محمد جعفری:
موضوع اصلی این سلسله نوشته ها توضیح این واقعیت است که برغم تمام اهمیت تشکل ها، نهادها و مبارزه ساختاری در جایگاه ظروف پایه سازماندهی طبقه کارگر برای تحقق جامعه سوسیالیستی، اما متاسفانه این مفاهیم نزد چپ غیر کارگری محلی از اعراب ندارد. جهت یادآوری، در بخش اول “کاشتن نهال تحزب و سیاست در زمین کویر!” گفتم که این طیف نه اهمیت تشکل ها، نهادها و مبارزه ساختاری را می فهمد و نه تلاش می کند تا آن را یاد بگیرد. مواردی از سنت ها، دغدغه ها و جهت گیری های اشخاص متفرقه و احزاب سیاسی چپ متعلق به این اپوزیسیون برای آزادی و برابری را بررسی کردم که چگونه بعکس استراتژی مبارزه ساختاری، اساساً معطوف به تجزیه و تحلیل و ارائه آمار سود و زیان روندهای تقویت و تضعیف کننده مواضع یکی از بلوک های رقیب در مقابل بلوک دیگر را تشکیل می دهد- که از زاویای گوناگون بررسی می کنند، و متذکر شدم، بدلیل تناقضات فراوان جامعه طبقاتی، پدیده های متغییر اوضاع جهان هم به قدری زیاد است و سریع رخ خواهند داد که اگر کارگران و کمونیست ها آگاهانه متعهد نباشند تا به اصل کاری خود- یعنی به سازماندهی روتین های مبارزه ساختاری طبقه کارگر بپردازند، فضای فرهنگ سلبرتی مجاز رایج که توسط میدیای بورژوازی در حاکمیت و در اپوزیسیون تولید می شود، چنان آنان را غرق می کند که عمراً زمانی برای تمرکز و اندیشه روی عطف توجه به سازماندهی مبارزه جمعی و ساختاری باقی بماند. گفتم مجموع این عواملی باعث شده تا در سیستم اندیشه و پراتیک چپ، تدابیر برای نهادینه کردن مبارزه ساختاری کنار گذاشته و جای آن را خود مشغولی با مسایل فرهنگی و اتنیکی پُر کرده است، چون فرهنگ جامعه، فرهنگ طبقه حاکم جامعه است، حتی درک اشخاصی از جنبش واقعی طبقه کارگر از مبارزه، همین تبیین سلبرتی محور است. جامعه را بخشاً به این سبک و جنس از اعتراضات غیر ساختاری- غیر انقلابی عادت داده اند. این در حالی است که نیم قرن تاریخ گذشته چپ ثابت کرده با این سبک مبارزه نمی توان صد سال دیگر به اندازه لازم و کافی رشد کرد.
نظر به اینکه تشکل ها، نهادها و مبارزه ساختاری طبقه کارگر تنها ضامن تامین تغییر انقلابی و پایه ای، در پایه ای ترین سطح بافت جامعه مدنی بوده، ابزار رهبری جامعه بسوی سوسیالیسم در گرو ساماندهی و فراهم کردن این نهادها است. در جامعه سرمایه داری، هیچ وسیله ای برای تامین رهبری کمونیستی جامعه، به اندازه تشکل ها، نهادها و مبارزه ساختارهای طبقه کارگر حیاتی نیست. پس اگر پراتیک چپ در سطح کلان با این استراتژی انتگره نشود، افزودن صد مورد دیگر از جنس فعالیت های کنونی آنان به این لیست (ورک شاپ ها) و انجام صد کار دیگر، ابداً جای خالی مبارزه ساختاری طبقه کارگر را پُر نکرده و در نتیجه “آخر پاییز جوجه هایی برای شمارش” ندارد. اکنون در ادامه، به نمونه ها، نمادها و مثال های بیشتری در این مورد اشاره می کنم.
اهرم و ابزارهای انسان نیازمند انقلاب کمونیستی
ما با قطب نمای کمونیستی به سراغ طبقات و نیروهای سیاسی می رویم. در جامعه سرمایه داری عناصری که به انسان امکان رهبری کمونیستی می دهد، تشکل ها، نهادها و مبارزه ساختاری پرولتاریا است و لاغیر. اکنون من جهت مراجعه به دیدگاه های موافق و مخالف تشکل یابی کارگران در ایران و دلیل و برهان هر کدام از این دیگاه ها برای رد و قبول این جهت گیری، مجموع طیفی های که مخالف ( مستقیم و یا غیر مستقیم) مبارزه ساختاری و تشکل یابی کارگران هستند را دیدگاه یک اسم گذاری می کنم.
دیدگاه یک در عمل معتقد است: ” با وجود رژیم جمهوری اسلامی، یعنی در حال حاضر، هر گونه فعالیت برای تشکل یابی غیر دولتی طبقه کارگر، یک کنش عبث است”. دیدگاه یک با این سیاست اش از همان اول شروع تدابیر کارگران و کمونیست ها برای راه اندازی این پروژه، سنگ بزرگی جلوی راه ما می اندازد. اما ما جوهر این تبیین و سنگ اندازی را نه به صورت سیاه و سفید، بلکه باید با چشم مسلح در قلمرو دل مشغولی ها و پراتیک تاریخی آنان تشخیص بدهیم. برای اینکه راه فرار از موضع و ابهام برای کسی باقی نگذارم، اجازه بدهید با طرح چند سئوال از احزاب این طیف و کلاً از کسانی که خود را متعلق به جنبش رهایی طبقه کارگر می دانند و “آن کار دیگر” می کنند، جایگاه تعیین کننده تشکل ها، نهادها و مبارزه ساختاری را از پایه شفاف تر طرح کرده و درستی و نادرستی ادعای هر کدام از این دیدگاه ها را بررسی کنم.
