شباهنگ راد
در بررسی تحولات سیاسی و اجتماعی، یکی از مباحث بنیادین، تمایز میان جنبشهای اجتماعی و آلترناتیو حکومتی است. این دو مفهوم اگرچه در برخی مقاطعِ تاریخی ممکن است با یکدیگر همپوشانی پیدا کنند، اما ازنظر ماهیت، کارکرد و اهداف سیاسی یکسان نیستند. ازاینرو، فهم دقیق و جداسازی روشن آنها برای تحلیل صحیح پویشهای سیاسی و اجتماعی ضرورتی انکارناپذیر است. هرگونه خلطِ مفهومی میان این دو، نهتنها به ابهام در تحلیل میانجامد، بلکه شناخت، نقش و جایگاه واقعی هر یک را نیز دشوار میسازد.
جنبشهای اجتماعی و آلترناتیو حکومتی دو پدیدهٔ متفاوتاند و هر جنبش اجتماعی، صرفنظر از گستره، توان یا میزانِ تأثیرگذاری آن، لزوماً آلترناتیو حکومتی به شمار نمیآید. جنبشهای اجتماعی، در اصل، جنبشهایی اعتراضیاند و ناگزیر برای به دست گرفتن قدرت سیاسی شکل نمیگیرند. مطالبات سیاسی، مدنی، صنفی یا اقتصادیِ این جنبشها معمولاً روشن است و بازتابدهندهٔ خواستهها و منافع گروههای اجتماعی مشخصی است که آنها را نمایندگی میکنند. در مقابل، آلترناتیو حکومتی مفهومی فراتر از یک جنبش اعتراضی است. آلترناتیو، نیرویی سیاسی است که افزون بر نقد و مخالفت با نظام موجود، از برنامه، سازمان، رهبری، ظرفیتِ اجرایی و چشماندازی روشن برای کسب قدرت برخوردار است. هدف اصلی آن، فقط طرح مطالبات یا اعمال فشار بر حاکمیت نیست، بلکه جایگزین شده با نظام سیاسی موجود و ایجاد تحول بنیادین در ساختار قدرت و شیوه حکمرانی است. البته در برخی شرایط تاریخی، یک جنبش اجتماعی میتواند در مسیر تحول خود به زمینهای برای شکلگیری آلترناتیو حکومتی تبدیل شود؛ اما این گذرا، بهخودیخود و نه بهتنهایی بر پایهٔ گسترش اعتراضات، بلکه درگرو شکلگیری رهبری سیاسی، انسجام تشکیلاتی، تدوین برنامه و کسب اعتماد سیاسی و اجتماعی جامعه نهفته است. از این منظر، تمایز میان جنبشهای اجتماعی و آلترناتیو حکومتی، صرفاً یک تمایز لفظی یا نظری نیست، بلکه تفاوتی بنیادین در ماهیت، اهداف، کارکردها و الزامات آنهاست. پس درک دقیق این تمایز شرطی ضروری برای تحلیل واقعبینانه جنبشهای اجتماعی، ارزیابی ظرفیتِ نیروهای سیاسی و شناخت مسیرهای تحول در جوامع امروزی به شمار میآید.
چنانکه پیشتر گفته شد، درباره این دو مقوله برداشتها و تفسیرهای گوناگونی وجود دارد. بخشی از جریانهای «چپ»، [به دلیل ناتوانی و غیبت در سازماندهی اعتراضات] جنبشهای اجتماعی را در قالب آلترناتیو حکومتی تعریف میکنند. در مقابل، نیروهای راست، از جناحهای متنوعِ درونِ جمهوری اسلامی گرفته تا محافل و تجمعات خارج از کشورِ متکی به سرمایه، ازجمله رضا پهلوی، نیز خود را در همین قلمرو، یعنی در مقام آلترناتیو حکومتی، عرضه و معرفی میکنند. وجه مشترک این «آلترناتیوها» در آن است که افق سیاسیشان را بر تغییر حکومت از بالا استوار کردهاند و جایگزینی یکشکل حکومتی با شکل دیگر را، بیآنکه به بنیانهای اقتصادی، سیاسی جامعه تعرض کنند، راهحل میدانند. از این منظر، مسئله اصلی نه دگرگونسازی مناسبات حاکم، بلکه حفظ و بازتولید همان ساختار اقتصادی و سیاسی در پوششی متفاوت است؛ پوششهایی که در سطح صورتبندی و تفسیر صوری، با یکدیگر همجهتاند.
