نوزده: دولت آبدارچی؟ یا گروه فشار بورژوازی پروغرب؟
جنبش دوم خرداد که پس از شروع نئولیبرالیزاسیون اقتصاد کشور بالا آمد، اساس نظری خود را در مرکز مطالعات و تحقیقات مجمع تشخیص مصلحت نظام و زیر نظر موسوی خوئینیها و با مرکزیت حجاریان و تاجیک و عبدی و هادی خانیکی (نویسندهی نطق گفتوگوی تمدنهای خاتمی در سازمان ملل متحد) و کرباسچی…. با همکاری امثال حسین بشیریه و سریعالقلم فرموله میکرد. این جماعت و دولتی که به پشتوانهی ایشان به قدرت رسیده بود اعتقاد داشتند که بدون فضای دمکراتیک و جامعهی مدنی نمیتوان به توسعهی اقتصادی رسید. آنان نام پروژهی خود را «توسعه سیاسی» گذاشته بودند که متأثر از فرمولبندی «دمکراسی روال کار هانتینگتونی» در مؤسسهی «اولین» Olin دانشگاه هاروارد بود. مثلث رفسنجانی و ناطق و خاتمی و ائتلاف حزب مشارکت و مجمع روحانیون مبارز و کارگزاران سازندهگی و بخشهایی از روحانیت مبارز بنیهها و بنیادهای این دولت را آببندی میکرد. با چنین وزنههایی طرح «آبدارچی» بودن دولت فقط یک گفتمان فریبکارانه است. تناقضهای سیاسی و برخورد منافع اقتصادی دولت خاتمی به ویژه با سپاه پاسداران و قرارگاه خاتم و مدیران ارشد امنیتی بازمانده از دوران فلاحیان مانع از عادیسازی روابط با امریکا و غرب شد. قرارگاه خاتم میخواست یک دولت موازی با اختیارات بیشتر باشد و سود کلان پروژههای عظیم عمرانی را نصیب خود کند. این قرارگاه بزرگترین بازوی مهندسی و پیمانکاری سپاه پاسداران بود – و هست – که پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۸ تأسیس شد. فعالیتهای اصلی آن شامل اجرای پروژههای بزرگ عمرانی و نفت و گاز و پتروشیمی و راهسازی و سدسازی و خطوط انتقال آب و راهآهن و زیرساختهای صنعتی است. چنین تناقضهای غیرآنتاگونیستی و درون طبقاتی امری عادی در تاریخ شکلبندی طبقهی بورژوازی بوده. این تناقضها گاه به اسلحهکشی انجامیده است. نخستین برخوردهای چکشی ابتدا با وقوع قتلهای سیاسی در آبان و آذر ۱۳۸ رخ داد. سپس ارکان اصلی و محافظهکار مجلس پنجم فروریخت و قوهی مقننه کاملاً به تصرف اصلاحطلبانی درآمد که نه فقط در طول ۴ سال در اختیار داشتن دو قوه هیچ غلطی نکردند بلکه با یک حکم حکومتی تغییر قانون مطبوعات را نیز به رقیب وانهادند. تنها کار شاق و حاق ایشان سخنرانی از تریبون مجلس و انتشار روزنامه بود. درگیری در کوی دانشگاه دومین برخورد خونین بود که به استعفای مصطفا معین انجامید. (۱۸ تیر ۱۳۷۸) آخرین برخورد جدی زمانی رخ داد (۱۳۸۳) که فرودگاه بینالملل در حال افتتاح بود و یک هواپیمای جنگی سپاه مانع از فرود هواپیمای وزیر خارجهی عمان شد. در این برهه وزیر راه دولت خاتمی احمد خرم بود. دولت محمد خاتمی مدیریت برخی خدمات فرودگاهی را به کنسرسیوم خارجی TAV واگذارده بود. منتقدان، از جمله برخی فرماندهان سپاه و نمایندگان مجلس هفتم به ریاست حداد عادل، این قرارداد را از منظر امنیتی نامناسب میدانستند و مدعی بودند که کنترل دروازهی اصلی هوایی کشور نباید در اختیار یک شرکت خارجی قرار گیرد. روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ فرودگاه رسماً افتتاح شد و چند پرواز در آن نشست و برخاست. اما همان روز نیروهای نظامی با استناد به ملاحظات امنیتی، باند فرودگاه را بستند و اعلام شد فرودگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است. در گزارشهای منتشرشده آمده است که برای جلوگیری از ادامهی فعالیت فرودگاه، یک فروند هواپیمای نظامی روی باند یا در مسیر عملیاتی مستقر شد و برخی پروازهای ورودی مجبور به تغییر مسیر شدند. این اقدام بازتاب گستردهیی در رسانههای داخلی و خارجی یافت و به یک بحران سیاسی میان دولت و منتقدان قرارداد TAV تبدیل شد. Tepe گروه تپه، از زیرمجموعههای گروه بیلکنت ترکیه، Akfen گروه آکفن، یکی از هلدینگهای بزرگ ترکیه Ventures در زمینهی سرمایهگذاریها یا مشارکتها است. این شرکت بعدها با نام TAV Airports Holding شناخته شد و به یکی از بزرگترین اپراتورهای خصوصی فرودگاهی جهان ارتقا یافت. به هر حال اصل دخالت نهادهای نظامی در توقف فعالیت فرودگاه موضوعی است که تقریباً در همه روایتها پذیرفته شده است. اما دربارهی جزئیات تصمیمگیری و نقش دقیق هر نهاد و اینکه دستور از کجا صادر شده بود، روایتهای متفاوتی وجود دارد. برخی منابع از نقش مستقیم سپاه پاسداران سخن گفتهاند و برخی دیگر از تصمیمی که با هماهنگی نهادهای امنیتی و نظامی اتخاذ شده بود. به هر رو و در مجموع عملکرد بخشی از اعضای اصلی معاونت امنیتی وزارت اطلاعات در جریان ترورهای خارج از کشور و قتل سیاسی چند عضو کانون نویسندگان و داریوش و پروانه فروهر و سپس بحران کوی دانشگاه و متعاقباً تعطیلی روزنامهها و ممنوع شدن نام بردن از امریکا و منع مذاکره از سوی رهبر دوم نظام مانع از عادیسازی روابط میان ایران و امریکا شد. تا آنجا که گویا محمد خاتمی از ترس ملاقات موقت (سلام و علیک) یا برخورد اتفاقی با کلینتون به دستشویی ملل متحد پناهنده شده بود! برخلاف آنچه گفته میشد دوم خرداد اگرچه نتوانست سرمایهداری ایران را کاملاً در آغوش امریکا و رختخواب غرب جا دهد و از درون این آمیزش فرخنده یک دولت «شیک» پروغربی سزارین کند اما این جنبش برای بورژوازی شیفتهی غرب و خردهبورژوازی ایران دستاوردهای زیادی داشت. یک روزنامه تعطیل میشد روزنامهی دیگری با همان اعضا آن را دائر میکردند. از نظر تبلیغاتی و روانی محافظهکاران کاملاً شکست خورده بودند.
