واکاوی ناسیونالیسم قومی و چپ خلقیِ دستیار آن

محمود قزوينی

محمود قزوينی

من در این مطلب هدفم پرداختن به گروههای ناسیونالیست قومی در عرصه سیاسی نیست. یک چشمه از سیاست و عملکرد ارتجاعی و ضد انسانی این گروهها و احزاب را مردم ایران و کردستان در جریان حمله نظامی آمریکا و اسرائیل تجربه کرده اند. مردم دیدند که اینها ، آن شش حزب قومپرست کرد، چگونه کفش و کلاه کرده بودند تا برای اهداف سیاسی و نظامی آمریکا و اسرائیل مردم کردستان را وارد جنگی ناخواسته و نا برابر و ضد انسانی و فاجعه بار کنند. ستم و تبعیض بر مردم کردستان و مبارزه برای رفع این ستم و تبعیض هیچگونه حقانیتی به گروهها و دسته های مخرب که به نام  این مردم ادعای نمایندگی آن را دارند نمی دهد. شکی نیست که دامن زدن به هویت‌های کاذب ملی و قومی موجب تقویت این جریانات می‌شود و این مطلب به همین موضوع می‌پردازد و به نقش برخی از جریانات چپ خلقی که با «اتنیک‌دوستی» و باد زدن به هویت‌های قومی، آب به آسیاب این جریانات می‌ریزند، اشاره می‌کند. وقتی کارگر، زندانی، زن، کودک و… به کارگر کرد و کارگر بلوچ، به زندانی عرب و زندانی ترک و زندانی بلوچ، به کودک کرد و کودک بلوچ و به زن بلوچ و زن کرد و زن بلوچ و… تبدیل می‌شوند، هویت‌های قومی جای هویت‌های انسانی را می‌گیرند.زمانی که مردم بلوچستان، مردم کردستان، مردم ترکمن صحرا، مردم آذربایجان و… بطور دائم خلق و یا ملت بلوچ، کرد، ترکمن و آذری تعریف می شوند، راه برای تقویت و گسترش انواع و اقسام گروههای هویتی قومی باز میشود. مطلب من بر سر این است که در مبارزه با رفع ستم های ملی و مذهبی نباید ذره ای به حساب جریانات ملی و مذهبی ریخته شود. برعکس این مبارزه باید به شکلی  صورت گیرد که نفوذ هرگونه ناسیونالیسم، چه شووینیستی و چه ملی و قومی را سد کند.

خوانندگان، اگر نامهٔ انگلس به برنشتین را که پیش‌تر در همین سایت «اخبار روز» منتشر شده است مطالعه کنند، فاصلهٔ نجومی میان آن دیدگاه‌ها و نظرات چپ پوپولیست ایران را به‌روشنی مشاهده خواهند کرد. نامه انگلس به برنشتاین که فوریه 1882 نوشته شده است حاوی محتوی مهمی در باره جنگ و آنچه ” مسئله ملی” نامیده می شود، می باشد. می دانم که بخشی از چپ ها تا ناسیونالیست های قومگرا، از آکادمیسین های به اصطلاح مارکس شناس  و مارکسیست  تا لیبرال های چپ دانشگاهی دیدگاه او را ” شووینیستی و اروپا محورانه” می نامند. از ادوارد سعید تا کوین اندرسن و سمیر امین و دیگران، انبوهی از این تفسیرها و خوانش‌ها را به رشتهٔ تحلیل درآورده‌اند و همچنان مطرح می‌کنند.

نظر انگلس در باره امکان آغاز یک جنگ در اروپا در آن زمان که می توانست همه دستاوردهای طبقه کارگر و مردم را نابود کند، احتیاج به توضیح ندارد. تنها باید به وضعیت خودمان نگاه کنیم و نابودی همه دستاوردهای مادی و معنوی مردم را در اثر حمله نظامی و جنگ جلوی چشمان خود ببینیم.

هویت سازی قومی همانند هویت سازی مذهبی کاذب می باشد

در اوئل دهه نود میلادی که من تازه از ایران خارج و در اروپا مقیم شده بودم ، میزهای کتاب جریانات چپ ایرانی در شهرهای بزرگ اروپایی دایر بود. بر سر یکی از این میزها به چند نشریه با عنوان ” کانون فرهنگی خلق ترکمن” و یا نشریات مربوط به “ملیت ها” عرب و ترک و بلوچ و…مواجه شدم. از مسئول میز پرسیدم شما خود را کمونیست می دانید، کمونیستها کارگران را جدا از ملیت و قوم و مذهب خود متحد و متشکل می کنند، اما شما انگار نشریاتی دارید که دارد ” آگاهی ملی و فرهنگی ” میان ” خلق ها” پخش می کند و بر جدایی و فاصله میان کارگر و مردم  بر اساس هویت ملی می کوبید و آگاهی کاذب پخش می کنید. مسئول آن میز مربوطه در باره حق خلق ها و اهمیت هویت ملی و اینکه کارگر عرب و بلوچ و کرد… هم تحت تبعیض دوگانه است استدلال کرده و در باره اهمیت این کانونها و نشریات برای آگاه کردن مردم از هویتهای ملی خود داد سخن داد. آن گروهها حتی برای مردمی نظیر مردم ترکمن صحرا که تنها برای مطالبات اقتصادی و اجتماعی خود در دوره پس از انقلاب 57  به میدان آمده بودند و مبارزاتشان ذره ای به مسئله قومی و ملی آلوده نبود، لباس ملی و قومی دوخته و می دوزند و کارگر و مردم را در قالب ملت و قوم به مقابله با یکدیگر می کشانند.

برای چنین چپی هویت قومی و ملی فرض است و هویت طبقاتی لایه دیگری است که بر این هویت قومی و ملی چیده می شود. فعالیتهای کنونی آنها بر شکاف های قومی و ملی می افزاید و به گروهها و جریانات سیاسی قومی نیرو می دهد و برخی خود از دست اندرکاران انجمنها و گروههای قومی به نام انجمن و یا احزاب و کنگره ملیت ها بوده و می باشند. با اضافه شدن روشنفکران پست مدرنیست که به نام چپ سخن می گویند و به پروردن هویت قومی در مقابل هویت شووینیستی ایرانی می پردازند، چگونگی برخورد به مسئله قومی و ستم قومی و ملی دشوارتر شده است.

