در سرزمین پهناور و پرکشمکش ایران، که هزار رنگ زبان و فرهنگ در بطن خاکش ریشه دواندهاند؛ نشانی از جنبشی منسجم با خواست جداییطلبانه به چشم نمیخورد. در حقیقت؛ جدا از آحاد پراکنده؛ هیچ حزب نیرومند یا سازمان سیاسی معتبری در چشمانداز سیاسی ایران، پرچم جدایی از پیکر «ایران» را بهدست نگرفته است! با این همه، پژواک «خطر تجزیه» همچنان در گوشهوکنار ساختار قدرت شنیده میشود؛ گویی سایهای شوم، بیآنکه جسمی داشته باشد، ذهن صاحبان سلطه را تسخیر کرده است. اما این فریادهای پرهیاهو از سوی شوونیسم مرکزگرا، چرا در غیاب خطر واقعی چنین مضطرب و بیقرار است؟ چرا سخن از «تمامیت ارضی» چنان تکرار میشود که گویی جغرافیای ایران در آستانه زوال است؟ حتی برخی از جریانهای مدعی چپگرایی – که گمان میرود باید جانب فرودستان را بگیرند – نیز بیهیچ نقدی، در پناه دیوارهای نامرئی ناسیونالیسم فارس، سنگ حفظ این «تمامیت» را به سینه میزنند. این صداها، نه برخاسته از واقعیت جنبشهای رهاییبخش، بلکه پژواکیست از واهمه عمیق سلطهگران از فروریختن کاخ امتیازاتی که بر دوش دیگر ملتها بنا شده است.
آنها با نمایاندن هیولای موهوم تجزیهطلبی، میکوشند ملتهای غیرمسلط را وادار کنند تا در زنجیر وحدتی بمانند که جز اسارت و حاشیهنشینی برایشان نداشته است. اگر کشوری چون ایران، با درونمایهای از تنوع فرهنگی، زبانی و تاریخی، واقعاً کشوری چندملیتی است، آیا ملل ساکن آن – از کُرد و بلوچ گرفته تا ترک و عرب و ترکمن – نباید از حق طبیعی و انسانیِ تعیین سرنوشت خویش برخوردار باشند؟ و اگر این حق مسلم است، موضع یک نیروی کمونیست که داعیە رهایی بشریت را دارد، باید چه باشد؟ در سنت اصیل اندیشه مارکسیستی، از لنین تا رُزا لوکزامبورگ، از انگلس تا تروتسکی، اصل «حق تعیین سرنوشت ملتها»، ستونی استوار در معماری مبارزه طبقاتی جای میبینند زیرا کارگران زیر فشارهای مضاعف، بە رهایی میرسند. این اصل، تنها یک شعار اخلاقی یا انساندوستانه نیست؛ بلکه جزء لاینفک درک ماتریالیستی از آزادی است. زیرا اگر ملتی که مجبور به زندگی در مرزهایی شود که با سرنیزه و تحقیر ترسیم شدهاند، هیچگاه نمیتواند از عمق جان به مبارزات کارگری، برابری یا سوسیالیسم دل ببندد. کمونیستها، از منظر نظری و تاریخی، همواره از حق جدایی ملل تحت ستم دفاع کردهاند – نه به این معنا که تجزیه را تبلیغ کنند، بلکه از آن رو که فقط در سایهٔ آزادی انتخاب، میتوان به وحدتی واقعی، انسانی و سوسیالیستی رسید. وحدت تحمیلی، همانقدر با آزادی در تضاد است که سرمایهداری با برابری اقتصادی در تضاد است.
آن دسته از نیروهای موسوم به «چپ» که بیهیچ تحلیل طبقاتی و تاریخی، عَلَم حفظ «تمامیت ارضی» برمیافرازند، در حقیقت به بازتولید همان منطق شوونیستی کمک میکنند که ملتهای حاشیه را دهههاست از حق آموزش به زبان مادری، مدیریت سرزمینهای خود، و حضور سرافرازانه در تاریخ کشور محروم کرده است. آنان، با پنهان شدن پشت واژگان فریبندهای چون «وحدت»، «منافع ملی» و «همبستگی»، ریشههای نابرابری را انکار میکنند و فرودستانِ زیر دست را در حاشیه نگه میدارند. برخلاف این دستە از چپنماهای واپسگرا، اگر ما خواهان سوسیالیسمی هستیم که نه چون زندانی آهنین، بلکە همچون خانهای پرنور و گسترده برای همه باشد، باید از حق ملتها برای انتخاب آزادانه راه خویش دفاع کنیم. تنها در آن صورت است که اتحاد میان ملتها، نه بر اساس زور سرنیزه یا مرکزگرایی شونیستی، بلکه بر پایهای داوطلبانه، آگاهانه و رفیقانه شکل میگیرد. پس، کمونیست حقیقی کسیست که در برابر تمامیتخواهی ملی، ایستادگی کند؛ کسی که میداند آزادی، اگر از آنِ همه نباشد، از آنِ هیچکس نیست.
در طول تاریخ مبارزات سوسیالیستی، یکی از اصول بنیادین و تغییرناپذیر اندیشهی مارکسیستی – بهویژه در سنت لنینی – پافشاری بر «حق ملتها در تعیین سرنوشت خویش» بوده است. این اصل، نه فقط یک گزارهی حقوقی یا اخلاقی، بلکه بخشی جداییناپذیر از پروژهی رهاییبخش کمونیسم است. بر اساس این بینش، هر ملت، بهویژه ملتهایی که زیر یوغ سلطهی سیاسی، اقتصادی، یا فرهنگی ملتِ حاکم قرار دارند، باید از این حق برخوردار باشند که آزادانه و بدون اجبار، آیندهی سیاسی خود را رقم بزنند – خواه در قالب باقیماندن در ساختار موجود و خواه با انتخاب راه جدایی و تشکیل یک دولت مستقل.
