دشواری بسیار مواجه میساخت. در سه سال گذشته، نزدیک به ۵۶ میلیارد دلار، ۱۰ درصد اقتصاد اسرائیل، در جنگهای غزه، لبنان، و سوریه، هزینه شده است. جنگ در ایران، هر روزه ۷۲۵ میلیون دلار و برای ۱۲ روز نزدیک به ۹ میلیارد دلار هزینه داشته است. تداوم جنگ، در بازه یک ماهه، بر همین مبنا، نزدیک به ۲۲ میلیارد دلار هزینه برمیداشت. هزینهی فراخواندن ۴۵۰ هزار سرباز ذخیره، تاثیر منفی آن در اقتصاد اسرائیل از حیث کاهش نیروی کار، تامین غرامت جنگی به ۴۰ هزار خانوار یهودی از بابت ویرانی واحدهای مسکونی، و…، نیز بر هزینههای مستقیم جنگی افزوده میشود. اسرائیل قبل از جنگ ۱۲ روزه هم با تنگنای اقتصادی و کسری بودجه مواجه بود، جنگ در ایران بر عُمق این تنگنا افزود.
هدف اولیهی دولت نتانیاهو یک جنگ کوتاهمدت، در شکل موشکباران اهداف از پیش تعیین شده، و انتظار شورش تودهی مردم علیه جمهوری اسلامی، بود. این هدف مُتحقق نشد. از دگر سو، ایالات متحده با تضعیف شدید جمهوری اسلامی در جنگ، به هدف خود در حفظ رژیم، اما، «تضعیف و تمکین حداکثری» آن – و سپس قبولاندن همهی شرایط خود در میز «مُذاکرهی هستهای» به آن- نزدیک شده بود. پس، تداوم جنگ را به صلاح نمیدانست. آتشبس، ریشه در این شرایط مُشخص سه ضلع مُثلت شوم آخرین جنگ شطرنج خاورمیانه دارد.
و حال، هر یک از اینها، با ژستهای موهن، خود را «پیروز» جنگی میخوانند، که صورت مسالهی آن هنوز پاسُخ نگرفته است. آتشبس، صُلح نیست. پایان جنگ نیست. آتشبس، تنفسی در میانهی جنگ است، به ویژه، اگر این جنگ میان «کاسبان مرگ» در جریان باشد، به ویژه، اگر صورت مسالهی اصلی این جنگ مُهمترین و اصلیترین مسالهی امروز نظم سرمایه، تعیین تکلیف نظم «مُسلط» و قُدرت «برتر» در گُسترهی جهان، باشد.
جنگ: اپوزیسیون بورژوایی
موشکهای «نُقطهزن» دولت آپارتاید اسرائیل، به رغم ادعاهای واهی اولیهی آن، نه فقط سایتهای هستهای، تاسیسات نظامی، زیرساختهای جامعه، که شهرها، خیابانها، محلههای مسکونی، و…، را هدف گرفتند، خون مردمان بسیاری را هم بر زمین ریختند، میلیونها نفر را در هراس از جان آواره کردند، همهنگام، در میانهی آتش و خون، اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی با شادی هسیتریک از «بیبی» تشکر میکرد، که «سر مار» در تهران را هدف گرفته و بازگشت آنان به «میهن» را مُمکن گردانیده است.
نتانیاهو، در پی تهاجُم نظامی، تودهی مردم در ایران را به شورش علیه جمهوری اسلامی تحریک و تشویق نمود: «رژیم شرور و سرکوبگر ایران هیچگاه به اندازهی امروز ضعیف نبوده است. این فُرصت شماست تا برخیزید. صدای خود را بلند کنید: زن، زندگی، آزادی!» او، حتا، در تلویزیون «ایران اینترنشنال»، تلویزیون فارسیزبان دولت آپارتاید اسرائیل، نیز حضور یافت، تا اعلام کند: «کارزار نظامی اسرائیل، فُرصتی تاریخی برای مردم ایران به وجود آورده، تا به عُمر این رژیم پایان دهند.» «شاهزاده» نیز همراه و همرای دوست وحشی و جانی خود بود. و به ایرانیان پیام داد: «برخیزند» و «ایران را بازپس گیرند.» او در گُفتوگوی اختصاصی با «بیبیسی»، با هیجانی کاذب، اظهار داشت: «با حملهی اسرائیل، رژیم سُقوط میکند و فُرصتی تاریخی برای مردم ایران فراهم شده است… دقیقا نمیدانم واژهی درست چیست، اما نوعی انرژی دوباره در مردم به وجود آمده است… به نظرم مردم الان این را حس میکنند، در نتیجه، موج جدیدی از امید و انرژی به وجود آمده است…» همسر «شاهزاده»، همان که چندی پیش دم گرفته بود: «مرگ بر سه مُفسد: مُلا و چپی و مجاهد»، هم توییت زده بود: «بزن اسرائیل، ایرانیان پشت تو هستند.» رذالتی تا عرش آسمان! پژواک تعفُنی، که در توهُم بازگشت به تخت سلطنت غوطه میخورد!
