جنگی برای تشنگان قدرت و گدایان ثروت

شهرام امانتی

ویژه جنگ.
فروردین ۱۴۰۵
شهرام امانتی
……..
امید.
لایه‌های ضخیمی از گردوخاک که پر از براده آهن و تکه‌های بتونی است، همه جا را پوشانیده است. جمعیتی مات ایستاده و نظاره بر ویرانیها میکنند. آنطرفتر زنی بر روی زمین کف کوچه‌ای بنشسته و توانایی هق زدن و گریه کردن را از دست داده است. مردی شتابان سوی مرد دیگری که روبروی یک خانه یک طبقه نیمه‌ویران ایستاده میرود و میگوید : خوبی احمد ؟ خوشحالم که زنده می‌بینمت.

_ چه خوبی ..نگاهش کن خانه‌ام را .. آن آجر و خشتهای شکسته را که میبینی دونه به دونه با قسط بانک خریدم.. میبینی که چی شد؟..
مرد دستش را روی دوش احمد گذاشته و میگوید همسرت چی..سلامت هستند ؟..
_ آری ..شانس آوردیم که او هم همراهم بیرون از خانه بودیم . صبحی بهش گفتم تو هم امروز با من بیرون بیا ، تجمع اعتراضی جلو اداره مخابرات داریم، بذار تنها نباشی تو خونه و بیا با هم برویم. از خانه بیرون آمدیم دو کوچه پایینتر و سر نبش خیابان بودیم که صدایی بلند آمد و صحرای محشر شد و این روز روشن ، با دود و خاک ، تیره و تار گردید… اگه تو خانه میبودیم حالا زیر آن آجرها که خودمان پولش را داده‌ایم دفن شده بودیم.
_ من هم داشتم بسوی محل اعتراض و تجمع میرفتم.. میدانی که قرارمان ساعت ۱۰ و نیم بود که صدای بمب ‌زدن را شنیدم و شنیدم که مردم میگفتند کلانتری منطقه چهار را زده و فوری به فکر تو افتادم که خانه‌ات نزدیک این کلانتری ویران شده است.. خوشحالم که زنده هستی و من‌ هم برگردم خانه تازه هیچ ، تجمع بی تجمع ، بروم بدانم آنجا چه خبره و خبردار شوند که زنده‌ام ، هر چند تلفن زدم و گفتم که من سلامتم… غصه نخور خونه دوباره درست میشه و بعد از جنگ بازهم اعتراض و تجمعاتمان را ادامه خواهیم داد و با احمد وداع میکند و میرود.
………………
در تاکسی
_راننده : اینا رو نیگا کن ..بد‌بخت‌ها…مملکت را به این حال و روز انداختند و شبها با حیدر حیدر گفتنشان ، میخان ما رو بترسونند..روزها باید نکبت و آوار اینها را ببینیم و شبها هم خیابان را قرق کرده و انگار نه انگار که این جنگ و ویرانی حاصل کارهای آنهاست.. راننده نگاهش را روی آینه جلو انداخته و رو به مسافری که در صندلی عقب نشسته است و ادامه میدهد : میبینی آقا..اینا شبا میان تو خیابون و فکر میکنن نمیدانیم که ترسشان از مردم است.
مسافر بدون آنکه به آن جمعیت نگاه کند ، میگوید : اینها عاشقان بمب هستند ..اینها همانهایی هستند که بر بمب بوسه میزنند و خودشان میدانند که هر چه بمبهایی که بر سر مردم فرود آیند، بیشتر باشد..دوام حکومتشان بیشتر است‌.
مسافر در حالیکه سرش را دوباره به سمت صفحه موبایلش خم میکند که راننده میگوید : یعنی چی… یعنی باید حالا حالاها بازهم اینها را تحمل کنیم..این جماعت بازنده را
_ گفتم که اینها عاشقان بمب هستند..برای اینکه گلی در گلدان خشک یا پژمرده نشود به آن کود میدهند.. این جنگ و این بمب‌ها مانند آن کود شیمیایی هستند برای فعلا ماندگاری اینها با حکومتشان.
…………….‌‌‌……
گمنام
کاک فایق انسانی که با دستفروشی روی چهارچرخه‌اش سالها دستفروشی میکرد و سالهایی طولانی بود که در این قسمت و کنار جاده و پیاده‌رو چهارچرخه دستی‌اش را با فروش سیب‌زمینی یا پیاز و گاهی میوه‌های فصلی به کسابت میپرداخت. وقتی این اداره انتظامی همین کنار درست شد چند بار یقه‌اش را چسبیدند که این یک اداره دولتی است و باید بساط خود را جای دیگری منتقل کند.
کاک فایق هیچگاه تسلیم نشد و همانجا ماند و به آنها گفت که تمام وسایل من این چرخ و این ترازو است.. شما هنوز اینجا را نساخته بودید و یک زمین خالی بود که من همینجا ، همین کار را میکردم .. هر روز یک یا دو صندوق میوه میفروشم و میروم ..چه مزاحمتی برای شما داشته‌ام.
امروز پس از بمباران و در همان محلی که کاک فایق بساط فروش خود را راه می‌انداخت فقط آهن پاره و در و پنجره شکسته را میتوان دید نه از آن چهارچرخه خبری بود و نه از کاک فایق. یک گونی پلاستیکی سوراخ سوراخ شده در پیاده‌رو جامانده بود و نیروهای امدادی انطرفتر در میان آوار ساختمان فروریخته شده، مشغول جستجو بودند.. مردی گونی پلاستیکی سوراخ شده را بلند کرد و همراه با ناله فریاد میزد : آهای … کسی بابای مرا ندیده است.. همین گونی خالی از او به جا مانده…کسی ندید که به کجا پرت شد ؟…این جنگ، مال بابای من نبود.. این جنگ، جنگ ما نبود… باوکه (= پدر) کجایی ؟….
