خاطره‌ای از فداکاری رفیق عزیزمان محمد آسایش

صالح سرداری

پیام تسلیت شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست در کردستان ...متأسفانه دیروز رفیق عزیزمان، محمد آسایش، پس از مدت کوتاهی بستری بودن در بیمارستان شهر وستروس سوئد، بر اثر سکته  مغزی درگذشت و همه ما را در غم و اندوهی سنگین فرو برد. رفیق محمد و تعداد زیادی از رفقای مریوان، که هم در دوران شاه و هم در دوران جمهوری اسلامی علیه استبداد و ستم مبارزه می‌کردیم، سال‌ها یکدیگر را می‌شناختیم. با روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی، برای دفاع از مردم کردستان و مطالبات آنان و مقابله با زورگویی رژیم، ناچار به مقاومت مسلحانه شدیم و در سازمان کومله متشکل شده و به فعالیت پرداختیم. این خود داستانی دوازده‌ساله دارد که فعلاً به آن نمی‌پردازم. در اینجا تنها می‌خواهم خاطره‌ای از فداکاری و مقاومت جانانه رفیق محمد آسایش را در یکی از مأموریت‌ها بازگو کنم.

سال ۱۳۶۰، در کمیته ناحیه مریوان که مقر آن در روستای گوگجه، منطقه سرشیو مریوان بود، تصمیم گرفتیم برای فعالیت‌های سیاسی و نظامی به منطقه کوماسی و حومه شهر مریوان برویم. مسئولیت نظامی این تمرکز بر عهده من بود. پس از چند روز و شب حرکت، به منطقه رسیدیم. در مسیر، مبلغین کومله در روستاها برای مردم سخنرانی می‌کردند و سیاست‌های کومله را توضیح می‌دادند. در ادامه مسیر، مردم منطقه به ما خبر دادند که نیروهای رژیم به‌تازگی در منطقه کوماسی مستقر شده‌اند و مردم زحمتکش را آزار می‌دهند. در آن دوران، واحدهای کومله گروه‌های ضربت رژیم را که ترکیبی از پاسداران و مزدوران محلی بودند، مورد حمله قرار می‌دادند و بسیاری از این واحدها که مأمور سرکوب و درگیری با نیروهای رزمنده کومله بودند، از بین می‌رفتند.
تصمیم گرفتیم به یکی از این گروه‌های ضربت که هر روز از پایگاه خود در ناوطاق گاران به روستاهای کوماسی می‌رفتند و مردم را مورد آزار قرار می‌دادند، ضربه بزنیم. این گروه تا زمانی که نیروهای تأمین جاده مستقر نمی‌شدند، جرأت حرکت نداشتند. آن‌ها می‌دانستند نیروهای ما در منطقه سرشیو و حومه مریوان حضور دارند، اما با وجود آن، هر روز برای ایجاد رعب و وحشت و به‌ویژه زهر چشم گرفتن از هواداران کومله، روستاها را اشغال می‌کردند. با کمک مردم روستاها که تقریباً همگی هوادار کومله بودند، اطلاعات دقیقی از تعداد نیروهای تأمین جاده، محل استقرار آن‌ها، تعداد نفرات گروه ضربت، فرمانده‌شان و ساعت حرکتشان به دست آوردیم و طرح دقیقی برای حمله آماده کردیم. قرار بود پیش از رسیدن نیروهای تأمین جاده، ما در محل مستقر شویم، آن‌ها را بدون تیراندازی اسیر کنیم و سپس گروه ضربت را در کمین بیندازیم. ساعت پنج صبح، تیمی از رفقا برای تأمین مسیر عقب‌نشینی، به فرماندهی رفیق محمد آسایش، در ارتفاعات بین روستاهای ده‌ری و کوره‌ده‌ره مستقر شدند. در این تیم، علاوه بر محمد آسایش، رفقا نسان نودینیان، میرزا کمال محمدی، خسرو تباشیر 