بیگمان، تاریخ جهانِ انسانی سرشار از نمونههای فراوان و گاه شگفتآوری از انتقال قدرت میان دولتها و تحول در قالبهای حکمرانی است؛ تحولاتی که در بسیاری از برهههای تاریخی، نهفقط حاصل خواست و تصمیم حاکمان، بلکه در واکنش به خیزشها، اعتراضات و جنبشهای اجتماعیِ اقشار ستمدیده و محروم جامعه پدید آمدهاند. بهبیاندیگر، قدرت سیاسی، هنگامیکه با بحرانِ رسمیت داشتن و افزایش نارضایتی اجتماعی روبهرو میشود، میکوشد با تغییر چهره و شیوهٔ حکمرانی، مسیر اعتراضها را منحرف، مهار یا فرسوده کند و از تبدیل آن به دگرگونی بنیادی جلوگیری نماید. از این دیدگاه، تغییر دولتها و حتی دگرگونی اشکال حکمرانی را نباید پایان کشمکش سیاسی و اجتماعی دانست، بلکه باید آن را باز تنظیم مناسبات قدرت برای تضمین استمرار آن تلقی کرد؛ شاید ریشهٔ این مسئله در همینجا باشد که تاریخ، بارها و بارها، چهرهٔ حکومتها را به شکلی متفاوت به نمایش میگذارد، بیآنکه الزاماً پایههای قدرت تغییر کرده باشند و نظامهای سرمایهداری، با عوض کردن پوستِ سیاسیِ خود، امکان تداوم همان مناسباتی را فراهم میکنند که خود، سرچشمهٔ بسیاری از اعتراضها و جنبشهای اجتماعی بودهاند. مقصود این است که جناحهای جایگزین [تحت عنوان آلترناتیوها]، از دلِ جامعهٔ فرودستان برنخاستهاند و در حوزههای گوناگون، چه سیاسی و چه مالی، به قدرتهای بزرگ و نیروهای فرادست وابستهاند. از همین رو، با جنبشهای اجتماعی و آلترناتیوهایی که برآمده از منافع میلیونها کارگر و زحمتکش، زنان و جوانان، کودکان و دیگر قربانیان دولتهای امپریالیستی شکل گرفتهاند، تفاوتی بنیادین دارند. نمونههای این شرایط را میتوان همهجا، ازجمله در ایران، بهروشنی دید. مطرح کردن جنبشهای اصلاحطلبانه برای منحرف ساختن جنبشهای رادیکال و همچنین تحمیلِ نمایندگان طبقهٔ سرمایهدار به جامعه، از نمودهای سیاست این طبقه است؛ سیاستی که میکوشد در لحظههای حساس سیاسی، خشم و اعتراض اجتماعی را در چارچوبی مهار شده کنترل کند و مانع شکلگیری آلترناتیوی مستقل و برخاسته از منافع فرودستان شود. همان روندی که طی سالهای گذشته، در مقیاسی گسترده، هم در داخل و هم خارج شاهد بودهایم؛ روندی که بازماندگان نظام پیشین، با طرح عنوان، «دولت انتقالی برای دورهٔ اضطراری» در پی بازتولید و استمرار آن بودهاند.
ناگفته پیداست که ریشههای شرایط امروز را باید در دو واقعیت بههمپیوسته جستجو کرد. از یکسو، یورشهای بیپروا و روزافزون جمهوری اسلامی به جامعه و دستاوردهای مبارزاتی مردم و از سوی دیگر، ناتوانی جنبشهای اعتراضی و اجتماعی در تبدیل نارضایتیهای وسیع و انباشته شده به نیرویی سازمانیافته، آگاه و اثرگذار. این ضعف، بیش از هر چیز، از نبودِ جریانی کمونیستی، منسجمِ و سازمانیافته سرچشمه میگیرد؛ جریانی ریشهدار در میان تودههای رنجدیده که از برنامه، استراتژی و چشماندازی روشن برای آینده برخوردار باشد. پراکندگی نیروها، نبودِ سازماندهی مستمر و گسست از بطن مبارزات واقعی کارگران و زحمتکشان، خلائی سیاسی پدید آورده است که در آن، خشم و نارضایتی عمیق و انباشتهٔ جامعه، بهجای آنکه به نیرویی متحد و تأثیرگذار تبدیل شود، پراکنده و فرسوده میشود. بر پایه این واقعیت تلخ، نمیتوان از ظرفیت عظیم اعتراضات اجتماعی سخن گفت و همزمان ضرورت سازماندهی، پیوند با مبارزات واقعی و شکل دادن به آلترناتیوی سیاسیِ برخوردار از برنامه و چشماندازی روشن را نادیده گرفت. مسئله فقط وجود نارضایتی و آمادگی برای اعتراض نیست؛ مسئله آن است که این ظرفیت عظیم چگونه میتواند به نیرویی آگاه، سازمانیافته و متکی بر مبارزات واقعی جامعه تبدیل شود.