تأکید بر حق جدایی، به معنای تجویز یا تشویق خودکار به جدایی نیست، بلکه بر برابری واقعی و آزادی انتخاب استوار است. در چارچوب این دیدگاه، وجود کشوری چندملیتی – چنانکه ایران واقعاً چنین ساختاری دارد – تنها زمانی میتواند مشروع و موجه تلقی شود که همهی ملتهای ساکن آن، از جایگاهی برابر و در فضایی دموکراتیک و فارغ از ترس و تبعیض، تصمیم به زیستن مشترک در این ساختار سیاسی گرفته باشند. اگر چنین شرایطی وجود نداشته باشد، یعنی اگر یک یا چند ملت، تنها از روی اجبار، سرکوب، یا انکار هویت، در مرزهای این کشور نگاه داشته شوند، دیگر نمیتوان از «وحدت» سخن گفت؛ آنچه در این صورت شکل میگیرد، چیزی نیست جز یکپارچگی تحمیلی، تمرکز شوونیستی قدرت و در واقع، نوعی از دیکتاتوری ملی و مرکزگرایانە میباشد. از منظر کمونیستی، چنین نظمی – که بهجای تکیه بر رضایت آزادانه، بر تسلط یک ملت بر دیگر ملتها استوار است – نهتنها قابل دفاع نیست، بلکه شکلی از سلطه طبقاتی- ملی بهشمار میرود که باید در صف اولِ نقد و مبارزه قرار گیرد. «تمامیت ارضی» که بر پایهی نابرابری ملی و سلطهی تاریخی یک ملت خاص بر جغرافیای وسیعتر بنا شده باشد، دیگر نه وحدتی داوطلبانه، بلکه یک ساختار امپریالیستی در مقیاس درونکشوری است؛ ساختاری که همانند سلطهی استعمارگران جهانی، شایستهی برچیدهشدن و بازسازی دموکراتیک است.
به همین دلیل، کمونیستها نمیتوانند راهی جدا از دفاع از حق تعیین سرنوشت ملتهای تحت ستم داشته باشند. هرگونه بیتفاوتی یا مخالفت با این اصل، به معنای چشمپوشی یکی از اشکال کلیدی ستم در جوامع چندملیتیست و این در نهایت، به قطع ارتباط نیروهای کمونیست با بخشی از تودهها خواهد انجامید، یعنی با تودههایی که نهتنها تحت ستم اقتصادی، بلکه تحت ستم هویتی، زبانی و تاریخی نیز قرار دارند. بنابراین، کمونیستها در دفاع از بقای ساختارهای چندملیتی مانند ایران، تنها زمانی میتوانند آن را توجیهپذیر بدانند که آن وحدت بر مبنای ارادهی آزاد و برابری واقعی ملیتها شکل گرفته باشد. در غیر این صورت، دفاع از «تمامیت ارضی» تنها به معنای دفاع از نظم ناعادلانهای خواهد بود که باید توسط جنبشهای رهاییبخش مردمی، دموکراتیک و سوسیالیستی، به چالش کشیده شود و دگرگون گردد. در مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس جملهای را بهمثابه خشت نخستین در معماری تحلیل تاریخ بشر گذاشتند و آن این است: «تاریخ تمام جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهی طبقاتی بوده است.» با این بیان بنیادین، آنها چشماندازی پیش روی خواننده گشودند که در آن، جامعه نه چون سطحی هموار و بیکشمکش، بلکه چون میدانی از نبرد دائمی میان استثمارگر و استثمارشونده، بورژوا و پرولتاریا، نمود پیدا میکند. این دو طبقه، نه تنها در موقعیتهای اقتصادی، بلکه در افقهای تاریخی، درک از جامعه، آینده و حیات، در دو سوی متضاد ایستادهاند. از این منظر، تاریخ چیزی جز تلاقی، جدال و تنازع مداوم این دو نیروی متضاد نیست؛ نیرویی که میخواهد حفظ کند، و نیرویی که میخواهد واژگون سازد.