در ایران شووینیسم ایرانی با ادعای حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی کشور و مقابله با تجزیه طلبی در مقابل هر گونه تلاش برای لغو تبعیض و ستم ملی و مطالبه زبانی، به طور دائم  ناسیونالیسم قومی و ملی را تقویت می کند. از آنطرف ناسیونالیسم قومی هم به نام دفاع از ملت و قوم خود و پروردن هویت قومی، شکاف میان کارگران و مردم را عمیق تر می سازد. قوم و ملت می آفرینند و خواهان تقسیم مردم به ملتها و قومها و سازماندهی دولت بر اساس هویتهای ملی و قومی می شوند. شووینیسم ایرانی و ناسیونالیسم قومی ملت و قوم ایجاد می کنند و یک عده هم با کاربست بی جای ” حق تعیین سرنوشت” به سراغ حل مسئله می روند. در واقع آنها به جای حل مشکل، آن را تعمیق می کنند. کمونیسم و کارگر هیچ شکاف ملی و قومی و مذهبی را به خودی خود به رسمیت نمی شناسد و وارد آن نمی شود، بلکه برعکس بر ترمیم و نابودی شکافها می کوبد. کمونیسم می کوشد تا مردم مذهب، قوم و یا هر نوع دیگری از هویت جعلی را فراموش کنند و بر اساس انسان و هویت انسانی به هم نزدیک شوند. کمونیسم برای از میان بردن مرزهای ملی و هویت ملی تلاش میکند. ستم ملی و تبعیض بر علیه مردم منتسب به ملیت های مختلف یکی از اشکال مهم نابرابری انسانها در جوامع سرمایه داری است و باید برچیده شود. اما کمونیسم تلاش می کند تا مردم هر چه بیشتر هویت های قومی و ملی و مذهبی خود را فراموش کنند و هویتهای قومی و مذهبی از دولت و قوانین زدوده شود. اما “حق تعیین سرنوشت” یا همان “حق استقلال و جدایی ملی” که ورد زبان برخی از چپ های ایرانی است نه ربطی به تلاش کمونیسم برای زدودن هویت ملی و مذهبی مردم دارد و نه ربطی به مبارزه برای نابودی تبعیضات ملی و مذهبی. برای کمونیسم مسئله ملی و حق جدایی نه از تبعیض ملی شروع می شود و نه از وجود گروهی از مردم که به دلیل زبان، مذهب و فرهنگ “مشترک” منتسب به قوم و مذهب و ملتی می شوند، بلکه ابزاری است تا دردی را که ناسیونالیسم دو طرف ایجاد کرده اند، حل کند و به آن خاتمه دهد. در عصر حاضر که دوران کشور سازی و ملت سازی به پایان رسیده است، حق تشکیل دولت مستقل تنها زمانی ضروری می شود که ستم و تبعیض طولانی مدت و تلاش ناسیونالیسم قومی شکل گرفته در تقابل با آن، امکان همزیستی مردم در کنار یکدیگر را غیرممکن می سازد. در این صورت کمونیست ها چاره را در نظر خواهی آزاد از مردم منطقه ای که ستم بر آنها اعمال شده است می بینند. “حق تعیین سرنوشت” و یا حق جدایی و تشکیل کشور مستقل از اصول کمونیستی ناشی نمی شود، بلکه ابزاری عملی در قلمرو سیاست است. استراتژیک نیست، تاکتیکی است. حاصل شرائط مشخص سیاسی است که کمونیست ها را مجبور به عقب نشینی از اصول نظری و موازین سیاسی عام خود ناگزیر می کند. بالابردن حق تعیین سرنوشت و یا حق تشکیل دولت مستقل تا حد یک اصل نه با تلاش کمونیستی قرابت دارد و نه می تواند مقاطعی از تاریخ کارگر و کمونیسم را، آنجا که “حق ملی” کاملا در تضاد با این منافع کارگر قرار می گیرد، توضیح دهد. نامه انگلس به برنشتاین با اینکه به شرائط عصر ملت سازی و دولت سازی مربوط می باشد، تنها یک نمونه از این تناقضات را بیان می کند.

