انقلاب و شرایط انقلابی؛ مسئله کمیت، حضور و قدرت سیاسی/ تأملی درباره نسبت جریان‌های سیاسی، خروش توده‌ها و چشم‌انداز قدرت‌یابی طبقه کارگر

آرش آزاد

نویسنده: آرش آزاد

انقلاب را نمی‌توان با معیارهای دوران پیشاانقلابی سنجید

یکی از تصورات رایج در تحلیل انقلاب‌ها این است که گویا انقلاب لحظه‌ای دفعی، ناگهانی و از پیش قابل پیش‌بینی است؛ لحظه‌ای که در آن جریان‌های سیاسی، بر اساس اندازه تشکیلات، تعداد اعضا، گستردگی تبلیغات و میزان حضور در نشست‌ها و تجمعات پیش از انقلاب، جایگاه و وزن سیاسی خود را به نمایش می‌گذارند. بر اساس چنین تصوری، جریانی که پیش از وقوع انقلاب تشکیلات بزرگ‌تری دارد، الزاماً در موقعیت برتر قرار خواهد گرفت و جریان‌های کوچک‌تر، مخفی‌تر یا کم‌نام‌ونشان‌تر، از پیش محکوم به حاشیه‌نشینی‌اند. اما این برداشت، درک درستی از ماهیت تحولات انقلابی به دست نمی‌دهد. انقلاب دقیقاً شرایطی است که در آن معیارهای تثبیت‌شده قدرت سیاسی دستخوش تغییر می‌شوند. اگر قرار باشد همه جریان‌ها پس از انقلاب همان وزن، جایگاه و مناسبات پیشین خود را حفظ کنند، اساساً چه معنایی می‌توان برای دگرگونی انقلابی قائل شد؟

انقلاب صرفاً تغییر یک دولت یا جابه‌جایی یک گروه سیاسی با گروهی دیگر نیست؛ انقلاب لحظه‌ای است که در آن توده‌های وسیع مردم وارد میدان تاریخ می‌شوند، مناسبات پیشین قدرت را به چالش می‌کشند و امکان‌های تازه‌ای برای سازمان‌یابی و اعمال قدرت پدید می‌آورند. در چنین شرایطی، وزن سیاسی نیروها دیگر صرفاً با معیارهای دوران پیش از انقلاب سنجیده نمی‌شود. نیرویی که پیش از انقلاب کوچک بوده است، ممکن است در متن تحولات انقلابی به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل شود؛ همان‌طور که تشکیلاتی بزرگ و باسابقه، اگر نتواند با شرایط جدید پیوند برقرار کند، ممکن است به نیرویی دنباله‌رو و حاشیه‌ای بدل شود.

بنابراین، پرسش اساسی این نیست که کدام جریان پیش از انقلاب اعضای بیشتری داشته است؛ پرسش این است که کدام جریان می‌تواند در متن تحولات انقلابی حضور مؤثر داشته باشد، مطالبات واقعی جامعه را بشناسد، آن‌ها را به یک برنامه سیاسی پیوند بزند و برای تبدیل نیروی اجتماعی به قدرت سیاسی سازمان‌یافته راهبردی روشن ارائه کند.

۱. انقلاب‌ها چگونه آغاز می‌شوند؟

انقلاب‌ها غالباً نه با تصمیم و برنامه‌ریزی قبلی احزاب سیاسی، بلکه با خیزش و ابتکار توده‌های مردم آغاز می‌شوند. این واقعیت را می‌توان در تجربه انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹، انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ و انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ مشاهده کرد. در بسیاری از موارد، آنچه به حرکت انقلابی شتاب می‌دهد، کنش‌هایی است که حتی سازمان‌های سیاسی موجود نیز در آغاز قادر به پیش‌بینی یا هدایت آن‌ها نیستند. نمونه برجسته این مسئله در انقلاب روسیه، اعتصاب زنان کارگر نساجی در پتروگراد در فوریه ۱۹۱۷ است.

در روز ۲۳ فوریه ۱۹۱۷، برابر با ۸ مارس در تقویم میلادی جدید، زنان کارگر نساجی در اعتراض به شرایط معیشتی و کمبود نان دست به اعتصاب زدند. این حرکت به‌سرعت گسترش یافت و کارگران دیگر کارخانه‌ها نیز به آن پیوستند. در روایت تروتسکی از انقلاب روسیه، حتی به این نکته اشاره می‌شود که کمیته منطقه ویبورگ حزب بلشویک در ابتدا با گسترش اعتصاب موافق نبود و زمان را برای چنین اقدامی مناسب نمی‌دانست؛ با این حال، ابتکار کارگران زن و پیوستن دیگر کارگران، روندی را آغاز کرد که به اعتصاب عمومی و سپس فروپاشی سلطنت تزاری انجامید.