حال اگر این اصل را، که بنیاد تحلیل مارکسیستی جهان است، به جوامعی چون کُردستان، بلوچستان، آذربایجان و دیگر نقاط چندملیتی ایران تعمیم دهیم، درمییابیم که این مناطق نیز، همانند دیگر نقاط جهان، در دل کشمکشهای مبارزات طبقاتی شکل گرفتهاند. در هر یک از این جوامع، طبقهی سرمایهدار بومی یا وابسته به مرکز، و طبقهی کارگر و زحمتکش که بار هستی جامعه را بر دوش میکشد، حضور دارد. اختلافات زبانی، ملی یا فرهنگی، هرگز مانع از آن نبودهاند که تضاد اصلی و بنیادین – یعنی تضاد کار و سرمایه – در این جوامع نیز به شکلی کاملاً مادی و تاریخی ظاهر شود. با این حال، پرسشی که اغلب از جانب مخالفان حق تعیین سرنوشت یا منتقدان حرکتهای ملی مطرح میشود، این است:
ستم ملی چه ربطی به مبارزه طبقاتی دارد؟ آیا طرح مطالبات ملی، طبقهی کارگر را تجزیه و پراکنده نمیکند؟ آیا ممکن نیست که با تحقق جدایی، تنها نظام سرمایهداری جدیدی در شکل تازهای بازتولید شود؟ پاسخ این پرسش، در درک صحیح از ماهیت ستم ملی و نسبت آن با ستم طبقاتی نهفته است. ستم ملی، در جامعهای مانند ایران، نه صرفاً نوعی بیعدالتی فرهنگی یا زبانی، بلکه شکلی ساختاری از سلطهی سیاسی و اقتصادی است که با سایر اشکال ستم، از جمله استثمار طبقاتی، در هم تنیده شده است. ملتهای غیرحاکم – اعم از کُرد، بلوچ، عرب، ترک، ترکمن و دیگران – نهفقط از حق آموزش به زبان مادری محروماند، بلکه بهطور سیستماتیک از دسترسی برابر به منابع، قدرت سیاسی، فرصتهای اقتصادی و توسعه متوازن نیز کنار گذاشته شدهاند. آنها در دو جبهه استثمار میشوند:
از یک سو چون پرولتاریا، تحت سلطه و بهرهکشی مناسبات سرمایهداری؛ و از سوی دیگر، چون اقلیت ملی، تحت تبعیض و انکار ساختاری از سوی دولت – ملت مرکزگرا قرار دارند. به بیان دیگر، در ایران نه با ستم طبقاتی بهتنهایی، و نه با ستم ملی بهتنهایی، بلکه با ستم مضاعف مواجهایم؛ ستمی که در آن، هویت ملی و موقعیت طبقاتی توأمان، سازوکارهای سرکوب را دوچندان میکنند. برای کارگر کُرد در سنندج یا کولبر فقیر در سردشت، مسئله تنها دستمزد نیست؛ بلکه این واقعیت است که نهفقط نان، بلکه زبان، فرهنگ، امنیت و حتی موجودیت فیزیکیاش زیر سوال است. همین امر در بلوچستان، خوزستان یا آذربایجان نیز تکرار میشود.
در چنین شرایطی، حتی اگر جدایی یک ملت از ساختار سرکوبگر ایران به تأسیس دولتی نوپا و تازهنفس بینجامد، باز هم از منظر تاریخی میتوان آن را گامی رو به جلو در مسیر رهایی تلقی کرد. چرا که ستم ملی، بهمثابه یکی از بازدارندهترین موانع بر سر راه اتحاد آگاهانه و آگاهگر طبقاتی، کنار زده خواهد شد. تنها در شرایطی که ملتها از بند سلطهی ملی رها شده باشند و ستم قومی و زبانی و فرهنگی از ساختارهای حکمرانی زدوده شده باشد، آنگاه طبقهی کارگر – فارغ از جبر جغرافیایی و زبان مادری – خواهد توانست یکپارچه و در جبههای واحد، کیفرخواست تاریخی خود را علیه بورژوازی صادر کند.
در جامعهای که ستم دو لبه دارد – ستم طبقاتی از یکسو و ستم ملی از سوی دیگر – نمیتوان یکی را نادیده گرفت و دیگری را بر صدر نشاند. نادیدهانگاشتن یکی از این اضلاع، در عمل به تقویت همان ساختار سرکوبی میانجامد که مدعی نقد آن هستیم. همانگونه که پیشتر نیز تأکید شد، اتحاد تحمیلی و زورمدارانه نه نشانی از همبستگی که صورتی از زندان است؛ زندانی که بهنام «وحدت ملی» بنا شده اما کارکرد آن چیزی جز خفهکردن صداهای متفاوت و به حاشیهراندهشده نیست. در چنین فضایی، سکوت در برابر رنج مضاعف کارگرانی که زیر یوغ ستم ملی و طبقاتی بهطور همزمان در حال فرسودهشدناند، نه تنها بیتوجهی به رنج آنان، بلکه چشمپوشی از بخشی از پیکرهی پرولتاریاست؛ پرولتاریایی که وجودش، هستیاش، و امکان تاریخیاش برای رهایی، در دو جبهه زیر ضرب رفته است. از اینرو، مارکسیستهای آگاه و انقلابی؛ تنها خواهان «جدایی» صرف سیاسی نیستند؛ بلکه آن را بهمثابه پیششرطی ضروری برای تحقق اتحاد واقعی و ماندگار طبقاتی قلمداد میکنند. تا زمانی که زنجیر ملیت بر گردن طبقهی کارگر آویزان باشد، هیچ شعار برابریخواهانهای معنای راستین نخواهد یافت. این زنجیر، نه نمادی صرف از محدودیتهای فرهنگی و زبانی، بلکه تجلی عینی مرگ تدریجی، تبعیض نهادینهشده، فقر گسترده، انکار هویت، حبسهای طولانی، شکنجه، اعدام، تبعید و آوارگی اجباریست. دهههاست که این ستمها، چه در دوران سلطنت مطلقهی پهلوی و چه در قالب جمهوری اسلامی، به شکلی نظاممند، ساختاریافته و هدفدار، بر ملتهای تحتستم اعمال شدهاند. و در دل همین واقعیت تاریخی است که مسئلهی ستم ملی، از یک موضوع فرعی یا فرهنگی، به مسئلهای بنیادی در پروژهی رهایی طبقاتی بدل میشود و مادامی که این زخم التیام نیابد، وحدت طبقاتی نهتنها ممکن نیست، بلکه بدل به شعاری توخالی و ابزاری در دست همان نیروهایی خواهد شد که همزمان بر طبقه و ملیت میتازند. این طوری نیست که در در نتیجه شکافهای طبقاتی و ملی در هم تنیده شده، کارگران و زحمتکشان تنها از نان محروماند، بلکه از کرامت انسانی، فرهنگ، و حیات آزادانهی خود نیز بیبهره و محروم ماندهاند. در چنین شرایطی، دفاع از حق تعیین سرنوشت، بهویژه برای ملتهای تحت ستم، نهفقط حق، بلکه ضرورتی انقلابیست؛ ضرورتی که بدون آن، بنای رهایی طبقاتی، همچون عمارتی بر ماسه، فروخواهد ریخت. در گسترهی جغرافیای سیاسی ایران، اگر بخواهیم نمونهای بارز از جامعهای نام ببریم که در آن آگاهی سیاسی، تشکلیابی حزبی و فعالیت اجتماعی از سطحی بالا و تاریخی برخوردار است، بیتردید «کُردستان» جایگاه ویژهای خواهد داشت. در این دیار، که دههها زیر سایهی سنگین ستم ملی و طبقاتی زیسته است و در اینجا، مفاهیم «مبارزه»، «آزادی» و «رهایی» تنها شعارهایی انتزاعی نیستند؛ بلکه تجربهی زیستهی هزاران زن و مردیاند که جان خود را در راه آزادی، برابری و کرامت انسانی به میدان آوردهاند.