این جماعت مفلوک، که با تبلیغات دروغین «ایران اینترنشنال»، «من و تو»، و…، و حمایت دولت آپارتاید اسرائیل، باد شدهاند و در خیالات موهوم خود، تودهی میلیونی مردم را هواخواه «خاندان جلیل سلطنتی» و شکوه «تمدُن آریامهری» میپندارند، کمترین ربطی به جامعه – فقر و فلاکتی که دهها میلیون تن را به گرداب نیستی فرو برده است؛ امیال و آرزوهای شیرینی که سالهای دور و درازی است در کُنج دل این انبوه انسانی جای گرفته است؛ مُبارزات بردهگان مزدی و اعتراضات تودهای، که به رغم حربهی سرکوب و خفقان خونین، زندگی شایستهی انسان را طلب میکنند؛- ندارند. اینها تخت سلطنت را میخواهند، به هر قیمتی، حتا، اگر این قیمت جان هزارها هزار مردم محروم و فرودست جامعه باشد. اینها در همگامی و همرایی با دولت آپارتاید اسرائیل، فقط، به تخت سلطنت و بازسازی «ساواک» مخوف و آموزش دوبارهی آن توسط مامورین «موساد» میاندیشند.
«شاهزاده»، با همین تخیُل بیمارگونه، در آوریل ۲۰۲۴، بار سفر به اسرائیل بست: «من به اسرائیل میروم، تا نقش خودم را در ساختن آیندهای روشنتر ایفا کنم.» آیندهای که با تهاجُم نظامی اسرائیل به ایران و پیام نتانیاهو: «اکنون زمان آن فرا رسیده، که شما دور پرچمتان و میراث تاریخیتان مُتحد شوید و برای آزادی از چنگال یک رژیم شیطانی و ستمگر بایستید» و بازخوانی آن توسط «شاهزاده»: «وقتی شیر و خورشید بار دیگر طلوع کند، جهان سپیدهدمی نو از صُلح را خواهد دید»، آغاز شد، اما، به سُرعت و فقط در طی ۱۲ روز سوخت، دود شد، و به هوا رفت.
مجاهدین نیز از همین گروه خونی هستند، تفاوت ماهویی با سلطنتطلبان ندارند. هر دوی اینان، در آرزوی حاکمیت سیاسی- اقتصادی جامعه، بر بستر «رژیم چنج»ی هستند، که با موشکهای «نقطهزن» اسرائیل و بُمبهای سنگرشکن ایالات متحده مقدور میشود. اینها در بود و بقای نظم سرمایه، حفظ و بازسازی نیروهای سرکوب، استثمار مُشدد بردهگان مزدی، برقراری خفقان خونین، کشتار کمونیستها، کمترین تفاوتی با هم ندارند. بر سر «قدرت» سیاسی- اقتصادی جامعه رقابت دارند.
جریانات ناسیونالیست و قومپرست کرد نیز از همین سنخ هستند. اینها بسیار اهل زد و بند و مُعامله هستند. روابط بسیار نزدیکی با ایالات متحده و اسرائیل دارند. کمترین مُشکلی ندارند که در وقت مُقتضی، به فرمان ایالات متحده و اسرائیل، کمربند سفت کنند، و با هرج و مرج و آشوب و کُشتار مخالفین، حکومت کردی راه بیاندازند. «اقلیم کردستان عراق»، و احزاب اصلی آن: «حزب دموکرات» و «اتحادیهی میهنی»، راه را نشان اینها دادهاند. مُشکل، اما، اینجاست که سُلطهی این جریانات بر کردستان ایران به یُمن وجود درک و فهم سیاسی در خور توجه تودهی مردم این سامان به آسانی مقدور نمیشود؛ از دگر سو، فساد و ارتشای فراگیر «اقلیم کردستان عراق»، و احزاب کردی آنجا، در کنار سرکوب خونین اعتراضات، بیکاری و فقر و فلاکت گُسترده، تبعیضات رنجبار علیه زنان، و…، حضوری زنده در افکار عمومی کردستان ایران دارد و کمترین میل و تحرُکی در ایجاد چنین مُدلی را برنمیانگیزاند.
