مقاومت را نمی‌توان از تاریخِ دههٔ شصت حذف کرد؛ نگاهی کوتاه به دیدگاه مهدی اصلانی

شباهنگ راد

شباهنگ راد:

مقاومت را نمی‌توان از آرمانِ کمونیستی و ستیز با نظم سرمایه منفک دانست؛ زیرا مقاومت در جوهر خود، صرفاً واکنشی به نمودهای ستم نیست، بلکه مقابله‌ای است با مناسبات مادی و اجتماعی‌ای که سلطه، استثمار و فرودستی را بازتولید می‌کنند. سیاست‌های جنایت‌بار طبقهٔ سرمایه‌دار نیز هرگاه در جهتِ حفظ و بازتولید این مناسبات عمل کنند، خود به یکی از محورهای بنیادین مبارزه تبدیل می‌شوند. از این منظر، مقاومت مفهومی انتزاعی و بی‌طرف نیست، بلکه میدانی از مبارزهٔ طبقاتی است که شکل‌ها و شیوه‌های بروز آن را شرایطِ تاریخی، توازن قوا و سطح آگاهی اجتماعیِ نیروهای درگیر تعیین می‌کند.

بااین‌حال، نمی‌توان بر پایهٔ منطقی ثابت و از پیش‌ساخته، همهٔ شکل‌های مقاومت را به‌طور یکسان ارزیابی کرد یا آن‌ها را از بسترهای فردی، تاریخی و اجتماعی‌شان جدا ساخت. تفاوت در برداشت از مقاومت، ناگزیر تفاوت در شیوه‌های بروز و تحقق آن را نیز در پی دارد. بااین‌همه، پرسشِ اساسی همچنان به قوت خود باقی است. مقاومت تا آنجا که در جهتِ نفی استثمارگرانِ و گشودن راهِ رهایی انسان از سلطهٔ سرمایه گام برمی‌دارد، پیوندی گسست‌ناپذیر با افقِ آرمانِ کمونیستی دارد؛ ازاین‌رو، نمی‌توان نفی آن را در برابر سیاست‌ها و اقدامات جنایت‌کارانهٔ طبقهٔ سرمایه‌دار، در هیچ عرصه‌ای از مبارزه و با هیچ منطق و توجیهی پذیرفت. این همان موضوعی است که ما مشخصاً از آغاز دههٔ شصت، هنگامی‌که به جان‌باختن هزاران انسانِ کمونیست، مبارز و مخالف در سیاه‌چال‌های جمهوری اسلامی انجامید، با آن مواجه بوده‌ایم.

پیش از هر چیز، بازگویی دههٔ شصت، جدا از این‌که زخم‌های کهنه را دوباره بگشاید و رنج‌های ظاهراً ازیادرفته را زنده کند، ضرورتی برای حفظِ حافظهٔ تاریخی است. تاریخ را نمی‌توان از فصل‌های خون‌بار و تلخ آن جدا کرد؛ چراکه فراموشی، بیش از آن‌که مرهمی برای دردهای گذشته باشد، راه را برای تکرار آنچه بر انسان و آرمان‌هایش رفته است، هموار می‌کند. دههٔ شصت، سال‌هایی هولناک، اندوه‌بار و آکنده از یورشِ بی‌مهار ضحاکان روزگار بود؛ سال‌هایی که مقاومت در برابر سرکوب و خشونت تا مرزِ جان‌باختن ایستادگی کرد. در آن دُوران، شمارِ بسیاری از شایسته‌ترین فرزندان کارگران و زحمت‌کشان، برگ دیگری از تاریخ مبارزاتی این سرزمین را با درد، پایداری و فداکاری نگاشتند؛ برگی که نمی‌توان به حاشیهٔ تاریخ سپرد و گذر زمان هم نمی‌تواند از اهمیتش بکاهد. یادکردِ پیوسته از آن روزگار، نه از روی دل‌بستگی به گذشته و نه برای بازتولید کینه‌های کُور، بلکه کوششی است برای آن‌که رشته‌های حافظهٔ تاریخی گسسته نشود. نام‌ها، رنج‌ها و ایستادگی‌های آن نسل، جزئی از حافظهٔ جمعیِ مردمانی است که زیر چکمه‌های جنایت‌پیشه‌ترین رژیم در هم کوبیده شدند؛ حافظه‌ای که باید از گزند فراموشی و دست‌کاری تحریف‌آمیز پاسداری شود؛ بنابراین، تکرار آنچه بر آنان گذشت، پیش از آن‌که بازگشتن به دردهای کهنه باشد، ایستادگی در برابر فراموشی و ادای احترام به انسان‌هایی است که بخشی از تاریخ پرافتخار مبارزات کارگران و زحمت‌کشان را با زندگی خود رقم زدند.

