چپ اجتماعی: سیاست زندگی در عصر فروپاشی

شورش کریمی

شورش کریمی

پرسش از «چپ» در جهان معاصر، پیش از آن‌که نزاعی بر سر قدرت باشد، تلاشی است برای بازپس‌گیری معنا در عصری که خودِ معنا به تصرف منطق سرمایه و اقتدار درآمده است. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن، بازار خودتنظیم‌گر نه‌تنها اقتصاد، بلکه تمامی تار و پود جامعه را در خود می‌بلعد؛ جهانی که در آن انسان، طبیعت، بدن و حتی امید، به کالایی قابل مبادله فروکاسته شده‌اند. این کالایی‌شدن مفرط صرفاً معیشت را نابود نمی‌کند، بلکه تخیل اجتماعی را نیز می‌خشکاند؛ انسان را از تصور آینده‌ای متفاوت ناتوان می‌سازد و سیاست را به مدیریت یک وضعیت اضطراری دائمی تقلیل می‌دهد.

بازتعریف چپ در چنین جهانی، همچون کاشتن باغی مشترک در زمین خشک‌شده‌ای است که مالکانش فقط به حفر معدن فکر می‌کردند. نه نوستالژی جنگل‌های ازدست‌رفته است و نه انتظار معجزه. بلکه شناخت خاک، انتخاب دانه‌های مقاوم، آبیاری دسته‌جمعی و حفاظت از نهال‌ها در برابر طوفان است. این باغ، الگویی کوچک از جهانی دیگر است که در دل جهان موجود می‌روید.

در چنین شرایطی، بازتعریف چپ نه یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه ضرورتی تاریخی است. چپ اجتماعی از دل همین ضرورت زاده می‌شود: نه به‌عنوان نوستالژی شکست‌های قرن گذشته و نه به‌مثابه واکنشی احساسی به وضعیت موجود، بلکه به‌مثابه سیاستی برای دفاع از زندگی در برابر ماشین‌های هم‌زمان سرمایه‌داری غارتی، استبداد سیاسی و واپس‌گرایی اجتماعی.

در بستر ایران، دولت اسلامی به مرحله‌ای رسیده که تمام سازوکارهای هژمونیک خود را از دست داده و به آن‌چه نیکوس پولانزاس «دولت استثنایی» می‌نامید، فروکاسته شده است. دولتی که دیگر نه نماینده‌ی هیچ توازن قوای اجتماعی، بلکه صرفاً متکی بر سرکوب عریان است. کشتار وحشیانه معترضان، زندان، حذف سیستماتیک صداهای مخالف و حکومت دائمیِ وضعیت فوق‌العاده، نه نشانه‌ی قدرت، بلکه علامت عمیق‌ترین بحران مشروعیت است. اما آیا این لرزش دائمی، خود به عاملی برای انفجار بدل نمی‌شود؟ دولتی که تنها با زور زنده است، در لرزان‌ترین شکل هستی سیاسی خود قرار دارد.

اما فروپاشی مشروعیت به‌خودیِ خود به رهایی منجر نمی‌شود. ماشین سرکوب را نمی‌توان با قهرمان‌گرایی فردی یا انتظار مداخله‌ی نجات‌بخش از بیرون خنثی کرد. برای سرنگونی انقلابی حکومت اسلامی به سازمان و تشکیلات نیاز هست. حکومتی که به شدت سازمانیافته و مسلح است را با جمع های کوچک و تظاهرات های بدون سازمان نمی توان شکست داد. در عین حال نیروهای راست به امکان دخالت نظامی دونالد ترامپ دخیل می بندند، غافل از اینکه دونالد ترامپ آنها را همچون اهرم های فشار و ابزارهای برای رسیدن به اهداف خودش می بیند. آلترناتیو دولت آمریکا یک نظام ارتجاعی همانند طالبان در افغانستان یا احمدالشرع در سوریه است. در همه مواردی که آمریکا در آنها ” مداخله بشردوستانه” انجام داده است، اکثریت مردم تحت ستم نه تنها چیزی به دست نیاورده اند، بلکه قربانی جنگ، فقر و آوارگی بیشتر بوده اند.عراق، لیبی، سوریه، یمن و افغانستان نمونه های از این دخالت ها هستند. آنها بیش از حکومت اسلامی از انقلاب اجتماعی می ترسند، چرا که کشورهای منطقه را که همه از دیکتاتوری های مورد حمایت آمریکا تشکیل شده است را هم در بر خواهد گرفت. آنها به سناریوهای ضددمکراتیک و منفعت طلبانه خود فکر می کنند. از جمله کودتای سپاه پاسداران، بازی با نیروهای کمی سازمانیافته تر همانند مجاهدین خلق  و در بدترین حالت فاشیست های سلطنت طلب. اگر امروز حکومت اسلامی با تمام وحشی گری های خود به خواسته های آمریکا گردن نهد، دیگر آمریکا مشکلی با حکومت اسلامی نخواهد داشت.  آنچه در برابر این وضعیت به شکلی رهایی بخش قد علم می‌کند، سازمان‌یابی اجتماعی از پایین است: اعتصابات، جنبش‌های مطالباتی کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، دانشجویان، و مبارزات ملیت‌های تحت ستم. این‌ها نه جنبش‌های پراکنده، بلکه صورت‌های متکثر یک ضد-حرکت اجتماعی‌اند؛ تلاشی جمعی برای بازپس‌گیری جامعه از چنگال استبداد حکومت اسلامی ایران و کالایی‌سازی.

