چرا راست‌گرایان، به زیرمجموعه امپریالیسم تبدیل شده‌اند؟

صدیق جهانی

صدیق جهانی
برای پاسخ به پرسش مطرح‌شده در عنوان این نوشته، لازم است اندکی به گذشته بازگردیم؛ هرچند ضرورتی ندارد که همه تاریخ معاصر ایران و یا کشورها را از ابتدا مرور کنیم. اما برای یافتن ریشه‌های این مسئله، کافی است نخستین جنبش‌های دانشجویی، اعتراضات خیابانی اقشار محروم و اعتصاب‌های گسترده و کوبنده کارگران ایران را مبنا قرار دهیم؛ حرکت‌هایی که در آغاز، هر یک به‌صورت جداگانه و در واکنش به مشکلات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی شکل گرفتند و رفته رفته به یکدیگر پیوند خوردند و به موجی عظیم از نارضایتی عمومی تبدیل شدند؛ موجی که سراسر کشور را فرا گرفت و سرانجام در سال ۱۳۵۷ به سقوط حکومت فاسد، وابسته و استبدادی سلطنت انجامید.
اگر به متن انقلاب ٥٧ بازگردیم، خواهیم دید که نیروی اصلی آن را میلیون‌ها کارگر، زحمت‌کش، معلم، دانشجو، جوان، زن، روشنفکر و دیگر اقشار فرودست جامعه تشکیل می‌دادند. این توده عظیم اجتماعی، اگرچه از وجود یک حزب نیرومند، سراسری و ریشه‌دار کمونیستی که بتواند مطالبات آنان را نمایندگی و رهبری کند محروم بود، اما در شعارها، خواسته‌ها و آرمان‌های خود، خواهان آزادی، برابری، پایان استبداد، رفع فقر، تأمین زندگی‌ شایسته و انسانی‌تر بودند. آنان با امید به ساختن جامعه‌ای آزاد و برابر، هزینه‌های سنگینی پرداختند، زندان رفتند، شکنجه شدند، جان باختند و با فداکاری‌های فراوان، پایه‌های حکومت سلطنتی را به لرزه درآوردند. با این همه، فقدان یک سازمان سیاسی مستقل، آگاه و سراسری که بتواند این نیروی عظیم اجتماعی را سازمان‌دهی کند، به آن افق سیاسی روشن ببخشد و مسیر انقلاب را در جهت تحقق مطالبات آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه هدایت نماید، به یکی از بزرگ‌ترین ضعف‌های آن انقلاب تبدیل شد. در نتیجه، بخش بزرگی از آرمان‌ها، فداکاری‌ها و امیدهای میلیون‌ها انسان زحمت‌کش و آزادی‌خواه به انحراف کشیده شد و سرانجام در بطن خلأ رهبری سیاسی و متناسب با خواسته‌های مردم، زمینه برای قدرت‌گیری نیروهایی فراهم شد که نه تنها نماینده آن مطالبات نبودند، بلکه مسیر انقلاب را به سود منافع و اهداف خود تغییر دادند. بنابراین، کارگران، زحمتکشان و دیگر اقشار محروم، نه‌تنها ذرەای از آزادی و رفاه دست نیافتند، بلکه در بسیاری از عرصه‌ها با شرایطی دشوارتر از گذشته روبه‌رو شدند و همانطور که دیدیم، فضای سیاسی به‌شدت بسته‌تر شد، سرکوب مخالفان گسترش یافت، تشکل‌های مستقل کارگری و احزاب سیاسی ممنوع شدند، آزادی‌های سیاسی و مدنی محو شدند و بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، زندگی میلیون‌ها نفر را بیش از پیش تحت تأثیر قرار داد. اما با وجود شکست انقلاب و سرکوب گسترده فعالین جنبش‌های اجتماعی، نیروهای انقلابی روند مبارزه را نە تنها تعطیل نکردند بلکە برعکس، فعالان پیشرو این جنبش‌ها کوشیدند علل شکست انقلاب را با نگاهی انتقادی بررسی کنند، تجربه‌های آن دوران را بازخوانی نمایند و نقاط قوت و ضعف آن را به بحث بگذارند. آری، آنان با استدلال نشان دادند که جمهوری از زیر زمین و آسمان نیامد بلکە قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه ایالات متحده آمریکا، در روند تحولات ایران و در فراهم شدن زمینه برای قدرت‌گیری روحانیت نقش اصلی ایفا کردند.