تجربهٔ دهههای اخیر نشان میدهد که در دورههای سردرگمی سیاسی، انفعال، خودبسندگی تشکیلاتی و بسنده کردن به مواضع شفاهی، مکتوب و واکنشهایی بیرون از متن مبارزه، دیگر توان پاسخگویی به وضعیت حساس و نیازهای واقعی جامعه را ندارد. همچنین اجرای وظایف از پیش تعریفشده و محدود کردن فعالیتها به بیرون از عرصهٔ مبارزات و محیطهای غیرخودی، نهتنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه در عمل فاصلهٔ نیروهای سیاسی را از متن جامعه و مبارزات واقعی آن بیشتر میسازد. امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است که در برابر یورشهای جمهوری اسلامی نمیتوان تنها به صدور بیانیه و اعلام موضع اکتفا کرد و منتظر ماند تا جنبشهای اعتراضی خودبهخود مسیر پیروزی را طی کنند؛ زیرا پراکندگی باید جای خود را به سازمانیافتگی، انفعال به ابتکار و کنش سیاسی و دوری از مبارزات واقعی به حضور فعال و مستمر در متن مبارزه بدهد. موضوع فقط ابراز نارضایتی یا بازگویی مواضع سیاسی نیست؛ مسئله آن است که این نارضایتی گستردهٔ اجتماعی به نیرویی سازمانیافته، آگاه و اثرگذار تبدیل شود. چراکه زندگی روزمرهٔ میلیونها کارگر، زحمتکش، زن و دختر، جوان و نوجوان و دیگر اقشار تحت ستم، در شرایطی سرشار از استثمار، فقر، تبعیض و محرومیت گرفتار شده است. این واقعیت، ضرورت پیوند نزدیک میان فعالیت سیاسی و مبارزات واقعی مردم را بیشازپیش نمایان میسازد. صرفِ وجود نارضایتی و خشم اجتماعی، بهتنهایی تضمینکنندهٔ پیروزی نیست. دستیابی به تغییرات ماندگار، مستلزم ارتباط با پیشروان کمونیست، افزایش آگاهی سیاسی و شکلگیری مبارزهای متشکل است.
در این معنا، جایگاه پیشاهنگ کمونیست را نیز نمیتوان بهعنوان نیرویی بیرونی و منفک از جنبشهای واقعی مردم تعریف کرد. پیشاهنگ، نه جایگزین تودهها، بلکه حلقهٔ واسط میان تجربهٔ پراکندهٔ مبارزاتی و آگاهی سیاسیِ سازمانیافته است؛ نیرویی که باید بتواند عناصر گوناگون و گاه متعارض مبارزات اجتماعی را در چشماندازی طبقاتی و تاریخی به هم مرتبط سازد. افزون بر این، موضوع بر سر، انتقال مکانیکی یک «آگاهی از پیشآماده» به تودهها نیست، بلکه مسئله ایجاد رابطهای دیالکتیکی میان تجربهٔ مبارزه و آگاهی سیاسی است؛ رابطهای که در آن جنبش هم از سازمان و پیشاهنگ میآموزد و سازمان و پیشاهنگ نیز از تجربهٔ زنده و واقعی جنبش نیرو میگیرد. متأسفانه یکی از کاستیهای تاریخی و اساسی جنبشهای اجتماعی ایران دقیقاً در گسست میان این دو سطح ریشه دارد. بیتردید چنین خلائی بهصورت طبیعی بیطرف باقی نمیماند. واقعیت آن است که هرگاه یک نیرویی اجتماعی اعتراضی وجود داشته باشد، اما نتواند منافع و افق تاریخی خویش را در قالب زبان سیاسی، مستقل و سازمانیافته بیان کند، نیروهای دیگر برای نمایندگی، هدایت و درنهایت مصادرهٔ آن وارد میدان خواهند شد. بیدلیل نیست که جریانهای ارتجاعی، ازجمله سلطنتطلبان و نیز بخشهایی از جریانهای مدعی کمونیسم در خارج از کشور، در هیئت «آلترناتیو»های دولتی به میدان آمدهاند.