آیا به نظر شما، در حال حاضر (سال 1405) در ایران، اصولاً و بالقوه ممکن است اکثریت کارگران در تشکل ها و نهادهای طبقه کارگر متشکل و سازماندهی شوند؟ آیا هم اکنون حداکثر چشمگیری از کارگران در تشکل های خود این طبقه (هر تشکلی) سازمان یافته هستند؟ پاسخ بله یا خیر جریانات سیاسی مدعی کمونیسم به این دو سئوال، تا حدودی دروازه را باز می کند تا موضوع و معیارهای سنجش پایه های متدئولوژی دخیل در امر سازماندهی مبارزه کارگران برای ابزار سازی- جهت ایجاد جامعه سوسیالیستی مشخص کنیم.
به سئوال اول می توان دو پاسخ داد: یکی اینکه به مانند جریاناتی که گرایش به فعالیت سلبرتی مجاز صرفا ضد رژیمی داشته، معتقد بود و جواب داد که خیر؛ در حال حاضر با توجه به اینکه رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم سرکوبگر و ضد کارگر است، اجازه پا گرفتن و تاسیس هیچ گونه تشکل غیر دولتی را به کارگران نخواهد داد. و لاجرم چون امکان متشکل شدن کارگران در ایران وجود ندارد، هر اقدام ازاین دست اپوزیسیون برای سازماندهی اعتراضات کارگران، اقدامی بی ثمر و حتی به ضرر آنان تمام خواهد شد. بنابر این “مبارزان راه رهایی طبقه کارگر” ابتدا باید فعالیت های از هر نوع (غیر از پافشاری بر تشکل یابی مستقل کارگران) ” هر رتق و فتق” معترضین به رژیم را چون در راستای سرنگونی رژیم است، دراولویت قرار داده، حمایت کرده و در جایگاه کمک به کارگر قرار دهند. گفته می شود: بعد از پشت سر گذشتن این مرحله است که باید چپ کارگری به موضوع تشکل یابی طبقه کارگر دست برده و نه در حال حاضر! اولویت مبارزه همه مردم ایران از جمله کارگران در حال حاضر این است که هر نوع اعتراض اقشار ناراضی جامعه برای سرنگونی رژیم: یکم حمایت کرده و به نفع کارگر دانسته و دوما، واقع بینانه آن را در جایگاه مبارزه مردم، خدمتی به تلاش انسان برای سوسیالیسم تلقی نماید.
اگر حواشی ها، اگر و اماهای گرایشات دیدگاه یک را کنار بگذاریم، با اختصار موارد فوق الذکرهسته اصلی تبیین ایشان در ارتباط با پراتیک انسان برای ساماندهی مبارزه ساختاری طبقه کارگر در امروز است. من مجبورم تا مورد به مورد مالیخولیایی بودن این دیدگاه را نقد و نا درست بودن همه آنها را مستدل کنم.
اول از بی اعتباری (برگ معتبر) ادعای سرنگون کردن رژیم “با دست خالی” نامبردگان؛ این دستگاه متدئولوژیکی را بررسی کنیم. نیاز چندانی به توضیح فراوان ندارد که در تبیین دیگاه یک، انسان چه بخواهد و چه نخواهد عناصر و عواملی که قرار است رژیم را سرنگون کند، کارگر بصورت جمعی و بعنوان طبقه نیست، چون قدرت کارگر برای هر اقدامی کلان به میزان قدرت جمعی آنان بوده که نشانه و جلوه آن خود را در تشکل های فی حال موجود باید نشان دهد. در حالی که جایگاه تشکل های کارگری در امر سرنگونی رژیم در تصویر نامبردگان کاملاً غایب است. اگر چه این طیف طوطی وار به مناسبت های مانند اول ماه مه ها و تشویق کارگران جهت پاسخ مثبت به هر فراخوانی از سوی این و آن ” کارگران به خیابان بیآید” چند بار شعار “طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود” در سال تکرار کند؛ اشتباه نشود که گویا این نشانه توجه خاص آنان به مبارزه ساختاری طبقه کارگراست. خیر، نزد ایشان این شعارها هم ردیف سایر شعارهای نامبردگان برای تشویق کارگر جهت پاسخ مثبت به فراخوان های هر نیروی سیاسی است که آنان را به خیابان و پشت سر هر نیروی سرنگونی طلب رژه رفتن دعوت می کند! وقتی ایشان معتقد است: “ امروز شرایط برای صف مستقل کارگر مهیا نیست” و چون حکم ناممکن بودن تشکل های مستقل کارگران در حال حاضر در ایران را از قبل صادر کرده، تکراراین شعارها در پراتیک وظیفه ای روی دوش هیچ حزب، محافل و کسی برای تاسیس و ادامه کاری آنها نمی گذارد. پس نقشی که دیدگاه یک با دستی به کارگر “طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود” داده، با دست دیگر” باوربه ناممکن بودن ایجاد تشکل های غیر دولتی کارگران) از او می گیرد. مبارزه کارگران طبق احکام صادره دیگاه یک، نمی تواند شرایط متفاوت از وضعیتی که الان حاکم است، تغییر دهد. اگر امروز کارگر بالقوه توانایی متشکل کردن خود در تشکل های غیر دولتی نداشته باشد، احاد کارگر قطعاً بدون ابزار قدرت سرنگون کردن حکومت سرمایه داری را هم بعنوان طبقه کارگر متشکل نخواهد داشت.