بنابراین، بدون شناخت دقیق از تجربه انقلاب ۱۳۵۷، بدون نقد اشتباهات گذشته و بدون ایجاد تشکل‌های مستقل، آگاه، سراسری و ریشه‌دار کارگری و مردمی، انقلاب‌های آینده نیز ممکن است با همان سرنوشت روبه‌رو شوند. از این‌رو، درس‌آموزی از گذشته صرفاً یک بازخوانی تاریخی نیست، بلکه ضرورتی سیاسی و اجتماعی برای دستیابی به آزادی، برابری، سوسیالیسم و جلوگیری از تکرار شکست‌های پیشین به شمار می‌آید. این‌که در سال‌های پس از انقلاب، روابط جمهوری اسلامی با دولت‌های غربی به‌تدریج وارد مرحله‌ای از تنش، رقابت و حتی تقابل شد، به‌خودی‌خود چیزی از این واقعیت تاریخی را نمی‌کاهد که نیروهای مذهبی و جریان‌های راست‌گرای آن دوره، در مسیر دستیابی به قدرت سیاسی، از تعامل، مذاکره و هم‌سویی با قدرت‌های غربی بهره بردند. بنابراین، تیره شدن مناسبات میان آن‌ها در سال‌های بعد از انقلاب، لزوماً به معنای نفی یا انکار همگرایی‌ها و اشتراک منافع در مقطع انتقال قدرت در سال ٥٧ نبوده و نیست؛ بلکه می‌توان آن را ناشی از تغییر شرایط سیاسی، دگرگونی موازنه‌های منطقه‌ای، بین‌المللی و همچنین اختلاف بر سر منافع پس از استقرار حکومت جدید (جمهوری اسلامی) دانست. از منظر این روایت، آنچه اهمیت دارد، نقش و کارکرد آن همگرایی در مقطع حساس سقوط حکومت پهلوی است. زیرا در روزهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، قدرت‌های غربی، بیش از هر چیز، در پی آن بودند که روند انتقال قدرت به گونه‌ای مدیریت شود که از فروپاشی کامل ساختار دولت پادشاهی، ایجاد خلأ سیاسی و شکل‌گیری نظمی خارج از کنترل آنان جلوگیری شود. در چنین فضایی، جریان‌های راست‌گرا و مذهبی، به‌ویژه جریان آیت‌الله خمینی، به تدریج به بازیگران اصلی انتقال قدرت تبدیل شدند و توانستند ابتکار عمل را در عرصه سیاسی در دست گیرند. نتیجه آن روند، این شد که قدرت سیاسی، بیش از آنکه از مسیر تحقق کامل خواسته‌های انقلابی مردم، سازمان‌یابی مستقل کارگران، زحمتکشان، زنان، دانشجویان و دیگر نیروهای اجتماعی منتقل شود، در سطح ساختار حاکمیت و از بالا دست‌به‌دست شد و آرمان‌هایی که میلیون‌ها نفر با امید دستیابی به جامعه‌ای برابر مبارزه کرده بودند، نه تنها تحقق نیافت بلکه در شرایط بسیار دلخراش قرار گرفتند. همان‌طور که در حال حاضر مشاهده می‌کنیم، جامعە ایران بار دیگر شاهد موج‌های متوالی اعتراضات و خیزش‌های مردمی شدە است؛ اعتراضاتی که هر بار با دامنه‌ای گسترده‌تر و شعارهایی رادیکال‌تر از گذشته ظاهر شده‌اند. در این خیزش‌ها، بخش‌هایی از جامعه، به‌ویژه نسل جوان، تلاش کرده‌اند خود را از دوگانه‌های سنتی قدرت فاصله دهند و افق تازه‌ای را برای آینده سیاسی کشور جست‌وجو کنند. طرح شعار «نه شاه، نه شیخ» و همچنین تأکید بر رهبری شورایی، بیانگر تلاش بخشی از معترضان برای یافتن آلترناتیوی مستقل از هر دو تجربه تاریخی سلطنت و جمهوری اسلامی است؛ آلترناتیوی که مشروعیت خود را نه از قدرت‌های حاکم، بلکه از سازمان‌یابی آگاهانه و مشارکت مستقیم مردم در تعیین سرنوشت خویش می‌گیرد. اما در برابر این روند، بخش قابل توجهی از جریان‌های راست‌گرا، همانند ماه‌های منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، بار دیگر امید اصلی خود را به تغییر موازنه‌های بین‌المللی و حمایت قدرت‌های غربی گره زده‌اند. این نیروها، بیش از آنکه بر ظرفیت جنبش‌های اجتماعی، سازمان‌یابی مستقل مردم، تشکل‌های کارگری، نهادهای مردمی و مبارزات آگاهانه و سازمان‌یافته در داخل کشور تکیه کنند، چشم‌انتظار آن هستند که دولت‌های خارجی، شرایط لازم را برای دستیابی آنان به قدرت سیاسی فراهم سازد. از این منظر، نیروی تعیین‌کننده نه اراده متشکل مردم، بلکه دگرگونی در موازنه قدرت میان دولت‌ها و بازیگران بین‌المللی تلقی می‌شود.