………………..
زندانی
صدای زنگ از آیفون خانه میآید.
_ کیه ؟
_ مامور .. در را باز کنید..چند لحظه مزاحم میشویم.
سه نفر جلو در آمده و هنگامیکه در منزل در طبقه دوم آپارتمان باز میشود، آن سه نفر برخلاف مقدار کم ادب پشت در ورودی ساختمان ، وارد خانه شده و یکی از آنها میگوید : حکم جلب دلریم و باید خانه را هم بازرسی کنیم.
_ سراغ چه میگردید ؟.. شاید بتوانم کمکتان کنم
یکی از ماموران میگوید : خودت بهتر میدانی دنبال چی هستیم..کامپیوتر و موبایل به اضافه خودت.. تا بفهمی که هنگام جنگ استوری گذاشتن و نوشتن مطالب ضد جنگ خیانت است هم به اسلام و هم به میهن.
_ کجا من چیزی نوشته‌ام؟
_ تو ایستاگرامتان
_ آیا من واقعیت‌ها را ننوشته‌ام یا نگفته‌ام ؟
_ حق سوال کردن نداری..همراه ما بیا.. شما به جرم داشتن اینترنت غیرمجاز و فیلترشکن بازداشت هستید.
و آن سه مامور این معلم را با خود می‌برند.
………………….
ماهی قرمز
ماهی فروش سفره هفت‌سین در میان بازار داد میزد : میدانم که جنگ است و دلمان خوش نیست، بیایید ماهی بخرید برای نوروز ۱۴۰۵.. بیایید و ماهی را ارزان بخرید… وقت جنگ ، بودن ماهی تو خانه امید میدهد… مثل ما او هم وقت بمباران سر جاش خشک میشود … و در حالیکه کیسه فریزر دستش را تکان میدهد باز ادامه میدهد : سفتاح نکرده‌ام ..بیایید ببرید ماهی های رنگارنگ را … جنگ که تمام شد کاری کنیم برای آزادی ماهیها… یادت نره..آزادی ماهی یادت نره..نندازی تو حوض گربه آنها را بگیره و بخوره… بندازیمشان توی دریا و رود و رودبار…
مرد ماهی‌قرمز فروش هی برای فروش ماهی‌هایش داد میزند و دو پسر بچه به ماهیهای درون تشت جلو پای مرد ماهی فروش چشم دوخته‌اند.
…………………
ادامه مبارزه بعد از جنگ.
توی پارک بزرگ شهر در محوطه بازی جلو نور آفتاب ، جایی که کارگران کارخانه چدن‌سازی جمعه‌ها آنجا جمع میشدند ..اکنون و با شروع جنگ همه روزه جمع میشوند … یکی میآید و دوتا میروند که از ساعت ۱۰ صبح تا یک و دو بعدازظهر میتوان آنها را دید که در این مکان جمع میشوند که دلیل آن نیز تعطیلی کارخانه به دلیل وضعیت جنگی است که مدیران کارخانه اعلام کرده‌اند. .. دغدغه اصلی آنها بیکاری و بیکارشدن و ندادن حقوق به آنهاست و بیشتر از این صحبت میکنند که با اینهمه گرانی و تورم ، مدیر کارخانه گفته که تعطیلی کارخانه یک گزینه است و اگرچه اکنون حتمی نیست ولی کارگران باید در نظر داشته باشند که احتمالش خیلی زیاد است و کارگران میتوانند دنبال یک کا دیگر بگردند و منتظر نباشید که حتما به سر کارهایتان باز گردید چون کارخانه در آستانه ورشکستگی است.
کارگران روی این موضوعات بحث میکنند جنگ و تاثیرات آن.. ادامه آن و وضعیت آنها و سوال از خود که خرجی خانواده را از کجا بیاوریم ..تمام عمرمان در کارخانه تباه شد و حالا میخواهند به بهانه جنگ بیرونمان کنند … کی به فکر شکم‌های گرسنه زن و بچه‌های ماست.
امروز کیوان از روی نیمکت برخاسته و گفت : رفقا.. همدردان.. من همیشه گفته‌ام و اکنون هم میگویم و میروم چون کاری دارم باید به آن برسم..چه جنگ باشد و چه جنگ نباشد این وضعیت ماست..همیشه باید منتظر باشیم که آیا سر برج حقوق‌مان میآید یا نه…کی از کار اخراجمان میکنند…تا مدیریت کارخانه‌ها در دستان خودمان نباشد ، این وضعیت ماست.. تا مدیریت به دست شورا و کارگران نیفتد ،این حال ماو احوال ماست… صاحبان کارخانه، آن سرمایه‌دارها برای زنده ماندن به ویلاهایشان رفته‌اند، اما ما کارگران برای زنده ماندن باید اینجا بمانیم و گرسنگی و بیکاری و بیحقوقی بکشیم…بیشتر همکاران ما دارند ساعتی کار میکنند به خاطر بی‌پولی.. آنها میروند آهن‌پاره و سنگ و آجر باقیمانده پس از بمباران‌ها را در سطح شهر پاکسازی میکنند تا بیشتر از این گرسنه و بی حق و حقوق نباشند…تا مدیریت کارخانه در دستان خودمان نباشد ، این وضعیت ماست .. این جنگ که صد سال طول نخواهد کشید .. بعد از جنگ هم باید متحدانه مبارزه کنیم و حق خود را بخواهیم..برای اینکه آینده خود و فرزندانمان در خطر نباشد باید به فکر اداره شورایی و کارگری کارخانه باشیم و برای آن مبارزه کنیم…. من دیگه رفتم .. به امید دیدار فردا.