از «طبقه در خود» تا «طبقه برای خود»؛ بازخوانی یک مسئله فراموش‌شده

عباد عموزاد

عباد عموزاد
در تاریخ اندیشه اجتماعی، کمتر مفهومی به اندازه مفهوم «طبقه» توانسته است همزمان الهام‌بخش جنبش‌های بزرگ اجتماعی باشد و در عین حال، در دوره‌هایی به حاشیه رانده شود. در بخش بزرگی از قرن نوزدهم و بیستم، تحلیل طبقاتی یکی از مهم‌ترین ابزارهای فهم ساختار جامعه، مناسبات قدرت و تحولات سیاسی بود. اما با تغییرات گسترده اقتصادی، گسترش فناوری، دگرگونی شیوه‌های تولید، ظهور اشکال جدید کار و پیچیده‌تر شدن هویت‌های اجتماعی، مفهوم طبقه در بسیاری از گفتمان‌های معاصر کم‌رنگ شد. برخی از پایان عصر طبقات سخن گفتند و برخی دیگر بر این باور بودند که جامعه جدید دیگر بر محور شکاف‌های طبقاتی سازمان نمی‌یابد. با این حال، بحران‌های اقتصادی، افزایش نابرابری، گسترش ناامنی شغلی، کاهش قدرت خرید گروه‌های وسیع اجتماعی و عمیق‌تر شدن فاصله میان اقلیت‌های برخوردار و اکثریت‌های تحت فشار، بار دیگر مسئله طبقه را به مرکز بحث‌های اجتماعی بازگردانده است. مسئله امروز شاید همان پرسشی باشد که در گذشته نیز مطرح بود: آیا وجود یک موقعیت مشترک اقتصادی و اجتماعی به خودی خود می‌تواند یک نیروی تاریخی ایجاد کند؟ یا آنکه برای تبدیل شدن یک گروه اجتماعی به یک نیروی مؤثر، آگاهی، سازمان‌یافتگی و احساس منافع مشترک ضروری است؟

تمایز میان «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» پاسخی نظری به همین پرسش است. این تمایز نشان می‌دهد که طبقه تنها مجموعه‌ای از افراد با شرایط اقتصادی مشابه نیست، بلکه زمانی به یک نیروی اجتماعی تبدیل می‌شود که اعضای آن بتوانند جایگاه مشترک خود را درک کنند، منافع مشترک خود را بشناسند و برای تغییر شرایط موجود سازمان یابند. مفهوم «طبقه در خود» به گروهی از انسان‌ها اشاره دارد که در یک موقعیت اجتماعی و اقتصادی مشابه قرار دارند، اما هنوز از این موقعیت آگاهی جمعی پیدا نکرده‌اند. کارگران یک کارخانه، کارکنان بخش‌های مختلف یک صنعت، یا گروه‌هایی از مردم که با مشکلات اقتصادی مشابه روبه‌رو هستند، ممکن است از نظر عینی دارای ویژگی‌های مشترک باشند، اما تا زمانی که این اشتراک به شناخت و کنش جمعی تبدیل نشود، همچنان یک گروه پراکنده باقی می‌مانند. در مقابل، «طبقه برای خود» مرحله‌ای است که در آن یک گروه اجتماعی نه تنها جایگاه خود را در ساختار اقتصادی می‌شناسد، بلکه به توانایی سازماندهی، ایجاد نهادهای مستقل، تولید گفتمان و پیگیری مطالبات مشترک دست پیدا می‌کند. در این مرحله، طبقه از یک وضعیت اجتماعی به یک عامل تاریخی تبدیل می‌شود.