یکی از ویژگیهای ممتاز و منحصر بهفرد جامعهی کُردستان، در قیاس با بسیاری دیگر از مناطق ایران، تحزبیافتگی عمیق تاریخی و نهادینهی آن است؛ خصیصهای که آن را از نظر ساختار سیاسی و کنشگری جمعی، در موقعیتی متمایز قرار میدهد. بر خلاف بخشهای وسیعی از ایران که با فقر سازمانیابی، تشتت سیاسی، یا سرکوب مزمن نهادهای مردمی دستوپنجه نرم میکنند، جامعهی کُردستان از سابقهای غنی در زمینهی شکلگیری احزاب سیاسی، تشکلهای کارگری، نهادهای مدنی، و جنبشهای اجتماعی برخوردار بوده است. این سابقه نه تنها به میراث مبارزاتی مردم کُردستان مشروعیت بخشیده، بلکه بستری زنده و پویا برای تولید گفتمانهای متنوع پیرامون رهایی و بازسازی نظم سیاسی در این منطقه فراهم آورده است. تحزب در کُردستان صرفاً شکلی بیرونی از فعالیت سیاسی نیست، بلکه در بسیاری موارد با تاروپود زندگی روزمرهی مردم گره خورده است؛ از کنشگران کارگری و دانشجویی گرفته تا زنان، معلمان، روزنامهنگاران و روشنفکران مستقل. این واقعیت، کُردستان را به یکی از معدود فضاهای سیاسی در ایران بدل کرده که در آن، تضادها و تقابلهای نظری نه در سکوت و انفعال، بلکه در میدان فعال نبرد ایدئولوژیک و مبارزهی اجتماعی طرح و تجربه میشوند.
با این همه، و علیرغم این سنت غنی از مبارزه و سازمانیابی، کُردستان نیز همچنان با فقدان وحدت نظری بر سر مسیر رهایی مواجه است. به بیان روشنتر، اگرچه همرأیی گستردهای پیرامون وجود و واقعیت عینی ستم ملی و طبقاتی در میان اقشار گوناگون این جامعه وجود دارد، اما این همسویی در تشخیص درد، لزوماً به توافقی همسنگ در مورد نسخهی درمان نمیانجامد. هنوز راهحلی واحد، فراگیر و مورد اجماع، برای عبور از وضعیت کنونی و رسیدن به رهایی پایدار، در دسترس یا متحقق نیست. و شاید هم اساساً دستیابی به چنین راهحلی، نه در اتاقهای تئوریک و نه در بیانیههای حزبی، بلکه در بطن فرآیند پویای مبارزهی جمعی، در مراجعه مستقیم به ارادهی ساکنان این سرزمین، و از مسیر برگزاری همهپرسیهای آزاد، دموکراتیک و مردمی میسر گردد.
در این میان، دو جریان اصلی و تأثیرگذار – یعنی ناسیونالیستها و کمونیستها – با پیشفرضهای نظری، منافع طبقاتی، و افقهای ایدئولوژیک متفاوت، قرائتها و استراتژیهایی متضاد در برابر مردم کُردستان قرار دادهاند. ناسیونالیستها اغلب با تأکید بر فدرالیسم؛ در پی شریک شدن در قدرت با مرکزگرایان هستند و این ذرهای از دردها و رنجها مردم کُردستان را نه تنها کاهش نمیدهد بلکه درد ستم کشی ملی؛ لاینحل و در لایه ای از ابهام قرار می گیرد. اما تردیدی نیست که در پی تحقق فدرالیسم؛ بورژوازی کُرد نفع فراوانی خواهد بُرد. ولی کمونیستها با تکیه بر تحلیلهای طبقاتی، فراتر از مرزهای ملی و قومی، رهایی را در گرو نابودی نظم سرمایهدارانه، همبستگی کارگران، و ایجاد آلترناتیوهای سوسیالیستی میدانند. این نگاه؛ تنها شامل کُردستان نمی شود زیرا اگر جدایی دموکراتیک در کُردستان صورت نگیرد؛ گزینه فدرالیسم برای کارگران همین بربریتی خواهذ بود که جمهوری اسلامی برای مردم بوجود آورده است. این دو گفتمان، اگرچه در مقاطعی در تقاطع مطالبات مردمی قرار میگیرند، اما در تحلیل نهایی، حامل پروژههای سیاسی متفاوتی هستند. با این همه، زیست مشترک این گفتمانها در جامعهی کُردستان، نه بهمعنای تضاد فلجکننده، بلکه گاه بهمثابه فضایی برای دیالوگ، تضارب آرا و رشد آگاهی سیاسی عمل کرده است. شاید بتوان گفت، آنچه کُردستان را از دیگر نقاط ایران متمایز میسازد، نه صرفاً تعدد احزاب و تشکلها، بلکه توانایی این جامعه در زنده نگهداشتن سوالهای بنیادین در باب رهایی و آیندهای قابلزیست برای همگان است.
