🔹 امکان بازتولید استبداد بعد از فروپاشی جمهوری اسلامی
امکان گذار از مناسبات استبدادی حاکم بر جامعه ایران را نمی توان صرفاً بر اساس میزان نارضایتیهای انباشته شده، گسترش اعتراضات و قیامهای مردمی، شدت اعمال خشونت از سوی رژیم، یا هزینههای جانی تحمیلشده بر معترضان، سنجید. تاریخ تحولات سیاسی، به ویژه در جوامعی با سابقه طولانی استبداد مانند ایران، بهروشنی نشان می دهد که اعتراضات، انقلابات و قیامهای مردمی، اگرچه شرطی لازم برای گشایش امکان تغییر محسوب می شوند، اما بههیچ وجه شرط کافی برای عبور از ساختار استبدادی نیستند و به تنهایی نمی توانند تضمینی برای عدم بازتولید استبداد در اشکال نوین پس از فروپاشی حاکمیت کنونی باشند. هر دو عرصە تجربی و پژوهشی نشان می دهند که حتی در شرایطی که نارضایتی تودهای و قیامهای مردمی وجود دارد، اما در فرآیند تحولات عنصر نهادهای اجتماعی رادیکال مبتنی بر ارزشهایی متفاوت، فرهنگ سیاسی بدیل و نیروی اجتماعی سازمانیافته ساختارشکن ضعیفند، جامعه بیش از آنکه پذیرای راه حلهای رهاییبخش و دموکراتیک باشد، در برابر راهحلهای اقتدارگرایانه آسیب پذیر می شود. تجربه موسوم به «بهار عربی»، تحولات کشورهای آمریکای لاتین و بسیاری از جوامع آسیای میانه و دیگر مثالهای تاریخی، نمونههای روشنی از این منطقاند. تاریخ معاصر خود ایران نیز گواهی بر همین واقعیت است. از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷، ایران قیامها و جنبشهای مردمی فراوانی را به خود دید، اما هیچ کدام از اینها، به دلیل فقدان ملزوماتی که در این نوشتار به آنها اشاره خواهد شد، به گذار از مناسبات استبدادی منجر نشدند، بلکه در همه موارد به بازتولید اشکال خشنتر و متمرکزتری از این مناسبات انجامیدند.
افزون بر این تجربیات عینی و تاریخی، پژوهشهای علمی نیز به روشنی بر این نکته تاکید دارند که قیامها و انقلابات مردمی به خودی خود شرط کافی برای گذار از مناسبات استبدادی، فراتر از سرنگونی یک رژیم، نیستند. نظریه هژمونی آنتونیو گرامشى(Antonio Gramsci) و مفهوم ”سرمایه نمادین” پییر بوردیو (Pierre Bourdieu ) تاکید می کنند که تغییرات ساختاری نه فقط از خلال کنشها و واکنشهای اعتراضی تودهها، بلکه عمدتا در پیوندی هم زمان با دگرگونی درونی نظم اجتماعی، فرهنگ، منطق سیاسی و ذهنیت جامعە در مورد ارزشها امکانپذیر میشود. هانا آرنت (Hannah Arendt ) نیز بر نقش ایدئولوژیزدگی یک جامعە و گرایش آن به وعدههای نجاتبخش و اسطورهسازی در تثبیت اشکال تازه سلطه پس از فروپاشی نظمهای پیشین تأکید میکند. در همین راستا، لاکلائو و موف (Chantal Mouffe & Ernesto Laclau) نیز با تحلیل پوپولیسم و منطقی که آنها ”دالهای تهی” می نامند، نشان میدهند که چگونه رهبری کاریزماتیک فردمحور و پروژههای اقتدارگرایانه می توانند در بستر بحرانهای اجتماعی و خلأ بدیل سیاسی مترقی، خود را بهمثابه نجات دهنده تثبیت کنند.