بیست: منطق ادغام، یورش به جنبش کارگری!
پس از دستگیری و اعدامِ (دی ۱۳۶۸) جمال چراغ ویسی (کارگر سازمان آب و از اعضای شورای مرکزی «اتحادیه کارگران صنعتگر سنندج») نوبت به شوراهای اسلامی کار و «خانه کارگر» محجوب و شرکا رسید تا در مجلس اصلاحات هجوم سازمانیافتهیی را علیه طبقهی کارگران شکل دهند و کارگاههای زیر ۱۰ نفر را از شمول قانون کار خارج کنند. سپس نوبت فاجعهی خاتونآباد رسید! جنایت سیاه خاتونآباد یکی از خونینترین برخوردهای نیروهای امنیتی با اعتراضات کارگری در دوران ریاستجمهوری محمد خاتمی بود. برای چراغ سبز نشان دادن به بورژوازی غرب بیش از هر اقدام دیگری لازم است یک یا چند برخورد تبهکارانه با کارگران صورت گیرد. در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۸۲ حدود ۲۰۰ نفر از کارگران اخراجی [بعضی از «رفقا» به این رویکرد میگویند «تعدیل ساختاریِ نولیبرالی» عجب!] مجتمع مس خاتونآباد در نزدیکی شهر بابک (استان کرمان) همراه با خانوادههای خود در اعتراض به اخراج و درخواست بازگشت به کار تجمع کردند. آنان پیشتر چند روز تحصن کرده اما به نتیجه نرسیده بودند. بر اساس گزارشهای متعدد روزنامهنگاران و تشکلهای کارگری برای متفرق کردن معترضان نیروهای انتظامی و امنیتی از چند فروند هلیکوپتر استفاده کردند. هلیکوپترها نیروهای یگان ویژه را به محل منتقل کردند و عملیات سرکوب از زمین و هوا انجام شد. پس از آن نیروهای انتظامی به سوی تجمعکنندگان با سلاح گرم تیراندازی کردند. بیشتر گزارشهای مستقل از کشته شدن چهار کارگر خبر میدهند. دهها نفر زخمی و تعدادی بازداشت شدند. جنبش اصلاحات با قتل عام کارگران خاتونآباد و حمله به کارگاههای زیر ۱۰ نفر برای بورژوازی غرب عشوه میآمد. این کرشمهها ظاهراً کافی نبود. کشتار خاتونآباد با سرکوب اعتراضات کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و فعالان سندیکای نیشکر هفتتپه در دههی ۱۳۸۰ تکمیل شد. حالا دیگر بورژوازی ایران به همتایان گردن کلفت غرب اطمینان خاطر میداد که سرمایهگذاری در داخل ایران با خطر اعتصاب و اعتراض کارگران توأم نخواهد شد. در همین برهه دانشگاهها و جنبش دانشجویی تحت هژمونی دفتر تحکیم وحدت درآمد. برای اولین بار در روز دانشجو رئیس جمهوری در دانشگاه سخنرانی کرد. سپس و در دورهی محمود نوبت دانشجویان کمونیست مشهور به «داب» فرا رسید. ابتدا جناب قوچانیِ اصلاحطلب نشانی دانشجویان کمونیست را مخابره کرد و بعد حمله آغاز شد. آذر ۱۳۸۶ (روز دانشجو) و همچنین مراسم ۸ مارس ۱۳۸۶ و ۱۳۸۷ و اول ماه مه فعالیت تشکیلات دانشجویان کمونیست به اوج خود رسیده بود. لیبرالیسم وطنی و روزنامهها و مجلات رانتی و ترجمههای هایکی «پرتیراژش» از جمله «شهروند امروز» که توان مقابلهی نظری با دانشجویان کمونیست را نداشتند با علامت و دود راه انداختن به نیروهای امنیتی گراو دادند که «چه نشستهاید؟ دانشگاه به تصرف کمونیستها درآمد!» این پیامها توجه نهادهای امنیتی را به رشد دانشجویان چپ جلب کرد. ضربهی اصلی در اردیبهشت ۱۳۸۶ و سپس زمستان ۱۳۸۶ و بهار ۱۳۸۷ وارد شد. دهها دانشجو در دانشگاههای تهران و علامه و پلیتکنیک و شیراز و تبریز و سنندج و مازندران و چند دانشگاه دیگر بازداشت شدند. تعدادی با احکام حبس و تعلیق از تحصیل یا محرومیت از ادامه تحصیل روبهرو شدند. نشریات دانشجویی توقیف و دفاتر فعالیت عملاً تعطیل شد. ابتدا جنبش اصلاحات و روزنامهنویسانش نشانی دادند و بعد در زمان محمود عملیات آغاز شد. پس بورژوازی غرب خیالش از طرف «تَرَق و توروقِ» دانشجویان کمونیست نیز راحت شده بود. قرار نبود در ایران مه ۱۹۶۸ پاریس تکرار شود. جنبش زنان از همان ابتدا به تسخیر طیفهای حقوق بشری و لیبرال درآمد. کمپین یک میلیون امضا که زیر نظر و تأیید آیات عظام منتظری و صانعی و بیات و موسوی اردبیلی و محقق داماد شکل گرفته بود تبدیل به جریانی شد که از درون آن نخستین جایزه موسوم به نوبل صلح بیرون آمد! دوم خرداد در جریان نهادسازی در قالب جامعهی مدنی موفق بود. آنان حتا سینمای مفلوک کشور را نیز فتح کردند. غرب آماده بود به هر مهملی از سینمای ایران که چشمکی به بهشت امریکا و اروپا میزد جایزه کن و نخل طلایی و خرس نقرهیی و سرانجام اسکار دهد. کسی سراغ سهراب شهید ثالث و امیر نادری و ناصر تقوایی نمیرفت. جشنوارهها منطق خود را داشتند.