در صورت پاسخ مثبت به سئوال اول، باز ما با این صورت مساله رو به رو می شویم که اگر طبقه کارگر در اوضاع سیاسی مثلاً چند سال اخیر ایران بخصوص زمانی که ناسیونالیست های سلطنت طلب، کلوپ احزاب ناسیونالیست کُرد، مجاهدین خلق مستقیماً و حزب منفور کمونیست کارگری ایران با همکاری آمریکا و اسرائیل قصد مصادره به مطلوب مبارزه 46 سال مردم ایران را داشتند، به اندازه لازم و کافی نقش ایفا نکرد، چه بود؟ گویا این وضعیت ناشی ازعدم وجود تشکل لازم و کافی طبقه کارگر نبود، بلکه ناشی از ” پاسفیسم، بی افقی، بی برنامه گی، ناآگاه و آلوده بودن احاد کارگر به افکار…؟؟ بود. هنوز چپ غیر کارگری آن وضعیت را ناشی از این می داند که طبقه کارگر به توصیه های اپوزیسیون “راست” عمل نکرد. منطبق با این اوصاف، وظیفه چپ این است که نه سازمان های طبقه کارگر، بلکه به تک تک احاد کارگر، آگاهی، افق، خط انقلابی و تیزبینی بدهد! اما وقتی مخاطب چپ، احاد و نه نهادها و تشکل ها است، پس نمی توان از استخوان بندی محکم آگاهی که اینجا منظور ناظر کردن اصول کمونیستی بر مبارزه طبقه کارگر به بوسیله تشکل های (موجود و نه در غیاب) است، صحبت کرد.
حدوداً مساله ایرادهای متدولوژیکی دیگاه یک دارد مشخص می شود که شعار “باید اول رژیم را سرنگون کرد” این دیدگاه ولو در ظاهر یک سیاست رادیکل بنظر می رسد، ولی چون در عمل تمکین به شرایط موجود و همراه شدن با هر معترضی غیر انقلابی است، ماهیتاً غیر انقلابی و پاسفیست و تمکین به ناخودآگاهی است. این که گویا ما چه بخواهیم و چه نخواهیم سرنوشت (انقلاب آینده ایران) در این مرحله توسط اعتراضات همه طبقات رهبری و تعیین می شود، از منظر متد کمونیستی، کاملاً یک رویکرد غیر طبقاتی، جبری و پوچ است.
اگر ما جواب نه به سئوال اول بدهیم چه؟ این یعنی در حال حاضر اکثریت کارگران ایران غیر متشکل هستند. دقیقاً این نقطه ضعف طبقه کارگر و جنبش کمونیستی طی سال های گذشته بود که نتوانست به اندازه لازم و کافی اپوزیسیون راست پهلوی ها، ناسیونالیست کُرد، مجاهدین و حککا را منزوی کند تا با همکاری آمریکا و اسرائیل بخش های از مردم را در شرایط نامناسب به خیابان نکشیده و در تیررس رژیم همیشه جنایت کار اسلامی قرار ندهند. دقیقاً ضعف جنبش کارگری- کمونیستی در آن روزها عدم تشکل، نهادها و ساختارهای کارگری بود که برای مقابله با دو سوی سناریوی سیاه در حد لازم و کافی ایفای نقش رهبری جامعه نکرد.
در هر دو صورت، مشکل را چه عدم تشکل ها و یا ناظر نبودن اصول کمونیستی بر مبارزه تشکل های موجود طبقه کارگر برای رهبری جامعه بگذاریم، باز در هر دو صورت نمی توان مساله این عدم ها را بی پاسخ گذاشت و برای آنها شانه بالا زد. عدم هژمونی چپ در تظاهرات های یاد شده، پشت و روی یک سکه فعالیت غیر ساختاری آنان است و بس. او که هنوز متوجه قفدان مبارزه ساختاری نیست، تدابیر برای جبران این ضعف ها را موکول به پس از سرنگونی رژیم کرده و شعارها و سیاست های (قدرت کارگر در تشکل های اوست و طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود) را بایگانی و با شعارها و تاکتیک های دیگر…جایگزین نموده. این دیدگاه تعطیل کردن مبارزه ساختاری را این گونه توجی می کند که گویا چپ متوجه ضرورت سمت و سو دادن به گرایش سرنگونی طلبی مردم است و از سر مصلحت، تفکر، اندیشه و تامین وحدت همگانی تصمیم به بر کناری مبارزه ساختاری و بلند مدت تشکل های طبقه کارگر گرفته تا پراگماتیک تر پرچم یک صدایی نه مردم به جمهوری اسلامی تامین شود! در ادامه نشان خواهم داد که این ادعا کاملاً وارونه است!
قدری بیشتر روی موضوع توازن قوای بین مردم و حکومت مکث کنیم: اگر بالانس قدرت مردم و حکومت در جامعه ایران آنطوری که دیدگاه یک مدعی است بالقوه اجازه ندهد تا کارگر عضو هیچ اتحادیه، سندیکا و هر تشکل دیگر طبقه کارگر شده و بوسیله آنها مبارزه برای احقاق حقوق خود و همکارانش در محل کار و زیست پی گیری نماید، پس چگونه او می تواند در همان جامعه و با همان توازن قوا عضو یک حزب غیر قانونی– غیر رسمی سرنگونی طلب شده و در روز روشن در محل کار و زندگی بماند و مبارزه را تا پیروزی علیه دولت و کارفرما ادامه دهد؟ اگر آن یکی (ایجاد تشکل های کارگری و عضویت کارگر در آنها) برای کارگر امکان پذیر نباشد، این یکی (عضویت در یک حزب غیر قانونی– غیر رسمی سرنگونی طلب) به طریق اولی غیر ممکن است. وقتی چپ دستور می دهد که باید کارگر در مسایل سیاسی مداخله کند، بدون تهیه و تامین تشکل، یعنی شرکت در چه فعالیت هایی؟ انسان کارگر با کدام ابزار و اهداف در بُعد اجتماعی و طبقاتی باید مداخله نماید؟ با کدام منطق امکان دارد انسان کارگر جدا شده از موقعیت خود بعنوان انسان اجتماعی و نه انسان مریخی در مبارزه صنفی و سیاسی این طبقه شرکت کرده و از این طریق “نه” خود را به رژیم بگوید؟ لابد همه این را می دانند که سوژه ای که برای کارگر اجتماعی در محل کار و زیست غیر قابل اجرا باشد، بالاجبار وی را از پایه قدرت طبقه کارگر جدا و تبدیل به چریک می کند. در آن صورت، کارگر چریک شده نه در متن جامعه بلکه در خانه های تیمی و میدیای مجازی باید مانند چپ ها همیشه مشغول تجزیه و تحلیل (آمریکا، چین و روسیه…) و آکسیون کردن فصلی چند نفره یا پاسخ به دل مشغولی های روشنفکر بی ربط با طبقه کارگر باشد.