صورت‌های ممکن سازمان‌یابی در این مسیر، به آزمونگاه‌هایی برای تمرین آینده بدل می‌شوند: کمیته‌های محله‌ای برای حل جمعی مشکلات معیشتی و زیستی؛ شبکه‌های همیاری کارگران اخراج‌شده و پرستاران خسته؛ سازمانیابی دانشجویان پیشرو و مترقی، مدارس مردمی و تعاونی‌های تولیدی کوچک که منطق سود را به چالش می‌کشند؛ و فن‌آوری‌های ارتباطی امن برای هماهنگی فراتر از محل. اینها الگوهای ازپیش‌تعیین‌شده نیستند، بلکه آزمایشگاه‌های زنده‌ی تمرین دموکراسی مستقیم و اقتصاد غیرکالایی هستند؛ سنگرهای عینی دخالت مستقیم در سرنوشت خود و اداره آن است.

چپ اجتماعی نه نماینده‌ی هویت‌های منفرد، بلکه سازمان‌دهنده‌ی پیوندهای میان ستم‌هاست. او می‌داند که ستم جنسیتی بدون رهایی مادی از کار بازتولیدی پایان نمی‌یابد، همان‌طور که ستم ملی بدون برابری اقتصادی و حق تعیین سرنوشت به شعاری توخالی بدل می‌شود. بحران زیست‌محیطی نیز نه مسئله‌ای اخلاقی، بلکه نتیجه‌ی منطقی نظمی است که تولید را از کنترل اجتماعی خارج کرده است. هیچ‌یک از این ستم‌ها به‌تنهایی سوژه‌ی رهایی نیستند؛ سوژه‌ی رهایی، شبکه‌ای از مبارزات مفصل‌بندی‌شده است که حول امکان یک زندگی شایسته شکل می‌گیرد.

چپ اجتماعی برای گریز از اقتصادگرایی کلاسیک، محور سیاست خود را بر «زندگی شایسته» بنا می‌کند. زندگی شایسته، امروز و در اینجا، یعنی: دستمزدی که نه بر مبنای حداقلِ گرسنگی، بلکه بر مبنای سهم عادلانه از ثروت تولیدشده تعیین شود؛ حق مسکن به‌مثابه پناهگاه امن و نه کالایی برای سفته‌بازی؛ نظام سلامت و آموزشی همگانی و رایگان که انسان را شهروند بداند نه مشتری؛ حق تعیین سرنوشت بر بدن و اشکال زیست؛ دسترسی تضمین‌شده به آب، هوا و خاک پاک؛ و مشارکت در تمام تصمیماتی که محله، کار و کشور فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهد. با این افق، طبقه نه یک هویت بسته، بلکه موقعیتی است در ساختار محرومیت از زندگی انسانی. کارگر غیررسمی، زن خانه‌دار، کولبر، دانشجوی فقیر و حاشیه‌نشین شهری در یک میدان مشترک قرار می‌گیرند، بی‌آن‌که تفاوت‌هایشان انکار شود.

در این مسیر، سیاست انقلابی را باید آن‌گونه فهمید که آنتونیو گرامشی می‌آموخت: نه به‌مثابه یورش کور، بلکه به‌عنوان جنگ موضعی برای فتح سنگرهای جامعه‌ی مدنی. پیش از هر گسست نهایی، باید در مدرسه، دانشگاه، محل کار، محله و انجمن‌های محلی هژمونی ساخت. این به معنای آموختن هنر سیاست است: دانستن زمان پیشروی و زمان عقب‌نشینی، تثبیت دستاوردها، و پرهیز از شتاب‌زدگی‌ای که میدان را برای بازسازی نظم کهنه باز می‌گذارد.

گرامشی به‌درستی هشدار می‌داد که خطر اصلی، نه شکست انقلابی، بلکه دگرگونی است که توده ها در آن عاملیتی ندارند و از بالای سر آنها و بدون دخالت آنها درباره سرنوشت آنها تصمیم گرفته می شود. جایی که بلوک‌های قدرت، با جابه‌جایی صوری چهره‌ها، ساختارهای سلطه را از بالا بازتولید می‌کنند. برای جلوگیری از این سناریو، چپ اجتماعی باید از هم‌اکنون درباره اصول یک گذار دموکراتیک و انقلابی بیندیشد: خلع سلاح ماشین سرکوب و ایجاد نهادهای مدیریت تحت کنترل شوراهای محلی؛ این تصویر، آلترناتیو روشنی در برابر هراس از خلأ قدرت ارائه می‌دهد.