جنبش دوم خرداد جریان براندازی و حتا سازمانهای انقلابی چپ دیاسپورا را به حاشیه و انشعاب کشید. دستِکم زمان ثابت کرد که نه دوم خرداد و نه حادثهی کوی دانشگاه و نه کمپین آببازی دختران آغاز براندازی نظام نبوده است و سوسیالیستهای مدافع این دیدگاه فقط آرزوی خود را بیان کرده بودند. آرزویی که فراز خود را در کنفرانس برلین به نمایش گذاشت. کنفرانس در تاریخ ۷ تا ۹ آوریل ۲۰۰۰ (۱۹ تا ۲۱ فروردین ۱۳۷۹) در برلین آلمان از سوی بنیاد هاینریش بل (Heinrich Böll Foundation) نزدیک به حزب سبزهای آلمان برگزار شد. عنوان کنفرانس «ایران پس از انتخابات؛ پویایی اصلاحات در جمهوری اسلامی» (Iran after the Elections: The Dynamics of Reform in the Islamic Republic) بود. این نشست پس از پیروزی گستردهی اصلاحطلبان در انتخابات مجلس ششم برگزار شد و هدف آن بررسی آیندهی اصلاحات در ایران بود. در این کنفرانس علاوه بر شماری از اصلاحطلبان داخل ایران، تعدادی از فعالان و «روشنفکران» ایرانی خارج از کشور نیز حضور داشتند از جمله اکبر گنجی و عزتالله سحابی و مهرانگیز کار و محمود دولتآبادی و کاظم کردوانی و غیره. به هم زدن بساط فریب «تمرین دمکراسی» و شعبدهبازی این کنفرانس اوج قدرت چپ دیاسپورا بود. از سوی دیگر جمع قابل توجه دیگری از چپهای سوسیالیست ایران به درست بر این باور بودند که جنبش دوم خرداد نه فقط آغاز سرنگونی جمهوری اسلامی نیست بلکه هدف این جنبش ادغام نهایی بورژوازی ایران در سرمایهداری غرب است. مناسبات اجتماعی و جامعه در داخل کشور تکان خورده بود. اصلاحطلبانی که تا دیروز به خاطر بیحجابی زنان پونز به پیشانیشان کوبیده بودند (امثال گنجی مشهور به اکبر گنجی) «مشروطهخواه» شده بودند. کسانی که در مقام فرماندار فرمان کشتار دهها تن از فرزندان مردم مهاباد را صادر کرده بودند ناگهان به عنوان «دکتر و استاد دانشگاه و جامعهشناسِ وبری» و غیره از تریبون مجلس و محافل «روشنفکری» سر درآورده بودند. افراد شاخص امنیتی به عنوان نظریهپرداز علوم سیاسی و استراتژیست معرفی شدند. این افراد با ژستهای پروغربی دل خردهبورژوازی ایران را تسخیر کرده بودند. ارزشهای انقلاب بهمن ۵۷ از سوی این حضرات به تدریج رنگ میباخت. دولتگراهای هوادار دولت حامی به اتفاق بچه محلهای خود و با سفارش سروش و پارتی غنینژاد خدمت هایک و پوپر و فریدمن شرفیاب شدند و دکترای حمایتِ بیقید و شرط از «بازار آزاد» کسب کردند! چاپ آثار مارکس و لنین و گورگی آزاد شده بود اما فیلسوفان مورد علاقهی جامعهی مدنی ایران هابرماس و میشل فوکو بودند. چپترین افراد غیردولتی به بوردیو و باتلر و ژیژک پناه بردند. استالین یک فحش آبدار تلقی شد. هر مناظرهکنندهیی که قصد کم کردن روی رقیب داشت با یک برچسب «استالینیست» دخل طرف را میآورد. کوندرا و واسلاو هاول و کوئیلو جای شولوخوف و برشت و ناظم حکمت را گرفتند. سنتهای هدونیستی و مَثلهای «هر کسی پولدار نیست، کودن است!» در کنار فردگرایی تاچریستی وارد اعماق جامعه شد. پورشهسواری و رولکس و آیفون معیار مسلط ارزیابی انسانها شد. «روشنفکران چپ» کافهنشین، لنین و دزرژینسکی و مائو را به عنوان «کمونیستهای دهاتیِ شرقی» مسخره میکردند و از رولان بارت و ژیل دلوز و ژاک دریدا و لاکلائو و شانتال موفه و لئوتار چیزهایی بلغور میکردند که خودشان هم نمیفهمیدند. تقی شهرام و بهرام آرام و بیژن جزنی و حمید اشرف از سوی مجلههای «پرتیراژ و تمام رنگی» دوخردادی به عنوان «تروریست» معرفی شدند. دیوار فروریخته بود و لیبرال دمکراسی عروج کرده بود و تاریخ به پایان رسیده بود و تضاد میان کار-سرمایه از میان رفته بود و پرولتاریا مفهوم خود را از دست داده بود و طبقهی منجی در قالب خردهبورژوازی شیک کوکو شنل (Coco Chanel)زدهی آیفون به دستِ زارا Zara پوشِ Lady Dior به بغل و عینک آفتابیِ Cartier در روزهای بارانی و مارلبروی اصل امریکایی و فندکِ Zippo و ریش گوتی Goatee عروج کرده بود. الگوی امثال سردار قالیباف که حالا لباس نظامی و رزم از تن درآورده بود تونی بلر بود. صبح یک مدل کت و شلوار و ظهر و شب مدلهای دیگر. حتا سبک زندگی مردم و صورتمندی چهرهها نیز تغییر کرده بود. بهطور نسبی بیشترین لوازم آرایشی در ایران مصرف میشد و جراحی زیبایی به ویژه عمل بینی (همان دماغ مشهور) به یک اصل عدولناپذیر رقابتی تبدیل شده بود. کتابفروشیها یکی پس از دیگری جای خود را به موبایلفروشی میدادند. در جامعهی ۷۰ میلیونی ایران دوم خرداد تیراژ کتاب به ۲۰۰ نسخه رسیده بود. همان جامعهی ۲۰ میلیونی دههی چهل و پنجاه که تیراژ چاپ اول «هوای تازه» شاملو و «سووشون» سیمین دانشور ده هزار نسخه بود. اما کتابهای اکبر گنجی و عماد باقی و محسن کدیور هنوز چاپ اولشان تمام نشده به چاپ بیستم میرسیدند. این هم از ترفندهای «استاد» مهاجرانی و ارشادش بود! دوران پسادوم خرداد نیز بر