کمترین روزی هست که در میدیای مجازی چشم مان به عناوین مبهم مانند: ” مردم متحد شوید”، “اتحاد اتحاد” ؛ “راه حل سازماندهی است” و غیره توسط نامبردگان نخورد. من می پرسم در کدام ظرف باید مردم متحد شوند؟ اتحاد کی با کی؟ “راه چاره سازماندهی است”، یعنی چه کاری را باید سازمان داد و با کدام سازمان باید آن را سازمان داد؟ وقتی شما دررفتار فاتحه تشکل یابی اکثریت کارگران خوانده اید، مردم بدون ابزار قابل اتکا چگونه می توانند خارج از کنترل رژیم موانع این پروژه ها را رفع نمایند؟ “اهان یافتم” با شعار نویسی زیر پل ها و روی دیوارهای محلات پرت (مرگ بر این و آن) بدون اینکه صاحب حقیقی شعار نویس مشخص باشد!
اکنون آیا کسی به توضیح بیشتر نیاز دارد تا متوجه بود که این نسخه مبارزاتی اپوزیسیون برای کارگران، بن بست محض و غیر اجتماعی و غیر انقلابی است؟ این نوع فعالیت ها توازن قوای مابین مردم و حکومت را عوض نمی کند. بی دلیل نیست وقتی که یک نفر عصیان زده (سپیده قلیان) آموزش ندیده، بلحاظ درک مبارزه طبقاتی التقاطی و کم تجربه (انسان تجربه مبارزه کارگری را بیشتر در پروسه کار و مبارزه با سرمایه داری کسب می کند) تک و تنها به خیابان می آید و پلاکاردی در دست گرفته و شعار می دهد و یا چیزی می نویسد؛ و متاسفانه چون تک و تنها است از طرف مزدوران رژیم دستگیر شده و آنگاه اپوزیسیون این نوع مبارزه تک نفری را خوراک یک فصل سال خود می کند- بدون اینکه شگرد مبارزه سلبرتی محور را نقد کند. بدون اینکه راهنمایی بدهد که ای دوست عزیز! مبارزه و زندگی طبقه کارگر اجتماعی است، راه حل هم مبارزه جمعی است. این چه نوع فعالیتی است که شما بدون مشورت و سبک و سنگین کردن و بدون تماس و ارتباط زنده و از قبلی با مردم یک محله، با تعدادی از کارگران یک رسته، این چنین بی حساب و کتاب خودت را سیبل می کنید؟ ظاهراً برای اپوزیسیون نامسئول و سلبرتی مآب همان “سیبل” شدن کافی است! و وقتی “کارزار” برای آزادی دستگیر شدگان شروع می کنند، باز بجای اینکه از همکاران، هم محلی ها و انسان های که رابطه اجتماعی باهم دارند و پا بر زمین هستند درخواست کمک شود، یاداشت ها و اطلاعیه ها در میدیای مجازی درج می کنند که به داد فلانی… برسید، جانش در خطر است! آخر این درک مالیخولیایی از مبارزه را باید تا کی یدک کشید؟ بدون تماس و ارتباط زنده با مردم یک محله، همکاران، هم محلی ها و با تعدادی از کارگران یک رسته و جمعیتی از انسان های با هویت مشخص در محل، چه کمکی از دست میدیای مجازی برای آزادی زندانیان بر می آید؟ مگر این همه سال ها و این همه قربانی دادن کافی نیست تا نشان داد که امکان جلوگیری از زندانی کردن و صدور احکام ظالمانه علیه زندانیان سیاسی یک امر اجتماعی است؟ انگار تبلیغات در میدیای مجازی برای انجام ندادن هیچ کار زمینی و واقعی است. برای راضی کردن وجدان خود است که اگر نمی توان یک کار زمینی و واقعی را صورت داده، حداقل در میدیا چیزی درج کرد. این بد آموزی ها، مردم را بجای مداخله اصولی در سرنوشت خود، و با دستتان خود، پاسیفیست و منتظر روزی می نشاند که با این روش هرگز آن روز، نخواهد رسید.
برای متشکل کردن کارگران باید از چه سد و موانعی عبور کرد؟
قبل از هر چیز اولویت متشکل کردن کارگران صورت مساله هر نیروی سیاسی در اپوزیسیون نیست. اندیشمندانی که خود را رعیت پهلوی و او را ناجی و راعی خود دانسته با مساله کارگر کجا مرحبا! ایضاً این صورت مساله، صورت مساله جریانات سرنگون طلب (همه باهمی) که با این اپوزیسیون ضد کارگر در یک جبهه در خارج و داخل ایران با رژیم دشمنی می کنند، نیست. هیچ کدام از آنها احتیاج به تشکل های کارگری برای رهایی مردم ایران از (وصله ناجور) جمهوری اسلامی و آزادی انسان از طوق سرمایه داری ندارد. ابزار و اهرم نامبردگان برای به قدرت رسیدن، امریکا و اسرائیل و بخش های ناراضی از سهم خود در درون رژیم و نهادهای خود جمهوری اسلامی است. تا مساله بر سر آزادی طبقه کارگر ، اتفاقات سال های گذشه از یک سنخ بودن جریانات سرنگون طلب (همه باهمی) را نشان داد که درد و دردمان شان یکی است و به این خاطر خرج خود را با امریکا و اسرائیل یکی کردند. برای به قدرت رسیدن خودشان، مستقیم و غیر مستقیم به امید کمک رسانی آمریکا مردم را دعوت به خیابان کردند تا پس از به قدرت رسیدن از خیابان جمع شان کنند. سخن کوتاه، طرح سئوال و تلاش برای پاسخ منطقی و کمونیستی به مساله تشکل یابی کارگران، مساله ما کسانی است که درد کارگر داشته و اولویت مان متشکل کردن کارگران در هر بحران و هر اعتراضی است. کسانی که برای خلاصی از نابرابرهای اقتصادی و حقوقی مردم، نه به امریکا و اسرائیل و نه به اپوزیسیون ضد کارگر توهم داریم. تنها وقتی که در این موقعیت قرار گرفتیم، اصولاً همه جانبه هم به ضرورت مشکل بودن و هم علل نامتشکل بودن کارگران پی خواهیم برد.