اهمیت این نمونه فقط در نقش زنان کارگر در آغاز انقلاب نیست؛ اهمیت اصلی آن در این است که حتی یک سازمان انقلابی نیز ممکن است در لحظه آغاز تحولات از ابتکار توده‌ها عقب بماند. این واقعیت نشان می‌دهد که نباید توانایی یک جریان سیاسی را صرفاً با اندازه تشکیلات یا سابقه فعالیت آن سنجید. مسئله اساسی، توانایی درک لحظه تاریخی، تشخیص جهت حرکت جامعه و برقراری پیوند با نیرویی است که در حال ورود به میدان مبارزه است. انقلاب، میدان عمل نیروهایی است که در متن مبارزه اجتماعی شکل می‌گیرند و رشد می‌کنند. این میدان می‌تواند موقعیت جریان‌های سیاسی را به‌کلی دگرگون کند.

۲. مسئله کمیت نیست؛ مسئله حضور است

در شرایط انقلابی، کمیت به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست. تعداد اعضای یک حزب، شمار نشریات، میزان امکانات مالی یا تعداد شرکت‌کنندگان در جلسات، به‌خودی‌خود نشان‌دهنده ظرفیت آن جریان برای ایفای نقش تاریخی نیست. البته کمیت و سازمان‌یافتگی اهمیت دارند؛ اما این عوامل زمانی به نیروی سیاسی مؤثر تبدیل می‌شوند که با حضور اجتماعی، شناخت مطالبات واقعی و توانایی سازمان‌دهی مبارزه پیوند خورده باشند.

به بیان دیگر، مسئله صرفاً تعداد افراد نیست؛ مسئله حضور است.

حضور اجتماعی به معنای صرفاً دیده‌شدن یا تبلیغات گسترده نیست. حضور زمانی معنا پیدا می‌کند که یک جریان سیاسی بتواند در بطن تضادهای اجتماعی و مبارزات واقعی جامعه نقش ایفا کند؛ بتواند زبان مطالبات مردم را بفهمد، برای آن‌ها راه‌حل سیاسی ارائه دهد و میان خواسته‌های پراکنده و یک چشم‌انداز عمومی پیوند برقرار کند. در اینجا باید میان سه سطح تمایز قائل شد:

نخست، حضور اجتماعی؛ یعنی توانایی ارتباط با بخش‌های مختلف جامعه و مشارکت مؤثر در مبارزات واقعی آن‌ها. دوم، نمایندگی سیاسی؛ یعنی توانایی تبدیل مطالبات و منافع اجتماعی، به‌ویژه منافع طبقاتی، به برنامه‌ای سیاسی که بتواند اعتماد و حمایت بخش‌هایی از جامعه را جلب کند. سوم، هژمونی و قدرت سیاسی؛ یعنی توانایی سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی، ارائه افق سیاسی مشترک، ایجاد نهادهای قدرت و تغییر مناسبات حاکم.

این سه سطح به یکدیگر مرتبط‌اند، اما یکسان نیستند. ممکن است جریانی در جامعه حضور داشته باشد، اما نتواند نمایندگی سیاسی مؤثری ایجاد کند. ممکن است جریانی از حمایت اجتماعی برخوردار شود، اما نتواند این حمایت را به سازمان‌یابی و قدرت سیاسی تبدیل کند. از همین رو، حضور در خیابان یا برخورداری از محبوبیت مقطعی، به‌تنهایی به معنای برخورداری از هژمونی سیاسی نیست. مسئله تعیین‌کننده، توانایی تبدیل نیروی اجتماعی به قدرت سازمان‌یافته است.

۳. تجربه بلشویک‌ها: از اقلیت سیاسی تا نیروی تعیین‌کننده

تجربه انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ نمونه‌ای روشن از دگرگونی وزن نیروهای سیاسی در شرایط انقلابی است. بلشویک‌ها در آغاز انقلاب فوریه، در مقایسه با منشویک‌ها و سوسیالیست‌های انقلابی، در بسیاری از شوراها در موقعیت اقلیت قرار داشتند. حتی لنین در تزهای آوریل به این واقعیت اشاره می‌کند که بلشویک‌ها در بسیاری از شوراها، اقلیتی کوچک بودند. با این حال، او به‌جای کنارگذاشتن مواضع مستقل یا پیوستن به جریان‌های مسلط آن زمان، بر ضرورت توضیح صبورانه مواضع، نقد سیاست‌های احزاب دیگر و تلاش برای جلب اکثریت کارگران و زحمتکشان تأکید کرد.