جریان ناسیونالیستی، که از منابع هویتساز «ملی» تغذیه میکند، در بُنمایهی خود، عمدتاً بازتابدهندهی منافع لایههایی از بورژوازی و قشر متوسط است. این جریان، گرچه در واکنش به ستم ملی و تاریخی از سوی دولتهای مرکزگرا سربرآورده، اما در تحلیل نهایی، رهایی را نه در برچیدن ساختارهای طبقاتی و استثماری، بلکه در بازتعریف شکل حکمرانی و انتقال قدرت از مرکز به پیرامون میجوید – آن هم عمدتاً در قالبهایی چون خودگردانی یا فدرالیسم. اما مسئله دقیقاً در همینجاست؛ یعنی ناسیونالیسم بهرغم شعارهای رهاییبخش خود، غالباً از پرداختن به ریشههای طبقاتیِ ستم، طفره میرود. در گفتمان ناسیونالیستی، رهایی سیاسی بدون رهایی اقتصادی ممکن پنداشته میشود، حال آنکه بدون دگرگونی بنیادین در مناسبات قدرت، صرفاً جابهجاییِ مکانیکی صاحبان قدرت، به تکرار شکل تازهای از سلطه خواهد انجامید. به بیان دیگر، چه سود اگر دولت محلی بهجای دولت مرکزی بنشیند، اما همان منطق استثمار، همان ساختار طبقاتی، و همان نابرابریهای اجتماعی تداوم یابد؟
در چنین چارچوبی، خطر آن است که ستمدیدگان دیروز، فردا به ابزار تثبیت سلطهی بورژوازی محلی بدل شوند. ناسیونالیسم، وقتی از خاستگاه طبقاتی خود تهی نگردد و به درون نقد مارکسیستی از قدرت کشیده نشود، به راحتی میتواند به پوششی ایدئولوژیک برای بازتولید استثمار در شکلی جدید بدل شود. این همان نقطهایست که گفتمان سوسیالیستی راه خود را از گفتمان ناسیونالیستی جدا میسازد. در سنت مارکسیستی، ستم ملی و ستم طبقاتی، نه دو مقولهی جداگانه، بلکه دو روی یک سکهاند؛ دو شکل از سلطه که در هم تنیدهاند و یکدیگر را تقویت میکنند. رهایی ملی، چنانچه از بنیان طبقاتیاش جدا گردد، تنها به رهایی کاذب اقلیتی از طبقات فرادست خواهد انجامید، نه به رهایی اکثریت ستمدیده و فرودست.
بنابراین، راه برونرفت از ستم ملی، نه در فدرالیسمی صوری و صرفاً اداری، بلکه در فروپاشی مناسبات نابرابر قدرت و ثروت است. تغییر شکل دولت، بدون دست بردن در محتوای طبقاتی آن، صرفاً موجب بازآرایی چهرهی سلطه میشود، نه الغای آن. آنچه نیاز است، نه فقط توزیع مجدد قدرت سیاسی، بلکه بازتعریف بنیادین مناسبات اجتماعی، اقتصادی و طبقاتی است – چیزی که تنها در چشمانداز سوسیالیستی قابل تصور است. در نهایت، پاسخ واقعی به ستم ملی، نه صرفاً در «تغییر پرچم» یا «تعویض جغرافیای قدرت»، بلکه در پیوند آگاهانه جنبشهای ملی و طبقاتی نهفته است. این تنها راهیست که میتواند هم از تکرار ستم در شکلی تازه جلوگیری کند و هم رهایی را به امری فراگیر، مردمی و واقعی بدل سازد.
این دوگانگی استراتژیک – میان ناسیونالیسم و سوسیالیسم – نهتنها نشاندهندهی بلوغ سیاسی جامعهی کُردستان، بلکه گواهی بر عمق تضادها و تنوع منافع درون آن است. تحزبیافتگی در قالب احزاب، سازمانها، جبههها و بلوکبندیهای سیاسی متعددی بازتاب داده است که هر کدام، با اتکا به پایگاه اجتماعی و تحلیلی خاص خود، آیندهای متفاوت را برای «فردای پس از جمهوری اسلامی» ترسیم میکنند. امروز، در کُردستان، نقشهی سیاسیای در حال شکلگیری است که در آن، نیروهای مختلف بر پایهی تحلیل خود از ستم و راهحل آن، آلترناتیوهای سیاسی گوناگونی را به جامعه پیشنهاد میدهند. برای مثال:
– برخی، با تمرکز بر فدرالیسم، به بازتعریف روابط سیاسی در جغرافیای جدید میاندیشند و در پی حفظ نظام نابرابر و ارتجاعی هستند.
– برخی دیگر، با تأکید بر سوسیالیسم، بر برابری و سازماندهی از پایین، در پی ساختن جامعهایاند که نهتنها ملت را، بلکه طبقه را نیز آزاد کند.