اینک با این مساله رو به رو هستیم که چرا اکثریت کارگران در تشکل های کارگری متشکل نیستند و چگونه می توانیم از سد و موانع این پروژه استراتژیک را عبور دهیم؟ در نگاه اول ظاهراً همه چپ ها پاسخ این سئوال را دارند: موانع اتحاد طبقه کارگر، حکومت سرمایه داران است. البته ابتدا به ساکن این درست است که موانع متشکل بودن کارگران ترکیبی از تسلط ایدئولوژی و قوه قهریه طبقه بورژوازی بر جامعه- در جایگاه اساسی ترین مانع بد آموزی های خود این طبقه در مبازره با سیستم و سیاست های حکومت های طبقه بوروژا چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون است. حکومت بورژوایی چه سلطنت و چه جمهوری اسلامی، علاوه بر اقدامات پلیسی، با انواع کارشکنی ها برای ایجاد تفرقه و پراکندگی در صفوف جنبش طبقه کارگر، از هیچ سفسطه و جنایتی رویگردان نیست. ظاهراً اختلاف نظر شدیدی روی پذیرفتن میزان جنایت و نقش مخرب حکومت های طبقه بوروژازی علیه کارگر وجود ندارد. تا حدودی این موارد، مورد توافق چپ است و همه این سیستم را می شناسیم که چگونه با سازماندهی سیستم افکار سازی، توطئه، دستگاه پلیسی و سرکوب مانع متشکل شدن کارگران و کمونیست ها است. چپ خود استاد ارائه آمار فلاکت طبقه کارگر (نه متخصص عبور از این شرایط فلاکت بار) است. اما بدون اینکه ما راه ها و ابزارهای خنثی کردن تمام سیاست ها و توطئه های حکومت سرمایه داران چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون مشخص کنیم، تکرار این ها بدیهیات است مانند اینکه چیزی نگفته باشیم. وقتی مخاطب من چپ است، بیشتر به بد آموزی های آنان کار دارم که در شکل اپوزیسیونی مبارزه (نه الزاما با ارزش های مشترک این حکومت ها) با رژیم، به باز تولید و این همانی ایدئولوژی بورژوازی خود را سرکار گذاشته است. وقتی پا به قلمرو سیاست ها و برنامه های اپوزیسیون چپ و کارگران متاثر از این اپوزیسیون می گذاریم، روشن می شود کلاً طرح ها، برنامه ها و شعارهای بی حساب و کتاب، نامربوط و تاکتیک های ناموزون و غلط و باز تولید و این همانی ایدئولوژی بورژوازی است. من نمی توانم در این مقاله به همه آنها پرداخته، فقط باید به چند نمونه علاوه بر سیاست های ضد کارگر حکومت های طبقه بوروژا که مانع تشکل یابی کارگران هستند، اشاره کنم. در عوض امیدوارم در بخش های بعدی به ارکان این بد آموزی ها در عرصه های متعدد چگونه عمل می کند، تا جای که بتوانم بپردازم.
فقدان تولید ادبیات مبارزه جمعی بوسیله تشکل ها و نهادها
گردانندگان سازمان های چپ برای هر کنش و واکنش به مسایل زودگذر و جنجالی مانند جام جهانی فوتبال، جشنواره ها، عزل و نصب هر نخست وزیر و رئیس جمهوری، حق فلان ملت و انشعاب و اتحاد خودشان، مقالات می نویسند و حرف ها برای گفتن دارند. اما در ارتباط با سازماندهی استراتژیک طبقه کارگر برای تامین بیمه اجتماعی، کاهش ساعت کار؛ جلوگیری از اخراج و بی کاری، مبارزه با قوانین صنایع و بازرگانی و مناسبات تولید و مسایلی مانند آموزش فرهنگ مبارزه جمعی و پرورش روحیه مبارزه جمعی، حرفی برای گفتن ندارند. از این منظر وقتی به پراتیک جریانات مورد نقد نگاه می کنید، یکی از بد آموزی های آنان عدم شفاف سازی و فقدان تولید ادبیات مبارزه جمعی در تشکل ها، نهاد و ساختارهای طبقه کارگر، و بی توجه ای اسف بار به خود آگاهی جمعی در تمایز با انقلابگری اپوزیسیون طبقات دیگر است. از همه چیز حرف می زنند غیر از چگونگی ساختن ابزارهای جمعی کارگران و ضرورت تشکل و تاکید بر صف مستقل و منافع مجزای کارگر با بورژوازی و خرده بورژوازی. در بر قرار کردن رابطه منطقی بین مسایل دموکراتیک با ضرورت هژمونی کمونیسم، مطلقاً ناتوانند. نزد ایشان انگار رویداد و پدیده های بیکاری، ساعت کار طولانی؛ اخراج و… جز ذات سوخت و ساز زندگی اجتماعی (طبقه کارگر در کوچه پس کوچه ها) است و به اندازه شوهای جام جهانی فوتبال، جشنواره ها، حق فلان ملت، عزل و نصب فلان…اهمیت پرداختن به آنها ندارد. انگار اتفاقات دستۀ اول بسان رویدادهای خود طبیعت- طبیعی و نه محصول کارکرد سیاست های طبقه حاکم است. تصور می کنند که با داروی مسکن حل مسایل فرهنگی، اتنیکی و ملون سازی مسایل دموکراتیک در همین