این نکته اهمیت نظری و سیاسی زیادی دارد: بلشویک‌ها در شرایطی که از نظر عددی در موقعیت برتر نبودند، تلاش کردند با طرح یک راهبرد مستقل، به مطالبات واقعی جامعه پاسخ دهند. شعارهایی مانند «تمام قدرت به شوراها»، «زمین برای دهقانان» و تأکید بر کنترل کارگری در کارخانه‌ها، صرفاً شعارهایی تبلیغاتی نبودند؛ این شعارها به مسائل ملموس و فوری زندگی و مبارزه طبقات فرودست پاسخ می‌دادند.

دهقانان خواهان پایان سلطه زمین‌داران و دستیابی به زمین بودند. کارگران خواهان دخالت در اداره تولید و مقابله با قدرت سرمایه‌داران در محیط کار بودند. سربازان از جنگی فرسایشی به ستوه آمده بودند و خواهان صلح بودند. بلشویک‌ها توانستند این مطالبات را در چارچوب یک چشم‌انداز سیاسی مشخص به یکدیگر پیوند دهند. البته نباید تاریخ را به شکلی ساده‌انگارانه روایت کرد. بلشویک‌ها صرفاً با طرح چند شعار به قدرت نرسیدند. آن‌ها از پیش از انقلاب دارای تجربه تشکیلاتی، شبکه‌های فعال، سابقه مبارزه و کادرهای سیاسی بودند. اما این ظرفیت‌ها زمانی به نیروی تعیین‌کننده تبدیل شدند که توانستند با شرایط جدید و مطالبات توده‌ها پیوند بخورند.

بلشویک‌ها تا آستانه انقلاب اکتبر در شوراهای مهمی مانند پتروگراد و مسکو اکثریت به دست آوردند. بنابراین، تجربه روسیه نه اثبات‌کننده بی‌اهمیتی سازمان و تشکیلات، بلکه نشان‌دهنده این واقعیت است که تشکیلات سیاسی زمانی اهمیت تاریخی پیدا می‌کند که بتواند در متن مبارزه اجتماعی رشد کند و نیروی خود را از پیوند با طبقات و مطالبات واقعی جامعه به دست آورد.

نکته مهم‌تر این است که انقلاب، آگاهی سیاسی توده‌ها را نیز تغییر می‌دهد. طبقات فرودست در جریان مبارزه درمی‌یابند که صرفاً موضوع تصمیم‌گیری دیگران نیستند؛ آن‌ها می‌توانند خود تصمیم بگیرند، سازمان یابند و در تعیین سرنوشت جامعه نقش داشته باشند. این تجربه، آگاهی سیاسی را از سطح پذیرش نظریه‌ها به سطح تجربه مستقیم قدرت و کنش جمعی منتقل می‌کند.

۴. انقلاب و دگرگونی آگاهی توده‌ها

یکی از ویژگی‌های تعیین‌کننده شرایط انقلابی، تغییر ناگهانی و گسترده در سطح آگاهی و رفتار سیاسی مردم است. در شرایط عادی، بخش بزرگی از جامعه ممکن است از سیاست فاصله داشته باشد یا تصور کند که تصمیم‌گیری درباره سرنوشت جامعه صرفاً در اختیار دولت‌ها، احزاب و شخصیت‌های سیاسی است. اما در شرایط انقلابی، این رابطه تغییر می‌کند.

مردم به‌تدریج درمی‌یابند که رفتار، رأی، موضع‌گیری و حتی حضور یا عدم حضور آن‌ها می‌تواند در تعیین مسیر تحولات تأثیرگذار باشد. فردی که تا دیروز خود را تماشاگر تحولات سیاسی می‌دانست، در شرایط انقلابی به کنشگری تبدیل می‌شود که احساس می‌کند در نوشتن تاریخ سهم دارد.

در چنین وضعیتی، هر فرد می‌تواند به نوعی رسانه، حامل خبر، مفسر رویدادها و سازمان‌دهنده ارتباطات اجتماعی تبدیل شود. اطلاعات و تحلیل‌ها دیگر فقط از مسیر رسانه‌های رسمی یا دستگاه‌های حزبی منتقل نمی‌شوند؛ شبکه‌های ارتباطی اجتماعی و تجربه مستقیم مردم نیز در شکل‌گیری آگاهی جمعی نقش پیدا می‌کنند.