در میان اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی، «حزب کمونیست کارگری» هم خودنمایی میکند. حمید تقوایی، لیدر حزب، در مصاحبه با تلویزیون این حزب، میگوید: «این ضربات نظامی و سیاسی، که همانطور که توضیح دادم ضربهی سیاسی مُهمی به جمهوری اسلامی هم هست، فضا را در جنگ مردم با جمهوری اسلامی مُساعدتر میکند برای خیزشهای عمومی مردم، برای گُسترش اعتراضات و برای تعرُض انقلاب زن، زندگی، آزادی. و از این طریق است که مسالهی سرنگونی جمهوری اسلامی میتواند جواب بگیرد. وگرنه با صِرفِ دخالت نظامی هوایی این اتفاق نخواهد افتاد.»
این دیدگاه، تهاجُم نظامی اسرائیل به ایران را امری مُثبت، اما، ناکافی میانگارد. «خیزشهای عمومی مردم» هم میبایست در کار باشد، تا «مسالهی سرنگونی جمهوری اسلامی» جواب بگیرد. همین معنا، با چیدمان کلمات و جُملاتی قدری مُتفاوت، در پیام نتانیاهو و «شاهزاده» هم به گوش رسیدهاند: موشکباران از آسمان، شورش روی زمین!
عجیب است، که برای این حزب مُهم نیست دولت اسرائیل یک دولت آپارتاید، یک دولت وحشی و جانی، است؛ مُهم نیست، که ارتش صهیونیستی، همهنگام، در یکی از دهشتانگیزترین جنگهای تاریخ مُدرن بشری، در کار نسلکُشی مردم فلسطین است؛ مُهم نیست، که جنگ مردم را میکشد، آواره میکند، نانشان را میدزد، کرامت انسانیشان را لگدکوب میکند؛ مُهم این است، که «خیزشهای عمومی مردم» روی زمین، و موشکبارانهای اسرائیل از آسمان، مسالهی «سرنگونی جمهوری اسلامی» را جواب میدهد! اینها «سرنگونی طلب» هستند، «قیمت» مُهم نیست، حتا اگر با جان و خون تودهی مردم جامعه پرداخت شود!
اگر چشمانداز، صِرفِ دریافت سهمی از کیک «قدرت» نباشد؛ آنگاه فهم پدیدهی جنگ، و تبعات جانسوز آن، دشوار نخواهد بود: جنگ، ترس و هراس از مرگ، از آوارهگی، از گرسنگی، از دست دادن کار، و…، است. جنگ، وقفهای در اعتراضات و مُبارزات تودهی مردم است. در زیر موشکباران اسرائیل، در هنگامهی آتش و دود، تخریب شهرها و محلههای مسکونی، بدنهای تکهپاره شده و استخوانهای خُرد گشته، تودهی مردم در خیابانها و میدانها جمع نمیشوند، به مراکز نظامی یورش نمیبرند، تا هم از آسمان توسط موشکهای اسرائیلی و هم روی زمین از سوی نیروهای وحش و وبش جمهوری اسلامی گلولهباران شوند!
سیاست «رژیم چنچ»، از طریق تهاجُم نظامی اسرائیل از آسمان، و شورش تودهی مردم روی زمین، شکست خورد. این، مُهمترین مورد خطا در ارزیابی دولت آپارتاید اسرائیل است؛ خطایی فاحش، که راهبُرد نتانیاهو در سیاست «رژیم چنچ» را به شکست کشاند. این شکست، در عین حال، شکست مُفتضحانهی همهی آن جریانات مفلوکی هم هست، که ناتوان از مُبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی، به رغم هر تفاوتی، دل در گرو «فُرصت» ناشی از تهاجُم نظامی اسرائیل بسته بودند.
