در روزگار ما، بهویژه در فضاهایی چون کلابهاوس و شبکههای مشابه، گروهی از فعالان و مدعیان سیاستورزی گرد هم میآیند و ساعتها دربارهی چیستی و چگونگی حزب، نقش آن در تحولات اجتماعی و نسبتش با رهایی گفتگو میکنند. اما با وجود این بحثهای طولانی، آنچه غالباً غایب است، اجماعی نظری، تحلیلی روشن یا درکی تاریخی از مفهوم «حزب» است. تلختر آنکه در همین میانه، صداهایی نیز به گوش میرسند که آشکار یا پنهان، بار دیگر به الگوهای کهنهای چون حزبهای خانوادگی، محفلهای خویشاوندسالار و تشکلهای طایفهای رجوع میکنند؛ گویی نه در انتهای قرن بیستویکم، بلکه در آغاز سنتسالار تاریخ ایستادهایم، گویی کلید موفقیت سیاسی را نه در سازمانیافتگی عقلانی تودهها، بلکه در پیوندهای خونی، ارث قدرت و میراثداری محفلی جستوجو میکنند.
اما اگر حزب را، آنگونه که باید، بهمثابه ابزار تاریخی مبارزهی طبقاتی و سازماندهندهی ارادهی جمعی درک کنیم، درمییابیم که حزب، قطبنمای حرکت سیاسی نیروهای رهاییخواه است؛ سازوکاری برای هدایت گامبهگام، آگاهانه و منسجم تودهها در مسیر دشوار گذار از مناسبات ستمگرانه به جامعهای برابر و آزاد. در این معنا، حزب باید همچون میدان آموزش و مشارکت، بستر رشد آگاهی طبقاتی، و شبکهای برای تلفیق تجربه و خرد جمعی عمل کند و نقش بنیادین حزب، تنها زمانی محقق میشود که رهبری آن بر شایستگی، تعهد، آزمون سیاسی و انتخاب آگاهانه متکی باشد؛ نه بر مناسبات خانوادگی، دوستیهای محفلی یا خویشاوندی.
انحراف دقیقاً از لحظهای آغاز میشود که ساختار حزب بهجای اتکا به نیروهای اندیشمند، متعهد و برآمده از درون طبقه، به ابزاری در دست گروهی محدود تبدیل میشود که منافع خانوادگی و روابط شخصی را بر منطق جمعی و اصول دموکراتیک ترجیح میدهند. در چنین فضایی، بهجای برنامهریزی شفاف و گفتوگوی آزاد، بدهبستانهای پشتپرده و انتصابات محفلی حاکم میشود. در چنین فضایی، حزب بهجای آنکه نمایندهی آگاهی و ارادهی جمعی باشد، به یک ماشین بوروکراتیک در خدمت طایفهای خاص تنزل مییابد. در نتیجه، جایگاە اعضای عادی حزب که باید سوخت اصلی موتور مبارزه باشند، به سیاهیلشکر و یا صرفاً برای پرکردن صفها، کفزدن در میتینگها و تکرار بیجان شعارهایی که از بالا دیکته میشوند، قرار میگیرد.
چنین حزبی، حتی اگر با شعارهایی چون سوسیالیسم و رهایی طبقهی کارگر نیز به قدرت برسد، در عمل جز بازتولید مناسبات کهنه و انحصاری در لباسی نو نخواهد بود و ساختارهای تصمیمگیری جامعه هم نه بر پایهی شایستگی و مشارکت عمومی، بلکه بر مبنای وفاداریهای خانوادگی و نزدیکی به حلقهی مرکزی، بازتعریف میشوند. در نتیجه، حزب بهجای آنکه آینهی ارادهی جمعی باشد، به صندوق امانت منافع خصوصی تبدیل میشود و در واقع یعنی نقابی مدرن بر چهرهای واپسگرا.
این همان لحظهی تلخیست که در آن، واژههایی چون «رهایی»، «برابری»، «همبستگی» و «مبارزهی طبقاتی» به مفاهیمی توخالی بدل میشوند؛ شعارهایی برای تزئین، نه ابزارهایی برای تغییر. و اما مبارزهی طبقاتی، که میبایست نیروی محرکهی تحول اجتماعی باشد، به تئاتری بیمحتوا تقلیل مییابد، و حزب، که باید نیروی برانداز نظم کهنه باشد، به حافظ همان نظم بدل میشود. نجات از این چرخهی معیوب، تنها در بازگشت به معنا و مأموریت اصیل حزب ممکن است، یعنی بە حزبی که متکی بر خرد جمعیست، نه روابط خونی؛ نه میراث و نسب؛ حزبی که میدان آموزش سیاسیست، نه ارثیهای برای خانوادهای خاص و تنها در چنین صورتی، حزب میتواند بار دیگر به ابزار رهایی بدل شود و راهی بگشاید بهسوی جامعهای که در آن، انسان و کرامتش در مرکز هر چیز قرار گیرد.
صدیق جهانی
پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۴