این تحول به معنای آن نیست که آگاهی انقلابی به‌صورت خودکار به آگاهی سوسیالیستی تبدیل می‌شود. چنین تصوری، نوعی اراده‌گرایی و ساده‌سازی تاریخ است. خروش توده‌ها می‌تواند علیه یک نظم سیاسی شکل بگیرد، اما جهت سیاسی و اجتماعی آن از پیش تضمین‌شده نیست.

انقلاب امکان‌های تازه‌ای می‌گشاید، اما اینکه این امکان‌ها به سود کدام طبقه و کدام نیروی سیاسی تحقق پیدا کنند، به سازمان‌یابی، مبارزه نظری، راهبرد سیاسی و توازن قوای نیروهای اجتماعی بستگی دارد. در همین نقطه است که نقش یک جریان انقلابی مستقل اهمیت پیدا می‌کند. وظیفه چنین جریانی نه جایگزین‌شدن با توده‌ها، بلکه کمک به سازمان‌یابی و خودآگاهی سیاسی آنان و تبدیل نیروی پراکنده اجتماعی به قدرتی سازمان‌یافته است.

۵. تجربه انقلاب ایران: شهرت سیاسی و مسئله قدرت

انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ نیز از منظر رابطه میان کمیت، حضور اجتماعی و قدرت سیاسی تجربه‌ای قابل تأمل است. در سال‌های پایانی حکومت محمدرضا شاه، جریان‌های مختلف چپ، از حزب توده و سازمان چریک‌های فدایی خلق تا گروه‌های کوچک‌تر و مخفی‌تر، در فضای سیاسی ایران حضور داشتند. چهره‌هایی چون بیژن جزنی، مسعود احمدزاده و احسان طبری نیز در شکل‌گیری ادبیات و سنت‌های فکری چپ ایران نقش مهمی داشتند.

سازمان چریک‌های فدایی خلق پس از واقعه سیاهکل در سال ۱۳۴۹ و در سال‌های بعد به یکی از شناخته‌شده‌ترین جریان‌های چپ تبدیل شد. حزب توده نیز به دلیل سابقه تاریخی و شبکه‌های سیاسی خود، از نام‌آشناترین سازمان‌های چپ ایران بود. در کنار این جریان‌ها، گروه‌ها و سازمان‌های کوچک‌تری نیز فعالیت می‌کردند که از نظر تشکیلاتی و امکانات با جریان‌های بزرگ‌تر قابل مقایسه نبودند. با این حال، مسئله اصلی در ارزیابی تجربه انقلاب ایران صرفاً میزان شهرت یا گستردگی این سازمان‌ها نیست؛ باید پرسید این جریان‌ها تا چه اندازه توانستند نیروی اجتماعی انقلاب را در مسیر یک پروژه مستقل قدرت‌یابی طبقه کارگر سازمان دهند؟

یکی از مهم‌ترین نیروهای اجتماعی در انقلاب ایران، طبقه کارگر صنعتی بود. اعتصاب‌های گسترده کارگران، به‌ویژه اعتصاب کارگران صنعت نفت در سال ۱۳۵۷، نقش مهمی در فلج‌کردن اقتصاد و تضعیف پایه‌های حکومت پهلوی ایفا کرد. پژوهش پیمان جعفری درباره کارگران نفت نشان می‌دهد که اعتصاب‌های این بخش صرفاً اعتراض‌هایی صنفی و محدود نبودند؛ آن‌ها به بخشی از مبارزه سیاسی سراسری تبدیل شدند و در روند سقوط سلطنت نقشی تعیین‌کننده داشتند. اهمیت اعتصاب‌های نفت فقط در تأثیر اقتصادی آن‌ها نبود. این اعتصاب‌ها ظرفیت طبقه کارگر برای اعمال قدرت اجتماعی را آشکار کردند. کارگرانی که با متوقف‌کردن تولید و جریان درآمد نفت می‌توانستند حکومت را تحت فشار قرار دهند، عملاً نشان دادند که طبقه کارگر از چه ظرفیت مادی و سیاسی عظیمی برخوردار است.

پس از سقوط سلطنت نیز در برخی محیط‌های کار، کمیته‌های اعتصاب به شوراهای کارگری تبدیل شدند و کارگران برای مشارکت در اداره تولید و محیط کار تلاش کردند. این تجربه‌ها نشان می‌داد که امکان شکل‌گیری نهادهای مستقل قدرت از پایین وجود دارد. با این همه، وجود چنین ظرفیت اجتماعی‌ای به‌خودی‌خود به معنای تثبیت قدرت سیاسی مستقل طبقه کارگر نبود. پرسش اصلی این بود که آیا جریان‌های سیاسی چپ می‌توانند این نیروی اجتماعی را در قالب یک برنامه سراسری، سازمان‌یافته و مستقل سیاسی متشکل کنند؟ به نظر می‌رسد بخش مهمی از چپ ایران، با وجود برخورداری از سابقه مبارزاتی، ادبیات نظری و تشکیلات سیاسی، در ارائه راهبردی مؤثر برای تبدیل نیروی اجتماعی طبقه کارگر به قدرت سیاسی مستقل با مشکل مواجه بود.

