در پی انتشار یادداشتی از جناب ایرج فرزاد با عنوان “ژوژ اورول دهقانی، گذری بر نوشتە علی بزرگ پناە” در نقد کتاب “میراث اسب تروای چپ ایران”، و از آنجا که یادداشت مذکور به جای واکاوی مستندات تاریخی و تئوریک کتاب، به رویکردی پلمیک، برچسبزنی و تهدید شخصی روی آورده بود، ضرورت یافت تا برای روشن شدن حقایق و صیانت از کرامت نقد، پاسخ زیر ارائه گردد. جناب ایرج فرزاد؛ یادداشت شما را دربارهی کتابم، “میراث اسب تروای چپ ایران”، خواندم. از اینکه وقت گذاشتید و با وجود “رنج بسیار” آن را مطالعه کردید، سپاسگزارم. اما رنجِ واقعی نه در کلمات من، بلکه در برخوردِ صلب و جزمگرایانهی شما با حقیقتی است که دهههاست زیر لایههای ضخیمِ تعصب مدفون کردهاید. جای تاسف است که یادداشت شما، بیش از آنکه “نقدی بر محتوا” باشد، “گریزی از حقیقت” است. شما در تمام طول متن، حتی به یکی از فاکتهای تاریخی، اسنادِ ارائه شده یا تحلیلهای ساختاری کتاب من اشاره نکردهاید و در عوض، به پلمیکهای شخصی و هتاکیهای مرسوم پناه بردهاید. این فرارِ آشکار از رویارویی با متن، نشاندهندهی تهیبودنِ دستِ شما در برابر منطقِ تاریخ است. گویا برای شما، صیانت از “مقدساتِ فرقهای” بسیار حیاتیتر از بازخوانیِ صادقانهی یک فاجعهی تاریخی است. اما اجازه دهید پرسشی بنیادین را در پیشگاهِ وجدانِ معطوف به حقیقتِ شما بگذارم:
آیا زمانی که من در کتابم، با استناد به گفتهها و نوشتههای صریحِ منصور حکمت، پرده از دفاعِ آشکارِ او از “استالینیسم” و ضرورتِ “کیشِ شخصیت” برداشتم، لرزهای بر بنیانهای فکری شما نیفتاد؟ آیا با دیدنِ این مستندات، حتی برای لحظهای، علامتِ سوالی در ذهنِ شما نسبت به این تناقضِ آشکار میانِ شعارهای رهاییبخش و ستایشِ ساختارهایِ سرکوبگر پدیدار گشت، یا اینکه ترجیح دادید در برابرِ این حقیقتِ عریان نیز، چشمانِ خود را به نفعِ “وفای ابدی” ببندید؟ پاسخ من به شما، نه از موضعِ دفاع شخصی، بلکه برای دفاع از حرمتِ نقد و تاریخ است:
۱. مدخلی بر نقد؛ از فقرِ کلام تا انحطاطِ سوژه
جناب فرزاد؛ پیش از آنکه وارد واکاویِ مدعیاتِ شما در نقدِ کتابم شوم، ضرورت دارد که یادداشتِ شما را در دو سطحِ بههمپیوسته مورد کالبدشکافی قرار دهم: نخست، بررسیِ لحن و کلامِ نوشتاریِ شما که آینهی تمامنمایِ فرهنگِ حاکم بر مناسباتِ فکریتان است؛ و دوم، واکاویِ ساختارِ “آگاهیِ واکنشی” و ریشههای روانشناختیِ جزماندیشی که عاملیتِ مستقل را از سوژه سلب کرده است.