درهرحال، مستقل از موقعیت، افکار، افقها و برنامههای سیاسی «آلترناتیو»های حکومتی، چه در داخل و چه در خارج، آیا رسالت و ضرورت یک سازمان کمونیستی و پیشاهنگِ مدعی دگرگونی اجتماعی میتواند به بیان شعارهای کلی، صدور بیانیهها و اتخاذ مواضع مقطعی، آنهم بیحضور و بیارتباطیِ زنده با جنبشهای اجتماعی محدود شود؟ آیا نقش و ضرورت امروزیِ یک سازمان کمونیستی چیزی جز بازسازی پیوند میان تئوری و پراتیک، میان سازمان و مبارزه و میان نیروهای پیشرو و واقعیت زندگی تودهها نیست؟
متأسفانه، دهههای متمادی جنبشهای اجتماعی و اعتراضی، از جنبش کارگری و زنان گرفته تا جنبش دانشجویی در رویارویی با حاکمیت، نه از ارتباطی منسجم و سازمانیافته با یکدیگر برخوردار بودهاند و نه مهمتر از آن، پیوندی مؤثر با سازمانها و جریانهای کمونیستیِ مدعی دگرگونی ساختاری برقرار کنند. استمرار این جدایی، یکی از اساسیترین کاستیهای دهههای گذشته به شمار میآید. نظام سرمایهداری و بهطور مشخص حاکمیت ایران، نیز با ادامهٔ سیاستهای استثمارگرانِ و سرکوبگرانهٔ خود از تداوم چنین شرایطی بهره میبرد؛ چراکه جامعه هنوز فاقد سازمانی است که بتواند نیروهای پراکندهٔ اجتماعی را به هم متصل سازد، مبارزاتشان را هماهنگ کند و به این جنبشها جهتگیریای سیاسی و سازمانیافته ببخشد.
ازاینرو، چالش اصلی امروز، پیش از هر چیز، پر کردن خلائی است که در طول دههها در زمینهٔ سازماندهی و رهبری سیاسی جنبشهای اعتراضی پدید آمده و عمیقتر شده است. تجربهٔ مبارزات اجتماعی نشان داده که بیتوجهی به این کاستی سازمانی و سیاسی، حتی فراگیرترین و رادیکالترین اعتراضات را نیز با خطر پراکندگی، تحلیل رفتن و شکست روبهرو میکند؛ بنابراین، موضوع فقط گسترش اعتراضات یا افزایش شمار شرکتکنندگان در مبارزات اجتماعی نیست؛ مسئلهٔ بنیادین، برقراری پیوندی زنده و پایدار میان این مبارزات، ایجاد توان سازمانی ضروری برای استمرار و گسترش آنها و همچنین شکلدادن به رهبری سیاسیای است که بتواند خواستههای پراکندهٔ جنبشهای اجتماعی را به نیرویی متحد، آگاه و متکی بر منافع اکثریت جامعه بدل سازد.
مختصر، جوامع سرمایهداری، ازجمله جامعهٔ ایران، برای شکلگیری سازمانِ کمونیستیِ با برنامهای روشن و انقلابی بهشدت نیازمندند؛ سازمانی که بتواند در عمل ایدئولوژی و سازوکارهای حافظ مناسبات موجود را به چالش بکشد و بدیلی اجتماعی و سیاسی در برابر آنها قرار دهد. اهمیت این موضوع صرفاً بهنقد روابط سرمایهداری یا آشکار کردن تضادهای آن نیست، بلکه در سازماندهی جنبشهای اجتماعی برای دگرگون کردن بنیانهای این مناسبات و فراهم کردن امکان شکلگیری جامعهای است که در آن انسان و نیازهایش بر سود و انباشت سرمایه تقدم داشته باشد. از این همین منظر است که گفته میشود «وظیفهٔ کمونیستها صرفاً تفسیر جهان» نیست، بلکه حضور در بطن مبارزه، دخالتگری آگاهانه، سازماندهی جنبشهای اجتماعی و ترسیم افق سیاسی برای تغییر است. تئوری اگر از افق و سازمان تهی شود، در گردابِ پراکندگی و فرسایش گرفتار خواهد شد؛ همانگونه که مبارزه، اگر از تئوری و چشماندازی روشن برخوردار نباشد، در خطر پراکندگی، فرسایش و بازتولید همان مناسباتی قرار میگیرد که علیه آنها شکل گرفته است.
تجربه نشان میدهد که حتی اعتراضهای گسترده و پرشور، بدون تئوری، برنامه و سازمانی روشن، لزوماً به نیرویی ماندگار برای دگرگونی تبدیل نمیشوند. مهمتر از آن اگر این اعتراضها با یک جریان سازمانیافته و پیشاهنگان کمونیست پیوند نیابند، این خطر وجود دارد که سرانجام انرژی و ظرفیت رهاییبخش آنها در همان مناسباتی جذب و ادغام شود که پیشتر علیهشان برخاسته بودند. ازاینرو، پیوند تئوری و عمل، سازمان و مبارزه، آگاهی و دخالتگری سیاسی، نه یک انتخاب فرعی، بلکه ضرورتی اساسی برای تبدیل خشم و نارضایتی اجتماعی به نیرویی آگاه و متحد و دگرگونکننده است.
10 آگوست 2026
19 مرداد 1405