۶. مسئله راهبرد سیاسی و توهم مرحله‌بندی قدرت

یکی از مسائل مهم در بخشی از چپ ایران، تصور مرحله‌ای از انقلاب و قدرت سیاسی بود؛ تصوری که بر اساس آن، ابتدا باید یک نیروی بورژوایی یا به‌اصطلاح بورژوازی ملی قدرت را به دست بگیرد و وظایف مرحله دموکراتیک یا ملی انقلاب را انجام دهد و سپس در مرحله‌ای بعد، شرایط برای حرکت به سوی سوسیالیسم فراهم شود. در چنین نگرشی، مسئله قدرت‌یابی مستقل طبقه کارگر به آینده‌ای نامعلوم موکول می‌شد. طبقه کارگر به‌جای آنکه به‌عنوان نیرویی مستقل با برنامه و چشم‌انداز سیاسی خود وارد میدان شود، در بسیاری از موارد به نیروی پشتیبان یک پروژه سیاسی دیگر تقلیل پیدا می‌کرد.

مشکل این نگرش فقط در یک اشتباه تاکتیکی یا ارزیابی نادرست از نیروهای سیاسی نبود؛ مسئله به درک آن از ماهیت قدرت و استقلال سیاسی طبقه کارگر بازمی‌گشت. اگر طبقه کارگر قرار است صرفاً در خدمت به قدرت رسیدن نیرویی دیگر قرار گیرد، چگونه می‌تواند در مرحله بعد به نیروی مستقل قدرت سیاسی تبدیل شود؟ چه تضمینی وجود دارد که طبقه‌ای که در مرحله نخست از سازمان‌یابی مستقل و اعمال قدرت خود چشم‌پوشی کرده است، در مرحله بعد بتواند توازن قوا را به سود خود تغییر دهد؟ قدرت سیاسی چیزی نیست که بتوان آن را به‌سادگی به مرحله بعد موکول کرد. قدرت، مناسبات، نهادها و ابزارهای اعمال خود را ایجاد می‌کند. نیرویی که در لحظه تعیین سرنوشت سیاسی جامعه نتواند برای سازمان‌دهی قدرت مستقل خود اقدام کند، ممکن است در نظم سیاسی جدید نیز به حاشیه رانده شود. این به معنای نادیده‌گرفتن ضرورت مبارزه دموکراتیک یا ائتلاف‌های سیاسی نیست. مسئله این است که ائتلاف و همکاری سیاسی نباید به معنای واگذاری استقلال طبقاتی و چشم‌پوشی از افق قدرت‌یابی طبقه کارگر باشد.

۷. روحانیت و مسئله فاصله میان گفتار سیاسی و ساختار قدرت

یکی دیگر از جنبه‌های مهم تجربه انقلاب ایران، رابطه بخشی از نیروهای چپ با روحانیت و جریان اسلامی بود. در جریان انقلاب، رهبران مذهبی در مقاطع مختلف سخنانی مطرح می‌کردند که می‌توانست این تصور را ایجاد کند که قصد ندارند خود مستقیماً اداره حکومت را بر عهده بگیرند و پس از سقوط سلطنت، اداره امور به مردم و نیروهای اجتماعی واگذار خواهد شد. برای نمونه، در مصاحبه خمینی با روزنامه لوموند در اکتبر ۱۹۷۸، در پاسخ به پرسش‌هایی درباره نقش روحانیت در حکومت آینده، مواضعی مطرح شد که بر عدم تمایل رهبران مذهبی به تصدی مستقیم حکومت تأکید داشت. این نوع اظهارنظرها در فضای سیاسی آن زمان اهمیت داشتند، اما تحلیل طبقاتی و سیاسی نمی‌توانست به پذیرش ظاهری چنین وعده‌هایی محدود بماند.