الف) کالبدشکافیِ زبان؛ از اخلاقِ سوسیالیستی تا میراثِ تزارها:
جناب فرزاد؛ این شیوهی برخورد شما که به جای نقدِ اندیشه، به تحقیرِ شخصیت و برچسبزنی روی آوردهاید، پیش از آنکه نشاندهندهی قدرتِ تئوریک باشد، گویای یک “فقرِ واژگانی” و انسدادِ فرهنگی است. لیون تروتسکی در مقالهی مشهورِ “مبارزه برای زبانِ فصیح”، به درستی اشاره میکند که بددهنی و زبانِ توهینآمیز، میراثِ سمیِ دوران فئودالیسم و نظامِ اربابرعیتی است. او استدلال میکرد که فحاشی و تحقیر، سلاحِ روانیِ “ارباب” علیه “رعیت” بود تا کرامتِ انسانیِ او را در هم بشکند. تروتسکی معتقد بود مبارزه با این بددهنی و نگاهِ تحقیرآمیز، به همان اندازه برای فرهنگِ سوسیالیستی حیاتی است که مبارزه با کثیفی و انگل برای سلامتِ جسمانی. حال باید از شما پرسید: چگونه مدعیِ سنتی پیشرو هستید، اما هنوز از همان ابزارهای زبانیِ دورانِ تزارها برای منکوب کردنِ منتقد استفاده میکنید؟ تروتسکی به درستی هشدار میداد که رعیتِ تحقیر شده، اگر در پرتوِ فرهنگ و آگاهیِ نوین بازسازی نشود، تمامیِ آن حقارتها و توهینهایی را که در نظامِ اربابرعیتی متحمل شده، در روانِ خود ذخیره میکند. او تأکید داشت که چنین فردی به محضِ یافتنِ مجالی برای خودنمایی یا دستیافتن به یک تریبون، همان تحقیرها را با غلظتی بیشتر علیه دیگران به کار میگیرد. جناب فرزاد؛ تروتسکی به درستی اشاره میکند که نظام سرمایهداری نه تنها نتوانست رسوباتِ سمیِ فرهنگِ فئودالی را پاک کند، بلکه آن را در بطنِ خود بازتولید کرد. این زبانِ سرشار از توهین و “نِخوت”، در واقع همان میراثِ کهنِ نظامهای اربابرعیتی است که امروز در پوششِ پلمیکهای سیاسیِ شما ظاهر شده است.
تروتسکی معتقد بود که زبانِ آلوده، سلاحِ انقیاد است؛ ابزاری برای اینکه کرامتِ انسانیِ منتقد را در هم بشکنند تا او را به سکوت وادارند. اما فاجعهی بزرگتر آنجاست که این “فرهنگِ چاله-میدانیِ”، در ذهنِ کسانی که مدعیِ رادیکالیسم هستند، تهنشین شده است. شما نمونهی بارزِ همان بنبستی هستید که تروتسکی از آن واهمه داشت: ظهورِ سوژهای که خود زمانی قربانیِ حقارتِ سیستم بود، اما اکنون که تریبونی یافته، در نقشِ “جلادِ زبانی” ظاهر شده است. شما همان حقارتهای انباشته را با زبانِ توهین به دیگران بازمیگردانید تا خلأهای تئوریکِ خود را بپوشانید. این زبان، نه ابزارِ رهایی، بلکه بازتولیدِ همان زنجیری است که روحِ سوسیالیسم را به بند میکشد.