پاشنهی همین دلباختهگی به غرب چرخید. احمدینژاد در انتظارِ حضور مجدد در جلسات سالانهی ملل متحد با زغال دیوار خانهشان را تیک میزد. محمود عاشق لیموزین (Limousine) امریکایی بود. در حالی که استقبالکنندگان کنار خیابان نمیتوانستند او را از پشت شیشههای دودی و ضدگلوله ببینند، رئیس جمهوری اسلامی ایران مدعی میشد که کودکی او را دیده و به دوستش نشان داده و گفته «اِاِ محمودهها!» و محمود از تعریف این قصه و مرکز وقوع آن First Avenue «خیابان اول» لذت میبرد. او و همراهان بیشمارش در ماجرای عشقورزی به The USA چند سور به پیشینیان خود زده بودند. محمود که میکوشید مانند پوتین راه برود و مثل هوگو چاوزِ فقید سلام نظامی بدهد و عین اوا مورالس گل کوچیک بازی کند اما مطیع مطلق نهادهای برتون وودز بود. طرح موضوع نفی هولوکاست جنجالی بود که سودش به جیب دستراستیهای افراطی رژیم صهیونیستی رفت. احمدینژاد نه به خاطر اطاعت بیچونوچرا از IMF و بخشیدن بیحساب و کتاب امتیاز و وام میلیاردی به مراکز اعتباری مالی – که در اختیار امنیتیها و نظامیانی بود که پول و سپردهی مردم را بالا میکشیدند – بلکه به دلیل جوراب سوراخ مورد تمسخر قرار میگرفت. دولتهای انقلابی امریکای لاتین – از جمله ونزوئلای چاوز و بولیوی مورالس و اوروگوئهی خوزه موئیکا و برزیل داسیلوا و نیکارگوئهی اورتگا ….. از سوی جامعه مدنی هجو میشدند که «پوپولیست» هستند و اجازه دادهاند دولت احمدینژاد چند واحد مسکونی آنجاها بسازد. دولت احمدینژاد نه به خاطر مجوز تأسیس بیدر و پیکر مؤسسات مالی کاغذی و چاپیدن پول و سپردهی مردم و هزینهسازی بیحساب و کتاب ۸۰۰ میلیارد دلار درآمد نفتی که ناگهان به بشکهیی ۱۴۰ دلار رسیده بود بلکه به دلیل توزیع سیبزمینی رایگان هو میشد. اصلاحطلبانِ جامعهی مدنیچی مانند مخالفان دولت اریک هونهکر عاشق موز و کوکاکولای آلمان غربی بودند و از سیبزمینی نفرت داشتند. دولت نظامی محمود «اَخی» بود چون رئیساش «جواد» بود. محمود اما با وجود تبلیغات منفی باند رفسنجانی مبنی بر پوپولیست بودن به سرعت سوراخ دعا را یافت. او تنها رئیس جمهوری بود که ۸ بار پیاپی به امریکا رفت و ضمن شرکت و انشاخوانی در اجلاس سازمان ملل با سرمایهداران ایرانی مقیم آن کشور وارد مذاکره شد. تئوریسین و شخصیت مورد علاقهی محمود کسی نبود جز اسفندیار رحیم مشایی. هم به خاطر او بود که محمود با رهبر دوم نظام سرشاخ شد. مشایی با وجود انکار هولوکاست از سوی آقای رئیس، ناگهان مدعی شد «ملت ایران دوست ملت اسرائیل است.» هیچ شعبدهبازی در جهان ما قادر نیست چنین هیولایی را از آستین کت خود بیرون کشد. «ملت اسرائیل!» مهاجرانی استعمارگر و استثمارگر که با ملیتهای مختلف از سراسر جهان جمع شده و فلسطین را به زور امریکا و انگلیس از چنگ مردم آن بیرون کشیده و شنیعترین قتلعامهای تاریخ را انجام داده بودند از طرف همهکارهی محمود به مُقام «ملت اسرائیل» مفتخر شدند. زامبیهایی که دولت خبیثشان را به قتل عام مردم غزه و کشتار ملت ایران تشجیع میکنند از طرف «مرد اول» دولت احمدینژاد خلعت «دوست مردم» را پوشیدند. بعد از سه چهار سال سر و کله زدن و «کاغذپاره خواندن تحریمها» – به پشتوانهی درآمدهای هنگفت نفتی – سرانجام پس از جنبش سبز محمود به خود آمد و به فراست دریافت که قدرت اصلی دولت در میان طبقهی متوسط و جامعهی مدنی نهادینه شده است. جنبش سبز سیلی محکمی بود که به گوش محمود و حامیان اصلیاش نواخته شد و صدایش تا اعماق مرکزیت نظام تنین انداخت. اعلام برائت لاریجانی و همکارانش – که در نخستین ساعات پایان انتخابات ۸۸ – پیروزی موسوی را تبریک گفته بودند فایدهیی نداشت. اگرچه رهبر نظام در اقدامی شتابزده و پیش از اظهار نظر شورای نگهبان پیروزی محمود را تبریک گفت و از مشارکت بیسابقهی مردم تشکر کرد اما دولت دوم محمود برای جمهوری اسلامی هرگز دولت نشد. جنبش سبز اخطار جدی بورژوازی گردنکلفت پروغرب و خردهبورژوازی و جامعهی مدنی آرمانی آن به کل مرکزیت نظام و کلیهی افرادی بود که مخالفتشان با ادغام در اقتصاد غرب از موضع سرمایهستیزی یا هواداری از دولت حامی نبود. نه! جریانها و افراد ضدغربی داخل نظام نیز خود از پشتیبانان سرسخت بازار آزاد و خصوصیسازی بودند. جماعتی که فرزند و ایل و تبارشان در امریکا و کانادا و هلند و آلمان و انگلستان و فرانسه و مشابه میپلکیدند و نام کوبا برایشان بدتر از فحش بود چگونه میتوانستند شیفتهی سبک زندهگی و بورژوازی غرب نباشند؟ جنبش سبز تحت رهبری کارگزاران سازندگی و جبههی مشارکت و روحانیون مبارز و جریان ملی مذهبی و افرادی همچون سازگارا و گنجی و سروش و کدیور و فاطمه حقیقتجو به مرکزیت نظام و بخشهایی از طبقهی بورژوازی ناراضی از دولتِ بیدر و پیکر محمود، هشدار میداد اگر میخواهید به ساحل نجات سرمایهداری «اورجینال» برسید تنها راه گرویدن به خط و ربط ما است.