مسئله اساسی این بود که روحانیت چه پایگاه اجتماعی و اقتصادی‌ای داشت؟ چه شبکه‌ها و نهادهایی را در اختیار گرفته بود؟ چه نوع سازمان سیاسی و اجتماعی‌ای ساخته بود؟ چه برنامه‌ای برای اداره جامعه و اعمال قدرت داشت؟ و مهم‌تر از همه، چه نیرویی می‌توانست در صورت پیروزی انقلاب، نهادهای قدرت را در اختیار بگیرد؟ تحلیل مارکسیستی نمی‌تواند صرفاً بر اساس اظهارات و شعارهای یک جریان سیاسی درباره ماهیت خود آن جریان داوری کند. باید ساختار اجتماعی، پایگاه طبقاتی، منافع مادی، شبکه‌های سازمانی و برنامه عملی آن نیرو را بررسی کرد.

از همین منظر، نقد بخشی از نیروهای چپ به روحانیت نیز باید مورد بررسی قرار گیرد. مخالفت با روحانیت لزوماً به معنای دفاع از استقلال سیاسی طبقه کارگر نبود. برخی از مخالفان روحانیت، نه از موضع ضرورت قدرت‌یابی مستقل طبقه کارگر، بلکه از این موضع مخالفت می‌کردند که روحانیت نماینده مناسبی برای بورژوازی ملی یا نیروی دموکراتیک نیست و باید نیروی دیگری جایگزین آن شود. این تمایز بسیار مهم است. مخالفت با یک نیروی سیاسی الزاماً به معنای داشتن پروژه‌ای مستقل و رهایی‌بخش نیست. ممکن است جریانی با نیروی حاکم مخالفت کند، اما همچنان در چارچوب همان مناسبات طبقاتی و همان تصور مرحله‌ای از قدرت باقی بماند. از این رو، ارزیابی نیروهای سیاسی باید بر اساس برنامه و موقعیت آن‌ها در مناسبات واقعی قدرت صورت گیرد، نه صرفاً بر اساس موضع موافق یا مخالفشان نسبت به یک جریان دیگر.

۸. از شکست استقلال سیاسی تا دنباله‌روی

تحولات پس از انقلاب نشان داد که مسئله استقلال سیاسی و راهبرد قدرت تا چه اندازه تعیین‌کننده است. حزب توده به‌تدریج به حمایت بسیار نزدیک از جمهوری اسلامی روی آورد و حکومت جدید را در چارچوب تحلیل ضد امپریالیستی خود ارزیابی کرد. این سیاست، در نهایت، استقلال سیاسی این حزب را در برابر حکومت جدید به‌شدت محدود کرد. در سازمان چریک‌های فدایی خلق نیز اختلافات سیاسی و راهبردی به انشعاب اکثریت و اقلیت در سال ۱۳۵۹ انجامید. یکی از محورهای اصلی اختلاف، ارزیابی از جمهوری اسلامی و نحوه مواجهه با حکومت جدید بود. جریان اکثریت به حمایت از حکومت نزدیک شد، در حالی که اقلیت موضع مخالف‌تری در برابر آن اتخاذ کرد. این تحولات را نمی‌توان صرفاً به اختلافات شخصی یا اشتباهات تاکتیکی تقلیل داد. آن‌ها بازتاب بحران عمیق‌تری در راهبرد سیاسی بخشی از چپ ایران بودند: بحران در تعریف استقلال طبقاتی، درک ماهیت قدرت سیاسی و تعیین نسبت میان مبارزه دموکراتیک، مبارزه ضد امپریالیستی و چشم‌انداز سوسیالیستی.

مسئله این نبود که هر جریان سیاسی باید به‌تنهایی و بدون هیچ اتحادی عمل کند. مسئله این بود که در جریان اتحادها و تحولات سیاسی، چه نیرویی صاحب برنامه مستقل است، چه نیرویی مناسبات قدرت را تعیین می‌کند و چه طبقه‌ای در نهایت از نظم سیاسی جدید بهره‌مند می‌شود. اگر یک جریان سیاسی نتواند در لحظه‌های تعیین‌کننده، استقلال نظری و سیاسی خود را حفظ کند، ممکن است با وجود سابقه مبارزاتی و تشکیلاتی طولانی، به نیرویی دنباله‌رو تبدیل شود.