ب)چرا جزماندیش هستید؟ ریشههای روانشناختیِ یک ذهنِ وابسته
«جناب فرزاد؛ اگر از دعواهای معمول بگذریم، یادداشت شما بیش از هر چیز نشاندهندهی یک حقیقتِ تلخِ روانشناسی است: ترس از مستقل اندیشیدن. فریدریش نیچه، فیلسوف بزرگ، به زیبایی تبیین میکند که انسانِ ترازِ نو، کسی است که شجاعتِ “خلقِ ارزشهای خویش” را دارد و معنای زندگیاش را از تفکر مستقلِ خود میگیرد. اما در مقابل، کسانی که از آفرینشِ معنا و اندیشه ناتوانند، ناگزیر به یک “ناجی” متکی میشوند تا ارزشهایشان را از او گدایی کنند. دفاعِ پرخاشگرانهی شما از شخصیتِ منصور حکمت، یک کنشِ سیاسیِ آگاهانه نیست؛ بلکه نشاندهندهی این است که شما بدونِ سایهی یک “رهبر” و یک “بُت”، هویتِ خود را از دست میدهید. مشکل اینجاست که شما “مسئولیتِ سنگینِ اندیشیدن” را از دوشِ خود برداشته و به یک “پیشوا” واگذار کردهاید تا او برایتان فکر کند و او برایتان تصمیم بگیرد. شما مانند کسی هستید که در دنیایِ سیاست، قطبنمایِ خود را به دستِ دیگری داده است. به همین دلیل، وقتی کتابِ من آن “بُت” را نقد میکند، شما به جای پاسخِ منطقی، دچارِ اضطراب میشوید و شروع به هتاکی میکنید. این پرخاشگری، فریادِ کسی است که میترسد اگر آن “مرجعِ مطلق” از او گرفته شود، در خلأِ بیهویتی غرق شود. شما بازنمایِ سوژهای هستید که تنها در ذوب شدن در ارادهی پیشوا احساسِ بودن میکند. این ادبیاتِ بهغایت عقبماندهی حکمتیستی که فضای گفتگو را مسموم میکند، در حقیقت نه از موضعِ قدرت، بلکه بازتابِ لرزشِ زنجیرهای ذهنی و فریادِ سوژهای است که از هراسِ آزادی و اضطرابِ اندیشیدنِ مستقل، به دامانِ “کیشِ شخصیت” پناه برده است تا به هستیِ سیاسیاش جهت بدهد. پارادوکسِ تراژیکِ این وضعیت در همینجا نهفته است: جریانی که با شعارِ رهاییِ تمامعیارِ انسان به میدان آمد، اکنون در بنبستِ تاریخیِ خویش، “بردگیِ داوطلبانه” را به مثابهی یک فضیلتِ معرفتی و اخلاقی بازتولید میکند.
۲. از «نخبگیِ متفرعن» تا تقابلِ دانشِ زنده با جزمیتِ منجمد
جناب فرزاد؛ شما با استفاده از واژگانی چون “ذهنیت دهقانی”، “دکاندارانه” و “خردهبورژوا”، تلاش کردید تا اعتبارِ یک منتقد را با برچسبهای متناقض و پوسیدهی قرن نوزدهمی تخریب کنید. این نوع ادبیاتِ فرادستانه که در آن یک “نخبهی خودخوانده” از بالا به دیگران مینگرد، دقیقاً همان ریشهی استبدادی است که کومهله را از یک جریان تودهایِ عظیم، به سویِ استحاله و فرقه حکمتیستی سوق داد. شگفتانگیز است که شما به کسی برچسب “دهقانی” میزنید که نه تنها در برگزاریِ افتخارآمیزِ نخستین مراسم “اول ماه مه” در سنندج (۱۳۶۶) نقش داشت، بلکه امروز نیز در حیطه کارِ خود، با بهروز کردنِ آگاهیِ علمیاش، بر لبهی تکنولوژیِ هوش مصنوعی (AI) ایستاده است. تفاوت در اینجاست: من امروز در تخصصِ خود، با نگاهی مارکسیستی در پیِ آن هستم که از “ازخودبیگانگیِ انسان” در عصر هوش مصنوعی جلوگیری کنم؛ تا به تعبیرِ دقیقِ مارکس، انسان به تسخیرِ روباتها درنیاید و “ماشینیسم” جایگزینِ ارادهی انسانی نگردد. اگر این تلاشِ من برای همگامسازیِ آرمانهای سوسیالیستی با پیشرفتهترین دانشِ بشری، از نظرِ شما “حسابگریِ دهقانی” است، پس لابد “علمگراییِ” مد نظرِ شما، چیزی جز تبعیتِ بیچون و چرا از متونی تقلبی نیست که دهههاست در آزمونِ سختِ واقعیت شکست خوردهاند. شما در گورستانِ واژههای منقضی پرسه میزنید، در حالی که ما سوسیالیسم را برای حلِ بحرانهای انسانِ قرنِ بیست و یکم میخواهیم.