تجربه تاریخ معاصر ایران نشان می‌دهد که اتکا به قدرت‌های خارجی، نه پدیده‌ای تازه و نه رخدادی استثنایی، بلکه چرخه‌ای تکرارشونده در سیاست نیروهای دست‌راستی ایران بوده است؛ چرخه‌ای که در مقاطع مختلف تاریخی، با چهره‌ها، شعارها و بازیگران متفاوت، بارها بازتولید شده است. هرچند شرایط هر دوره با دوره دیگر تفاوت‌های مهمی داشته، اما در همه این تجربه‌ها یک ویژگی مشترک به چشم می‌خورد و آن کمرنگ شدن نقش نیروی سازمان‌یافته مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خویش و جایگزین شدن امید به حمایت، فشار یا مداخله قدرت‌های خارجی به جای اتکا به مبارزات اجتماعی و تشکل‌یابی مستقل در داخل کشور. از همین رو، اگر قرار باشد این دور باطل تاریخی شکسته شود، راه آن نه در تغییر حامیان خارجی، بلکه در تغییر توازن نیروها در درون جامعه نهفته است. پایان دادن به این چرخه تنها زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که نیروهای انقلابی بتوانند کارگران، زحمتکشان و دیگر لایه‌های فرودست جامعه را حول یک بدیل سوسیالیستی و مبتنی بر سازمان‌یابی مستقل متحد کنند. تا هنگامی که این نیروهای اجتماعی، به عنوان اکثریت جامعه، از جایگاه یک نیروی متشکل و آگاه در شکل دادن به ساختار قدرت برخوردار نشوند، همواره این امکان وجود خواهد داشت که سرنوشت کشور بار دیگر در پشت درهای بسته و بر اساس موازنه‌های قدرت جهانی رقم بخورد.
به همین دلیل، تا زمانی که کارگران، زحمتکشان و سایر اقشار محروم جامعه، به عنوان نیرویی مستقل و سازمان‌یافته، نقش تعیین‌کننده‌ای در تعیین سرنوشت سیاسی کشور نیابند، زمینه تکرار تراژدی سال ۱۳۵۷، با اشکال و چهره‌های تازه، همچنان پابرجا خواهد ماند. لذا، دستیابی به نظمی آزاد، پایدار و مستقل، در گرو آن است که اراده سیاسی از پایین جامعه و بر پایه مشارکت آگاهانه و سازمان‌یافته مردم شکل بگیرد؛ نظمی که در آن کارگران و زحمتکشان نه صرفاً نیرویی معترض، بلکه بازیگران اصلی تعیین مسیر آینده جامعه باشند. تنها در چنین شرایطی می‌توان امید داشت که چرخه انتقال قدرت از بالا، وابستگی به قدرت‌های خارجی و بازتولید استبداد شکسته شود و زمینه برای شکل‌گیری جامعه‌ای مبتنی بر آزادی، برابری و اراده مستقل مردم فراهم آید. از نگاه کمونیست‌ها، راه رهایی ساکنان این جامعه از سلطه جمهوری اسلامی، نه از مسیر مداخله قدرت‌های خارجی، بلکه از مسیر مبارزه آگاهانه و سازمان‌یافته مردم می‌گذرد. در مقابل چنین تحولی، ایالات متحده و دیگر قدرت‌های غربی، همزمان با تشدید فشار بر جمهوری اسلامی، در پی سازمان‌دهی و تقویت نیروهای راست‌گرای ایرانی، چه در داخل و چه در خارج از کشور هستند تا بلکە انتقال قدرت را بدون نقش‌آفرینی مستقیم توده‌های محروم بە پیش ببرند. زیرا فکر می‌کنند کە تنها در بطن چنین روندی است کە مناسبات سرمایه‌داری و نفوذ قدرت‌های خارجی در ساختار آینده ایران فراهم