۹. سابقه مبارزاتی جایگزین تحلیل تاریخی نیست

یکی از مشکلاتی که در ارزیابی تحولات انقلابی مشاهده می‌شود، تبدیل سابقه تشکیلاتی و مبارزاتی به نوعی امتیاز سیاسی و فکری است. گاهی افرادی تصور می‌کنند که به دلیل سابقه عضویت در یک حزب، حضور در مبارزه یا فعالیت سیاسی در دوره‌ای مشخص، از موقعیت برتری برای تحلیل جامعه برخوردارند. در این نگاه، تجربه شخصی یا سابقه سازمانی جایگزین تحلیل تاریخی و جامعه‌شناختی می‌شود. اما تجربه فردی، هرقدر هم ارزشمند باشد، به‌تنهایی برای فهم تحولات تاریخی کافی نیست. تحلیل انقلاب نیازمند شناخت ساختار طبقاتی جامعه، مناسبات تولید، ترکیب نیروهای اجتماعی، نهادهای سیاسی، توازن قوا و روندهای تاریخی است. نمی‌توان پیچیدگی یک انقلاب را به خاطرات شخصی، داوری‌های مبتنی بر تجربه محدود یا برداشت‌های پراکنده و گاه متناقض تقلیل داد. سابقه مبارزاتی زمانی ارزش سیاسی و تاریخی دارد که به شناخت عمیق‌تر جامعه و ارتقای توانایی تحلیل و سازمان‌دهی منجر شود. هیچ سابقه‌ای نمی‌تواند کسی را از ضرورت مطالعه، نقد و بازنگری در مواضع گذشته بی‌نیاز کند.

اتفاقاً یکی از ویژگی‌های تفکر انقلابی، توانایی نقد خود و بازخوانی تجربه تاریخی است. اگر قرار باشد تجربه گذشته به جای ابزار شناخت، به معیار برتری فردی تبدیل شود، دیگر امکان یادگیری از شکست‌ها و پیروزی‌های تاریخی وجود نخواهد داشت.

۱۰. حضور اجتماعی، هژمونی و مسئله قدرت‌یابی طبقه کارگر

تا اینجا می‌توان به یک نتیجه نظری مهم رسید: در شرایط انقلابی، اندازه تشکیلات و تعداد اعضا به‌تنهایی تعیین‌کننده موقعیت یک جریان سیاسی نیستند. آنچه اهمیت دارد، رابطه میان نظریه انقلابی، حضور اجتماعی، استقلال طبقاتی و راهبرد قدرت است. یک جریان سیاسی کوچک، اگر بتواند تضادهای واقعی جامعه را بشناسد، در مبارزات اجتماعی حضور داشته باشد، مطالبات پراکنده را به برنامه‌ای سیاسی پیوند دهد و برای سازمان‌دهی قدرت مستقل طبقه کارگر راهبرد داشته باشد، می‌تواند در شرایط انقلابی به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل شود. در مقابل، یک جریان بزرگ و باسابقه، اگر فاقد چنین راهبردی باشد، ممکن است با وجود امکانات و تشکیلات گسترده، در برابر تحولات اجتماعی دنباله‌رو نیروهای دیگر شود.

البته این به معنای آن نیست که صرف داشتن نظریه درست یا برنامه سیاسی روشن، برای کسب هژمونی کافی است. نظریه باید در عمل اجتماعی آزموده شود و از طریق سازمان‌یابی، ارتباط با طبقات اجتماعی و مداخله در مبارزه سیاسی به نیروی مادی تبدیل گردد. هژمونی طبقه کارگر صرفاً به معنای برخورداری از اکثریت عددی یا توانایی بسیج خیابانی نیست. هژمونی زمانی شکل می‌گیرد که طبقه کارگر بتواند منافع تاریخی خود را به افقی عمومی برای دگرگونی جامعه تبدیل کند؛ بتواند پیوند میان مطالبات کارگران، زحمتکشان، دهقانان و دیگر گروه‌های تحت ستم را در یک پروژه سیاسی مستقل سازمان دهد و برای تغییر مناسبات اقتصادی و سیاسی موجود نهادهای قدرت خود را ایجاد کند.

در این معنا، مسئله قدرت‌یابی طبقه کارگر صرفاً مسئله تصرف دولت نیست؛ مسئله دگرگون‌کردن مناسبات اجتماعی و اقتصادی‌ای است که سلطه طبقاتی بر آن‌ها استوار است.