از زمان مارکس و انگلس نزدیک به یک قرن و نیم گذشته است. دهها دولت و ملت شکل گرفته اند و بسیاری هم نابود شده اند. مسائل ملی به شیوه های گوناگون، عموما از بالا حل شدند و یا بهتر است بگویم در اکثر موارد بطور ساختگی از طرف بورژوازی محلی و بین المللی خلق شدند و پاسخ گرفتند. همین مسئله ملی آلزاس – لورن که انگلس می خواست از شرش راحت شود، پس از جنگ جهانی اول با قرارداد ورسای، آن را از آلمان جدا کردند و ضمیمه فرانسه ساختند. و به این طریق مسئله ملی آلزاس- لورن آلمانی زبان برای همیشه حل شد.  تشکیل دولتها و ملتها عموما نه نتیجه جنبشهای ملی، بلکه نتیجه جنگ و توازن قوای دولتهای بزرگ سرمایه داری و منطقه ای بوده است. نقشه بسیاری از کشورها نه بر اساس وجود “ملتها”، بلکه بر اساس توازن قوا و مطامع سرمایه داری امپریالیستی و منطقه ای دولتها شکل گرفت و بعد از آن ملتها بطور مصنوعی و با قدرت دولتها ساخته شدند و برای آنها تاریخ و احساسات ملی و فرهنگ و ….ساخته و پرداخته شد. برای درک بهتر به جدایی پاکستان از هند و بنگلادش از پاکستان بر مبنای تفاوت هندوها ومسلمانان فکر کنیم تا ببینیم چگونه ” ملتها” ساخته و پرداخته شده و شکل گرفته اند و کشتار و فجایع آفریده شده و می شوند. در همین مورد هند و پاکستان در زمان جدایی  15 میلیون آواره شدند و یک میلیون کشته به جای گذاشت و زخمی ایجاد شد که همچنان زنده است و ارتجاع تولید می کند و خون ریخته می شود. مسلما کمونیست ها در این موارد که ” ملتها” با تفاوتهای مذهبی و یا زبانی و با بی پایه ترین چیزها ساخته و پرداخته می شوند و ” جنبش ملی” و “استقلال طلبانه” ظهور می کنند، چاره ای جز به رسمیت شناسایی این جداییها و ملتها و خاتمه درگیریها و جنگ و حل مسائل از طریق مسالمت آمیز و رجوع به آراء عمومی مردم ندارند. اما عجیب تر از همه این است که کسانی به نام چپ و حتی کمونیست شریک برپایی چنین جنبشهایی شوند و با افتخار در آن حضور به هم برسانند و شریک برپایی دشمنی ها و خونریزی ها شوند. مضحک تر از همه ناسیونالیست های قومی هستند که هر کدام برای ارائه یک ” تاریخ ملی” برای خود به چند قرن پیش برمی گردند تا پیشینه تاریخی برای خود بتراشند. برای کمونیسم و کارگر نه ” ملت” بلکه کشور، آنهم تنها به جهت چهارچوبی که در آن با دولت و طبقه حاکم روبرو هستند، معنا و مفهوم دارد. کشور، جغرافیای سیاسی معین است که ما می خواهیم در آنجا شهروندان آزادتر و برابرتری داشته باشیم و یا اساسا کل دولت سرمایه داری را به زیر بکشیم.  اما ملت سازی با نشان دادن تاریخ فلان قوم و قبیله و یا تاریخ امپراطوری ها و دولت های چند قرن پیش، تنها می تواند آتش جنگ و خونریزی ملی و قومی و قبیله ای را برافروزد. ما با کشور ایران، کشور عراق، کشور برزیل و….سر و کار داریم و نه ملت ایران و ملت عراق و…مرزهای کشوری هم هیچ قدوسیتی ندارند. با اینکه کشورهای بزرگتر را به نفع اتحاد طبقه کارگر و به نفع مردم می دانیم، اما می تواند بر اثر تبعیضات و ستمگریهای ملی و مذهبی و تنشها، کشور کوچکتر شود و یا برعکس با اتحاد داوطلبانه کشورها مثلا ایران، افغانستان، عراق و…کشوری بزرگتر با نام دیگر تشکیل شود که صد البته برای اهداف کارگری و سوسیالیسم موقعیت بهتر و مطلوب تری فراهم میشود. مهم این است که این روندها به صورت مسالمت آمیز و در شرائط آزادی صورت گیرد.

برنامه مبارزاتی طبقه کارگر از مانیفست حزب کمونیست الهام می گیرد که در آن اعلام شده است ” کارگران میهن ندارند” و با اینکه این برنامه به عصری تعلق دارد که کشورسازی و یا ” ملت سازی” در حال صورت گرفتن بود یک کلمه در باره  “مسئله ملی” در آن یافت نمی شود. مسئله ملی برای نویسندگان مانیفست نه یک امر آرمانی و نظری، بلکه امری سیاسی عملی بود که با توجه به منافع عمومی طبقه کارگر به آن برخورد می شد. حالا در عصری که ساختن کشورها و ملتها در سطح جهانی نزدیک به یک قرن می باشد که دیگر کاملا پایان یافته است و ناسیونالیسم قومی و زبانی اینجا و آنجا فاجعه می آفریند و تنها آلت دست این و آن دولت منطقه ای و جهانی می باشد، کسانی در چپ ایران دنبال خودمختاری و فدرالیسم قومی می گردند و آن را “حق تعیین سرنوشت” نام گذاری کرده  و تا حد اصول نظری کمونیستی بالا برده اند.

دولت ها، ملت ها و هویت های ملی را خلق کرده اند

تشکیل و وجود دولت ها پروژه های سیاسی است که با زمینه های مختلف شکل گرفته اند و هیچ ربطی به ملت و ملیت ها ندارند. ملت ها عموما پس از تشکیل دولت ها توسط ناسیونالیسم حاکم ساخته و پرورده شده اند. قاره آمریکا که تاریخ قدیمی ندارد، می تواند برای پی بردن به ماهیت و چگونگی ظهور و جعلی بودن ناسیونالیسم و ملی گرایی به عنوان یک آزمایشگاه مورد توجه قرار گیرد. آمریکا می توانست در زمان شکلگیریش به دهها کشور کوچک مبدل شود و دهها ملت از ان زاده شود و آمریکای لاتین و جنوبی می توانست یک کشور بزرگ و فقط یک ملت باشد. در آمریکای لاتین و آفریقا و به درجه ای در آسیا، تشکیل دولتهای مستقل و مرزهای آنها دقیقا بر اساس منطقه تحت حاکمیت دولتهای استعماری حاکم و سازمان اداری آنها در آن منطقه تعیین شد. جنبش ملی استقلال طلب نه توسط مردم ساکن آن مناطق، بلکه توسط مهاجرین مقیم شکل گرفت و رهبری شد و به نتیجه رسید. تمامی آن کشورهای استقلال یافته زبان اسپانیایی و یا پرتقالی، فرانسوی و انگلیسی را زبان متحد کننده ملت خود یافته اند و آن را حفظ کرده اند. جالب اینجاست که حتی نام بسیاری از کشورها و ملتها و هویت ملی و مرزهای ایجاد شده بر اساس اصطلاح جغرافیایی و دانشگاهی که دریانوردان و کشورهای استعماری برای منطقه تحت حکومت خود اختراع کرده بودند انتخاب شد. کشور و ملت اندونزی، سیرالئون، کنگو، نیجریه و….همه نامهایی است که دریانوردان و شرکتها و دولتهای امپریالیستی به منطقه تحت اداره خود داده بودند وهمان منطقه تحت اداره، با همان مرزها بعد از استقلال به کشور و ملت جدید تبدیل شد. حتی نام کشور فیلیپین از نام فیلیپ دوم پادشاه اسپانیا اتخاذ شد. البته اگر به قومگراها و برخی چپ ها باشد، امروز می خواهند در فیلیپین و اندونزی که هر کدام دارای بیش از 700 زبان و گویش مختلف می باشند، جنبش حقوق ملی زبانی  و “حق تعیین سرنوشت ” راه بیندازند و حتما آن اتحاد کشوری را ” تحمیلی” می دانند و حتما هم معترض خواهند شد که چرا زبان انگلیسی به زبان رسمی فیلیپین تبدیل شد و یا اینکه چرا در اندونزی زبان اندونزیایی زبان اداری و ملی کشور است و بر ضد مرکزگراها داد و بیداد می کنند. کمونیست ها دعوایی بر سر اینکه تشکیل فلان کشور بر چه اساسی بوده است ندارند، آنها تنها تلاش می کنند تا مردم در کشور مربوطه در شرائط آزادانه تر و مرفه تری زندگی کنند و تبعیضات و ستمهای ملی و مذهبی را لغو می کنند و انقلاب کارگری را سازمان می دهند. باید تاکید کنم که تشکیل دولت- ملتها در میانه قرن بیستم که جنبشهای استقلال طلبانه موجبات آن را فراهم آوردند و به تشکیل دولتهای مستقل می انجامیدند، مانند عصر لیبرالیسم در اروپا و قاره آمریکا، عموما جنبشی متحد کننده بودند و نه اتنیکی و زبانی و…، اندونزی و فیلیپین، هند و …از این نمونه ها هستند.