۳. کجفهمیِ دنیای اورول برای کتمانِ حقیقتِ سلیمانیه
جناب فرزاد؛ استنادِ نادقیقِ شما به جرج اورول برای بیاعتبار کردنِ نقدِ من، بیش از هر چیز نشاندهندهی درکِ بسیار سطحی شما از تاریخِ چپ و آثار اورول است. اورول یک سوسیالیستِ بود که در جبههی آراگونِ اسپانیا علیه فاشیسمِ فرانکو جنگید، اما همانجا با چشمان خود دید که چگونه توتالیتاریسمِ استالینیستی، انقلابیونِ واقعی را سرکوب میکند. اگر توصیفِ من از “حراجِ اموالِ کومهله در بازارهای سلیمانیه”، یا “قلع و قمعِ نسلی از رزمندهترین انسانهای سوسیالیست” و “رها کردنِ آرمانهای برابریطلبانه و هزیمتِ کمونیسمِ کارگری”، شما را دچارِ سردرگمی در شناختِ شخصیتهای “قلعه حیوانات” کرده است، مشکل از روایتِ من نیست؛ بلکه ناشی از شباهتِ تکاندهندهی عملکردِ رهبرِ شما با پرسوناژِ “ناپلئون” در آن داستان است. اورول “قلعه حیوانات” را نه علیه سوسیالیسم، بلکه در نقدِ استالینیسم و مسیری نوشته است که شما طی کردید: یعنی مسخِ آرمانِ برابری در پایِ “کیشِ شخصیت” و قدرتطلبیِ تمامخواهانه. من در کتابم از استعارههای اورول استفاده کردم تا نشان دهم چگونه یک رهبرِ سیاسی، با شعارهای رادیکال، راه را برای ایجادِ یک ساختارِ تامگرا (Totalitarian) هموار میکند. شما از “نفرت” سخن میگویید، اما نفرتِ واقعی در کلامِ کسی نهفته است که رنجِ انسانیِ میلیونها آوارهی کوردِ عراقی و نسلی از پاکترین انسانها را —که با رنج و خونِ خود، سوسیالیسم را در کوردستان اجتماعی و به نقطهی امیدِ میلیونها کارگر و زحمتکش بدل کرده بودند— “شیونِ یک محفل” مینامد تا از ساحتِ قدسیِ پیر و مرادش دفاع کند.
۴. تاریخِ «بولتنی» در برابرِ تاریخِ «عینی»
فرمودهاید که در آن دوران بحثی از “کیش شخصیت” نبود. البته که نبود! در ساختاری که هرگونه پرسشگری با انگِ “ناسیونالیسم” و “عقبماندگی” سرکوب میشد، چه کسی جرأتِ بحث داشت؟ تفاوت من و شما این است: شما تاریخ را از میان “بولتینهای تئوریکِ لندن” روایت میکنید؛ همان متونی که منصور حکمت با انتحال و سرقتِ ادبیِ آشکار از نویسندگان مشهوری چون تونی کلیف در کتاب “سرمایهداری دولتی در روسیه” (۱۹۵۵) و نظریههای اریک هابسبام در کتاب “ملتها و ملیگرایی” سر هم کرده بود. اما من تاریخ را از میان “گلولایِ اردوگاهها” روایت میکنم؛ از دلِ پروسهی نابود کردنِ خرد و ارادهی جمعی، از تصفیههای تشکیلاتی و شانه خالی کردن از مسئولیتِ انسانی. شما از تئوری میگویید و من از سرنوشتِ رزمندگانِ فداکاری چون سلیم صابرنیا، سید مصطفی قادری، توفیق الیاسی، رحمان الیاسی و محمود هورامی؛ انسانهایی که در پیِ همین سیاستِ “رهاسازی” و بیمسئولیتی، در چنگال تبهکارانِ اسلامی اسیر و اعدام شدند. و همچنین از سرنوشتِ کسانی چون سلطان مراد کریمی (مراد لر) سخن میگویم؛ رزمندهای که تنها به جرمِ یک مقایسهی نقادانه میانِ فرامینِ آمرانهی منصور حکمت در سلفسرویسِ اردوگاهِ “بُوتە” با “لیستفیکسِ قاسملو”، موردِ غضب قرار گرفت، از خانه و تشکیلاتش اخراج شد و به مسلخِ رنجهای جانکاه در اردوگاههای پناهندگیِ عراق، رمادیە فرستاده شد. رنجی که هنوز بر تن و جانِ او باقی است و داغِ آن التیام نیافته است. آری جناب فرزاد! تفاوت ما در این است: شما از “پیروزیِ ارادهی رهبر” در بولتینها مینویسید، و من از “شکستنِ استخوانِ” رزمندگان پیشمرگ در زیرچرخدندههای این ارادهی تمامیتخواه.