ما نیز که حدود ۵۰ پیشمرگ بودیم، به سمت روستای (کوره‌ده‌ره )حرکت کردیم تا پیش از رسیدن نیروهای تأمین جاده، در کمینگاه مستقر شویم. پس از حدود یک ساعت پیاده‌روی، هنوز به محل کمین نرسیده بودیم که صدای تیراندازی از سمت رفقایمان شنیده شد. رفقا با نیروهای رژیم درگیر شده بودند. آن زمان امکانات ارتباطی نداشتیم و نمی‌توانستیم از وضعیت آن‌ها باخبر شویم. ناچار شدیم فوراً بازگردیم. بیش از یک ساعت طول کشید تا به محل درگیری رسیدیم. متأسفانه در همان درگیری نخست، رفقا محمد آسایش و نسان زخمی شده بودند و خسرو، جوان ۱۸ ساله‌مان، جان باخته بود. تنها میرزا کمال سالم مانده بود. اما رفیق محمد، با وجود زخمی بودن، همچنان با نیروهای سپاه که تعدادشان زیاد بود می‌جنگید. او مرتب سنگرهایش را عوض می‌کرد، به‌گونه‌ای که دشمن تصور کرده بود تعداد نیروهای ما زیاد است. محمد نزدیک به یک ساعت به‌تنهایی مقاومت کرده بود و نگذاشته بود پاسداران و جاش‌های محلی به پیکر خسرو دست پیدا کنند.
وقتی به او رسیدیم، گزارشی کوتاه از وضعیت داد و محل استقرار دشمن را نشانمان داد. واحد ما نیز بلافاصله حمله کرد. به‌جز دو پاسدار که زیر تخته‌سنگی سنگر گرفته بودند، تعدادی از نیروهای دشمن کشته شدند و بقیه عقب‌نشینی کردند.
از آن دو پاسدار خواستم تسلیم شوند، اما قبول نکردند. رفیق جلال تارین(وڵه ژێڕ) روی همان سنگی رفت که آن‌ها پشتش پناه گرفته بودند و دوباره خواست تسلیم شوند، اما یکی از آن‌ها به سوی جلال تیراندازی کرد و متأسفانه رفیق ما جان باخت.
در ادامه درگیری، رژیم با توپ و خمپاره مواضع ما را هدف قرار می‌داد و نیروهای زیادی به منطقه اعزام کرده بود. تا آن لحظه دو رفیقمان، خسرو و جلال، جان باخته بودند. محمد آسایش زخمی بود و از وضعیت نسان هم خبری نداشتیم. با افزایش نیروهای دشمن، تقریباً در محاصره قرار گرفته بودیم و ناچار شدیم به سمت روستای ده‌ری عقب‌نشینی کنیم. خوشبختانه در مسیر، نسان را پیدا کردیم که متاسفانه بر اثر خونریزی شدید بیهوش شده بود. می‌بایست زخمی‌ها را به منطقه‌ای امن منتقل می‌کردیم. رژیم می‌دانست که ما به سمت سرشیو و مقرهای خود بازخواهیم گشت و احتمال می‌داد از جاده گاران ـ مریوان ـ سنندج عبور کنیم؛ جاده‌ای که تنها پنج کیلومتر با پادگان مریوان فاصله داشت. مطمئن بودیم که در مسیر برای ما کمین گذاشته‌اند. تصمیم گرفتم آن شب از جاده عبور نکنیم. به اطراف روستاهای گویزه‌کویره و سه‌رگل رفتیم و شب بعد، از کنار پادگان مریوان، خود را به آن سوی جاده رساندیم. بعدها اهالی روستا به ما گفتند که شب قبل، تمام جاده را کمین‌گذاری کرده بودند.
هدفم از نوشتن این خاطره، یادآوری فداکاری و رشادت رفیق عزیزمان محمد آسایش بود؛ رفیقی که متأسفانه دیشب در بیمارستانی در شهر وستروس سوئد جان باخت. بدین‌وسیله به همسرش زهره، فرزندانش آران و هه‌وار، و همچنین خانواده‌های آسایش و حسن‌پور صمیمانه تسلیت می‌گویم. یاد و خاطره‌اش در دل همه ما رفقایش، و به‌ویژه مردم شهر مریوان،  زنده و گرامی خواهد ماند.
  16.05.2026 
صالح سرداری