با پایان جنگ جهانی اول و اضمحلال امپراطوری عثمانی و اتریش- مجارستان و انقلاب در روسیه، دهها کشور در اروپا و آسیا و افریقا شکل گرفتند، که نه الزاما نتیجه جنبشهای ملی و یا وجود ملتها، بلکه اساسا به دلیل اضمحلال امپراطوریها و قراردادهای جدید میان کشورهای پیروز تشکیل شدند. همه این دولتها پس از تشکیل، ” ملت” خاص خود را خلق کردند.آن جمله مشهور که “ما ایتالیا را ساختیم، حالا باید ایتالیایی را بسازیم” در باره همه دولت – ملت ها صدق می کند. همه کشورهای عربی می توانستند یک دولت و یک ” ملت” باشند. اما با اضمحلال عثمانی در پایان جنگ جهانی اول و بعدا پس از جنگ جهانی دوم به دهها کشور تقسیم شدند. امروز فقط ” ملت” عرب نداریم، بلکه ملت عراق، ملت سوریه، ملت مصر و….هم داریم.  آخرین کشورها یا ” ملت ها” ی شکل گرفته در خاورمیانه شیخ نشینهای حاشیه خلیج هستند که قدمت آنها تنها به حدود 50 سال می رسد که مرزهای آنها با خط کش و گونیا روی میز تحریر رسم شد. کشورهایی مانند ایران و افغانستان هم که در سرزمین های باقیمانده از سلسله های پادشاهی از صفویه تا قاجار و بر سرزمین های باقیمانده از عهدنامه گلستان و ترکمنچای و… شکل گرفته اند، تنها پس از جنگ جهانی اول به عنوان کشور واحد کم کم مرکزیت یافتند و به عنوان دولت- ملت خلق شدند. خلق مصنوعی “ملت ایران” توسط دستگاه رضاشاه و جعلیات تاریخی برای ساختن ملت ایران، احتیاج به توضیح ندارد. در اینجا فرصتی برای پرداختن به آن نیست. در مقابل ملت جعلی ایران، ناسیونالیست های قومی، بخصوص در دوره اخیر که ناسیونالیسم قومی در جهان برو و بیا پیدا کرده، تبعیضات زبانی و ستم اتنیکی و مذهبی را دستمایه خلق ملتهای جعلی خود کرده اند. یکی از گروه های چپ ایرانی مدعی کشف 12 ملت در ایران شده است. این جریانات با خلق دروغین ملت، پاسخ آن را هم در جیب دارند. ملت خلق شد، حالا چه باید کرد؟ باید به این قوم و ملت خودمختاری و فدرالیسم داد. جدا از اینکه خودمختاری و فدرالیسم در بطن خود تبعیضات را تشدید می کند، و کمونیست ها همیشه با آن مخالف بوده اند، در ایران و در شرائط امروز یعنی جنگ هفتاد و دو ملت در تهران و خراسان و خوزستان و..راه انداختن. البته این قومگراها و چپ های اتنیک دوست نمی گویند بعد از تقسیم قومی کشور، سهم 2 میلیون مردم مهاجر افغان در این تقسیمات چه می شود. تهران و بسیاری از شهرهای بزرگ که مردم با پیشینه های مختلف از همه نقاط ایران در آنجا ساکن هستند، چگونه وارد این تقسیم بندی  می شوند. با کشمکش بر سر شهرهایی مانند نقده و ارومیه و ….چه می کنند. روشن است اینها با این مشکلات و مسائل کاری ندارند. قوم و ملت ساخته شد و نماینده و نمایندگانی هم پیدا شده اند تا نقش بازی کنند؟ بالکان و رواندا و سومالی …هم پیش بیاید، قومگراهای ناسیونالیست را باکی نیست! آنها دنبال سهم خود می باشند.

کمونیسم وظیفه اش تشکیل دولت ها و ملت ها بر اساس ساز و کاری نوین و عادلانه و تغییرات سیاسی جغرافیایی نیست. تشکیل هیچ دولت جدیدی نمی تواند حتی هدف تاکتیکی کمونیست ها باشد، بلکه حق جدایی و تشکیل دولت جدید تنها بر اساس یک ضرورت اجتناب ناپذیر و به عنوان استثناعی بر قاعده، به علت ستمگری ملی و اصطکاک های حل نشدنی و وجود جنبش ملی، می تواند در دستور کمونیست ها قرار گیرد. این جدایی های تلخ خواست و مطالبه نیست، بلکه اجباری است که بر فعالیت کمونیست ها تحمیل می شود.