مناسبات سرمایه داری، می توان بیماری سرطان نابرابری اقتصادی انسان را ریشه کن کرد! اینجاست ما متوجه سطحی نگری آنها در اهمیت ندادن به نقش استراتژیک نهادها و مبارزه ساختاری می شویم. چپ در زمینه مبارزه برای کاهش ساعت کار؛ جلوگیری از اخراج و بیکاری، کاری بلد نیست. تئوریسین، پراکتیسین؛ متخصص و کار شنانس و سیاستمدار ندارد- تا در این جبهه ها جنگ طبقاتی کارگران با بورژوازی را هدایت کرده و پیگیری نماید. هیچ کدام از جریانات مورد نقد، از سوخت و ساز کار و زندگی طبقه کارگر در کوچه پس کوچه های محلات کارگر نشین، در جایگاه سلول های اولیه، آنطوری که هست؛ خبر ندارد. ولی بعکس اسامی تیم فوتبال همه کشورهای شرکت کننده در جام جهانی، برندگان جوایزها و دغدغه های هر روشنفکر بی ربط به مبارزه طبقه کارگر در مورد خود چه فکر می کند و هنرپیشه های “مردمی و غیر مردمی” از بر هستند. حتی اگر اهمیت جنبش طقبه کارگر را با هر جنبش دیگر اجتماعی مساوی در نظر بگیریم، اشخاص صاحب نظر چپ، بالانس بین آنان رعایت نمی کند. به یک میزان انرژی به مساله کارگری و مسایل فرهنگی اختصاص می دهد. صدها مناظره و میزگرد برگزار، و وب سایت ها راه انداخته و صدها مقاله در مورد مسایل مختلف فرهنگی، اتنیکی، جنگ، جشنواره… می نویسند، ولی کار تئوریک در خور توجه در مورد رفع موانع تشکل یابی طبقه کارگر از آنان نمی بینیم. تحت این عنوان که مسایل فرهنگی، اتنیکی، جنگ، جشنواره های جام جهانی فوتبال و غیره به کارگر هم مربوط است، از تولید تئوری بروز شده برای ساختن پایه های سرپناه اولیه کارگران بمنظور شرکت در کشمکش های جامعه، بسان سد دفاعی و ابزار تعرض، شانه بالا می زند. اهمیت مبارزه ساختاری و حق تشکل کارگری برای مقاله نویس چپ، در ردیف حق ملل در تعیین سرنوشت خویش و پاسخ به مالیخولیایی های هر روشنفکری است که جواب دادن به آنها هیچ تغییری در جامعه ایجاد نمی کند. به این دلیل است از دموکرات ها دموکرات تر، ساماندهی جنبش کارگری از مبدا تا مقصد، بی محل می کند. از دموکرات ها دموکرات تر، خود را با مسایل جزائی خرده بورژوازی و دموکراتیک مشغول کرده و نمی تواند بنیادی تر جامعه را به فاز بالاتری از امروز هدایت کند. بنیان های تشخیص و درک مفاهیم طبقاتی چپ چنان شل است که متوجه نیست اگر در روند مبارزه روتین کارگر با طبقه سرمایه دار، جایی لازم باشد (من این کلمه “لازم” را با قید احتیاط به کار می برم) به کنش و واکنش سلبرتی ها و هنرمندان و مسایل دمکراتیک که هسته اصلی دغدغه های چپ را تشکیل می دهد- هم اشاره ای کرد، باید این ها به منظور هدف اصلی یعنی مناسبات رابطه تولید اقتصادی جامعه و سوژه مداخله کارگر در مسایل دموکراتیک همچون یک وسیله برای تبلیغ اهداف کمونسیتی در نظر گرفته و فهم کرده، و نه اصلی ترین اهداف کمونیستی- کارگری را رقیق و کنار گذاشته و بیشتر از خود الیت سلبرتی ها مبلغ فرهنگ رایج آنان بود. بعکس، قرار نیست در هیچ مبارزه سیاسی کارگر زمین خود را ترک کرده و در زمین دیگران به (بازی) با آنان بپردازد. اهداف کارگر آگاه و دارای مسئولیت اجتماعی از نفرت از حکومت های بورژوایی، با نمایش های اقشار عصیان زده غیر کارگر فرق می کند. اولی مجبور است با تعقل نگاه کند در آن روز به کدام نوع مبارزه، با چه تشکل و کدام آگاهی طبقاتی ممکن است…، فکر کرده و ظرفیت خود را با آن تلفیق داده تا راه پیروزی بر دشمن خویش را پیدا کند. دومی اما تمام تخم مرغ های خود را در سبد کنش و واکنش های سلبرتی ها و هنرمندان به مسایل دمکراتیک گذاشته است. تاکید می کنم، نهادها و تشکل های طبقه کارگر نه تنها برای خود این طبقه، بلکه بنیان پرورش تحزب و سیاست کمونیستی به مانند رحم مادر برای رشد و بزرگ شدن جنین است. اگر کمونیست ها خارج از نهادها و تشکل های طبقه کارگر به امید ساختن فرهنگ کمونیستی در جامعه مشغول پراتیک باشند، این بسان قرار گرفتن بچه خارج از رحم مادر است که حتی اگر متولد هم شود، کودکی معلول و کم توان خواهد بود. با توجه به نمونه های فوق الذکر، متاسفانه فعالیت های چپ خارج از رحم مادر قرار گرفته است.
طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود: “ اما، اگر، ولی”!