بیست و یک: جنبش سبز و بلعیدن هستههای دُرُشتِ اصولگرا به نفع غرب!
برای اجرای این خط و ربط مناظرات و سپس نتایج انتخابات ۸۸ فرصت مناسبی بود. باید مرکزیت نظام به دقت درمییافت که خیابان در اختیار کیست و کدام نماز جمعه خریدار بیشتری دارد. حتا اگر نمازگزاران با کفش به نماز ایستاده باشند و نماز هم نخوانند. اصلاحطلبان پشت سر رفسنجانی به میدان آمدند و با یک انقلاب مخملی نه فقط نهادهای جدیدی ساختند و جامعهی مدنی مورد نظر خود را تقویت کردند بلکه عملاً کشور را به چنان بنبستی کشیدند که کم مانده بود به عراقِ «نفت در قبال غذا و دارو» سقوط کند. محمود و اسفندیار چند بار کوشیده بودند با کشیدن بار «استوانهی کوروش» و «پانایرانیسم» و دوستی با سلبریتیهای فرصتطلب (برگزاری نمایشگاه عکس برای هدیه تهرانی) خود را به خردهبورژوازی و جامعهی مدنی بچسبانند. اما اتهام «خس و خاشاک» در برابر شعار «نه غزه نه لبنان» خیلی زود کم آورد. محمود و کل تیم او منفورتر از آنی بودند که با حمام نرفتن خود را دوست مردم زحمتکش جا بزنند. فسادهای عجیب و غریب ناشی از دور زدن تحریمها و وجود کلان سرمایهدارانی همچون صادق محصولی و فساد معاون اول – که به زندان ختم شد – و ظهور بابک زنجانی – که اخیراً در خبرگزاری فارس «مقاله» مینویسد و…… راه اعتماد را بر اپوزیسیون محمود و شرکا بسته بود. هر اندازه هم که «نظر رهبر نظام به نظر آقای رئیس جمهور: احمدینژاد نزدیکتر بود» اما تبعات درگیر شدن با رفسنجانی مانند خورهیی بود که از بیخ و بن طرف را با جاه و جلالش پوک میکرد. در نتیجه محمود که در دور دوم عاشق امریکا و اسرائیل شده بود عملاً سوخت و به بایگانی رفت. بار دیگر نوبت «سردار سازندهگی» و معمار اصلی «ژاپن اسلامی» فرا رسیده بود. طبقهی متوسط با شنیدن نام کاندیداتوری رفسنجانی چنان به وجد آمد که به کل «دسته گلهای» امثال فلاحیان را فراموش کرد. کمی صبر کنید لطفاً!
در اوج تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری میرحسین موسوی ضمن دفاع مؤکد از اصل ۴۴ قانون اساسی خصوصیسازی را معیار شکوفایی تولید دانست و به صراحت گفت:
«تولید، آن هم جز با تکیه به بخش خصوصی امکانپذیر نیست. مهمترین مشکل دولت آینده بیکاری و تورم است و تولید و اشتغال بر محوریت بخش خصوصی میسر است.» (مطبوعات ایران/ ۱۳۸۸. ۱. ۲۹)
دولت منتخب جنبش سبز نه با سرمایهگذاری خارجی مشکلی داشت و نه با خصوصیسازی. مسئله این بود که سرمایه دست که باشد. قرارگاه خاتم یا دولت؟:
«باید بهدنبال سرمایهگذاری خارجی باشیم. در عین حال باید بدانیم میهماندار سرمایهگذاری خارجی بخش خصوصی است نه دولت. جذب سرمایهی خارجی ثبات اقتصادی و مدیریتی میخواهد. وقتی فضای مناسبی نیست هر چه دنبال سرمایهی خارجی بدویم حاصلی ندارد./ موسوی. اول خرداد ۱۳۸۸»
بیژن زنگنه که رئیس ستاد انتخاباتی میرحسین و از سردمداران جنبش سبز بود طی مصاحبهیی تکلیف را روشن کرد. معلوم شد مثل دعوایی که از ابتدای اجرای سیاستهای نئولیبرالی میان اپوزیسیون راست جریان داشته است اصل ماجرا بر سر خصوصیسازی خوب، بد و زشت است. زنگنه خصوصیسازی سپاه پاسداران و قرارگاه خاتم را برای طبقهی بورژوازی ایران مضر میدانست و معتقد بود سود این خصوصیسازیها به جیب عدهیی خاص میرود. آقایان راغفر و مومنی و دیگران خوب دقت کنند:
«در بخش خصوصی نه آزادسازی اتفاق افتاد که بگوئیم بخش خصوصی با آزادسازی اقتصادی شروع میکند. سرمایههایشان را میآورند و در قسمتهایی که طبق اصل ۴۴ اجازه داده شده است سرمایهگذاری میکنند و نه خصوصیسازی. خصوصیسازی تبدیل شده به یک دولتیسازی جدید. سپاه میرود شرکتها را میخرد…. شنیدم سپاه اخیراً دنبال این است که یک مشاور بخش خصوصی بخرد….» (روزنامه سرمایه، سه شنبه ۵. خرداد. ۱۳۳۸/ص:۳)
بیست و دو: مذاکره و توافق با بورژوازی غرب؟ چرا که نه؟
در مورد جهتگیری غربی در دولتهای روحانی و رئیسی و اینک پزشکیان پیش از این به اندازهی کافی سخن گفتهایم. واقعیت مناقشهی جناحهای حاکم – چنانکه در بحث عریان زنگنه پیداست – اصل خصوصیسازی نیست. در این مورد و تمکین به برتون وودز به عنوان حیاط خلوت سرمایهداری امریکا (به ویژه) و اروپا تمام جناحها و خردهگرایشهای سیاسی درون حکومت همنظر هستند. درست مانند مذاکره و تفاهم و توافق با امریکا. اگر اختلافی هست – که البته هست – بر سر این است که سود این معامله به جیب کدام جناح و نهادها و افرادش برود. مذاکرهکننده میتواند حسن روحانی یا علی لاریجانی یا سعید جلیلی یا ظریف یا باقری کنی یا عراقچی یا سردار قالیباف باشد. روحانی و ظریف یا قالیباف دو روی یک سکه هستند. طرف مقابل مذاکره هم مهم نیست. هر که میخواهد باشد. جک استراو یا جان کری یا استیویِ بساز بفروش! نمونه را مذاکرات