عصر جنبشهای ملی دهه هاست که به پایان رسیده  و دیگر هیچ گونه جنبه ترقی خواهانه ای ندارند. امروز ناسیونالیسم تنها قومگرا می باشد. چپ سنتی ایران که از دیدگاه مارکسیستی و جنبش کارگری کمترین بهره را برده است، هر کجا و هر زمان که با تبعیض زبانی و یا اتنیکی مواجه می شود، به جای در دستور قرار دادن مبارزه برای لغو کامل این تبعیضات،  آن دایره از مردم را به ملت و با ارتقاء یک گروه از مردم به ملت راه حل آن را هم در جیب خود دارد، کسب خودمختاری و فدرالیسم قومی و فرهنگی. و کم کم یاد گرفت  “حق جدایی” را هم بیجا و الی بختکی به ان اضافه کند، بدون اینکه به معنی حق تعیین سرنوشت که معنایی “به جز حق موجودیت دولتی جداگانه” ندارد، ذره ای تامل کند و بدون اینکه به منافع آن برای آن مردم و جنبش کارگری و سوسیالیسم بیندیشد. بدتر از آن در عصر پست مدرنیسم کسانی پیدا شدند که راه حل رفع تبعیضات را در پروردن هویت ملی و قومی و جامعه ای با هویتهای ملی و قومی “برابر” میدانند و با افتخار از آن سخن می گویند. به جای یک دولت غیرقومی و غیرمذهبی، برای ایجاد یک دولت چند قومی و یا بقول خودشان چند ملیتی رنگارنگ تلاش می کنند. به جای لباس مذهبی می خواهند لباس قومی به تن مردم کنند و آنها را به جان هم بیندازند.

مارکس و انگلس در عصری می زیستند که کشورها به عنوان جغرافیای سیاسی دولتهای حاکم در حال شکلگیری و سازمان یافتن بودند. بورژوازی تازه به دوران رسیده  روابط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی گذشته را در هم میکوبید و دولت مدرن و یکدست را پایه ریزی میکرد. تشکیل کشورها به عنوان واحدهای اقتصادی و پایان دادن به خان خانی قدرتهای محلی، از نظر تاریخی – اقتصادی و سیاسی پیشرفتی در تاریخ بشریت محسوب می شد و جنبه مترقی داشته است. برای مارکس و انگلس و سپس لنین و دیگر مارکسیست ها مسئله ملی از ملت و ملیت ها و یا حتی از ستم ملی شروع نمی شد، بلکه از وجود یک جنبش ملی شروع میشد که تازه می بایست در باره آن جنبش ملی موضع خود را روشن می کردند. و به سوالاتی جواب می دادند. آیا آن جنبش ملت تحت ستم ارتجاعی است و یا انقلابی؟ در خدمت مبارزه طبقه کارگر و آزادیخواهی می باشد و یا بر علیه آن است؟ تازه پس از آن آنهم آیا شرائط برای استقلال و جدایی به نفع طبقه کارگر دیگر کشورها هست و یا نه و سوالات دیگر. هیچگاه آنها از تبعیض زبانی و قومی به ملت و از آنجا به “حق تعیین سرنوشت” نمی رسیدند.

در زمان مارکس و انگلس آن چیزی که ما امروز به نام “مسئله ملی” می شناسیم، بخصوص از نوع قومی اش، وجود خارجی نداشت. صحبت از شکل گیری چند کشور بزرگ در اروپا بود. ناسیونالیسم لیبرال که جنبش بورژوازی برای تشکیل دولتها در آن زمان بود جنبشی متحد کننده بود و نه جنبشی اتنیکی برای تکه تکه کردن موجودیتهای بزرگ دولتی. بورژوازی لیبرال دولتهای خرد را منحل و آن را در دولتهای بزرگتر متحد و سازمانیابی مجدد میکرد. بورژوازی از نظر تاریخی در مقابل فتودالیسم بود و کشورسازی و یا سازماندهی واحدهای اقتصادی وجه تاریخی پیشرویی داشت. مارکس و انگلس سیاست الحاق طلبانه کشورهای بزرگ سرمایه داری را مورد انتقاد قرار می دادند، بدون اینکه سیاستی بر ضد این الحاق گری تدوین کنند. آنها به هیچ وجه نه دنبال به راه انداختن جنبشی برای کسب استقلال آن مناطق بودند و نه از هر جنبشی برای تشکیل کشور جدید حمایت میکردند. لنین می گفت: ” نتیجه ای که از تمام این تذکرات انتقاد آمیز مارکس بدست میاید این است که طبقه کارگر کمتر از همه می تواند از مساله ملی بت درست کند زیرا حتمی نیست که تکامل سرمایه داری، تمام ملتها را برای زندگی مستقل به پا دارد….” از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش). حالا در عصر جنبش ملی- قومی ارتجاعی کسانی پیدا شده اند که هر روز برای خود ملت خلق میکنند و بذر ” آگاهی ملی” می کارند. و در عصری که دیگر سرمایه داری بر تمام جهان سیطره دارد و صحبتی از تکامل سرمایه داری جهت برپایی ملتها نیست، دنبال برپایی ملتها بر اساس قوم و مذهب و یا هر بهانه دیگری هستند.

زمانی لنین نوشت ” توده های اهالی به بهترین نحوی از روی تجربه روزمره خود به اهمیت روابط جغرافیایی و اقتصادی و رجحان بازار بزرگ و کشور بزرگ واقفند و فقط وقتی تصمیم به جدا شدن می گیرند که ستمگری ملی و اصطکاک های ملی زندگی مشترک را کاملا غیرقابل تحمل نماید” ( لنین حق ملل در تعیین سرنوشت خویش)

این حرف بطور کلی درست می باشد. توده های مردم در حالت معمولی خواهان رجحان کشور بزرگ میباشند. اما در زمانهای بحرانی و تغییر و تحولات بزرگ، جنبشهای ارتجاعی می توانند بر سر نازلترین تفاوتها و اختلافها، توده های مردم را به تفرقه و جدایی و جنگ بکشانند. به دلیل عقبگرد جهانی، ما امروز شاهد آن هستیم که ناسیونالیسم قومی و زبانی ارتجاعی بر سر هیچ و پوچ  جنبش و جنگ و تفرقه راه می اندازد و متاسفانه میتواند توده های مردم را هم با خود همراه کند. سقوط شوروی و تشکیل دهها کشور و نزاعهای قومی ارمنی و آذری پس آن و… تنها یک نمونه از دهها نمونه می باشد. در شوروی نه تنها تبعیض ملی و مذهبی وجود نداشت، بلکه خود دولت، ملت خلق میکرد و به احساسات ملی و قومی دامن میزد. نمونه های اسکاتلند و کبک کانادا و کاتالون اسپانیا و…که تا مرز جدایی پیش رفته اند هم از آن نمونه ها هستند که در آنجاها نه تنها توده های مردم از هیچگونه تبعیض و ستمی رنج نمی برند، بلکه رهبران مرتجع ناسیونالیسم ملی-قومی تنها برای منافع حقیر و آنی خود مردم را بازیچه دست خود می کنند و مشکل می تراشند. جدایی چک و اسلواک و تجزیه یوگسلاوی و جنگ خونین قومی  در بالکان و تشکیل 7 کشور جدید در آنجا، همه تماما محصول ناسیونالیسم قومی ارتجاعی می باشد و نه وجود ستمگری ملی در یوگسلاوی قدیم.