کشف تئوری ” جمهوری اسلامی نمی گذارد تشکل های مستقل کارگری پا بگیرد” و ” باید پس از سرنگونی رژیم، طبقه کارگر را متشکل کرد”؛ نوعی کوتاه آمدن دیدگاه یک در مقابل سیاست های ضد کارگری رژیم است. اجازه بدهید از پایه به تناقضات این فرمول بپردازم. دو عبارت کلیدی در ادبیات جنبش کمونیستی هست که بنوعی شناسنامه، هویت، متدئولوژی و رویکرد استراتژیک این جنبش با طبقه کارگر را معرفی و بیان می کند: یکم “قدرت کارگر در تشکل اوست”؛ و دوم “طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود؛”. اما آیا برای تحقق جامعه سوسیالیستی همیشه ضروری است که این شعارها را محور قرار داده و یا منوط به زمان و مکان هستند؟ مشخصاً در شرایط امروز ایران، طرح آنها زمینه مادی داشته و یا این فقط جنبه دلجویی، تعارفات “کلیشه” کمونیست ها از کارگر دارد؟ برای درک و پاسخ روشن به این سئوال، باید باز هم به سراغ سنت های هر یک از دیدگاه های موافق و مخالف تشکل یابی کارگران و درک آنها از خود امر رهایی و عینیت طبقه کارگر چیست؛ برویم.
دیدگاه یک، در پراتیک تاریخی و روزمره خود، شعارهای یاده شده را تبدیل به یک کلیشه بی معنی، تعارفات بی صاحب و منوط به زمان و قیدهای ” اما”، “ولی ” و “اگر”ها کرده است. آنها تلاش طبقه ما درهمین امروز برای متشکل شدن را بی فایده جلوه می دهند. فرض کنیم تحلیل ایشان از مکانیسم جامعه درست است و واقعاً زمینه تشکیل اتحادیه کارگری وجود ندارد. خُب باید رفت سراغ سندیکا. اگر تشکیل سنیدکاها امکان پذیر نیست، باید رفت دنبال شوراها. اگر تشکیل شوراها با شرایط زمان جور در نمی آیده، باید رفت دنبال ایجاد کمیته ها. اگر علیرغم همه این کارها، هنوز هیچ کدام از تشکل های نامبرده قابل اجرا نباشد، پس واقعاً باید دور گفتمان و مباحثه نقش تاریخی جنبش کارگری و کمونیستی در امر رهایی کارگراز طلسم نظام کار مزدی و به تبع آن رهایی انسان را خط کشید. با این سیاست (آچمزگونه) شما برای مبارزه و اعتراض طبقه کارگر، نمی توان صد کارگر را متقاعد کرده که باید مبارزه جمعی و ابزار و راه حل جمعی برای تغییرات اساسی در دستور گذاشت. وقتی که شما معتقد هستید که زمینه هیچ تشکلی وجود ندارد، چرا باید جامعه را با مباحث “کلیشه” خواسته ها و امیدهای “واهی” کارگری و کمونیستی سرگرم و امیدوار کرد؟ منطق حکم می کند هر کاری که زمینه انجام آن وجود ندارد را کنار گذاشته و آن یکی را در دستور گذاشت که در ابعاد میلیونی ممکن است. نباید موضوع (شدنی و ناشدنی) گفتمانی در این سطح را وسط راه بی محل کرد. اگر تشکل یابی در نهادها و سازمان ها و کمیته ها امکان پذیر نیست، باید اثباتاً گفت چه طرح و برنامه های دیگری امکان پذیر است و مبارزه طبقه کارگر را حول آنها سازماندهی کرد. اگر شرایط آنگونه که شما می فرمایید برای صف مستقل کارگران موجود نیست” پس در پراتیک معنی تکرار قدرت کارگر در تشکل اوست، چیست؟ چرا نباید از شعارهای که امکان پذیر نبوده دست کشید؟ شما این تناقض را چگونه حل خواهید کرد: اگر جامعه پتانسیل حفظ موجودیت، بسط و گسترش تشکل های کارگری نداشته باشد تا مردم بوسیله آنها، به دفاع و تعرض به نظام ظالمانه سرمایه داری و همین جمهوری اسلامی متوسل شوند؛ آنگاه برای سازماندهی مبارزات خود باید به کدام وسیله های دیگر توسل جویند؟ شما از متابولیسم جامعه صحبت می کنید، یا از اعتقاد راسخ و مجوز تمکین خودتان به شرایط موجود و به خواست طبقات دیگر؟ مثلاً اگر کارگران قدرت و درایت سازمان دادن اعتراض طبقاتی خود در مقابل دشمنان اعم از جمهوری اسلامی یا سلطنت طلبان را نداشته باشند، تکرار عبارت (قدرت کارگر در تشکل اوست، و طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود) به چه درد آنان می خورد؟ به این خاطر می گوییم واقعاً مواضع (هم به نعل و هم به میخ کوبیدن) این چپ برای کارگر قابل فهم نیست. مهم نیست هر چند گاهی این شعارها که ظاهراً استراتژیک هم هست تکرار کنند، اما این شعارها نیز به مانند ما باقی شعارهای ایشان بی پشتوانه و فقط تبلیغات پوچ و بی معنی برای میدیای مجازی است. با توجه به همه اینها، اپوزیسیون چپ غیر کارگری اگر از اول این ماه مه تا آن ماه مه، چند مورد عبارات “قدرت کارگر در تشکل اوست، و طبقه کارگر به نیروی خود آزاد می شود” در حاشیه فعالیت های سلبرتی مجاز سر دهد، باید آن را جدی نگرفت. واقعاً این مفاهیم ربطی به درک مساله و پراتیک آنان برای کار خاصی در زمینه مبارزه ساختاری ندارد. بیان شعار “قدرت کارگر…” توسط چپ؛ جنبه پراتیکی نداشته و کار ویژه ای در دستور کسی برای اجرای آن نمی گذارد. احزاب چپ مالاً نه تنها فعالیت مد نظر در راستای قوام گرفتن نهادها و مبارزه ساختاری را جز فعالیت اصلی خود قرار نداده، بلکه آن را کنار گذاشتند.