قیامهای جاری در ایران را میتوان لحظههایی بحرانی در بازآرایی مناسبات قدرت میان نیروهای اجتماعی معترض و رژیمی که برای بقای خود تلاش میکند، دانست، لحظههایی که هم حامل امکانهای رهاییبخشاند و هم دارای خطرات بازتولید استبداد. ساختارهای قدرت استبدادی تحت سلطه رژیم اسلامی که تودههای معترض مداوماً علیه آن قیام میکنند، تنها مجموعهای از نهادهای سرکوب یا ادارات امنیتی نیستند بلکه تبلور مناسبات و فرهنگ سیاسی و اجتماعیای در بخشی از جامعه نیز هستند که میتوانند ملزومات بازتولید استبداد در شکلی دیگر پس از جمهوری اسلامی را فراهم آورند و حتی با مشروعیت اجتماعی همراه شوند. افرادی که تبعیض سیستماتیک و بهحاشیهراندهشدن را در زندگی خود تجربه می کنند و در عین حال، خود را در مواجهه و مقابله با آن ناتوان می یابند، در برابر جذب ایدئولوژیهای افراطی و پیوستن به نیروهای تمامیتخواه آسیبپذیرترند. بهحاشیه رانده شدن، سرکوب و احساس تحقیر و تجربه مستمر تبعیض میتواند به بیگانگی اجتماعی، ناامیدی عمیق و احساس بی معنایی زندگی بینجام که خود زمینە مناسبی برای بازتولید استباد می باشد.
چنین وضعیت روانی و اجتماعیای قادر است درک فرد از مفاهیمی چون حق و ناحق، عدالت، ارزش، عاطفه و پروژەهای رهایی را دگرگون سازد. در این شرایط، افرادی ممکن است تصمیم بگیرند موقعیت پیشین خود را ترک کنند، از حیث فکری جذب ایدئولوژیهای افراطی شوند و از نظر عملی به حامی یا کنشگر نیروهایی تبدیل شوند که به آنها وعده رفع مشکلاتشان را می دهند و قول می دهند معنای ازدسترفته زندگیشان را بازمی گردانند.
نیروهای خودکامه که خود را به عنوان معترض به وضع موجود معرفی می کنند، بهگونهای هدفمند و ماهرانه از نتایج سرکوب تودەهای مردم، احساس تحقیر و بیعدالتیهای اجتماعی و سیاسی و فقر اقتصادی بهره میگیرند تا افرادی را که تجربه بهحاشیهراندهشدن در آنان تثبیت شده است، جذب و بسیج کنند. همین زمینە بازتولید استبداد بعد از فروپاشی حاکمیت رژیم اسلامی را فراهم می آورد.
از این نگاه، نتیجهای که می توانیم از وضعیت بغرنج و بحرانی کنونی جامعه ایران و اعتراضات و قیامهای پیدرپی بگیریم این است که، تمرکز صرف بر سطح، شدت یا گستره این اعتراضات و قیامها و یا درجە خشونت رژیم اسلامی، ما را به تحلیلی واقع بینانه از امکانات و احتمالات آینده جامعه و گذر از مناسبات استبدادی رهنمون نمیکند. برای درک مسیرهای محتمل گذار از مناسبات استبدادی و محدود کردن امکان بازتولید این مناسبات بعد از فروپاشی رژیم، ضروری است هم زمان:
🔹 زمینەهای بازتولید استبداد را، که اکنون کاملا قابل مشاهدە هستند، شناخت و وجود آن در اپوزیسیون را جدی گرفت،
🔹 شروط و ظرفیتهای مقابله با این زمینهها شناخت و آن را تقویت کرد.
بطور مشخص از کدام زمینەهای بازتولید استبداد سخن میگوییم؟
شاید مناسبترین عنوان برای توصیف زمینههای بازتولید استبداد پس از فروپاشی رژیم اسلامی، ایدئولوژیزدگی باشد. ایدئولوژیزدگیای که خود نتیجە همان شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است که در نتیجە حاکمیت نزدیک به یک قرن رژیم اسلامی به وجود آمدە است و نه تنها بخشی قابلتوجه از جامعه ناخودآگاه به آن مبتلاست، بلکه تمامی نیروهای اپوزیسیون، از راست تا چپ نیز، هرچند در اشکال و درجات متفاوت، کموبیش گرفتار آنند. این ایدئولوژیزدگی دارای شاخصهایی است که شناسایی آنها عملاً به معنای شناخت همان زمینههای بازتولید استبداد است. زمینههایی که ضروری است مورد توجه جدی قرار بگیرند و به صورت هدفمند نقد شوند. این شاخصها عبارتند از:
⭕️ 1. فرهنگ فردپرستی
در جامعهای که تجربه پایدار مشارکت دموکراتیک و اعمال اراده جمعی را نداشته، در بزنگاههای بحران و تحقیر و سرکوب نظاممند اعضای آن، بخشی از مردم می توانند به انتظار ظهور رهبر کاریزماتیک و مقتدر بنشینند. این الگو حتی بخشهایی از معترضترین لایههای جامعه را جذب خود میکند. اگرچه این گروهها به مناسبات قدرت فردمحور موجود در جامعە ایران اعتراض دارند، اما حاضرند سرنوشت خود را به فرد دیگری بسپارند و جایگاه اقتداگرایانه او را یکی از ملزومات عبور از بحران تلقی کنند، زیرا مشکل را نه در نظام فردمحور، بلکە در خود فرد می بینند. در شرایط کنونی دقیقاً چنین وضعیتی در تحولات ایران مشاهدە می شود.