هستهیی طی سالهای ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴ آغاز شد. زمانی که حسن روحانی دبیر شورای عالی امنیت ملی و مسئول تیم مذاکرهکننده بود. در آن دوره، طرف اصلی مذاکرهی ایران سه کشور اروپایی موسوم به EU۳ بودند. به ترتیب قد و میزان نفوذ آقایان Jack Straw و Dominique de Villepin و Joschka Fischer وزرای خارجهی بریتانیا و فرانسه و آلمان. این سه نفر در مهر ۱۳۸۲ به تهران آمدند و با حسن روحانی و مقامهای ایرانی مذاکره کردند. نتیجهی این دیدار بیانیهی سعدآباد بود که بر اساس آن ایران پذیرفت به طور داوطلبانه غنیسازی اورانیوم را تعلیق کند و همکاری گستردهتری با آژانس بینالمللی انرژی اتمی داشته باشد. حسن روحانی حرفهییترین فرد در مذاکره و تعطیل کردن بوده و هست. نفر بعدی محمد جواد ظریف است. به نظر روحانی از طریق مذاکره با اروپا پروندهی ایران از ارجاع به شورای امنیت دور میماند و از تشدید تنش با غرب جلوگیری به عمل میآمد. منتقدان او بعدها گفتند که ایران امتیازات زیادی داده و دستاورد کمی گرفته است. لاریجانی گفت «دُر غلتان دادیم و آبنبات چوبی گرفتیم!» در حالی که حامیانش معتقد بودند آن مذاکرات فرصت خرید و از بحرانی شدن وضعیت جلوگیری کرد. نقش لولا داسیلوا Lula da Silva و اردوغان در پیوند با استمرار مذاکرات قابل تأمل است. در جریان مذاکرات اولیهی اروپا با روحانی، داسیلوا نقشی نداشت. اهمیت حضور او چند سال بعد (۲۰۱۰) ظاهر شد. زمانی که رئیسجمهور برزیل بود. در این سال لولا همراه با اردوغان خان Recep Tayyip Erdoğan میان ایران و غرب میانجیگری کردند. نتیجهی این تلاش بیانیه تهران ۲۰۱۰ بود که بر اساس آن ایران میپذیرفت بخشی از اورانیوم کمغنیشده خود را به ترکیه منتقل کند تا در ازای آن سوخت رآکتور تحقیقاتی تهران تأمین شود. اما آمریکا و برخی قدرتهای غربی این توافق را کافی ندانستند و اندکی بعد مسیر تحریمهای جدید در شورای امنیت سازمان ملل متحد ادامه یافت. به همین دلیل ابتکار لولا و اردوغان به نتیجه نهایی نرسید. حسن روحانی نخستین مذاکرهکنندهی هستهیی و معمار اصلی برجام – به اتفاق جواد ظریف – جادهصافکن امریکا به شمار میرود. او انتخاب به عنوان اولین رئیس مذاکرات هستهیی (سعدآباد) را نه به اعتبار موقعیت شغلی (دبیر شورای عالی امنیت ملی) بلکه تخصص ویژهی خود میداند. او طی سالهای اخیر چند بار دربارهی نحوه پذیرش مسئولیت پرونده هستهیی در سال ۱۳۸۲ صحبت کرده است. مشهورترین روایت او در سخنرانی سال ۱۴۰۴ منتشر شد. روحانی گفته است که در ابتدا تمایلی به پذیرفتن مسئولیت پرونده هستهیی نداشته، اما پس از دیدار با رهبر نظام این مسئولیت را پذیرفته است. به روایت خود او:
«رهبری من را خواست و خدمت ایشان رفتم. ایشان اصرار کرد که بپذیرید، چرا نمیپذیرید؟ … در نهایت گفت این بار بر دوش من است، بگیر بر دوش خودت. … گفتم باشد، اگر این هست من برعهده میگیرم.»
بر اساس همین روایت، روحانی میگوید پیشنهاد سپردن مسئولیت پرونده هستهیی به او از سوی کمال خرازی (وزیر خارجه وقت) به میان آمده بود و سپس در سطح عالی نظام دربارهی این موضوع تصمیمگیری شده بود. این سخنان در دیدار روحانی با اعضای یک تشکل سیاسی بیان شد و متن و ویدئوی آن در رسانهها از جمله خبرآنلاین به نقل از جماران منتشر شده است.
نکتهی مهم این است که روحانی در سالهای مختلف تأکید کرده که سیاست هستهیی آن دوره را در چهارچوب تصمیمات کلان نظام و تحت نظارت رهبری اجرا میکرده است. او در یک مصاحبهی انتخاباتی سال ۱۳۹۲ نیز گفت سیاست مذاکرات آن دوره «تحت نظارت رهبری» دنبال میشد و موفقیتهای آن را به «نظام و رهبری» نسبت داد، نه صرفاً به خودش. واقعیت اما چنانکه گفتیم این است که اساساً موفقیتی در کار نبود. مذاکرات سعدآباد و سپس مداخلهی لولا و اردوغان راه به جایی نبرد و در زمان احمدینژاد از شورای امنیت سر درآورد و منجر به تحریمهای مشخص و صدور قطعنامههای ۱۷۳۷، ۱۷۴۷، ۱۸۰۳ و ۱۹۲۹ همگی با استناد به فصل هفتم و ماده ۴۱ منشور ملل متحد شدند. بهنظر میرسد دلیل شکست مذاکرات سعدآباد غیبت امریکا بوده باشد. ۲۳ سال پیش و هنگام این مذاکرات روسیه و چین سرزمینهای پهناوری برای شکار خرس و خوک و اردک بودند. پوتین هنوز از خرابههای فروپاشی و بوی متعفن الکل یلتسین بیرون نیامده بود و رئیس «یک پمپ بنزین بزرگ/ اوباما» بود! و چینِ هو جیانگ تائو با دوران نکبت دنگ شیائوپینگ و کودتای هواکوفنگ دست به گریبان بود! فرانسه و انگلستان (دو طرف مذاکره) امپریالیستهای قدر قدرت پیش از جنگ دوم جهانی بودند. آلمان هم شکستخوردهی جنگ بود. اما امریکا….. نه! امریکا منتفع اصلی جنگ دوم جهانی و پیروز جنگ سرد بود. بدون حضور امریکا کار پیش نمیرفت.
بیست و سه: فقط امریکا!