چپ اتنیک دوست “حق جدایی و تشکیل کشور مستقل ” را که کمونیست ها در شرائط استثنائی به آن متوسل می شدند را به یک اصل ارتقاء داد و بعد با اختراع فورمول ” حق تعیین سرنوشت تا سر حد جدایی”، فورمول “حق تعیین سرنوشت” را نامفهوم و برای امیال کوچک قومی حدادی کرد. حق تعیین سرنوشت در بروبلمیک مارکسیستی یعنی حق جدایی و تشکیل کشور مستقل. اما “حق تعیین سرنوشت تا سر حد جدایی” محصول چپ پوپولیست ایران است. “حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدایی”  بر ساخته های قومی و مذهبی که ناسیونالیسم قومی برای اهداف استراتژیک و تاکتیکی خود حدادی کرده است، یعنی خودمختاری و فدرالیسم قومی، مهر تایید می گذارد  و برای وضع قوانین، حقوق و امتیازات ویژه بر اساس قوم و مذهب در چهارچوب یک کشور حدادی شده است. “حق تععین سرنوشت” با مفهوم خودمختاری و فدرالیسم قومی می خواهد موسسات دولتی و قوانین  بر اساس قومیت  سازمان یابند و مردم با تقسیم شدن به قوم و ملتها، نمایندگان قومی خود را برگزینند. بلوچ، بلوچی را انتخاب کند، کرد کرد را، ترک ترک را و….، همانطور که در عراق و لبنان شیعه شیعه را انتخاب می کند و سنی سنی را و…

“حق تعیین سرنوشت تا سر حد جدایی”، حق ناسیونالیسم قومی برای ایجاد تفرقه در میان مردم و بالا بردن این تفرقه تا حد ایجاد موسسات دولتی و وضع قوانین بر اساس آن و تشکیل خودمختاری و فدرالیسم قومی می باشد.

کارگران میهن ندارند

زمانی کمونیستها در باره میهن و ملت اینطور می گفتند. این پیام کمونادرها توسط یکی از رهبران کمون پاریس jules nostag نوشته شد:

“کشورما” یک واژه، یک اشتباه! بشریت یک واقعیت، یک حقیقت. کشور واژه ای است نظیر بت و خدایان که توسط کشیشها و شاهان ساخته شد تا حیوانات باشعور را در محدوده های معینی محصور نگاه دارند، جایی که آنها را در جهت منافع اربابان، تحت نظر و بنام موقعیت کثیف آنها در انقیاد نگه میدارند. اینکه ما بطور اتفاقی در اینجا متولد شده ایم یا در آنجا، ملیت ما را تغییر می دهد و از ما دوستان و دشمنان میسازد. بگذارید به این بازی احمقانه گردن ننهیم و این مضحکه را که ما را همیشه در بند نگه می دارد، به دورافکنیم. بگذارید “کشور” به واژه ای توخالی به یک تقسیم بندی بی ارزش اداری تبدیل شود. کشور ما جایی است که در آن زندگی آزاد باشد و کارها روبراه.
مردم! کارگران! آفتاب در حال طلوع است، با این امید که نابینایی ها پایان بگیرد.
سرنگون باد مستبدین و جلادان! فرانسه مرده است، زنده باد بشریت!”

سرود انترناسیونال نیز همینطور. مانیفست و تمامی ادبیات کمونیستی و سوسیالیستی نیز همین دیدگاه را منعکس می کردند. هیچ جا قوم و ملت تقدیس نمی شد و جایی در تفکرات آنها نداشت. ملت از نظر کمونیسم خرافه ای بیش نبود. حالا چی شد؟ دانشجو چپی در دانشگاه ایران پایان نامه می نویسد و مشکل مردم را در پرورده نشدن کافی همه هویتهای قومی و ملی قلمداد می کند و پایان نامه خود را به دو رهبر که فکر می کند ناسیونالیسم ” دفاعی” را نمایندگی می کنند تقدیم می کند. بعد چپ پوپولیستی هم برایش دست می زنند. چپ به جای اینکه تنها حمله رژیم و شووینیست ها به خانم لیلا حسین زاده، نویسنده آن پایان نامه را  محکوم کند. مدافع نظرات و مبلغ نوشته او برای پرورش هویت های کاذب ملی و مذهبی می شود.

این حرف لنین که ” ما وظیه داریم در بین کارگران بی تفاوتی نسبت به تمایزات ملی را اشاعه دهیم و این جای انکار نیست” به فعالیت برای اشاعه هویتهای ملی و قومی تبدیل شده است.

امروز گویا وظیفه کمونیستها گردآوری مردم در بسته های ملی و مذهبی، تقویت این هویتهای کاذب، ایجاد مرزهای قومی و ملی  در درون کشورها  و تامین “حقوق” آن مردم میباشد. به جای ژول روستاگ کمون پاریس ما با پست مدرنیستهایی مواجه هستیم که در باره منشاء ” علمی” هویتهای کاذب مردم بحث میکنند و نتیجه میگیرند این هویتها باید خوب و برابر پرورده شوند.

