
در جهان سرمایهداری، مناسبات نابرابر همچون تار و پودی نامرئی، تمام عرصههای زندگی انسان را در بر میگیرد؛ از روابط خانوادگی تا مناسبات شغلی، از ساختارهای اقتصادی تا نهادهای قدرت سیاسی. این نابرابریها، گرچه گاه پنهان و خزندهاند، اما در بسیاری مواقع با خشونتی آشکار و سیستماتیک خود را تحمیل میکنند. حاصل این مناسبات، چیزی نیست جز فرسایش مداوم روان و جسم انسانهایی که هر روز، زیر بار فشارهای ساختاری، خُرد میشوند – انسانهایی که یا به خشم انفجاری و بیهدف روی میآورند، یا در ورطهی افسردگی خاموش، بیپناه رها میشوند.
با این حال، در دل همین فضای تیره و انباشته از ناامیدی، همواره گروهی از انسانها قد علم میکنند. آنها نمیخواهند قربانی صرف این وضعیت باشند. خشمشان، تنها فریادی در باد نیست و اندوهشان، به انفعال نمیانجامد. آنان با نگاهی تیزبین و نقاد، به ساختارهای سلطه و نابرابری مینگرند، و میکوشند از دل تجربیات زیسته و تاریخیِ خود و دیگران، فهمی دقیق از ماهیت ستم بهدست آورند.
چنین انسانهایی، گام به گام، مسیر سازمانیافتگی را در پیش میگیرند. آنها، در ابتدا از طریق جدلهای نظری و پلمیک درکهای فردی را به اشتراک میگذارند تا به فهمی جمعی، هدفمند و راهبردی از اوضاع برسند. این فرآیند، بهتدریج منجر به تدوین نقشه راهی برای کنش سیاسی میشود؛ برنامهای که هم ستم را ریشهیابی میکند و هم افقهایی برای رهایی ترسیم مینماید.
در این مرحله است که نیاز به تأسیس یک ظرف سیاسی سر بر میآورد، تشکلی که خاستگاه آن در متن زندگی فرودستان باشد و ستونهایش نه بر روابط خونی و شخصی، بلکه بر اصول، تحلیل طبقاتی، و ارادهی آگاهانهی جمعی استوار گردد. اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که این مسیر همیشه مستقیم و بیدستانداز نیست. زیرا پس از سالها مبارزه و تلاش، گاه الیت خاصی، که ممکن است زمانی از دل همان مبارزات سربرآورده باشند، رفتهرفته اختیارات حزب را در انحصار خود میگیرند. و بدتر از آن، این روند گاه به جایی میرسد که حتی درون همان الیت نیز تصفیه صورت میگیرد، و نهایتاً تنها یک خانواده، تمامی اهرمهای قدرت در حزب را در دست میگیرد. به این ترتیب، حزب بهجای آنکه بازتابدهندهی ارادهی عمومی و سازماندهی تودهها باشد، به ملک شخصی و خانوادگی بدل میشود؛ خانهای بسته، بیپنجره، بیدر.
در چنین ساختاری، بدنهی حزب دیگر نقشی تعیینکننده ندارد. تصمیمگیریها از بالا دیکته میشوند و وفاداری بیچونوچرا جای تضارب آرا و مشارکت دموکراتیک را میگیرد. روابط خانوادگی و خویشاوندی چنان در تار و پود تصمیمسازیها تنیده میشود که حتی مصوبات کنگره نیز از صافی منافع خانوادگی عبور میکنند. آنگاه است که حزب، دیگر آن چیزی نیست که قرار بود باشد.
در چنین حزبی، فضای گفتوگوی آزاد به محاق میرود. تضارب آرا و نقادی سازنده جای خود را به سکوتهای محتاطانه، تعارفهای تهی، و تکرار بیچونوچرای فرامین میدهد. دیگر خبری از جستوجوی حقیقت نیست، بلکه هدف، تنها تثبیت جایگاه رهبر بلامنازع و تداوم سلطهی یک خانواده است.
اما با همهی اینها، تاریخ بارها نشان داده است که قدرت واقعی در دستان مردمی است که از دل رنج، ستم، و نابرابری، به آگاهی و کنش جمعی دست یافتهاند. این مردم، هنگامی که حول ارزشهایی چون برابری و آزادی گرد هم میآیند و نهادهایی با ریشههای مردمی بنا میکنند، توان آن را دارند که ساختارهای پوسیدهی سلطه را در هم بشکنند، و نظمی نوین بر مبنای برابری واقعی در تمامی عرصههای زندگی برپا سازند. در پایان، باید به این حقیقت ساده و پرمعنا اشاره کرد: ظرف سیاسی، اگر نتواند از مرزهای محفلی، خانوادگی و قبیله عبور کند، هرگز به ابزاری برای رهایی جمعی بدل نخواهد شد. ظرفی که در بند روابط خونی و وفاداریهای شخصی باقی بماند، نه تنها توان تغییر ندارد، بلکه خود به ابزاری برای بازتولید همان ستمی بدل میشود که قرار بود علیه آن برخیزد.
صدیق جهانی
پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