بخش دوم
تقسیم انقلاب به دو مرحله: به مثابه افسانهای ناسیونالیستی و پایه اصلی فکری پارادایم احزاب مائوئیست نپال
بنیاد تاریخی این پارادایم به چپ ناسیونالیست و آن جریانهای ناسیونالیستی روسیه تزاری در هنگام بحثهای لنین پیرامون انقلاب سوسیالیستی بازمیگردد؛ نه فقط در میان همراهان خود در بلشویکها، بلکه کسانی که سرسختانه مخالفت خود را با این گرایش فکری و سیاسی به عنوان جبههای از «ضد انقلاب» در روسیه در دوران مبارزه بلشویکها نشان دادند. آنان بر این باور بودند که مرحله رشد سرمایهداری هنوز برای انقلاب سوسیالیستی مناسب نیست و این مرحله نیازمند انقلابی بورژوا-دموکراتیک است. و بدینترتیب دیدگاههای آنان در خصوص مسئله «حق تعیین سرنوشت ملل» در این سیاست متمرکز بود که مسئله ملی ارتباطی به مبارزه طبقاتی ندارد، و لازم است بورژوازی ملی آن را رهبری کند و نباید به رهبری کمونیستی کارگران و دهقانان زحمتکش در انقلاب سوسیالیستی پیوند بخورد. در ادامه این مبارزه، لنین و حزب بلشویکی که او رهبری میکرد، بر خلاف این دیدگاه مبارزه میکردند و معتقد بودند که این حقوق دموکراتیک، از جمله «حق تعیین سرنوشت ملل»، زیر رهبری کارگران و دهقانان فرودست قابلیت تحقق دارد، و این مبارزه نیز به حق تعیین سرنوشت پرولتاریا و ستمدیدگان وابسته است، نه دستیابی و به سرانجام رساندن آنها از طریق یک جنبش بورژوازی خلقی. از این رو، هدف اصلی لنین و حزب بلشویک، شکلدهی به یک جنبش رهاییبخش سوسیالیستی علیه ستم سرمایهداری و بورژواهای بومی و خارجی بود، نه ایجاد یک جنبش ناسیونالیستی صرفاً در جهت منافع بورژوازی بومی تحت نام جنبشهای به اصطلاح “ رهاییبخش ملی. “
گسترش این گرایش ناسیونال-رفرمیستی در درون بلشویکها به آنجا رسید که در کتاب «تزهای اصول لنینیسم» (۱)، استالین تمامی تزهای کنگره دوم انترناسیونال کمونیست و مباحث لنین را تحریف کرد و به انحراف کشاند؛ مباحثی که در ۵ ژوئن سال ۱۹۲۰ در کنگره دوم انترناسیونال کمونیست پیرامون مسئله ملی و مسائل استعماری (پیشنویس مقدماتی تزها) به تصویب رسیده بود (۲).