همین پیام کمون پاریس و تمامی ادبیات کمونیستی به ما می گوید که برای جنبش پرولتاریایی و یا کمونیسم که در زمان عروج سرمایه داری بر ضد بورژوازی برخاسته بود، فرض بود که پرولتاریا ملیت و ملت و میهن ندارد. کم نبودند جنبشهای که برای تشکیل دولت در آن زمان سربلند کرده بودند اما از نظر مارکس و انگلس و کمونیستها ارتجاعی قلمداد میشدند و آن را  به ضرر مبارزه برای آزادی و رهایی طبقه کارگر میدیدند. مسئله ملی لهستان و مجارستان و ایرلند مسئله مردمی نبود که فقط تبعیض در باره آنها اعمال میشد و …بلکه تا زمانی نه چندان دور این سه، کشورهایی بزرگ با مردمی با زبانها و اتنیکهای مختلف بودند که توسط قدرتهای دیگر مانند روسیه و پروس و اتریش تقسیم شدند و یا مانند پادشاهی ایرلند، که انگلستان در آنجا اشغالگری و غصب زمینها و کوچ اجباری را تحمیل می کرد. مسئله برای مارکس و لنین الحاق بود و جنبشی که بر علیه الحاق شکل گرفته بود. حتی الحاق سرزمینی اگر به مقاومت و جنبش ملی ختم نمیشد، مسئله ای نبود که طبقه کارگر و نمایندگان سیاسی آن به آن بپردازند. اگر هم در جایی جنبش ملی شکل میگیرفت، نمیتوانست به طور اتومات به نام حق ملی از آن حمایت به عمل آید. سوال اساسی نفع آن جنبش ملی در خدمت مبارزه و پیروزی طبقه کارگر بود و نه خود جنبش ملی برای استقلال. یک وجه پیشرو دیگر جنبشهای ملی انقلابی مانند لهستان و مجارستان حل مسئله ارضی و رهایی دهقانان  و ایجاد تحرک انقلابی در این کشورها بر علیه ارتجاع سیاسی بود. “مسئله ملی” آنجایی که طرح میشد، مسئله تشکیل کشور جدید و استقلال کشوری بود و نه فدرالیسم و خودمختاری اتنیکی و فرهنگی در چهارچوب یک کشور. مارکس و انگلس و لنین بشدت مخالف خودمختاری و فدرالیسم و …بودند.

لنین در مباحث مربوط به مسئله ملی به دو پدیده پرداخته است. یکی مسئله الحاق و دیگری مبارزه مردم مستعمرات برای آزادی. در مسئله الحاق معمولا صحبت از دولتها و کشورهایی بود که کشور دیگری بزور آن را الحاق کرده بود. بحث لنین با مبارزه با الحاق شروع میشود و نه مسئله ملت. لنین آنجایی که مسئله ملی طرح بود، مانند مارکس و انگلس بر علیه الحاق و طرفدار استقلال و تشکیل کشور جدید بود. در هر دو مورد یعنی مبارزه بر علیه الحاق و استقلال مستعمرات مسئله اش کسب دستاورد برای متحد و متشکل کردن طبقه کارگر بود. او هم مانند مارکس و انگلس آنجایی که مسئله ملی در تضاد با منافع عمومی طبقه کارگر قرار میگرفت، طرف منفعت عمومی کارگر را میگرفت. مسئله لهستان نمونه جالبی برای بحث میباشد. لهستان همانطور که قبلا گفتم، یک گروه زبانی و اتنیکی نبود، بلکه تا اواخر قرن 18 دولتی بزرگ بود که مردمانی با زبانها و ریشه های قومی مختلف را در بر میگرفت که در 1795 میان روسیه و اتریش و پروس تقسیم شد. با اینکه قیامها و جنبشهای مختلف در قرن نوزده برای زنده کردن دوباره لهستان در لهستان پا گرفت، نظر کمونیستها و لنین در رابطه با لهستان فقط با حق جدایی و استقلال ختم نمیشد. بلکه علارغم دفاع لنین از حق جدایی، او نظررزا لوگزامبورگ را که مخالف گنجاندن برنامه حق تعیین سرنوشت در برنامه کمونیستها بود و با حق جدایی و استقلال لهستان مخالفت میکرد را بطور مشخص در مورد لهستان در آن دوره درست و اصولی میدانست و بر این گفته تاکید میکرد که : ” ما به هیچ وجه نمیتوانیم به خاطر رهایی مساله برانگیز یک ملت کوچک که شاید دارای 10-20 میلیون نفوس است، خواستار درگیری جنگ بین ملل بزرگ که به نابودی 20 میلیون انسان میشود منجر شود، البته که نمی توانیم.

لنین نوشت:

” اما بیایید به جای این استدلالات کلی، شرائط ویژه لهستان را در نظر بگیرید. استقلال این کشور در حال حاضر بدون جنگ ها و انقلابات تحقق ناپذیر است. فقط برای استقلال لهستان طرفدار درگیری یک جنگ عمومی در اروپا بودن تبلور بدترین نوع ناسیونالیسم و الویت دادن به منافع معدودی از لهستانی ها بر منافع صدها میلیون انسان که قربانیان چنین جنگی می شوند، خواهد بود. اتفاقا این دقیقا همان نظر فراک ها است. آنها فقط در حرف سوسیالیستند و سوسیال دموکراتهای لهستانی هزار بار حق دارند با آنها مخالفت کنند. طرح شعار استقلال لهستان در حال حاضر در شرائط توازن قوای کنونی بین قدرتهای امپریالیستی همسایه فی الواقع خیالبافی و به دام یک ناسیونالیسم تنگ نظرانه افتادن و فراموش کردن یک امر مقدماتی ضروری، یعنی انقلاب عمومی در اروپا یا لااقل روسیه و در آلمان می باشد …..” ( لنین جمعبندی مباحثات حق ملل در تعیین سرنوشت خویش 1916) به فارسی مترجم به جای کلمه جمعبندی کلمه ترازنامه را در ترجمه بکار برد که بنظرم غلط میاید. همچنین توجه داشته باشیم که “حق تعیین سرنوشت” برای لنین معنای دیگری به جز حق استقلال و تشکیل کشور جداگانه نداشته است و بارها بر آن در نوشته هایش تاکید کرده است. چه در متن کتاب حق ملل در تعیین سرنوشت و چه در جمعبندی (ترازنامه) مباحث حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در خیلی جاها کلمه self determination به خودمختاری ترجمه شده است. بی دقتی که ذهنیت گمراه چپ پوپولیست را تقویت می کند.