بعد از خیزش سبز و طی سالهای منتهی به ۱۳۹۲ پروندهی هستهیی ایران و مذاکره با طرف غربی به بنبست رسیده بود. دور دوم دولت احمدینژاد تنها «دستاوردش» مشاجره با اصولگرایان و مداحانی بود که علناً شمشیر را علیه او از رو بسته بودند. دولت محمود عملاً به حاشیهی نازکی از حاکمیت رانده شده بود. بخش قابل توجهی از اصولگرایان به اردوی رفسنجانی پیوسته بودند و از نامزدی وی در انتخابات ریاست جمهوری حمایت میکردند. خردهبورژوازی و جامعهی مدنی – به تعبیر خودش برای تقابل با جلیلی («بدون هر دلیلی، خاک بر سر جلیلی!») و قالیباف – کنار رفسنجانی ایستاده بود. رد صلاحیت رفسنجانی چندان عجیب نبود. اختلاف او با رهبر نظام به بالاترین حد ممکن رسیده بود. در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۹۴ (۱ فوریه ۲۰۱۶) و طی مراسم سیوهفتمین سالگرد ورود آیتالله خمینی به ایران در ترمینال شماره ۱ فرودگاه مهرآباد، رفسنجانی علناً و به خصمانهترین شکل ممکن در مقابل رهبر دوم نظام ایستاد. او که خود را وارث اصلی رهبر اول نظام و به قدرترسانندهی رهبر دوم میدانست پس از اعلام عدم احراز صلاحیت سید حسن خمینی برای انتخابات مجلس خبرگان شمشیر را از رو بست و رهبر و نهادهای سیاسی و نظامی و حقوقی منتسب به او را به چالش کشید. دعوا به بالاترین حد ممکن رسیده بود. در آن سخنرانی رفسنجانی با لحنی کمسابقه خطاب به شورای نگهبان گفت:
«عدهای صلاحیت شخصیتی که اَشبهِ مردم به جدش امام است را قبول نمیکنند. شماها خودتان صلاحیت خودتان را از کجا آوردهاید؟ چه کسی به شما صلاحیت داده است؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یک جا بنشینید و برای مجلس و دولت و جاهای دیگر داوری کنید و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد، تریبونها برای شما باشد، تریبونهای نماز جمعه برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟ چه کسی به شما اینها را داد؟ اگر امام و نهضت ایشان و اراده عمومی مردم نبود، هیچکدام از اینها نبودند.»
فقط رفسنجانی میتوانست با این ادبیات رهبر نظام و تمام نهادهای اصلی منصوب وی را به چالش کشد. رفسنجانی بدون مقام ریاست جمهوری و ریاست مجلس خبرگان و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام رفسنجانی بود. کنار گذاشتن و نادیده گرفتن او مانند بازرگان و بنیصدر و منتظری و موسوی و کروبی و خاتمی و احمدینژاد و روحانی ممکن نبود. علاوه بر اینکه از نظر غربیها رفسنجانی نماد اعتدال و کنار آمدن با بورژوازی امریکا و اروپا به شمار میرفت. کمااینکه بهترین آلترناتیو برای رهبری بعدی نظام نیز قلمداد میشد. به ویژه اینکه جامعه و به ویژه بخشهای وسیعی از بورژوازی پروغرب در کنار خردهبورژوازی و جامعهی مدنی و سکولار لائیکها و فمینیستهای حقوق بشریِ اپوزیسیون نیز به طناب او آویزان شده بودند. خرداد ۱۳۹۲ تخمین زده میشد بیش از ۳۰ میلیون رأی در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی به نفع رفسنجانی به صندوقها ریخته شود. اسفند ۱۳۹۴ او با کسب ۲.۳۰۱.۴۹۲ رأی نفر اول انتخابات مجلس خبرگان از تهران شد. طنز تلخ داستان این بود که بخشهای وسیعی از منفعلان جامعه نیز خود را آماده کرده بودند به رفسنجانی رأی دهند. رد صلاحیت او فقط رنگ پرچم جنبش سبز را به بنفش تغییر داد و روحانی را بالا کشید. ۸ نفر در انتخابات شرکت کردند. از پیش واضح بود که رضایی قائد و ولایتی و غرضی و حداد عادل نخودیهای این منازعه هستند. سه نفر اصلی روحانی و قالیباف و جلیلی بودند. در این برهه جلیلی مذاکرهکنندهی ارشد هستهیی ج. ا هم بود. آنسوی میز کاترین اشتون نشسته بود. این دو هر از چند گاه گپی میزدند و بیآنکه ما بدانیم چه میگویند دنبال کار خود میرفتند. فقدان دولت و تشدید تحریمها و تعمیق فساد رانتخواران و دلار فروشانی همچون «جمشید بسمالله» دخل معیشت مردم فرودست را آورده بود. عراقیزه شدن اقتصاد ایران محتملترین گزینه بود. جامعهی منفعلی که هیچ وسیلهیی برای دفاع از خود در برابر حاکمیت ندارد لاجرم به هر طناب پوسیدهیی چنگ میاندازد. به این ترتیب بود که حسن روحانی امنیتیترین فرد کشور و ضدکارگریترین چهرهی سیاسی که تنها راه حل «عبور از بحران» را به تأسی از پیر و مراد خود (رفسنجانی) ادغام در سرمایهداری غرب و آشتی با امریکا میدید بالا آمد. در جریان مناظرات انتخاباتی معلوم شد که مرکزیت نظام نیز از عروج روحانی خوشحال است. یادمان باشد که علیاکبر ولایتی (مشاور رهبر) تیغ بر گردن جلیلی گذاشت و بر نحوهی مذاکرات هستهیی او شدیداً تاخت و صحبتهای جلیلی با اشتون را به «بیانیهخوانی» تشبیه کرد و آن را بیرون از عُرف دیپلوماسی دانست. روحانی نیز فرصت را غنیمت شمرد و علیه قالیباف دست به افشاگری زد و سرکوب کوی دانشگاه را به میان کشید و اینکه پروندهی قالیباف در اختیار وی (به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی) بوده است و او (روحانی) اتهام قالیباف را زیرسیبیلی رد کرده است. نیازی نبود سیاسی باشی تا بدانی داستان کجا تمام خواهد شد. حسن روحانی با کسب ۵۰٫۷۱ درصد از آرای صحیح و ۳۶٫۸۷ درصد از کل واجدان شرایط رأی دولت را در اختیار گرفت. یک «پیروزی» میلیمتری. در صورتیکه نظام و مرکزیت آن با روحانی اختلاف نظر داشت به راحتی میتوانست با ابطال چند صندوق رأی در تهران انتخابات را به نفع قالیباف به دور دوم بکشد. اما از مناظرات انتخاباتی معلوم بود که روند سیاسی کشور به سمت کوتاه آمدن در مقابل امریکا و اروپا تغییر کرده است. مسئولیت این سازش در حالی به روحانی-ظریف سپرده شد که پیشتر و در زمان دولت احمدینژاد دو سه فصل از داستان نوشته شده بود. کجا؟ عمان! چگونه؟
بیست و چهار: مذاکرات پنهان.