و بدین شکل در آن کتاب با تأکید بر بازگشت به مبنای پارادایم تقسیم انقلاب به دو مرحله و مترقی بودن رهبری بورژوازی ملی، از سیاستهای ناسیونالیستی و ارتجاعی اربابان، شیوخ، رؤسای عشایر و افسران نظامی مزدور حمایت کرد و به آنان یاری همهجانبه رساند. آنان تکاپوی سیاسی خود را به عنوان ناسیونالیزمی چپ، در آغاز بر پایه باور به مبارزه مسلحانه دهقانان روستاها بنا نهادند و نقش مستقل پرولتاریای شهری را نادیده گرفته و رد کردند؛ و در پی ظهور مرحلهای تازه و گذرا از ورود پرولتاریا به مبارزه طبقاتی در هند و منطقه از سالهای پس از ۱۹۳۰ به بعد، جنبش مسلحانه «مبارزه رهاییبخش ملی» خلقها را شالوده بنیادین فکری خود پنداشتند. بیگمان تزها و دیدگاههای کنگره باکوی خلقهای خاور در سال ۱۹۲۱ به ریاست گریگوری زینوویف تاثیر چشمگیری بر پیدایش مائوئیسم و سایر جنبشهای سیاسی در آن مناطق بر جای گذاشت؛ بهویژه پس از آنکه خودِ زینوویف شعار «کارگران جهان متحد شوید» را به شعار «کارگران جهان و خلقهای ستمدیده متحد شوید» تغییر داد (۳) و بدینسان شالوده طبقاتی آن را مخدوش ساخت (۴)، و به حمایت از جنبش «ترکان جوان» (جمعیت اتحاد و ترقی)، سون یات سن و حزب ملی (کومین تانگ) در چین پرداخت. با بهرهگیری از نفوذ انقلاب اکتبر در جهان، این روند حمایت از بورژوا-کمپرادورها، رؤسای قبایل، روحانیون و افسران مزدور تحت نام «بلشویسم» نیرومندتر شد و شتابی قوی به این جریان ناسیونال-چپ بخشید.
متعاقباً از سالهای پس از ۱۹۴۸ به بعد، دیدگاههای مائو تسهتونگ درباره انقلاب نپال مبنی بر اینکه این خیزش گویا انقلابی ملی، بومی، دارای بورژوازی ملی مترقی و انقلابی است، در ماهیت خود تداوم همان سیاست ناسیونال-رفرمیستی کنگره باکو و جهانبینی استالین در فاصله سالهای ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۷ در تئوری «سوسیالیسم در یک کشور» بود، که پیشزمینهای فکری و سیاسی برای حزب ملی کومینتانگ گردید (۵).
از پسِ جنگ جهانی اول، سرمایه جهانی وارد دورانی نوین و تاریخی شد که همانا مرحله امپریالیسم است، و مناسبات تولید در جهان را به گونهای دگرگون ساخت که تمام جهان با خودِ انباشت سرمایه جهانی همگام و منطبق گردد. این مرحله نوین و سلطه سرمایه جهانی، محور بنیادین تقسیم جامعه به دو طبقه پرولتاریا و سرمایهداران از سویی، و مزدوران بورژوازی بومی از سوی دیگر شد؛ حتی با وجود تداوم هرگونه عقبماندگی و بقایای کهن فئودالی و قبیلهای در کشورهایی نظیر آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین. بر پایه این دگرگونی ریشهایِ جامعه و مناسبات تولید، نمیتوان این مقطع را در آن کشورها به عنوان مرحله انقلاب «بورژوا-دموکراتیک» و پیشرو بودن بورژوازی ملی قلمداد کرد، بلکه بسیار روشن و صریح، شرایط موجود ضرورت یک انقلاب سوسیالیستی را میطلبد؛ شرایطی که در آن، منافع رؤسای قبایل، عشایر و بورژوا-کمپرادورها به عنوان دنبالهرو و مزدور هرچه بیشتر به سرمایه جهانی پیوند خورده و آنان در شرکتهای انحصاری چندملیتی سهم ویژه خود را دارا هستند. این دگرگونیها به واقعیتی ملموس و عینی بدل شده است، آنچنان که هیچ فردی از بورژوا-کمپرادورها و دنبالهروهای خردهبورژوای آنان در این کشورها توانایی حاشا کردن یا انکار آن را ندارد. اعتراضات تودهای طبقات فرودست و مبارزه طبقاتی جاری در نپال، در سال ۱۹۴۹ علیه رژیم پادشاهی خاندان رانا (Rana Dynasty) تداوم یافت، و در بستر آن شرایط سیاسی، شماری از مبارزان و دانشجویان جنبشی را آغاز کردند که فصل نوینی از مبارزه احزاب مائوئیست را از آن پس در نپال رقم زد…
ادامه دارد….
صابر.م
۲۰۲۵ /۱۰/ ۱۳