میلیونها بردهی مزدی و مردم فرودست – آنها که یا امکان مالی فرار از موشکبارانها را نداشتند، یا به احتمال از کف رفتن کار و غم نان اجبار به ماندن داشتند، یا به میل ماندند و کُمک دیگران در این شرایط جانکاه شدند- دو کُنش، از دو زاویهی مُتفاوت، اما، مُلهم از سرشت و مایهای همگون، را به نمایش گُذاردند: نه به فراخوان نتانیاهو و اپوزیسیون بورژوایی، تحریک و تشویق آنها، و انبوه تبلیغات سرگیجهآور «ایران اینترنشنال»، و…، به شورش علیه جمهوری اسلامی دست زدند؛ و نه به خُزعبلات نخنمای ناسیونالیستی جمهوری اسلامی، اصلاحطلبان، و…، اعتنایی کردند و پُشت این رژیم پلشت به خط شدند، این میلیونها تودهی مردم، با اتکا به تجربهی زیستهی خود، پیادهنظام نه آن و نه این نگشتند. امکان سرنگونی جمهوری اسلامی توسُط خود، و برپایی یک جامعهی آزاد و برابر انسانی، را به وعدههای یک جنایتکار جنگی، یک اپوزیسیون مفلوک، و آیندهی موهومی که آنها وعده میدهند، نفروختند. بیش از این را هم نمیشد در شرایط حاضر انتظار داشت. در فقدان یک چشمانداز طبقاتی مُتعین، و فراگیر، که نه فقط راهکارهای اصولی سرنگونی جمهوری اسلامی را در متن یک مُبارزهی طبقاتی مُتحد روشن کند، که به ویژه ساختار سیاسی- اقتصادی جامعهی پسا- سرنگونی جمهوری اسلامی، موقعیت اجتماعی بیش از ۶۰ میلیون آحاد طبقهی کارگر، الغای کار مزدی، آزادی و برابری زنان، رفع هر گونه تبعیض و نابرابری شهروندان، و…، را نیز تصریح نماید، هیچ مُبارزهی طبقاتی مُتحد، در گُسترهی اجتماعی، صورت نخواهد بست. این مُهم، ضعف بُنیادین هزارها حرکت اعتراضی بردهگان مزدی تحت حاکمیت منحوس جمهوری اسلامی سرمایه، و همچنین شورشهای تودهای دی ۹۶، آبان ۹۸، و شهریور ۱۴۰۱، جُنبش «زن، زندگی، آزادی»، بوده است.
و اکنون؟
آتشبس، پایان جنگ نیست، صُلح نیست، تنفسی در میانهی جنگ است. صورت مسالهی این جنگ، هنوز، پاسُخ نگرفته است و تا تعیین تکلیف قطعی آن – بازآرایی منطقهی پُر آشوب و پُر تلاطم خاورمیانه- در اشکال مُختلف تداوم خواهد یافت.
جمهوری اسلامی سرمایه در شرایطی مُهلک گیر افتاده است، یا راهکار «تضعیف و تمکین حداکثری» ایالات متحده در مورد خود در میز «مُذاکرهی هستهای» را خواهد پذیرفت و زانو خم خواهد کرد؛ یا به سیاستهای ارتجاعی خود در منطقه، به یاری چین و روسیه، ادامه خواهد داد، که در این صورت نه تنها ایران از آسمان موشکباران خواهد شد، که زمین ایران هم از طریق نیروهای نیابتی مُرتجع ایالات متحده و اسرائیل شَخم خواهد خورد. گُزارشات بسیاری از آمادگی این نیروها در مرزهای آذربایجان، کردستان، و…، برای تهاجُم نظامی به مناطقی از ایران، ایجاد آشوب، و…، خبر میدهند. شکست «مُذاکرهی هستهای»، راهکار حذف جمهوری اسلامی، تکه پاره کردن جغرافیای ایران، و لیبیایی کردن آن، را برای ایالات متحده و اسرائیل مُحتمل میکند.
در هر حالتی، اما، تکلیف یک مساله واضح است. چه با بود و باش جمهوری اسلامی، چه با «رژیم چنج»، و چه در صورت لیبیایی شدن ایران، این میلیونها بردهی مزدی و مردم فرودست هستند که، بیش از پیش، در چنگال اهریمنی استثمار مُشدد، بیکاری، فقر و فلاکت، گرسنگی و آوارهگی، کارتُن خوابی، و دهها مُصیبت جانکاه دیگر، اسیر خواهند شد.