این وضعیت چندصدایی و بلوکبندی سیاسی، نه نشانهی ضعف، بلکه گواهی است بر پویایی یک جامعهی زنده، اندیشمند و مبارز. در نهایت، آیندهی سیاسی کُردستان – چه در قالب استقلال، چه فدرالیسم، چه جمهوری شورایی یا هر ساختار دیگر – وابسته به سطح سازمانیابی، عمق آگاهی، و قدرت اجتماعیِ هر کدام از این نیروها خواهد بود. آنچه مسلم است، آن است که کُردستان، برخلاف تصویر قالبی «حاشیهای خاموش»، امروز یکی از آمادهترین میدانهای سیاسی در ایران برای ورود به دوران پساجمهوری اسلامی است؛ میدانی که در آن، مفاهیم رهایی، دموکراسی، و برابری نه در آرمان، بلکه در پراتیک روزمرهی احزاب و کنشگران سیاسی تجسم یافتهاند. در سپهر سیاسی امروز کُردستان، آنچه خط پررنگ و گاه خونین خود را در سراسر گفتمانهای مبارزاتی میکشد، تقابل و تنشِ پیوسته میان دو افق بنیادی است: از یکسو ناسیونالیسم، و از سوی دیگر، سوسیالیسم انقلابی. این دو نه صرفاً دو نحله فکری، بلکه دو پروژهی تاریخی، دو رویکرد به رهایی، و دو پاسخ متضاد به مسئلهی ستم ملی و طبقاتیاند که سرنوشت سیاسی کُردستان را در دهههای اخیر شکل دادهاند. در ظاهر، هر دو جریان مدعیاند که خواهان پایان دادن به ستم تاریخی ملت کُرد هستند؛ اما با اندکی تأمل، میتوان دریافت که تعریف آنها از رهایی، و راهی که برای نیل به آن پیشنهاد میکنند، از بنیاد با یکدیگر تفاوت دارد.
جریان ناسیونالیستی – با همهی تفاوتهای داخلیاش – در عمل، خود را به چارچوبهایی محدود کرده است که نه فقط از اساس بورژواییاند، بلکه ابزارهاییاند برای مدیریت و «تنظیم» ستم، نه برای ریشهکنی آن. علیرغم شعارهای پرطمطراق در ستایش «کُردایتی» و «هویت ملی»، راهحلهای آنان عمدتاً در قالبهایی چون فدرالیسم، پارلمانتاریسم، خودمختاری و زبان مادری خلاصه میشود. در سطح نخست، ممکن است این خواستهها رادیکال و مردممحور جلوه کنند، اما در واقع، اغلب ابزاریاند برای کسب امتیاز از دولت مرکزی، و نه ابزاری برای واژگونسازی بنیانهای سلطهی مرکزگرایانه و طبقاتی. فدرالیسم، چنانکه توسط جریانات ناسیونالیست مطرح میشود، نه یک ساختار شورایی و از پایین، بلکه شکلی نرمشده از مرکزگراییست. این طرحها، در بهترین حالت، به تقسیم اداری قدرت منجر میشوند، نه به انتقال واقعی قدرت به زحمتکشان و فرودستان. ناسیونالیسم کُرد، در عمل، بیشتر نمایندهی منافع لایههایی از طبقهی متوسط و بورژوازی بومیست که خواهان شراکت در قدرت سیاسی و اقتصادی حاکماند، نه برچیدن نظام نابرابری.
این جریانات، اغلب بهجای تحلیل ساختاری از مناسبات ستم، ستم ملی را به پوشیدن لباس کُردی، تدریس زبان مادری، یا نمادهای فرهنگی تقلیل میدهند. در حالی که ستم ملی، تنها در سطح نمادها متوقف نمیماند؛ این ستم، در دستمزدهای پایینتر، در فرصتهای نابرابر اقتصادی، در توسعهنیافتگی سیستماتیک، در حضور نظامی و امنیتی دائم، و در طرد سیاسی – اجتماعی بازتولید میشود. در چنین فضایی، اگر نیروهای کمونیست و انقلابی میدان را خالی بگذارند، ستم ملی در کُردستان نهتنها بیپاسخ خواهد ماند، بلکه با لعابی از «اصلاحطلبی ملی» مشروعیت خواهد یافت. به همین دلیل، کمونیستهای انقلابی وظیفه دارند با دقت، صراحت و شجاعت، به نقد پروژههای بورژوایی تحت عنوان «فدرالیسم»، «خودمدیریتی» و امثال آن بپردازند و ماهیت طبقاتی این راهکارها را برای تودههای ستمدیده روشن کنند. باید با وضوح به جامعه گفت: فدرالیسم، آنگونه که تجربهی کشورهای مختلف چون عراق، هند، نیجریه و حتی آمریکا نشان داده، نه تنها آزادی را نهادینه نمیکند، بلکه میتواند ستم را در شکل محلی، قبیلهای و بومی بازتولید کند. در بسیاری از موارد، فدرالیسم بهجای کاهش شکافهای اجتماعی، به تقسیم منابع میان نخبگان محلی و ایجاد ساختارهای طایفهمحور و شبهالیگارشی انجامیده است. بهویژه در غیاب یک بنیان سوسیالیستی، فدرالیسم چیزی نیست جز بازتوزیع قدرت بین گروههایی از بورژوازی محلی، که نهتنها به رفع ستم نمیانجامد، بلکه شکل تازهای از حاکمیت طبقاتی را بنیان مینهد.