 انقلاب، امکان دگرگونی وزن نیروهاست

انقلاب را نمی‌توان با معیارهای ثابت و مناسبات تثبیت‌شده دوران پیش از انقلاب سنجید. انقلاب، شرایطی است که در آن توازن قوا تغییر می‌کند، نیروهای اجتماعی تازه وارد میدان می‌شوند و جایگاه جریان‌های سیاسی می‌تواند به‌سرعت دگرگون شود. تجربه انقلاب روسیه نشان داد که جریانی که در آغاز در موقعیت اقلیت قرار دارد، می‌تواند با درک درست شرایط، پیوند با مطالبات اجتماعی و حفظ استقلال سیاسی، به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل شود. تجربه انقلاب ایران نیز نشان داد که برخورداری از سابقه مبارزاتی، شهرت سیاسی یا امکانات تشکیلاتی، بدون راهبرد روشن برای قدرت‌یابی مستقل طبقه کارگر، تضمینی برای ایفای نقش تاریخی نیست. بنابراین، مسئله اصلی در ارزیابی جریان‌های سیاسی، صرفاً کمیت و اندازه تشکیلات آن‌ها نیست. باید پرسید: این جریان‌ها چه نسبتی با مبارزات واقعی جامعه دارند؟ چه مطالباتی را نمایندگی می‌کنند؟ چگونه می‌خواهند نیروهای اجتماعی را سازمان دهند؟ چه درکی از قدرت سیاسی دارند؟ و آیا برای تبدیل نیروی اجتماعی طبقه کارگر به قدرتی مستقل و سازمان‌یافته برنامه‌ای روشن ارائه می‌کنند؟

در شرایط انقلابی، جریان‌های سیاسی نه بر اساس گذشته و اندازه تشکیلاتی خود، بلکه بر اساس توانایی‌شان در پاسخ‌گویی به مسائل تاریخی پیش روی جامعه سنجیده می‌شوند. از همین رو، یک جریان کوچک می‌تواند در شرایطی خاص نقشی بزرگ ایفا کند و یک جریان بزرگ ممکن است از ایفای نقش تاریخی خود بازبماند. اما این امکان تنها زمانی به واقعیت تبدیل می‌شود که نظریه انقلابی با حضور اجتماعی، سازمان‌یابی و راهبرد مستقل قدرت پیوند بخورد.

انقلاب فرصت تاریخی دگرگونی مناسبات قدرت را فراهم می‌کند؛ اما این فرصت به‌خودی‌خود به پیروزی سوسیالیسم منجر نمی‌شود. مسئله تعیین‌کننده آن است که طبقه کارگر تا چه اندازه بتواند در متن مبارزه، به نیرویی مستقل، آگاه، سازمان‌یافته و برخوردار از چشم‌انداز سیاسی روشن تبدیل شود. در نهایت، پرسش اساسی نه این است که کدام جریان پیش از انقلاب بزرگ‌تر بوده، بلکه این است که کدام نیرو می‌تواند در جریان انقلاب، از دل مبارزه اجتماعی، قدرتی نوین و مستقل را سازمان دهد.

یادداشت‌ها و منابع

۱. لئون تروتسکی، تاریخ انقلاب روسیه، جلد اول، فصل «پنج روز»؛ روایت آغاز انقلاب فوریه ۱۹۱۷ و اعتصاب زنان کارگر پتروگراد. متن انگلیسی در آرشیو Marxists Internet Archive:

https://www.marxists.org/archive/trotsky/1930/hrr/ch07.htm

۲. ولادیمیر لنین، «وظایف پرولتاریا در انقلاب حاضر» (تزهای آوریل)، آوریل ۱۹۱۷؛ درباره موقعیت اقلیت بلشویک‌ها در شوراها، ضرورت توضیح صبورانه مواضع و انتقال قدرت به شوراها:

https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1917/apr/04.htm

۳. پیمان جعفری، “Reasons to Revolt: Iranian Oil Workers in the 1970s,” International Labor and Working-Class History, No. 84, 2013, pp. 195–217.

https://doi.org/10.1017/S0147547913000331

۴. پیمان جعفری، “Linkages of Oil and Politics: Oil Strikes and Dual Power in the Iranian Revolution,” Labor History, 2019.

https://doi.org/10.1080/0023656X.2019.1537018

۵. Encyclopaedia Iranica، مدخل “Communism iii. In Persia after 1953”؛ برای بررسی تاریخ حزب توده و مواضع آن پس از انقلاب ۱۳۵۷:

COMMUNISM iii. In Persia after 1953

۶. روزنامه لوموند، مصاحبه با خمینی، ۱۷ اکتبر ۱۹۷۸؛ برای بررسی اظهارات او درباره نقش روحانیت در حکومت آینده:

https://www.lemonde.fr/archives/article/1978/10/17/aucune-solution-n-est-possible-en-iran-sans-la-disparition-de-la-dynastie-des-pahlavi-declarait-l-ayatollah-khomeiny_2977589_1819218.html

۷. برای بررسی اختلافات و انشعاب سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در سال ۱۳۵۹ و مواضع سیاسی اکثریت و اقلیت، لازم است به اسناد سازمانی و پژوهش‌های تاریخی درباره چپ ایران پس از انقلاب مراجعه شود.