حمایت بخش قابلتوجهی از ایرانیان از رضا پهلوی و تمایل آنها به بازگشت نظام سلطنتی مبتنی بر واگذاری قدرت مطلق به یک فرد، واقعیتی تلخ از شرایط کنونی است. اگرچه گستره و میزان این حمایت در داخل کشور دقیقاً مشخص نیست، اما حضور دهها هزار نفر در تجمعات مختلف خارج از کشور، بهویژه از سوی کسانی که در پیشرفتهترین جوامع جهان زندگی کرده و به دنیا آمدهاند، میتواند نشانههایی از واقعیتهای درون جامعه را نیز به ما نشان دهد، حتی اگر تمام آن را بازتاب ندهد.
⭕️ 2. مرجعیتپرستی
یکی دیگر از شاخصهای ایدئولوژیزدگی، که زمینەهای بازتولید استبداد را تقویت می کند، فرهنگ مرجعیتپرستی است. جامعهای که تاریخاً مرجعیتپرستی در آن نهادینه شده و به بخشی از فرهنگ رایج تبدیل شده است، همواره زمینه تعلیق اختیار و خودآگاهی فردی و کاهش کنش سیاسی مستقل را فراهم میآورد. این پدیده، حتی اگر توسط نسلهای نوین مبارز مورد چالش قرار گرفته باشد، هنوز در لایههایی از جامعه و میان بخشی از معترضان تثبیت شده است. در درون اپوزیسیون نیز چنین گرایشهای واپسگرایانهای بهوضوح مشاهده میشود، گرایشهایی که خود مخاطراتی جدی برای آیندهٔ ایران در بر دارند.
⭕️ ۳. تقدسگرایی
ارزشهای مقدس، خطوط قرمز و اسطورهها هنوز در میان بخشی از معترضان و تقریباً تمامی نیروهای اپوزیسیون جاریست و عملاً منطق نقد و پرسشگری را تضعیف میکند. این پدیده بخشی قابلتوجه از زمینههای بازتولید استبداد را تشکیل میدهد.
⭕️ ۴. نوستالژی گذشته درخشان
بخشهایی از معترضان و نیروهای اپوزیسیون با اتکا به داستانسراییهای مبتنی بر افتخارات تاریخی و بازسازی اسطورهای گذشته، می توانند بخشی از جامعه را به نیروی پروژههایی بدل کنند که وعده بازسازی آن تاریخ را میدهند، نه پیشروی واقعی جامعه. چنین بازسازیهای رمانتیک تاریخی هنوز برای بخشی از جامعه جذابیت دارد و می تواند بازتولید استبداد را مشروع جلوه دهد.
⭕️ ۵. وعده آینده بهشتگونه
دیگر شاخص ایدئولوژیزدگی، پذیرش فرهنگ آینده بهشتگونه است. بخشی از جامعه ممکن است تحت تأثیر وعدههای آرمانی و معجزهآسا قرار گیرد که تحقق آن وابسته به رهبر یا ایدئولوژی خاصی دانسته می شود. در این چارچوب، ارزش عاملیت مردم تنها تا زمانی به رسمیت شناخته می شود که در خدمت آن آینده بهشتگونه قرار گیرد. به بیان دیگر، انسان به محور پروژه بدل نمی شود بلکه ابزاری برای رسیدن به نتیجه است. جذابیت چنین وعدههایی می تواند مطالبات واقعی و تغییرات تدریجی را به فراموشی بسپارد و مردم را در انتظار آن لحظه معجزهآسا قرار دهد که در تصور حامیان آن ”پایان تاریخ” و غیرقابل بازگشت جلوه داده میشود.