از منظر کار و معیشت بردهگان مزدی و مردم فرودست، زندگی انسانی آنان، مُهم نیست کدام طرف «پیروز» جنگ ارتجاعی این مُثلت شوم سرمایه است! دهانهای کف کرده و رگهای برآمدهی مُشتی اوباش سیاسی در حمایت از این یا آن طرف جنگ هم مُهم نیست! مُهم این واقعیت جانکاه است، که جنگ – هر جنگی، با هر انگیزهای، از سوی دولتهای سرمایهداری- علیه بردهگان مزدی و مردم فرودست در هر دو سوی جنگ است. در دل همین روزهای دلهُرهزا، از یکسو: دولت آپارتاید اسرائیل همچنان با سبُعیت و دهشت به نسلکُشی پیر و جوان و کودک فلسطینی، به بُمباران، به تحمیل گرسنگی و آوارهگی به آنان، و…، ادامه میدهد؛ و از دگر سو: جمهوری وحوش اسلامی، میزند و میبندد و وحشت مرگ میآفریند. صدها هزار کارگر و مُهاجر افغانستانی از ایران اخراج گشتهاند؛ آنها که سالهای سال در این جامعه با کارهای سخت و دستمزدهای نازل، بر کهکشان سود سرمایه افزوده بودند و با این حال، در لحظه به لحظهی زندگی مشقتبار خود، آوار تبلیغات کثیف بورژوا- ناسیونالیستهای مُتعفن ایرانی را هم تاب آورده بودند. صدها فعال سیاسی و کارگری، زن و مرد، دستگیر و راهی سیاهچالهای رژیم منحوس اسلامی شدهاند. صُحبت از برپایی چوبههای دار، به سیاق دههی ۶۰، است. اپوزیسیون مفلوک بورژوایی جمهوری اسلامی، به ویژه نئو- فاشیستهای پهلوی، و دیگرانی از قُماش آنها، البته، شادمانی خواهند کرد! دار و درفش جمهوری اسلامی در مُثله کردن و کُشتن مخالفین سیاسی، به ویژه کمونیستها، آرزوی این جماعت بیشرم هم هست! «ساواک» اینها به زمان «پدر تاجدار» همین کار را میکرد، کاری که در آیندهی موهوم و خیالی اینها، «ساواک» رضاشاه دوم هم خواهد کرد، کاری که «ساوامای» جمهوری اسلامی نیز هماکنون میکند.
این جنگ، جنگ ما نیست! تبعات آن، هر چه که باشد، اما، از آن ما، بردهگان مزدی و مردم فرودست جامعه، است. جنگ، فقط، «حق» کُشته شدن ما، بیکار شدن، آواره شدن، مُثله شدن، و…، ما است! پسا- جنگ هم، «حق» استثمار افزونتر ما در تامین هزینههای هنگُفت بازسازی جامعهی سرمایهداری است!
جنگ، چارهی ما نبود! چارهی ما، مُبارزه علیه نظم سرمایه، با پرچم الغای کار مزدی، است. سرنگونی جمهوری اسلامی، فقط، یک گام، یک گام مٌهم، در این مُبارزه است! میتوانیم؟! هیچ دلیلی برای نتوانستن وجود ندارد، جُز آن که انبوه تئوریسینها، سیاستمداران، و مدیای بوژوازی، ما را جماعتی ناتوان در درک و فهم مُناسبات سیاسی- اقتصادی- اجتماعی، و ناکارآ در مُدیریت جامعه، قلمداد میکنند. میتوانیم! ما کثیرترین طبقهی جامعهی بورژوایی هستیم. در همهی منافذ این جامعه – در کارخانجات صنعتی، موسسات خدماتی و درمانی، نفت و گاز، مُخابرات، راه و ترابری، هزارها هزار کارگاه کوچک مکانیکی، یدکیسازی، ساختمانسازی، معادن، کشاورزی، در مراکز علمی و آموزشی، و…،- به کار و فعالیت اشتغال داریم. همهی امور این جامعه، از ریز تا دُرشت، بیش از همه، به ما ربط مییابد. دخالت فعال در همهی امور جامعه، هر چه که مربوط به هستی انسانی و اجتماعی مردمان آن میشود، هر تحولی در موقعیت مُلتهب و بُحرانی حاضر، از آپارتاید جنسی و نابرابری زنان گرفته تا حفظ مُحیط زیست، از آموزش مُناسب و رایگان گرفته تا الغای کار کودک، از رواج آزادیهای سیاسی و مدنی گرفته تا لغو اعدام و جُرمانگاری سیاسی، از مُبارزه علیه ناسیونالیسم و فاشیسم گرفته تا دوستی و همبستگی با کارگران و مُهاجرین افغانستانی، و…، مُستقیم و بیواسطه، به طبقهی ما و حضور فعال ما گره میخورد.