به‌هرروی، هر وجب از آن سلول‌های ظلمانی و زندان‌های هولناک، یادآور حافظهٔ زخمیِ نسلی است که بهای ایستادگی را با جان و جوانی خویش پرداخت کرد. دیوارهای آن زندان‌ها همچنان شاهد رنجِ انسان‌هایی هستند که زیر شکنجه و در برابر شکنجه‌گران و جلادان دههٔ شصت، از باورها و فداکاری انسانی خود دست برنداشتند.

آنان از میان ما رفتند؛ اما رفتنشان هرگز به معنای خاموشی نیست. هر زخم، هر شبِ بی‌پایان در سلول‌ها و هر نامی که بر دیوارهای فراموشی نقش بست، جزئی از گواهی تاریخی آنان است؛ گواهی این حقیقت است که حتی در برابر یکی از درنده‌ترین نظام‌های روزگار نیز می‌توان ایستاد و سر تسلیم فرود نیاورد. میراثی که آنان بر جای گذاشتند، فقط خاطره‌ای از درد و رنج نیست؛ میراثِ «نه» گفتن به خواسته‌های حاکمان و شکنجه‌گرانِ بی‌رحم و نشانی از پایداری از آرمان‌ها است؛ میراثِ انسان‌هایی است که می‌خواستند مردمانشان، حتی در سیاه‌ترین روزها، کرامت انسانی و سربلندی خو را از دست ندهند. ازهمین‌رو، یادِ آنان نباید در سکوتِ گورستان‌ها محصور بماند، بلکه باید در حافظهٔ زندهٔ مردمی تداوم یابد که آزادی و رهایی را از یاد نبرده‌اند. شاید وظیفهٔ بازماندگان و حامیان راهِ آزادی همین باشد که نگذارند دیوارهای آن زندان‌ها فرو بریزد و حقیقت نیز همراه با آن‌ها از حافظهٔ تاریخی زدوده شود.

باوجوداین، پس از گذشت چندین دهه، هنوز ناگفته‌های فراوانی دربارهٔ آن دُوره برجای‌مانده است؛ زیرا قسمت چشمگیری از رفتار و کردار سازمان‌دهندگان، مجریان، همدستان و کرنش‌گران این فاجعهٔ تاریخی، همچنان، پسِ دیوارهای بلندِ غرور و خودبزرگ‌بینی [منظور بازماندگان آن دُوران]، زیر تیغ سانسور و ارتجاعیِ حاکمان خون‌آشام، پنهان مانده و از دسترس حافظهٔ تاریخی دور نگه‌داشته شده است.

اما مهم‌تر از هر چیز آن است که برخی افراد، [ازجمله مهدی اصلانی از بازماندگان دههٔ شصت]، در کنار بزرگداشت آن دُوران اندوه‌بار و آکنده از مقاومت و فداکاریِ هزاران زندانی سیاسی، آگاهانه می‌کوشند آرمان‌ها و باورهای درستِ جان‌باختگان دههٔ شصت را از هویت و معنای تاریخی‌شان تهی سازند. آنان درصددند جان‌باختگان را از آرمان‌ها، باورها و انگیزه‌هایی که زندگی و مبارزه‌شان بر پایهٔ آن شکل گرفته بود جدا کنند و تصویری ساختگی از نفهمیدنِ مضمونِ مبارزه و مقاومت از سوی جان‌باختگان و نیز ناآگاهی آنان از شگردها و تاکتیک‌های رژیم در درون زندان‌ها به دست دهند.

به زبان ساده‌تر و مطابق روایت‌هایی که افرادی چون مهدی اصلانی ارائه می‌دهند، سرنوشت جان‌باختگان را نمی‌توان صرفاً به میزانِ پایبندی یا عدم پایبندی آنان به آرمان‌هایشان نسبت داد؛ بلکه باید نقشِ آگاهی‌شان از سازوکارها و تاکتیک‌های رژیم در زندان را نیز در این میان لحاظ کرد. بر اساس این روایت، ناآشنایی با قواعد بازی سیاسی و شیوهٔ برخورد رژیم با زندانیان، برخی از آنان را در موقعیتی آسیب‌پذیرتر و اعدام قرار داد؛ به‌گونه‌ای که در مواجهه با فشارها و پرسش‌های جهت‌دار حکومت نتوانستند خود را با شرایط «تطبیق» [که همان عقب‌نشینی از آرمان‌هاست] دهند. در مقابل، بازماندگان [از نظر مهدی اصلانی] از نوعی «اشراف کمونیستی» نسبت به سازوکارهای قدرت و تاکتیک‌های رژیم برخوردار بودند. این شناخت به آنان کمک می‌کرد ماهیت پرسش‌های «بهانه‌جویانهٔ رژیم» در زندان را بهتر تشخیص دهند، در دام موقعیت‌هایی که می‌توانست به شکست یا حذفشان منجر شود گرفتار نشوند و با بهره‌گیری از نوعی «محاسبهٔ سیاسی»، از مراحل بازجویی و اعدام عبور کنند. در چارچوب این تفسیر، تفاوتِ میان جان‌باختگان و بازماندگان را باید در میزانِ متفاوتِ شناخت آنان از منطقِ عملکرد رژیم جست‌وجو کرد.