یک نمونه دیگر برجسته در تضاد قرار گرفتن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش با استراتژی کارگر و سوسیالیسم، درست با پیروزی انقلاب اکتبر روی داد. انقلاب شوروی برای حفظ موجودیت خود مجبور به تن دادن به صلح خفت بار برست لیتوسفک در مارس 1918با آلمان شد. کلمه خفت بار را لنین برای آن صلح بکار برده بود. در این قرارداد صلح طبقه کارگر و قدرت تازه تاسیس شوروی نمی توانست به حق تعیین سرنوشت ملیت ها توجه کند و برای آن بجنگند، بلکه حفظ موجودیت خود اصل بود. برای همین بسیاری از آن مناطق از جمله اوکرائین و کشورهای بالتیک تحت اشغال آلمان درآمدند و قرارداد صلح بر آن صحه گذاشت. لنین بارها در این مورد تاکید کرد که: ” ما ممکن بود اکنون از نظر عینی به خاطر رهایی لهستان و لیتوانی و کورلاند بجنگیم، ولی هیچ مارکسیستی که در صورتی که با اصول مارکسیسم و بطور کلی سوسیالیسم وداع نکرده باشد، نمی تواند این موضوع را انکار کند که منافع سوسیالیسم بالاتر از منافع حق ملت ها در تعیین سرنوشت خویش است….در صورتیکه که اوضاع مشخص طوری باشد که موجودیت جمهوری سوسیالیستی در لحظه حاضر در مقابل تخطی از حق چند ملت در تعیین سرنوشت خودشان به خطر بیافتد، آنگاه بدیهی است که منافع حفظ جمهوری سوسیالیستی بالاتر قرار می گیرد.”

و یا به قول انگلس در همین نامه به برنشتاین ” ما باید در راه آزادی پرولتاریای اروپای غربی فعالیت کنیم و همه چیز دیگر را تابع این هدف قرار دهیم. صرف نظر از اینکه چقدر موضوع اسلاوهای بالکان و دیگران ممکن است جذاب و مهم  باشد؛ به محض اینکه خواست آزادی آنان با منافع پرولتاریا در تضاد قرار گیرد، برای من هیچ اهمیتی ندارد که چه بر سر آنها می آید.”

حالا این نظرات را با نظرات چپ پوپولیست در باره ” حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” مقایسه کنید تا ببینیم جز بادزدن به هویتهای ملی و قومی و همصدایی با ناسیونالیسم ملی – قومی وظیفه دیگری بر دوش خود احساس میکنند.

   رفع ستم ملی در ایران

ایران کشوری “کثیرالمله” که همزیستی مردم در کنار یکدیگر دشوار شده باشد نیست. ستم و تبعیضات ملی و قومی مانند هر نوع ستم و تبعیض دیگر، مانند تبعیضات مذهبی، تبعیض بر علیه زنان، تبعیض بر علیه مهاجرین افغان، تبعیض بر علیه همجنسگرایان و….باید برچیده شود. به دلیل وجود جمهوری اسلامی اتفاقا تبعیضات دیگر بسیار عمیق تر از تبعیض ملی است. تبعیض مذهبی در مناطقی مانند کردستان و بلوچستان از تبعیض ملی و قومی عمیق تر می باشد. چاره تشکیل منطقه خودمختار و فدرال بر اساس قومیت و یا جدایی نیست. هویت ملی و عرق ملی مانند هویت مذهبی مخرب، عقب مانده و مغایر با اصالت انسان و آزادی و برابری انسانها می باشد و باید با هر نوع تقسیم بندی مذهبی و ملی ساکنین کشور و هر نوع تعریف هویت ملی و شناسنامه ملی برای مردم مخالفت کرد. هویت ملی مانند هویت مذهبی می تواند جامعه ایران دوباره وارد ورطه ستم ها و تبعیضات و نزاع های خونین بی سرانجام کند. هویت ملی باید مانند هویت مذهبی امر خصوصی اعلام شود. نباید هیچگونه امتیاز مثبت و یا منفی نسبت به مردم منتسب به ملیت ها و مذاهب اعمال شود. راه حل در مقابل تبعیضات و ستمگری های ملی و مذهبی و…مبارزه با آنها و در نهایت نابودی هرگونه تبعیض و ستم می باشد.

با اینکه از نقطه نظر مبارزه طبقاتی کارگر و سازماندهی صف قدرتمند کارگری و کمونیستی ترجیح بر زندگی مردم به عنوان شهروندان آزاد و برابرحقوق در چهارچوب کشور بزرگتر می باشد، اما هرگاه در مناطقی از ایران که تاریخ طولانی ستمگری ملی و یا مذهبی و سرکوبهای خونین ناسیونالیسم حاکم و عکس العمل ناسیونالیسم ملی منطقه ای همزیستی مردم منتسب به مذهب و ملیت خاص را در چهارچوب کشور دشوار ساخته است و میل آشکار به جدایی در میان بخشهایی از مردم مشاهده می شود، باید در شرائط برقراری  آزادی سیاسی،  رفراندوم آزاد در منطقه مورد نظر برگزار شود و رای مردم آن منطقه مبنی بر جدایی از کشور ایران و تشکیل دولت مستقل و یا همزیستی به عنوان شهروندان آزاد و برابرحقوق در چهارچوب کشور ایران مبنای تصمیم گیری برای حل مسالمت آمیز مساله ملی قرار گیرد و همه به آن پایبند بمانند. رفراندوم باید زیر نظر یک مرجع معتبر بین المللی صورت گیرد.  کمونیستها در شرائط مشخص آن زمان تصمیم می گیرند که در رفراندوم مورد نظر، مردم را  بر علیه و یا برله جدایی ترغیب کنند.

اهداف ناسیونالیسم منطقه ای و قومی سهم خواهی در قدرت به نام نماینده فلان قوم و ملت و مذهب می باشد. خودمختاری و فدرالیسم نه برای رفع ستم ملی، بلکه برای سهم خواهی احزاب و نیروهایی تعبیه شده است که تلاش می کنند با تعمیق شکاف قومی و مذهبی، خود را به عنوان نماینده قوم و مذهب خاص برکشند و سهمی از قدرت را بر علیه کارگر و مردم کسب کنند و شکاف های ملی و مذهبی را باز هم عمیق تر کنند. کمونیست ها که خواهان لغو هرگونه ستم و تبعیض هستند نباید به جریانات ناسیونالیست و قومی باجی دهند. بلکه باید آنها را کاملا  افشاء و منزوی کنند.