به همین دلیل است که سوسیالیستها نمیتوانند و نباید در برابر این جریانها سکوت کنند. اگرچه ممکن است فدرالیسم و خودمختاری در ظاهر از «آزادی» سخن بگویند، اما در عمل از فلسفهی وجودی خود تهیاند: آزادی بدون عدالت طبقاتی، چیزی جز واژهای توخالی نیست؛ و ساختار سیاسیای که بر بستر سرمایهداری و وابستگی به مرکز بنا شده باشد، هرقدر هم «بومی» شود، باز ابزار سرکوب است، نه رهایی. از این منظر، وظیفهی تاریخی کمونیستهای انقلابی در کُردستان نهتنها نقد صریح ناسیونالیسم و فدرالیسم، بلکه ساختن آلترناتیوی واقعیست؛ آلترناتیوی که بر پایهی سازماندهی تودهای، قدرت از پایین، اقتصاد سوسیالیستی، و مشارکت دموکراتیک کارگران، دهقانان، زنان و جوانان بنا شود. چنین جامعهای، نه بر اساس مرزهای اداری و تقسیمات قومی، بلکه بر اساس برابری اجتماعی و همبستگی طبقاتی شکل خواهد گرفت – و تنها در این صورت است که رهایی ملی میتواند با رهایی انسانی و طبقاتی در هم گره بخورد. در چشمانداز تلاطمخیز آیندهی سیاسی ایران، جایی که فروپاشی رژیم جمهوری اسلامی دیگر نه یک رؤیا، بلکه ضرورتی تاریخیست، کُردستان بار دیگر در نقطهی تلاقی مبارزات ملی، طبقاتی و اجتماعی قرار میگیرد. تجربههای انباشتهی چند دههی اخیر، از انقلاب ۵۷ گرفته تا خیزشهای مردمی و جنبشهای آزادیخواهانه، نشان دادهاند که در هر مرحله از تحولات سیاسی، کُردستان نه تماشاگر بلکه کنشگرِ فعال تاریخ بوده است. این بار نیز، در فرایند تُغیان انقلابی پیشِرو، تنها یک نیروی اجتماعی میتواند به مصاف همهی اشکال ستم برخیزد و سنگر به سنگر از آزادی و برابری دفاع کند و آن بدیل سوسیالیستی از پایین، متکی بر سازمانیابی کارگران، زحمتکشان، زنان و جوانان ستمدیده میباشد.
در برابر این افق، جبههای متشکل از احزاب ناسیونالیست و مذهبی در کُردستان شکل گرفته که با وجود تفاوتهای آشکار در ظاهر، در ماهیت به یک ریشهی مشترک گره خوردهاند. این احزاب؛ مدتهاست که به حمایت از منافع طبقهی متوسط و سرمایهداری بومی روی آورده و جالب آنکه از یکسو، مدام نسبت به شکلگیری آلترناتیوهای رادیکال از پایین ابراز نگرانی میکنند و از سوی دیگر، وجود و نقش تاریخی طبقهی کارگر در کُردستان را انکار مینمایند. این رویکرد، سادهلوحانه تصادفی نیست بلکه ناشی از ترس عمیق آنان از قدرت اجتماعیست که کارگران و زحمتکشان سازمانیافتهتر به میدان بیایند. انکار پرولتاریای کُرد، نه یک اشتباه نظری، بلکه راهبردی آگاهانه برای پنهانسازی تضادهای طبقاتی در جامعهی کُردستان است. این احزاب، چه با پوشش ناسیونالیسم کور و چه با پردهی محافظهکاری مذهبی، در عمل در کنار بورژوازی کُرد قرار میگیرند؛ بورژوازیای که مشتاقانه چشم به افق قدرت دوخته و در تلاش است با کسب سهمی از کیک حاکمیت، جایگاهی پایدار در نظم آیندهی ایران برای خود دستوپا کند. این جریانها، با بهرهبرداری از واژگانی نظیر «مشارکت سیاسی»، «حق تعیین سرنوشت» یا «خودمختاری»، در واقع میکوشند چهرهای انسانی از مناسبات سرمایهدارانه به نمایش بگذارند و کارگر را وادار به تبعیت از پرچم طبقات بالا کنند.
در پس این گفتارها اما، واقعیت تلخ دیگری پنهان است و آن: خواست پنهانی برای انباشت سود از بازار کار ارزان زحمتکشان کُرد میباشد. هدف واقعی، تثبیت ساختاری است که در آن سرمایهدار بومی کُرد، در سایهی آرامش نسبی سیاسی و با همراهی دولت مرکزی یا توافقات منطقهای، از نیروی کار محرومان، کولبران، کارگران ساختمانی، معلمان و پرستاران محروم، حداکثر بهرهکشی را انجام دهد. در برابر این پروژهی همدستی طبقاتی، بدیل سوسیالیستی چیزی است ذاتاً متفاوت. سوسیالیسم، نه تنها وعدهی آزادی را میدهد، بلکه با بنیانهای مادی ستم به مقابله برمیخیزد. بدیل سوسیالیستی اجازه نخواهد داد که در جامعهی فردای کُردستان، هیچکس در گرسنگی بخوابد، هیچ کارگری استثمار شود، هیچ زنی در حاشیه رانده شود، و هیچ کودکی بدون آموزش بماند. این بدیل، با تکیه بر شوراهای مردمی، اقتصاد اجتماعی، دموکراسی مستقیم، و مشارکت آگاهانهی تودهها، ساختار قدرت را از نو بنیاد خواهد نهاد. بدیل سوسیالیستی، به معنای ساده، جلوگیری از تکرار تاریخ است: تاریخی که در آن، هر بار با تغییر پرچم یا زبان رسمی، ساختار ستم دستنخورده باقی مانده است. این بدیل، تنها راهیست که میتواند به شکاف تاریخی ملی و طبقاتی در کُردستان پایان دهد – پایانی واقعی، نه توافقی پشتپرده میان نخبگان؛ نه قراردادی دیگر برای حفظ سود؛ بلکه فروپاشی کلیت مناسباتی که ستم را تولید میکنند.