به دستور رهبر در سالهای آخر دولت دوم احمدینژاد مذاکره با امریکا بار دیگر آغاز شد. ماجرای مذاکرات عمان یکی از مهمترین و در عین حال کمتر شناختهشدهترین بخشهای پرونده هستهیی ایران است. طبق روایتهای منتشرشده از سوی علیاکبر صالحی، حدود سالهای ۱۳۹۰ و ۱۳۹۱ سلطان قابوس، پیامی از طرف امریکا به ایران رساند و پیشنهاد داد که گفتوگوهای مستقیم و محرمانه میان دو کشور در مسقط برگزار شود. به اعتبار گفتهی صالحی این موضوع به اطلاع رهبر جمهوری اسلامی رسید و متعاقب بررسی، مجوز انجام مذاکرات محدود صادر شد. بر اساس اظهارات صالحی این مذاکرات با اجازهی مشروط رهبری انجام شد. از جمله: «مذاکرات فقط دربارهی پرونده هستهیی باشد. به سطح عادیسازی روابط دو کشور تسری نیابد. مذاکرات محرمانه بماند. رئیسجمهور وقت (احمدینژاد) نیز در جریان باشد.» به همین دلیل در ادبیات سیاسی ایران معمولاً از این مذاکرات به عنوان «مذاکرات عمان با مجوز رهبری» یاد میشود. در طرف ایرانی، تیمی از دیپلوماتها زیر نظر وزارت خارجه و با نقشآفرینی صالحی حضور داشتند. در طرف آمریکایی نیز از جمله افراد حاضر، ویلیام برنز William J. Burns (معاون وزیر امور خارجه امریکا و متعاقباً رئیس CIA) و جیک سالیوان Jake Sullivan (از مهمترین مشاوران کلیدی وزارت خارجه امریکا و طراح برجام) بودند. احمدینژاد که بعد از ماجرای مشایی و شکست در تغییر وزیر اطلاعات (حیدر مصلحی) مدتی به قهر خانهنشین شده بود خود را از مذاکرات کنار کشید. هرچند از ابتدا نیز قرار نبود وی در این بازی بزرگ حاضر باشد. صالحی بعدها توضیح داد که احمدینژاد از اصل مذاکرات جلوگیری نکرد، اما به اندازهیی که او انتظار داشت از آن حمایت هم نکرد. وی حتا نقل کرده که احمدینژاد به او گفته بود این کار «خطرناک» است و ممکن است به نتیجه نرسد. با این حال، مذاکرات متوقف نشد. مذاکرات محرمانه در عمان زمینهیی برای گفتوگوهای بعدی فراهم کرد. پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات ۱۳۹۲ مذاکرات رسمی با گروه ۱+۵ ادامه یافت و در نهایت به توافق هستهای برجام در ۲۳ تیر سال ۱۳۹۴ (۱۴ جولای ۲۰۱۵) منجر شد. بسیاری از تحلیلگران معتقدند بدون کانال محرمانهی عمان، رسیدن به توافق نهایی بسیار دشوارتر بود. در نتیجه انتخاب حسن روحانی و انتصاب ظریف به سمت وزیر خارجه (با توجه به ارتباط وی با لابیهای فعال در امریکا و گرایش شدید پروغربی و ضد روسی) نتیجهی توافق نخبگان بورژوازی ایران بود که نبض جامعه و بوروکراسی دولتی را کاملاً در اختیار خود داشتند و دارند. این نخبگان که از افراد و طیفهای مختلف بورژوازی ایران تشکیل میشوند هرآینه اراده کنند مرکزیت نظام را به سمت مطلوب خود جهت میدهند. از توافق سعدآباد و مذاکرات محرمانهی عمان – بیآنکه احمدینژاد را به بازی بگیرند – تا موافقتنامهی برجام گواه این مدعا تواند بود. مضاف به اینکه تصویب ده دقیقهیی برجام در مجلس شورای اسلامی به ریاست علی لاریجانی (۲۱ مهر ۱۳۹۴) و روز بعد تصویب در شورای نگهبان شاهد دیگر صحت همین مؤلفه است. همچنین امضای «تفاهمنامه»ی جاری (۲۹ خرداد ۱۴۰۵/ ۱۹ جون ۲۰۲۶) با امریکای ترامپ – فردی که رهبر دوم جمهوری اسلامی در ملاقات با نخستوزیر وقت ژاپن تأکید کرده بود «ما با هر دولتی در امریکا مذاکره کنیم با ترامپ نخواهیم کرد» – مؤید قدرت بورژوازی پروغرب ایران است. منظورم دیدار آیتالله با شینزو آبه، نخستوزیر وقت ژاپن، در جریان سفر او به تهران است. دیداری که روز ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ (۱۳ جون ۲۰۱۹) صورت گرفت و طی آن آبه پیام دونالد ترامپ را به رهبر جمهوری اسلامی ایران منتقل کرد. آیتالله در پاسخ، جملهیی گفت که بهطور گسترده بازتاب یافت: «ما با هر دولتی مذاکره میکنیم، با امریکا هم در دولت اوباما مذاکره کردیم؛ اما با این دولت [دولت ترامپ] مذاکره نخواهیم کرد، زیرا هیچ مذاکرهیی با او به نتیجه نخواهد رسید…. من شخص ترامپ را شایستهی مبادلهی هیچ پیامی نمیدانم و هیچ پاسخی هم به او ندارم و نخواهم داد.» https://B۲n.ir/fn۲۳۲۹
سرعت و پیچیدهگی وقایع اتفاقیهی ایران و منطقه به قدری تند و نادر است که هر برنامه و سیاستی را مثل برق تغییر میدهد. در ادامهی این سلسله مباحث مروری خواهم داشت به تعاملهای ایران و امریکا و طرحهای تخریبی موجودیت صهیونیستی پیش از جنگ ۱۲ روزه.
طالع اگر مدد دهد…. این بحث را ادامه خواهم داد!
۱ مرداد ۱۴۰۵/ ۲۳ جولای