این دگرگونی بنیادین بدون رهایی از استعمار درونی و بیرونی ممکن نیست. فرانتس فانون به ما آموخت که استعمارزدایی صرفاً خروج فیزیکی اشغالگر یا جابه‌جایی مهره‌های قدرت نیست، بلکه شکستن الگوهای روانی و ساختاری سلطه است که در ذهن ستمدیده نهادینه شده است. از منظر فانون، نظام‌های سلطه (خواه استعمار خارجی، خواه استبداد داخلی) ابتدا تلاش می‌کنند تا «کرامت انسانی» ستمدیده را در هم بشکنند و او را به این باور برسانند که بدون حضور «ارباب» یا «ولی»، ناتوان از اداره‌ی خویش است.

​نیروهای که  چشم به مداخله‌ی قدرت‌های امپریالیستی و «منجیان بیرونی» دارد، گرفتار همان بیگانگی است که فانون نقد می‌کرد؛ یعنی پذیرش این فرضیه که ستمدیده خود سوژه‌ی تغییر نیست، بلکه ابژه‌ی بازی قدرت‌هاست. رهایی ملی و طبقاتی دو روند جداگانه نیستند؛ یا با هم پیش می‌روند، یا هر دو در دام شکلی جدید از بندگی می‌افتند.

​چپ اجتماعی، با الهام از فانون، رسالت خود را «درمان جمعی» از طریق مبارزه می‌داند. مبارزه نه فقط برای نان، بلکه برای بازپس‌گیری شخصیت انسانی است که زیر چکمه‌ی سرکوب و تحقیر، از خود بیگانه شده است. این چپ می‌داند که استبداد اسلامی با تولید «ترس» و «حقارت»، توده‌ها را فلج می‌کند؛ لذا سازماندهی در محله و کارخانه، پیش از آن‌که حرکتی سیاسی باشد، عملی است برای بازسازی سوژه‌ای که به توانایی خود برای تغییر جهان ایمان می‌آورد. رهایی از استبداد داخلی رژیم اسلامی نباید به قیمت واگذاری سرنوشت جامعه به نیروهای خارجی و تکرار چرخه‌ی استبداد و دیکتاتوری  تمام شود. رهایی واقعی، محصولِ «عملِ رهایی‌بخش» خودِ مردم است که در جریان آن، انسانِ ستمدیده پوست می‌اندازد و به آفریننده‌ی تاریخ خویش بدل می‌شود.

چپ اجتماعی اختلاف را انکار نمی‌کند؛ آن را سیاسی می‌کند. تعارضات درونی در میان فرودستان نه نشانه‌ی ضعف، بلکه واقعیت هر پروژه‌ی رهایی‌بخش‌اند. آنچه خطرناک است، تبدیل هر اختلاف به دشمنی آنتاگونیستی است. چپ اجتماعی تنها زمانی می‌تواند زنده بماند که این تعارضات را در ساختارهای دموکراتیک از پایین حل‌وفصل کند و هم‌زمان، هر شکل از بازتولید سلطه جنسیتی، ناسیونالیستی یا اقتدارگرایانه را درون صفوف خود نامشروع بداند.

چپ اجتماعی کاسبکار سیاسی نیست. وعده‌ی نجات فوری نمی‌دهد و از شکست نمی‌هراسد. او می‌داند که بدون افق رهایی، سیاست به مدیریت یک زندان بزرگ بدل می‌شود؛ زندانی که در آن شاید نگهبانان عوض شوند، اما دیوارها پابرجا بمانند. ایستادن بر ایده‌های انسانی، در جهانی که به‌سوی فاشیسم، نابرابری و ویرانی زیست‌محیطی می‌لغزد، نه رمانتیسیسم، بلکه شکلی از واقع‌گرایی رادیکال است.

بازتعریف چپ، در نهایت، بازپس‌گیری حق داشتن آینده است. حقی که سال‌هاست از اکثریت جامعه سلب شده است. شاید گام اول، چیزی نیست جز تبدیل هر فضای کوچکِ تحت کنترل ما، از احزاب و سازمان های چپ، کمونیست و سوسیالیست، نهادهای مستقل کارگری، زنان، دانشجویان، فعالین محیط زیست و ملت های تحت ستم، از گروه‌های دوستانه تا کانال‌های مجازی، از محل کار تا آپارتمان به سنگری برای گفت‌وگو، سازمان‌دهی و تمرین همبستگی؛ سنگری که در آن، منطق رقابت و بیگانگی به چالش کشیده شود. آینده، از همین لحظه و در همین جا، در بدن‌های خسته، در اعتصاب‌های خاموش، در خشم فروخورده و در رؤیای زندگی‌ای شایسته آغاز می‌شود.

پیام بگذارید