از غیاب کدام شروط جلوگیری از بازتولید استبداد سخن میگوییم؟
غیاب شرایطی که بتواند از تقویت زمینههای بازتولید استبداد جلوگیری کند، چیزی جز فقدان یک نیروی چپِ رادیکال، واقعبین و دموکراتیک نیست. نیرویی که قادر باشد الگویی نوین از مناسبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را ارائه دهد و افق بدیلی معتبر را پیشِروی جامعه بگشاید. چنین چپی تنها در صورتی می تواند این نقش تاریخی را ایفا کند که بهصورت آگاهانه پروسە ایدئولوژیزدایی از خویش را در پیش گیرد، بدین معنا که از فردمحوری و فردپرستی فاصله بگیرد، فرهنگ مرجعیتپرستی را بازتولید نکند، تقدسباوری را ارزشمند نداند، از اسطورهپردازی نسبت به تاریخ خود و بازگشت و یا بازسازی آن بپرهیزد و وعدههای آیندهای بهشتگونه، که گویا طبق قانون طبیعت تحقق پیدا خواهد کرد را جایگزین تغییرات تدریجی با عاملیت انسانها نکند. در این چارچوب، بهبود زندگی اجتماعی نه محصول اراده یک رهبر و برندە شدن یک ایدئولوژی یا تحقق یک طرح مقدس، بلکه نتیجه عاملیت آگاهانه، سازمانیافته و جمعیِ مردمی آزادیخواه تلقی میشود. در دل وضعیت کنونی، چنین چپی عملاً غایب است. بخش عمدهای از چپ موجود، به دلیل ناتوانی در بازسازی نظری خود و بازتعریف راهبردی، همچنان حامل همان الگوهای مسئلهداری است که معمولاً به نیروهای راست نسبت داده میشود. از بازتولید الگوهای فردمحورانه و مرجعیتگرایانه گرفته تا نوستالژی گذشته و بازتولید افقهای رستگاریبخش و مدینهفاضلهای. بدینترتیب، چپی که میبایست در تمامی سطوح نظری، عملی، اجتماعی و فرهنگی بدیلی رادیکال برای اقتدارگرایی ارائه دهد، در پارهای موارد خود ناخواسته در بازتولید منطق اقتدارگرایانه سهیم می شود.
با وجود این، وضعیت کنونی یکسره تهی از امکانهای نو نیست. در لایههایی از جامعه می توان نشانههای شکلگیری نوعی چپ اجتماعی نوین را مشاهده کرد، جریانی که بیش از آنکه در قالبهای کلاسیک سازمانی متجلی شود، در کنشهای پراکنده اما آگاهانه نسل جدیدی از انقلابیون، در حضور زنانی که عاملیت خود را به هیچ مرجع و رهبری واگذار نمیکنند، در میان روشنفکرانی که هرگونه امر مقدس را در معرض نقد قرار میدهند، و در بطن نیروی اجتماعی گستردهای که خواهان ساختن آینده خویش به دست خود است، تبلور مییابد. این گرایش، اگرچه هنوز به سطح یک بدیل سازمانیافته و عمومی با فرهنگ هژمونیک ارتقا نیافته، اما حامل ظرفیتهایی مهم برای گسست از نظامهای مختلف استبدادی و خودکامه است.
پاسخ این پرسش بنیادین، که آیا بخشی از جامعهٔ ایران ممکن است بار دیگر به بازتولید استبداد تن دهد و در جستوجوی رهبرِ منجی تازهای باشد، بطورهشدارآمیز آری است. کاهش این مخاطره مستلزم شکلگیری چپی نوین، سازمانیافته و نوآور است که آگاهانه خود را از تمامی مؤلفههای تمامیتخواهانه و اقتدارگرایانه دور نگە دارد. تحقق چنین امری مستلزم تلاشی نظری و عملیِ مستمر از سوی تمامی انسانها و نیروهای چپی است که نسبت به خطر بازتولید استبداد و نیز نارساییهای چپ سنتی آگاهاند و شجاعانه نهتنها حاکمیت استبدادی رژیم اسلامی و اپوزیسیون تمامیتخواه را نقد می کنند، بلکه با همان میزان شجاعت تمایلات اقتدارگرایانه درونِ خود را نیز به چالش میکشند. تنها در چنین شرایطی است که میتوان امکانِ دیدن یک «رهبر نجاتدهنده» دیگری را در ماه از میان برداشت و این فرهنگ واپسگرا را بهمثابه پدیدهای متعلق به تاریخی تاریک به تمسخر گرفت.
عادل الیاسی
2026-02-17