چه تصویرسازی سیاسیِ نسنجیده و غیرمسئولانه‌ای؛ زیرا اختلاف بر سرِ روایت‌های گوناگون از دههٔ شصت، تنها به تفاوت در خاطره، برداشتِ شخصی یا شیوهٔ پاسخ دادن به پرسش‌های «هیئت مرگ» محدود نمی‌شود. مسئله اصلی‌تر، جایگاهِ دفاع از آرمان، مقاومت و معنایی است که امروز برای ایستادگی جان‌باختگان آن دهه قائل می‌شوند.

البته این‌گونه گفته‌ها دربارهٔ پایداری و ایستادگی جان‌باختگان دههٔ شصت و در نقطهٔ مقابل، درماندگی و عقب‌نشینی دیدگاه‌هایی، مانند نظر مهدی اصلانی دربارهٔ اهمیت وفاداری و پایبندی به آرمان در برابر جلادان و «هیئت مرگ»، نه موردی استثنایی و نه نمونه‌ای منفرد به شمار می‌آید. در میان بازماندگان آن دُوران، نمونه‌های روشن و پرشماری وجود دارد که نشان می‌دهد موضوع بسیار فراتر از اختلاف بر سرِ یک ارزیابی سیاسی یا پاسخ‌گویی به یکی از پرسشِ «هیئت مرگ» رژیم، در آستانهٔ رفتن به مسلخ است. افزون بر این، می‌توان و باید دربارهٔ تصمیم‌ها، ارزیابی‌های سیاسی، اختلافاتِ درون زندان‌ها و حتی پاسخ‌های زندانیان به پرسش‌های «هیئت مرگ» بحث و گفتگو کرد؛ اما استفاده از این مباحث برای تردید افکنی دربارهٔ اصل مقاومت، موضوعی کاملاً متفاوت است. نمی‌توان پرسش‌های مطرح شده در آستانهٔ اعدام را از شرایط تاریخی، روانی و سرکوبگرانه‌ای که این پرسش‌ها مطرح می‌شدند جدا کرد و سپس با «معیارهای امروز»، مقاومت زندانیان را مورد قضاوت قرار داد. درهرحال آنچه به نقدی جدی نیاز دارد، روندی است که در آن جایگاهِ مقاومت آگاهانه به حاشیه رانده می‌شود و روایت‌هایی برجسته می‌گردند که آگاهانه یا ناخواسته، به دستگاه سرکوب امکان می‌دهند قربانی را در مقام متهم قرار دهند.

از این زاویه، موضوع فقط مهدی اصلانی یا یک روایت معین نیست؛ بحث بر سرِ شیوهٔ فهم تاریخ است؛ آیا دههٔ شصت را از چشم‌انداز پایداری انسان‌هایی می‌خوانیم که در برابر سرکوب مقاومت کردند، یا از دریچهٔ روایت‌هایی که سرانجام مسئولیت و نقش سرکوبگر را به حاشیه می‌رانند و قربانی را به محور اصلی داوری بدل می‌کنند؟ در چنین بستری، بیش از هر چیز باید با نهایتِ فروتنی و بی‌آنکه از پیامدهای درست یا نادرست هراسی به خود راه دهیم، به عمق مسئله نفوذ کنیم و در جست‌وجوی حقیقت باشیم؛ آنگاه می‌توان دربارهٔ همکاری، یاری‌رسانی یا هم‌جهتی فکری و آرمانی با نیروها و عناصر سرکوبگر در زندان‌ها سخن گفت؛ بااین‌حال، نباید یک مرزِ بنیادین را از میان برد؛ نقدِ عملکرد اشخاص، هرگز نباید به‌نقدِ اصل مقاومت و پایداری جان‌باختگان تبدیل شود. این دو نه‌فقط یکسان نیستند، بلکه آمیختنشان می‌تواند معنای تاریخی دههٔ شصت را تحریف کند؛ همان ایده و روشی که مهدی اصلانی برگزیده است.