این گذار، فرآیندی خودکار و طبیعی نیست. تاریخ نشان داده است که شرایط اقتصادی دشوار، به تنهایی به ایجاد آگاهی طبقاتی منجر نمی‌شود. فقر، استثمار یا نابرابری ممکن است وجود داشته باشد، اما بدون شبکه‌های ارتباطی، تجربه مشترک، سازمان‌های اجتماعی و امکان گفت‌وگو، این وضعیت می‌تواند به جای آگاهی جمعی، به انزوا، رقابت فردی یا احساس ناتوانی منجر شود. یکی از مسائل مهم عصر حاضر همین فاصله میان وضعیت عینی و آگاهی اجتماعی است. بسیاری از گروه‌های اجتماعی ممکن است شرایط مشابهی را تجربه کنند، اما خود را بخشی از یک نیروی مشترک نبینند. تغییرات بازار کار، پراکندگی نیروی کار، گسترش قراردادهای موقت، کاهش نقش سازمان‌های سنتی و تحول در شیوه‌های ارتباطی، شکل‌های جدیدی از پراکندگی اجتماعی ایجاد کرده‌اند. در چنین شرایطی، بازخوانی مفهوم «طبقه برای خود» به معنای بازگشت ساده به الگوهای گذشته نیست. جامعه امروز با جامعه صنعتی قرن نوزدهم تفاوت‌های اساسی دارد. هویت‌های اجتماعی تنها بر پایه موقعیت اقتصادی شکل نمی‌گیرند و مسائل فرهنگی، جنسیتی، نسلی، زیست‌محیطی و سیاسی نیز در شکل‌دهی به کنش جمعی نقش دارند. بنابراین، پرسش امروز این نیست که آیا طبقه همچنان وجود دارد یا نه؛ بلکه این است که چگونه می‌توان اشکال جدید همبستگی اجتماعی را در شرایط پیچیده معاصر فهم کرد.

اما اهمیت نظریه طبقه در اندیشه مارکس تنها به تعریف جایگاه اقتصادی محدود نمی‌شود. مسئله مهم‌تر، چگونگی تبدیل شدن یک موقعیت اقتصادی مشترک به آگاهی و کنش جمعی است. گروهی از انسان‌ها ممکن است در شرایط مشابه زندگی کنند، اما تا زمانی که این وضعیت را به عنوان یک مسئله مشترک درک نکنند و برای تغییر آن سازمان نیابند، هنوز به یک نیروی تاریخی تبدیل نشده‌اند. همین نقطه، مرز میان «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» را مشخص می‌کند. البته تاریخ طبقات اجتماعی تنها تاریخ مبارزه اقتصادی نیست. طبقات همواره در ارتباط با فرهنگ، سیاست و نهادهای اجتماعی شکل گرفته‌اند. طبقه‌ای که نتواند روایت خود را تولید کند، معمولاً روایت آن توسط دیگران ساخته می‌شود. به همین دلیل، مطبوعات، آموزش، هنر و زبان سیاسی همواره نقش مهمی در شکل‌گیری آگاهی طبقاتی داشته‌اند. در قرن بیستم، بسیاری از جنبش‌های اجتماعی توانستند مطالبات اقتصادی را با مسائل گسترده‌تر اجتماعی و سیاسی پیوند دهند. حقوق کار، تأمین اجتماعی، دستمزد عادلانه، کاهش ساعات کار و امنیت شغلی، تنها موضوعات اقتصادی نبودند، بلکه به بخشی از بحث بزرگ‌تر درباره عدالت، کرامت انسانی و جایگاه شهروندان در جامعه تبدیل شدند. با این حال، از نیمه دوم قرن بیستم به بعد، شرایط اجتماعی تغییرات مهمی پیدا کرد. جهانی‌شدن اقتصاد، انتقال صنایع به مناطق مختلف جهان، رشد بخش خدمات، افزایش مشاغل غیرثابت و تغییر ساختارهای سنتی کار، باعث شد شکل‌های قدیمی سازمان‌یابی طبقاتی با چالش روبه‌رو شوند. بسیاری از کارگران دیگر در کارخانه‌های بزرگ و متمرکز فعالیت نمی‌کردند و تجربه مشترک کاری که در گذشته نقش مهمی در ایجاد همبستگی داشت، پراکنده‌تر شد. این تغییرات باعث شد برخی نظریه‌پردازان از افول اهمیت طبقه سخن بگویند. آنها معتقد بودند که جوامع جدید بیش از پیش بر اساس سبک زندگی، هویت‌های فرهنگی، مصرف و انتخاب‌های فردی سازمان می‌یابند. با این حال، منتقدان این دیدگاه استدلال کردند که کاهش ظهور سیاسی طبقه، به معنای از بین رفتن نابرابری‌های طبقاتی نیست. حتی اگر زبان طبقه در فضای عمومی کم‌رنگ شود، تفاوت در دسترسی به منابع، فرصت‌ها و قدرت همچنان وجود دارد.