جامعه گرفتار انبوهی از مُشکلات سیاسی- اقتصادی- اجتماعی حاد است، انباشته از خشم و انزجار و دلهُره است. جنگ پایان نگرفته و هر لحظه میتواند رُخ دهد. جنگ «تهدید»ی برای هستی ما، برای کُلیت جامعهی ما، است. «فُرصت»ی اگر هست، نه در جنگ، نه در تحرک و تشویق نتانیاهو و اپوزیسیون بورژوایی، که در تلاش ما در برپایی و قوام و گُسترش مُبارزه علیه نظم سرمایه است؛ «فُرصت» از برآمد مُبارزهی مُتحد ما، از تامین کار و نان و آزادی و برابری جامعه، برمیخیزد و اُمید به یک زندگی انسانی را در گُسترهی جامعه میپروراند.
جُنبش ضد سرمایهداری آگاه طبقهی کارگر، تنها شانس نجات جامعه، تنها شانس جلوگیری از انهدام، و تنها شانس سعادت و رستگاری همهی ما، تودهی مردم جامعه، است. این جُنبش، تنها این جُنبش، قادر است جمهوری اسلامی را سرنگون کند، گُستردهترین تودهی مردم را علیه جنگ ارتجاعی بسیج نماید، و راه برپایی یک جامعهی انسانی آزاد و برابر – با پرچم الغای کار مزدی، و ستم و استثمار نظم سرمایه- را سنگفرش کند. تکلیف ما، بردهگان مزدی، برپایی و قوام و استحکام این جُنبش طبقاتی است!
ژوئیهی ۲۰۲۵
* * *
پانویسها:
۱– برای شناخت دقیقتر از طرح «خاورمیانهی بزرگ»، و سیاستهای ناشی از آن، از جمله میشود به نوشتهی «شطرنج آتش و خون»، به همین قلم، اینجا، مُراجعه کرد.
۲- ریچارد پرل،Richard Perle ، تحلیلگر سیاسی آمریکایی، کار خود را به عنوان عضو ارشد کارکنان سناتور هنری ام. جکسون در «کُمیتهی نیروهای مسلح سنا»، در دههی ۱۹۷۰، آغاز کرد. در دولت ریگان نیز شرکت داشت و به عنوان دستیار وزیر دفاع و نیز عضو «کُمیتهی مُشاورهی هیات سیاست دفاعی»، از ۱۹۸۷ تا ۲۰۰۴، فعالیت کرد. ریچارد پرل در اندیشکدههای مُتعددی – چون هیات مُشاورین «موسسهی واشنگتن برای سیاست خاورنزدیک»(WINEP) ، «مرکز سیاست امنیتی»(CSP) ، «بُنیاد امریکن انترپرایز» (American Enterprise Institute)، «بُنیاد یهودی امور امنیت ملی»(JINSA) ، و…، عضویت داشت. او تا سال ۲۰۱۵ عضو کُمیتهی گردانندهی «گروه بیلدربرگ» نیز بود. پژوهش ریچارد پرل، به ویژه، در زمینهی مسایل نیروی نظامی، امنیت ملی، و خاورمیانه، است.
۳- برای شناخت دقیقتر از چگونگی و چرایی ایجاد سرائیل، سیاستهای راهبُردی، و موقعیت آن، از جمله میشود به نوشتهی «عصر بربریت»، به همین قلم، اینجا، مُراجعه کرد.
۴- سامانهی «گُنبد آهنین» یکی از مُهمترین ابزارهای دفاع هوایی در زرادخانهی اسرائیل است، که برای رهگیری موشکهای کوتاهبُرد، و سایر تهدیدات هوایی، طراحی شده است. این سامانه، در مارس ۲۰۱۱، به طور کامل عملیاتی شد و به رادارهای پیشرفته مُتکی است. «گُنبد آهنین» نتیجهی همکاری بین شرکت دولتی اسرائیلی «رافائل» و حمایتهای مالی و فنی ایالات متحده است. از سال ۲۰۱۱، واشنگتن میلیاردها دلار برای تولید باتری، بودجهی موشکهای رهگیر و هزینههای نگهداری این سامانه هزینه کرده است.