7

علی بزرگپناە: تحلیلهای اخیر منتشره از سوی دو تن از چهرههای شاخص جریان حکمتیست—مصاحبهٔ آذر مدرسی (دبیر کمیته مرکزی حزب حکمتیست – خط رسمی) دربارهٔ موشکباران مقرهای احزاب کردستانی و مقالهٔ آذر ماجدی («آیندهٔ نامعلوم!»)—نمونههای عریان و مشخصی از یک انحراف تحلیلی حاد در میان مدعیان «چپ» هستند. این متنها اگرچه در ظاهر با لفاظیهای تشریفاتی دربارهٔ «قدرتهای سیاه» آراسته شدهاند، اما در ساختار عمیق استدلال خود، بار مسئولیت جنایات، موشکبارانها و سرکوب را از دوش جمهوری اسلامی برمیدارند و تماماً متوجه قربانیان، اپوزیسیون و فاعلهای خارجی میسازند.
بررسی دقیق و مستند فاکتهای مندرج در این دو متن، پرده از مکانیسمهای خطرناکی برمیدارد که تحت پوشش شعارهای ضد امپریالیستی، عملاً به تطهیر جنایت حکومت میانجامند:
۱. چشمپوشی بر ماهیت بحرانآفرین رژیم؛ از تز «جنگ نعمت است» تا امروز بزرگترین مغالطه و انحراف تحلیلی این متون، نادیده گرفتن ماهیت ذاتی جمهوری اسلامی در ایجاد جنگ، ترور و بحرانسازی است. حاکمیت ولایت فقیه از همان بدو تأسیس و با فرمول معروف روحالله خمینی که «جنگ نعمت است»، بقای خود را در سایهٔ بحرانهای نظامی، سرکوب داخلی به بهانهٔ «شرایط جنگی» و صدور مرتجعانهٔ ایدئولوژی خود تعریف کرد.
بیشرمانهتر این است که حاکمیت چهار دهه با ایجاد گروههای نیابتی، تنشآفرینی موشکی و دخالت در منطقه آتش جنگ را روشن نگه داشته است؛ تا جایی که حتی جناحهایی در درون خودِ رژیم گاه از ستیزهجویی و جنگافروزی حکومت، نقدی بهمراتب صریحتر و حادتر از این جریان مدعی چپ ابراز میکنند!
حال چطور چنین رژیمی در تحلیل حکمتیستها به یک بازیگر منفعل یا «قربانیِ پروژههای امپریالیستی» تقلیل مییابد؟
چشم فروبستن بر نقش مستقیم جمهوری اسلامی در جنگافروزی، سادهلوحی سیاسی نیست؛ بلکه جابهجایی عامدانهٔ صورتمسئله است.
۲. تبرئهٔ حقوقی متجاوز و قربانینکوهی
آذر مدرسی، دبیر کمیته مرکزی حزب حکمتیست، در پاسخ به علت عدم محکومیت حملات موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی به مقرهای احزاب کردستانی (که به کشته و مجروح شدن دهها تن انجامید)، صراحتاً اعلام میکند که «شرایط تغییر کرده است» و دفاع از این نیروها «نامشروع» است. او با این ادعا که این احزاب آمادگی خود را برای تبدیل شدن به «پیادهنظام آمریکا و اسرائیل» اعلام کردهاند، موشکباران رژیم را طبیعی قلمداد کرده و میگوید: «نمیتوان اعلام کرد به عنوان بخشی از ارتش آمریکا وارد جنگ میشود و انتظار داشت اردوگاه نظامیاش مورد حمله قرار نگیرد.»
همین منطق در متن آذر ماجدی نیز تکرار میشود؛ او کشته شدن جانباختگان و تشدید اختناق را نه حاصل جنایت رژیمی که شلیک کرده، بلکه ناشی از «عملیاتهای ماجراجویانهٔ» احزاب کردستانی میداند.
این نوع استدلال، یک جابهجایی آشکار میان متجاوز و قربانی است. از منظر حقوق بینالملل و اخلاق سیاسی، جمهوری اسلامی کشوری متجاوز است که حاکمیت منطقهای را نقض کرده و به اردوگاههای سیاسی و غیرنظامی شلیک کرده است. متهم کردن قربانی به اینکه «خودش زمینهٔ تجاوز را فراهم کرده»، منطق متجاوز را بازتولید میکند.
مگر رژیم همواره در طول تاریخ ننگین خود، تمام کشتارها و اعدامهای بیرحمانه را به همین بهانههای واهی توجیه نکرده است؟
مگر کشتار جمعی و دهها هزار نفرهٔ مردم بیدفاع، جوانان و زندانیان سیاسی را دقیقاً با همین ادعاهای «ارتباط با بیگانه» و «تهدید امنیت» به راه نینداخت؟
این استدلالِ حکمتیستها، روایتی است که کلمه به کلمه با بولتنهای امنیتی و رسانههای رسمی حکومت اسلامی برای تبرئهٔ جنایاتش مطابقت دارد.