مسئله اصلی در جهان معاصر شاید همین فاصله میان وجود نابرابری و نبود آگاهی جمعی درباره آن باشد. ممکن است میلیون‌ها نفر شرایط اقتصادی مشابهی داشته باشند، اما خود را به عنوان بخشی از یک نیروی اجتماعی مشترک تصور نکنند. این وضعیت، شکل جدیدی از «طبقه در خود» را ایجاد می‌کند؛ گروه‌هایی که از نظر عینی دارای منافع مشترک هستند، اما هنوز ابزارهای لازم برای تبدیل این منافع به قدرت اجتماعی را نیافته‌اند. از این منظر، بازخوانی مفهوم «طبقه برای خود» نه یک بازگشت نوستالژیک به گذشته، بلکه تلاشی برای فهم مسئله‌ای معاصر است: چگونه می‌توان در جوامعی پیچیده و پراکنده، اشکال جدیدی از همبستگی اجتماعی ایجاد کرد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند نگاهی فراتر از تعریف سنتی طبقه و توجه به شکل‌های جدید سازمان‌یابی، ارتباطات اجتماعی و تجربه‌های مشترک انسانی است. گذار از «طبقه در خود» به «طبقه برای خود» یکی از پیچیده‌ترین فرآیندهای اجتماعی است، زیرا این تحول تنها با تغییر شرایط اقتصادی رخ نمی‌دهد، بلکه نیازمند شکل‌گیری مجموعه‌ای از عوامل فرهنگی، سیاسی و سازمانی است. افراد ممکن است در یک موقعیت اقتصادی مشابه قرار داشته باشند، اما تا زمانی که این موقعیت را به عنوان بخشی از یک تجربه جمعی درک نکنند، امکان تبدیل شدن آنان به یک نیروی اجتماعی مستقل محدود خواهد بود.

آگاهی جمعی نخستین عنصر این گذار است. آگاهی جمعی به معنای شناخت صرف از مشکلات مشترک نیست، بلکه به معنای درک ارتباط میان تجربه‌های فردی و ساختارهای گسترده‌تر اجتماعی است. هنگامی که افراد درمی‌یابند مشکلاتی که هر یک به صورت شخصی تجربه می‌کنند، بخشی از یک الگوی عمومی هستند، نگاه آنان از سطح فردی به سطح اجتماعی منتقل می‌شود. برای مثال، کاهش قدرت خرید یک فرد، در نگاه نخست ممکن است مسئله‌ای شخصی به نظر برسد. اما هنگامی که میلیون‌ها نفر با همین تجربه مواجه می‌شوند، موضوع دیگر تنها به تصمیم‌های فردی مربوط نیست، بلکه به ساختارهای اقتصادی، سیاست‌های عمومی و مناسبات قدرت مرتبط می‌شود. این تغییر زاویه دید، پایه شکل‌گیری آگاهی اجتماعی است. اما آگاهی به تنهایی کافی نیست. تاریخ نشان داده است که گروه‌های اجتماعی بسیاری از مشکلات مشترک رنج برده‌اند، اما نتوانسته‌اند به نیرویی سازمان‌یافته تبدیل شوند. دلیل این امر آن است که میان شناخت یک وضعیت و توانایی تغییر آن فاصله‌ای وجود دارد. پر کردن این فاصله نیازمند سازمان‌یابی است.

سازمان‌یابی، فرآیندی است که در آن افراد پراکنده به شبکه‌ای از همکاری و کنش مشترک تبدیل می‌شوند. سازمان‌ها، انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، گروه‌های اجتماعی و دیگر اشکال همکاری جمعی، ابزارهایی هستند که به افراد امکان می‌دهند خواسته‌های خود را بیان کنند و برای رسیدن به اهداف مشترک اقدام کنند. اهمیت سازمان‌یابی در این است که نارضایتی پراکنده را به قدرت اجتماعی تبدیل می‌کند. جامعه‌ای که در آن افراد ناراضی بسیار وجود دارند، الزاماً جامعه‌ای قدرتمند نیست. قدرت زمانی شکل می‌گیرد که این نارضایتی‌ها بتوانند به زبان مشترک، برنامه مشترک و اقدام هماهنگ تبدیل شوند. یکی از عوامل مهم در این فرآیند، تجربه مشترک است. طبقه برای خود تنها در کتاب‌ها یا نظریه‌ها ساخته نمی‌شود، بلکه در تجربه‌های واقعی زندگی روزمره شکل می‌گیرد. همکاری در محیط کار، مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی، تجربه موفقیت‌ها و شکست‌های مشترک و شکل‌گیری خاطرات جمعی، همه به ایجاد هویت مشترک کمک می‌کنند. هویت جمعی به این معنا نیست که همه افراد یک گروه اجتماعی کاملاً شبیه هم فکر کنند. هیچ طبقه یا جنبش اجتماعی کاملاً یکدست نیست. تفاوت دیدگاه‌ها، منافع و تجربه‌های فردی همواره وجود دارد. آنچه اهمیت دارد، توانایی ایجاد چارچوبی مشترک است که افراد با وجود تفاوت‌ها بتوانند خود را بخشی از یک سرنوشت مشترک بدانند.