بنابراین، روشن است که وظیفهی نیروهای چپ و انقلابی، تنها نقد احزاب راستگرا و ناسیونالیست نیست. رسالت آنها، ساختن افقی نوین برای جامعه است؛ افقی که در آن رهایی ملی و طبقاتی نه در تعارض، بلکه در پیوندی ناگسستنی، به نیرویی مشترک برای شکستن زنجیرهای ستم بدل میشوند. اما برخی از نیروهای چپنما، بر این باورند که اگر مردم کُردستان به وحدتی پایدار محلی دست یابند و در عین حال پیوندهایی استوار با دیگر اقلیتهای ملی و اتنیکی ساکن در جغرافیای سیاسی ایران برقرار سازند، میتوانند در نهایت به هدف دیرینهی خود یعنی استقلال کامل دست یابند. این دیدگاه، هرچند از آرمانخواهی و نوعی امید سیاسی تغذیه میکند، اما در مقام تحلیل واقعگرایانه، نیازمند بررسی دقیقتر است. چرا که تحقق یک «کُردستان مستقل»، صرفاً محصول ارادهی درونی مردم این منطقه نیست، بلکه عمیقاً به معادلات پیچیدهی منطقهای و بینالمللی وابسته است. موقعیت ژئوپلیتیک کُردستان ایران، بهویژه در پیوند با کشورهای همسایهای که هر یک دارای جمعیت قابلتوجهی از مردم کُرد هستند – از جمله ترکیه، عراق و سوریه – به یکی از عوامل تعیینکننده در شکلگیری، پیشبرد، و نیز مهار مطالبات ملی در این منطقه بدل شده است. این پیوستار جغرافیاییِ کُردی، که در نگاه نخست میتواند بستر همبستگی و تقویت همسرنوشتی ملی تلقی شود، در واقع در بسیاری از موارد، به ابزار کنترل و سرکوب مطالبات کُردها از سوی دولتهای ملیگرا و مرکزگرا تبدیل شده است. اگر بهصورت فرضی بپذیریم که جمهوری اسلامی ایران – یا حتی حکومتی که پس از آن بر سر کار آید – با دولتهای همسایه به توافقی استراتژیک و امنیتی بر سر «ثبات مرزها» و «حفظ یکپارچگی ملی» دست یابد، در آن صورت احتمال بروز یا تداوم یک جنبش استقلالطلبانهی موفق در کُردستان ایران بهشدت کاهش مییابد. چنین توافقی، عملاً به معنای تشکیل جبههای واحد از قدرتهای منطقهای علیه هرگونه حرکت تجزیهطلبانه خواهد بود؛ جبههای که با ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و در صورت لزوم نظامی، میتواند فشار فزایندهای بر جنبشهای رهاییبخش محلی وارد آورد و آنها را یا وادار به عقبنشینی کند یا به حاشیه براند.
اما در دل همین تنگنای ژئوپلیتیک، راه دیگری نیز قابل تصور است؛ راهی که به جای تمرکز بر جدایی ملی و تشکیل دولت-ملت مستقل، بر دگرگونی ساختاری در سطح کلان – یعنی در سطح قدرت مرکزی – تأکید میورزد. در این چشمانداز، جنبشهای کُردی و سایر جنبشهای ملی نه بهعنوان بازیگرانِ محلیِ تجزیهطلب، بلکه بهمثابه نیروهایی مترقی و بخشی از پروژهی سراسریِ رهایی اجتماعی و دموکراتیزهکردن قدرت، وارد میدان میشوند. در این چارچوب، اگر جنبش انقلابی در کُردستان بتواند بر پایهی نیروی مردمی، سازمانیافتگی ریشهدار، و سطح بالای آگاهی سیاسیای که در تاریخ این منطقه بارها خود را نشان داده است، ائتلافی آگاهانه و استراتژیک با نیروهای چپگرا، مترقی و عدالتمحور در سطح سراسری ایران برقرار کند، آنگاه نهتنها در موقعیت دفاعی قرار نخواهد گرفت، بلکه میتواند نقش کلیدی در بازتعریف ساختار قدرت در ایران ایفا کند. چنانچه نظام سیاسی آیندهی ایران بهسمت دموکراتیزهشدن حرکت کند، و بهویژه اگر دولت آینده بر پایهی اصول سوسیالیستی یا دستکم با گرایشهای چپگرایانه شکل گیرد، احتمال تحقق مطالباتی چون رفع ستم ملی، به رسمیت شناختن تنوع زبانی و فرهنگی، حق آموزش به زبان مادری، خودگردانی درونی، و حتی حق تعیین سرنوشت در چارچوبی دموکراتیک، نهتنها افزایش مییابد، بلکه با هزینهی سیاسی و انسانی کمتری نیز ممکن خواهد شد.
به بیان روشنتر، پیوند استراتژیک میان جنبشهای ملی و جنبشهای طبقاتی، بهویژه در قالب پروژهای سراسری برای عبور از اقتدارگرایی و سرمایهداری نهادینهشده، میتواند جایگزین مناسبی برای راهحلهای پرهزینه، جداییطلبانه و تنشزا باشد. در چنین سناریویی، کُردستان نه حاشیهای ناراضی و تهدیدگر، بلکه به قلب مبارزه برای دموکراسی و برابری اجتماعی در ایران بدل خواهد شد – موقعیتی که در آن، مسئلهی ملی نه نادیده گرفته میشود و نه بهانهای برای تجزیههراسی و سرکوب قرار میگیرد. در نهایت، واقعگرایی سیاسی حکم میکند که راهبردهای رهایی، در عین حفظ اصول، نسبت به شرایط عینی و ساختارهای قدرت منطقهای و بینالمللی حساس باشند. جنبشهای مترقی اگر خواهان تحقق آرمانهای تاریخی خود هستند، ناگزیر از بازاندیشی در تاکتیکها و ایجاد پیوندهایی فراتر از مرزهای ملی اند – پیوندهایی که بتوانند به برآمد واقعی و پایدار مردممحور، انجامند و نه صرفاً به جابهجایی بازیگران قدرت در همان ساختارهای پیشین.
صدیق جهانی
دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۴