خلاصه، موضوع بحث امروز [و گذشته]، تنها به شیوهٔ روایتِ تاریخ محدود نمی‌شود؛ مسئله این است که از آن گذشته، کدام بخش را به رسمیت می‌شناسیم؛ مقاومت را با همهٔ پیچیدگی‌ها و تناقض‌هایش، یا روایت‌هایی را که آرام‌آرام، آن را بی‌اعتبار کرده و به حاشیه می‌رانند. داوری تاریخی دربارهٔ دههٔ شصت، اگر جایگاه مقاومت را به‌رسمیت نشناسد، دیگر داوری تاریخی نیست؛ بلکه روایتی ناقض و تحریف‌شده از تاریخ است. نمی‌توان در برابر سیاه‌چال‌های هولناک ایستاد، فریادِ شکنجه‌شدگان و اعدام‌شدگان را شنید و بعد، در بازگویی تاریخ، خط فاصلهٔ میان قربانی و سرکوبگر را از میان برداشت. هر روایتی که آگاهانه یا ناآگاهانه، جای جلاد و قربانی را جابه‌جا کند و مقاومت را به حاشیه براند، نه‌فقط درخور نقد، بلکه سزاوار نقدی بی‌امان از سوی کسانی است که همچنان بر مقاومت و ایستادگی در برابر سرکوب پافشاری می‌کنند.

افزون بر این، دههٔ شصت را نمی‌توان از پشت پردهٔ بی‌طرفیِ ظاهری پنهان کرد یا با زبانی ساختگی و تحت عنوان تاریخ‌نگاریِ رسمی بازگو نمود. آن دهه، میدانِ تقابل آشکارِ قدرت و مقاومت بود؛ عرصه‌ای که در آن زندان، شکنجه، اعدام و حذف، به ابزارهای دستگاهِ سرکوب بدل شدند تا ارادهٔ انسان‌هایی را در هم شکنند که حاضر نبودند در برابر نظمِ حاکم سر فرود آورند. نمی‌توان ایستادگی آنان را از بستر اجتماعی، سیاسی و طبقاتیِ زمانه‌شان جدا کرد و سپس به تصویری بی‌خطر از قربانیان گذشته تقلیل داد.

بزرگداشت جان‌باختگان دههٔ شصت، ازاین‌رو، تنها به تکرار از نام‌ها و برپا کردن یادمان‌ها محدود نمی‌شود. زنده نگه‌داشتن خاطرهٔ آنان، یعنی پاسداری از هویت، آرمان، انتخاب و معنای مبارزه‌شان؛ یعنی دفاع از حقشان برای اینکه نه‌فقط به‌عنوان قربانیان یک کشتار، بلکه همچون انسان‌هایی برخوردار از اندیشه، آرمان و ارادهٔ سیاسی به یاد آورده شوند. حافظهٔ تاریخی یا همان «پژوهش‌گران و تاریخ‌نگاران» امروز، اگر تنها درد و فقدان را ثبت کنند و علتِ آن رنج‌ها را به دست فراموشی بسپارند، دیر یا زود به حافظه‌ای بی‌خطر و رام برای قدرت تبدیل خواهند شد. حافظه زمانی حقیقتاً معنا می‌یابد که در کنار زخم و فقدان، از چراییِ ایستادگی نیز سخن بگوید؛ از انتخاب‌هایی که انسان‌ها کردند، از آرمان‌هایی که به خاطرشان پایداری کردند و از ساختارهای قدرتی که آنان را به زندان، شکنجه و مرگ سپردند.

از همین منظر، نبرد بر سرِ حافظه، دنبالهٔ همان کشمکشِ تاریخی است. تحریف گذشته، صورتی دیگر از سرکوب به شمار می‌آید و نشاندن قربانی به‌جای سرکوبگر، تداوم همان خشونت در قالبِ روایت است. کسانی که می‌کوشند مقاومت را از صفحات تاریخ حذف کنند و جان‌باختگان را از بستر مبارزه‌شان جدا سازند، درواقع، می‌خواهند تاریخ را به روایتی بی‌خطر و بی تهدید برای امروز تبدیل کنند؛ اما نمی‌توان حافظهٔ مقاومت را برای همیشه از تاریخ زدود؛ بنابراین، نام جان‌باختگان دههٔ شصت صرفاً چند نام در دفترهای تاریخ نیست. آنان پاره‌ای از حافظهٔ زندهٔ مبارزه‌اند و گرامیداشتشان، ایستادگی در برابر فراموشی و وارونه‌سازی تاریخ است. از این منظر، دفاع از حقیقتِ آن دهه، تنها حراست از گذشته نیست؛ بلکه دفاع از حقِ انسان برای مقاومت، انتخاب و تن ندادن به ستم و تسلیم است؛ و درست در همین نقطه است که حافظه از یادآوریِ سادهٔ گذشته فراتر می‌رود و به عرصه‌ای سیاسی تبدیل می‌شود؛ جدالی بر سر اینکه قربانی چه کسی بود، سرکوبگر که بود، انسان‌ها به چه دلیل مقاومت کردند و کدام آرمان‌ها را حتی در تاریک‌ترین سلول‌ها و هنگام مواجهه با مرگ از دست ندادند.

2 سپتامبر 2026

11 شهریور 1405