یکی دیگر از عوامل مهم، وجود فضای عمومی برای گفت‌وگو است. آگاهی اجتماعی در خلأ شکل نمی‌گیرد. افراد نیاز دارند بتوانند تجربه‌های خود را با دیگران به اشتراک بگذارند، درباره مسائل مشترک بحث کنند و راه‌حل‌های مختلف را بررسی کنند. هرچه فضای عمومی محدودتر باشد، امکان تبدیل تجربه فردی به آگاهی جمعی نیز کاهش می‌یابد. در عصر جدید، فضای دیجیتال نقش تازه‌ای در این زمینه پیدا کرده است. شبکه‌های اجتماعی می‌توانند به سرعت افراد دارای دغدغه‌های مشابه را به یکدیگر متصل کنند و زمینه شکل‌گیری آگاهی‌های جدید را فراهم آورند. اما این ارتباطات اگر به سازمان‌یابی پایدار منجر نشوند، ممکن است تنها به موج‌های کوتاه‌مدت اجتماعی تبدیل شوند. تفاوت میان ارتباط مجازی و قدرت اجتماعی واقعی، دقیقاً در همین مرحله آشکار می‌شود.

طبقه برای خود نیازمند نهادسازی است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنبش‌های پایدار معمولاً بر پایه نهادهایی شکل گرفته‌اند که بتوانند حافظه جمعی، انتقال تجربه و استمرار فعالیت را تضمین کنند. بدون نهاد، هر حرکت اجتماعی ممکن است با تغییر شرایط یا از بین رفتن افراد کلیدی تضعیف شود. با این حال، نهادسازی در جهان امروز الزاماً به معنای ایجاد ساختارهای بزرگ و متمرکز نیست. شکل‌های جدید همکاری اجتماعی می‌توانند انعطاف‌پذیرتر، شبکه‌ای‌تر و متنوع‌تر باشند. مهم آن است که این شبکه‌ها بتوانند اعتماد ایجاد کنند، مسئولیت تقسیم کنند و امکان مشارکت گسترده را فراهم سازند.

یکی از اشتباهات رایج در تحلیل طبقات اجتماعی، تصور این است که طبقه برای خود تنها از طریق رویارویی مستقیم با دیگر گروه‌ها شکل می‌گیرد. در حالی که شکل‌گیری هویت جمعی بیش از هر چیز به توانایی یک گروه برای تعریف خود، اهداف خود و چشم‌انداز آینده خود وابسته است. یک طبقه زمانی به نیروی تاریخی تبدیل می‌شود که نه تنها بداند با چه مشکلاتی مواجه است، بلکه بداند چه جامعه‌ای می‌خواهد بسازد. در نهایت، گذار از طبقه در خود به طبقه برای خود یک فرآیند تاریخی و تدریجی است. این گذار از مسیر ترکیب سه عنصر اساسی شکل می‌گیرد: شناخت موقعیت مشترک، ایجاد سازمان‌های اجتماعی و تولید یک افق مشترک برای آینده. هیچ‌یک از این عناصر به تنهایی کافی نیستند. آگاهی بدون سازمان ممکن است به احساس ناتوانی منجر شود، سازمان بدون آگاهی ممکن است به ساختاری بی‌هدف تبدیل شود و هر دو بدون چشم‌انداز مشترک نمی‌توانند نیرویی پایدار ایجاد کنند. در نهایت، گذار از طبقه در خود به طبقه برای خود یک فرآیند تاریخی و تدریجی است. این گذار از مسیر ترکیب سه عنصر اساسی شکل می‌گیرد: شناخت موقعیت مشترک، ایجاد سازمان‌های اجتماعی و تولید یک افق مشترک برای آینده. هیچ‌یک از این عناصر به تنهایی کافی نیستند. آگاهی بدون سازمان ممکن است به احساس ناتوانی منجر شود، سازمان بدون آگاهی ممکن است به ساختاری بی‌هدف تبدیل شود و هر دو بدون چشم‌انداز مشترک نمی‌توانند نیرویی پایدار ایجاد کنند.

عباد عموزاد ـ تیر 1405