می‌گردد. در چارچوب چنین روندی، یکی از محورهای اصلی تبلیغات رسانه‌ای غرب و شرکا، حمله به کمونیست‌ها و نیروهای انقلابی است و هر جریان یا فردی که علیه سیاست‌های قدرت‌های بزرگ یا نیروهای راست‌گرای مورد حمایت آنان موضع‌گیری کند، به سرعت با برچسب «محور مقاومت» معرفی می‌شود؛ برچسبی که، بیش از آنکه برای توصیف واقعیت به کار رود، ابزاری سیاسی برای بی‌اعتبار کردن هر نوع سیاست مستقل و رادیکال است. از همین رو، ضروری است اندکی بیشتر بر مفهوم «محور مقاومت» و نسبت آن با کمونیسم و منافع اکثریت مردم مکث شود. اصطلاح «محور مقاومت» اساساً مفهومی سیاسی است که در رقابت‌های ژئوپلیتیکی میان دولت‌ها شکل گرفته و ارتباطی با اهداف و مبانی کمونیسم ندارد. کمونیسم، جنبشی مبتنی بر مبارزه طبقاتی، رهایی انسان از استثمار و برپایی جامعه‌ای آزاد و برابر است؛ در حالی که محورهای سیاسی و نظامی دولت‌های سرمایەداری، هر یک در چارچوب استثمار، کلونیالیسم، جنگ، چپاول عمل می‌کنند. به همین دلیل، یکی دانستن این دو، تحریفی آگاهانه از مفهوم کمونیسم است.
در همین چارچوب، تبلیغات سیاسی و رسانه‌ای دولت‌هایی امپریالیستی، چین، روسیه، کوبا و برخی کشورهای دیگر را کماکان بەمثابە «کمونیسم» معرفی می‌‌کنند، در حالی که این کشورها، دارای ساختارهای دولت‌محور و سرمایه‌داری هستند و نسبت دادن آنها به کمونیسم، تنها برای مخدوش شدن مفهوم واقعی مبارزه طبقاتی و آرمان رهایی کارگران است. نتیجه چنین تبلیغاتی، برای آن‌ها این است که بخش‌هایی از محرومان جامعه، به جای شناخت از کمونیسم به عنوان جنبشی اجتماعی و رهایی‌بخش، آن را با سیاست‌های دولت‌های موجود یکسان تصور کنند. واقعیت تاریخی نیز نشان می‌دهد که کمونیست‌های ایران، در هر دو نظام سلطنتی و جمهوری اسلامی، همواره تحت شدیدترین فشارها قرار داشته‌اند و خیلی از آن‌ها، زندانی، شکنجه، اعدام، تبعید و سرکوب سازمان‌یافته شدەاند. از این منظر، کمونیست‌های ایران هیچ‌گاه در کنار دولت‌های سرمایه‌داری، چه داخلی و چه خارجی، قرار نگرفته‌اند و همواره بر استقلال سیاسی طبقه کارگر و مبارزه علیه هر شکل از استثمار و سلطه تأکید کرده‌اند. در پایان نیز لازم بە تأکید مجدد است و نباید اجازە داد کە کسی میان کمونیسم رهایی‌بخش و جریان‌هایی که در دوره‌های مختلف با نام چپ فعالیت کرده‌اند، اما به جمهوری اسلامی و یا بلوک‌های قدرت جهانی گرایش داشته‌اند، یکسان‌انگاری صورت گیرد. از این منظر، جریان‌هایی مانند حزب توده و برخی از سازمان‌های چریکی، نماینده کمونیسم انقلابی نبوده‌اند و نباید عملکرد و سیاست‌های آنان به حساب کمونیسم گذاشته شود. زیرا کمونیسم، تنها در اتکای کامل به نیروی مستقل کارگران و زحمتکشان، نفی هرگونه وابستگی به قدرت‌های جهانی و تلاش برای رهایی انسان از هر شکل سلطه و استثمار معنا پیدا می‌کند
صدیق جهانی
شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