من از شما می پرسم، آیا کمیسیون تحقیق تشکیل شده تا علل ایجاد نشدن تشکل های کارگری را بررسی کند که چرا در حد لازم و کافی شکل نگرفتند؟ شما چگونه به رفع موانع تشکل یابی کارگران در محل یاری رساندید؟ چند گزارش از موانع و ایرادهای آنها رو به جامعه تهیه کردید؟ چطور می توان موفقیت آمیزتر عرصه های این استراتژی را همین امروز پی گیری نمود؟ اصلاً مگر کمیسیون تشکیل شده تا علت پا نگرفتن فلان تشکل در فلان شهر و رسته و کارخانه را بررسی کند؟ این حکم شما کدام نهاد کارگری صادر کرده که تشکیل یابی کارگران در امروز امکان پذیر نیست؟ اگر پروژه تشکل یابی کارگران درنهادها و ساختارهای خود این طبقه- بطور برنامه ریزی شده، آگاهانه و استراتژیک پی گیری شده- ولی باز طبق تبیین سلبرتی مجاز شما بی نتیجه مانده، پس چرا شما با فعالیت های سلبرتی مجاز که در دنیای مجازی ” زمینی و طبیعی است و خیلی طرفدار دارد” به جای نمی رسید! معلوم است که شما به بی اهمیت بودن نقش خودتان واقفید، اما با توهم به نقل قول از فوتبالیست، شاعر، خواننده، نقاش، مجسمه ساز، برنده جایزه فلان… می خواهید از حاشیه به متن بآیید. سر آدم سوت می کشد وقتی می بینی با چه هیجانی می گویند:” فلان نقاش، فوتبالیست، خواننده و… از مبارزه مردم حمایت کرد! شاعری شعری برای فلان چیز خواند. برنده فلان جایزه این گفت و آن گفت.
واقعیت و فاکتورهای پشت استدلال دیگاه یک، دال بر ناتوانی کارگران در امر تشکل یابی، یک حقیقت را عیان می کند: این ها طوطی وار نقش مردم را در شعار قبول دارند، ولی چون کمترین آگاهی از مکانیزم رهبری مبارزه مردم را نداشته، در پراتیک درک نمی کنند که رهبری کمونیستی مردم، یک امر آنی نیست، بلکه حاصل یک سلسله پراتیک استراتژیک و مداوم است که در دل تشکل ها، نهادها، ساختارها، اتحادیه، سندیکا و کمیته ها در محل کار و زندگی مردم سر بر خواهد آورد. کسی از شما از اشخاص فعال کارگری در محل نپرسیده و تحقیق نکرده که چرا تشکل های سراسری آنان شکل نمی گیرد. شما بجای برگزاری این همه سمینارها، میزگردها و کنفرانس ها در مورد مسایل متعدد، یک کمیسیون تحقیق هم تشکیل دهید تا موضوع ممکن و ناممکن بودن تشکل ها را از زبان کارگران محل بررسی کند. تا جای که من اطلاع دارم، هیچ وقت و هیچ جریانی، کمیسیونی تشکیل نداده تا زمینه ها و مخاطرات هر اقدام پروژه تشکل یابی را کارشناسانه، برنامه ریزی شده، آگاهانه و استراتژیک پی گیری نماید. مطمئنم اگر چنین کمیسیونی تشکیل شده بود، اعلام می کرد که ادراکات چپ از جایگاه سازمان، نهاد و تشکل های کارگری کاملاً معیوب، مکانیکی و مقطعی است. نود در صد تصویری که از تشکل کارگران می دهند، همان جنس از فعالیت های احزاب ضد رژیمی خارج از کشور است و نه تشکلی در خود برای کارگران. اگر چنین کمیسیونی تشکیل شده بود، به چپ هشدار می داد تا شعارهای متناسب با روح شرایط و میزان قدرت تشکل های کارگری در آن روز مطرح نماید و نه رویاهای روشنفکرانه. کمیسیون هشدار می داد که تشکل را فقط برای جنبش سرنگونی طلب صرف با سبک اپوزیسیون نگاه نکنید. بیلان کار تشکل های کارگری در محل با وظایف و ظرفیت های آنها قابل اندازه گیری است. چنانچه هنوز توده ای نشده و رشد نکرده، و چنانچه تجربه لازم کسب نکرده، نباید از همان روز اول آنها را با کشمکش های نا به موقع به جنگ مستقیم با نیروهای سرکوبگر رژیم مواجه کرد. چپ نقش حزب سراسری سرنگونی طلب جمهوری اسلامی به عهده هر تشکلی سپرده است. شعار مرگ بر رژیم از همان روز تولد تشکل های پا نگرفته، در شرایط غیر انقلابی؛ ولو انقلابی جلوه نماید، اما چون در شرایط نامناسب طرح شده، باعث ریسک و به خطر انداختن و جنگ نا به هنگام آنها با رژیم مواجه می کند. کمیسیون توصیه می کرد: تشخیص وظایف تشکل های کارگری در داخل را باید تشکل های داخلی تعیین کرده که چه فعالیت های قانونی و غیر قانونی برای آنان ممکن و ناممکن است و نه از ذهنیت روشنفکر. این رهبران محلی هستند که تشخیص می دهند که کدام اقدام نا به موقع و خارج از توانایی آن روز آنهاست و کدام به وزنه سنگین تر نیاز دارد. می گفت؛ لطفاً تشکل های کارگری در محل با وظایف و ظرفیت های آنها نگاه کرده و نه همچون ابزار دست اپوزیسیون سرنگونی طلب که هر کدام به آنها دستوری می دهد. و نتیجه گیری می کرد: مبارزه ساختاری طبقه کارگر جنسی دیگر از پراتیک اجتماعی می خواهد. نوعی دیگر از دغدغه و سنت و نگاه اجتماعی- طبقاتی به جامعه که الان آنها از دستور چپ خارج است. با جنس کار و نوعی دیگر از سنت و پراتیک اجتماعی می توان کارگران را متشکل کرد. درک اجتماعی کنونی چپ به آن نقطه از رشد و تکامل نرسیده، باید تلاش کنیم تا به آن درجه از رشد برسد.
اوت 2026