نوار غزه امروز، بدل به کانونی از رنج، خون و فاجعهی انسانی شده است. در یک سو، رژیم اسرائیل با ارتکاب سیستماتیک جنایات جنگی و نسلکشی، و در سوی دیگر، گروه اسلامگرای حماس که با موشک و خون، در پی تثبیت موقعیت سیاسی و ایدئولوژیک خود، مردم را به عنوان سپر انسانی در خط مقدم نگاه داشته است. اما این فقط ماجرای تقابل نیست؛ بلکه داستان درهمتنیدگی حقیقتهای تلختر است. در هر جنگی، واقعیتی عریان وجود دارد: ویرانی، مرگ و آوارگی. اما آنچه فراتر از واقعیت نهفته است، حقیقتی پیچیدهتر است: ساختارهای قدرتی که از این واقعیت بهرهبرداری میکنند. در غزه، واقعیت، “نسلکشی” است و حقیقت، “ابزارسازی مضاعف از رنج مردم بهدست اسرائیل، حماس و حامیان منطقهای آنها”.
در هفته های اخیر، سازمانهای حقوق بشری داخل اسرائیل، از جمله «بتسلم» و «پزشکان اسرائیلی برای حقوق بشر» در اقدامی بیسابقه، اسرائیل را به «نسلکشی سیستماتیک» در غزه متهم کردهاند که در نوع خود بیسابقه است که نشان از شکافی بزرگ میان دولت و جامعه مدنی اسرائیل است. سیاست بمباران گسترده مراکز حیاتی، مسدود کردن ورود کمکهای بشردوستانه، نابودی شبکه بهداشت و آموزش و آوارهسازی میلیونها انسان، نه تنها معیارهای جنایات جنگی، بلکه الگوی “تخریب جمعی یک ملت” را محقق کرده است. این واقعیت تلخ، دیگر نمیتواند زیر پوشش “حق دفاع از خود” پنهان شود. اسرائیل عملاً از دکترین “زمین سوخته” برای نابودی آینده مردم غزه بهره میبرد. اما حقیقت تماماً در بیرون از مرزهای فلسطین نیست. گروه حماس که خود را “مقاومت اسلامی” مینامد، در عمل به ابزاری برای تداوم بنبست تاریخی بدل شده است. حماس نه یک نیروی رهاییبخش، بلکه شکلی از “اسلامگرایی خردهبورژوایی” است که به جای بسیج طبقاتی، به “بسیج احساسی ـ دینی” و به جای رهایی مردم، به “فرمانبرداری از دولتهای ارتجاعی چون جمهوری اسلامی ایران” متکی است. به همین خاطر، با وجود جنایات رژیم اسرائیل، نمیتوان از مسئولیتهای ویرانگر گروه حماس نیز چشمپوشی کرد. این گروه، با ماهیتی شبهنظامی و ایدئولوژیک، سالهاست که با پنهان شدن در میان غیرنظامیان، زیر زمین مدارس، مساجد و بیمارستانها، مبارزات خود را پیش میبرد. نتیجهی این استراتژی، چیزی جز قربانی شدن بیشتر مردم، تخریب زیرساختها و توجیه دادن به بمبارانهای اسرائیل نیست. استفاده ابزاری از مردم، تنها برای مظلومنمایی رسانهای و جذب همدلی افکار عمومی، باعث شده، حماس، خود به ابزاری برای تداوم جنگ بدل شود، نه وسیلهای برای رهایی. استراتژی حماس از آغاز بر پایه ترکیب تبلیغات شهادتطلبانه، استفاده از مناطق مسکونی برای استقرار نظامی و هدایت افکار عمومی جهانی بهسوی مظلومنمایی استوار بوده است.
در این میان، نقش جمهوری اسلامی ایران در هدایت راهبردی و نظامی حماس، آشکار و انکارناپذیر است. حمایت تسلیحاتی، آموزش جنگ شهری، و راهبرد مقاومت بیپایان، همه در خدمت تداوم جنگ نیابتی علیه اسرائیل است. اما بهای این بازی ژئوپلیتیکی، چیزی جز جان هزاران کودک و زن فلسطینی نبوده است. همچنانکه ایران با زبان مقاومت میجنگد، مردم غزه با گوشت و استخوان خود هزینهاش را میپردازند. ادعای حمایت از فلسطین از سوی کشورهایی چون مصر، ترکیه، قطر و عربستان، دیگر چیزی جز نمایش تلویزیونی نیست. مصر حتی گذرگاه رفح را تنها در بازههای خاص باز میکند و حاضر نیست سیل آوارگان فلسطینی را بپذیرد. ترکیه، با وجود لفاظیهای اردوغان، مناسبات اقتصادی و دیپلماتیک خود با اسرائیل را حفظ کرده است. مردم غزه نه فقط قربانی بمبهای اسرائیل، بلکه گروگان سیاستهای حماس، رژیم ایران و بیعملی جهان عرب هستند. در این معرکه، واقعیت روشن است: غزه در حال تخریب فیزیکی است. اما حقیقتی تاریکتر نیز وجود دارد: مردم این سرزمین، ابزار جنگهای نیابتی شدهاند و از هر دو سو بیپناه ماندهاند. صلح زمانی میسر خواهد شد که هم ماشین کشتار اسرائیل متوقف شود، و هم حماس از مشروعیت سیاسی ناشی از ویرانی و خون دست بکشد. واقعیت امروز، نسلکشی آشکار اسرائیل است؛ اما حقیقت، در آن است که مردم غزه همزمان قربانی نظام سرمایهداری جهانی، ایدئولوژیهای مذهبی خردهبورژوایی و دولتهای فاسد و مستبد منطقهاند.
لقمان مهری