۵. سفسطهی ناسیونالیسم و انقیادِ تشکیلاتی؛ دو رویِ یک سکه
جناب فرزاد؛ روایتِ پلیسیِ شما از “شرطگذاری برای عبدالله مهتدی”، خود محکمترین سند برای اثباتِ همان “کیش شخصیتی” است که مذبوحانه منکرش هستید. اینکه سرنوشتِ یک جنبشِ بزرگ و جایگاهِ تشکیلاتیِ افراد را به “نوشتن یا ننوشتنِ یک مقاله برای خوشامدِ رهبر” گره بزنید، نشاندهندهی آن است که در آن جریان، “حقیقت” نه در خردِ جمعی، بلکه تنها در “پسند و ارادهی یک فرد” نهفته بود. این دقیقاً همان حقیقتِ دردناکی است که من در کتابم بر آن پای فشردهام: سیستمی که در بحرانیترین شرایط، انسانها را به “اظهار ندامت” در برابرِ آرایِ منصور حکمت وا میداشت. در جغرافیایی که یک فعالِ سیاسی یا باید طعمهی تروریسمِ جمهوری اسلامی در شهرهای کردستانِ عراق میشد و یا به سرنوشتِ تلخِ “سلیم صابرنیاها” دچار میگشت، اِعمالِ چنین فشارهایی معنایی جز درهمشکستنِ کرامتِ انسانی نداشت. وقتی با عبدالله مهتدی، در مقامِ دبیر اولِ حزب، چنین برخوردِ تحقیرآمیزی صورت میگیرد و بقای سیاسیِ او مشروط به نوشتنِ “ندامتنامه” میشود، میتوان حدس زد که خُرد کردنِ انسانهای ردهپایین در زیر چرخدندههای این تفکر چقدر آسان بوده است.
۶. تهدید به «فردا»؛ آخرین سنگرِ استالینیسم
بخش پایانیِ نوشتهی شما که در آن مرا به «بازخواست در فرداها» و «مشکلساز شدن» تهدید کردهاید، به طرزِ غریبی آشناست. این زبان، زبانِ یک فعالِ سیاسیِ مدرن نیست؛ این زبانِ «تفتیشِ عقاید» است. شما با این تهدید، ناخواسته درخشانترین فصلِ کتابِ مرا تایید کردید. اگر «فردایی» باشد، آن فردا متعلق به کسانی است که از «بُتسازی» عبور کردهاند، نه کسانی که هنوز آرزویِ دادگاههای تفتیشِ عقیده را در سر میپرورانند. جناب فرزاد؛ کتاب من «شیونِ یک محفل» نیست؛ صدایِ یک نسل است که دیگر اجازه نمیدهد تاریخش را نخبگانِ خودخواندە عافیتطلب بازنویسی کنند. شما میتوانید به «ترور شخصیت» من ادامه دهید، اما نمیتوانید واقعیتی را که در اسناد و حافظهی جمعی مردم کوردستان ثبت شده است، با برچسبِ «دهقانی» پاک کنید. روایتِ فاجعه در برابرِ قداستِ کاذب «حقیقت، نه در معبدِ “منصور حکمت”، بلکه در خیابانهای سلیمانیه، در چشمانِ کودکانِ یخزدهی آواره در کوهستانهای ۱۹۹۱ و در خاکِ اردوگاههای کومهله در کردستانِ عراق بر زمین ریخت. آن زمان که آرمانهای برابریخواهانه در پایِ کیشِ شخصیت ذبح میشد، حقیقت در مظلومیتِ نسلی که رها شد، تکهتکه گشت؛ من تنها آن رنجِ عریان را روایت کردهام.
علی بزرگپناه 2026-02-25