۳. بازتولید «خط هراس» و ادبیات تهدیدمحورِ حکومت
آذر ماجدی در مقالهٔ خود مدعی میشود که هدف آمریکا و اسرائیل نه سلاح هستهای، بلکه «بالکانیزه کردن ایران و تبدیل آن به یک سوریهای دیگر» است. او با هراسافکنی دربارهٔ سناریوهای سیاه، خطر تجزیه و نابودی زیرساختها، عملاً جامعه را از هرگونه تحرک و مقاومت بازمیدارد. آذر مدرسی نیز با شبیهسازی اپوزیسیون کردستانی به «عنصر فعالهٔ عراقیزه و سوریهای کردن ایران»، همان پیام را تکرار میکند.
این مفاهیم («سوریهای شدن»، «بالکانیزاسیون»، «خطر ویرانی کشور») دقیقاً همان دسته واژگانی و خط هراسی است که جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه برای ایجاد وحشت در جامعه، فلج کردن جنبشهای اجتماعی و توجیه بقای خود از آن بهره برده است.
پیام پنهان این تحلیلها به تودههای مردم این است که «هرگونه تلاش برای تغییر یا ایستادگی مسلحانه/سیاسی، کشور را به ورطهٔ نابودی میکشاند؛ بنابراین سرکوب موجود، شرّ کمتری است.»
۴. نقد تشریفاتی رژیم برای پوشش انحراف اصلی
در هر دو متن، ارجاعات بس کوتاه و گنگ به جنایات رژیم صرفاً نقش «سوپاپ اطمینان تحلیلی» را ایفا میکنند؛ مانند ادعای مدرسی که میگوید «با سپاه همانقدر در جنگیم که با ارتش آمریکا».
اما وزن پردازش و حجم افشاگری در هر دو مقاله تماماً کفهٔ ترازو را به نفع حکومت سنگین میکند. بیش از ۹۰ درصد متن ماجدی به افشای «افشاگریهای اپستین»، «دستنشاندگی زلنسکی»، «یکی بودن ارتش آمریکا و اسرائیل» و «خیانت ناسیونالیسم کرد» اختصاص دارد. این محکومیتِ زبانی و تشریفاتیِ رژیم، صرفاً تاکتیکی ایدئولوژیک برای جلب اعتماد مخاطب معترض است تا در گام بعد، خطر اصلی نه «جمهوری اسلامی حاکم»، بلکه «دشمن خارجی و اپوزیسیون» جا زده شود.
جنگ مرتجعین و وظیفهٔ اصلی نیروهای چپ و برابریطلب
شک نیست که تقابل نظامی میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، جنگی تماماً مرتجعانه، ضدبشری و جنایتکارانه در هر دو سوی آن است. این رویارویی میان امپریالیسم و یک حکومت تروریستی منطقهای، حاصلی جز نابودی زیرساختها، کشتار غیرنظامیان و گروگان گرفتن امنیت مردم ندارد. اما افشای ماهیت امپریالیسم و قدرتهای غربی، هرگز به معنای عقبنشینی از جبههٔ اصلی مبارزه در داخل و تطهیر رژیم جنگافروز حاکم نیست.
غربستیزیِ ایدئولوژیک و سادهانگارانهٔ حکمتیستها، آنها را به «دشمنشناسیِ وارونه» مبتلا کرده است. کارل مارکس در تزهای بنیادین خود دربارهٔ مبارزهٔ طبقاتی، صریحاً نشان میدهد که نیروهای آزادیخواه و انقلابی باید پیش و بیش از هر چیز، حساب خود را با مرتجعترین و بیواسطهترین سرکوبگر حاکم بر خاک خود تسویه کنند. همانگونه که در مانیفست کمونیست آمده است:
«مبارزهٔ پرولتاریا علیه بورژوازی اگرچه در مضمون خود ملی نیست، اما در شکل و صورت نخست یک مبارزهٔ ملی است؛ پرولتاریای هر کشور طبعاً باید ابتدا حساب کار را با بورژوازی کشور خود تسویه کند.»
تصفیهحساب با «رژیم پەت و سێدارە» (رژیم طناب و دار)—این ساختار قرونوسطایی و بحرانآفرین—و بورژوازی حاکم بر ایران، وظیفهٔ عاجل، مستقیم و بیتخفیف تمام نیروهای رادیکال و برابریخواه است.
سرنگونی این رژیم نه با اتکا به بمبافکنهای امپریالیستی میسر است و نه با تبدیل شدن به «ضربهگیر تحلیلی» آن تحت پوشش شعارهای ضد امپریالیستی. نجات جامعه تنها از مسیر سازمانیابی مستقل تودهها، ایستادگی در برابر تمام جناحهای ارتجاعی، و نبرد بیامان با حکومت سرکوبگر مرکزی عبور میکند.
علی بزرگ پناە ٠١-٠٨-٢٦