17
مهرداد خامنهای
مهرداد خامنهایچپ ایران امروز در خطر انحلال سیاسی است. نه بهدست سرکوب بلکه بهدست عادت. عادتی مزمن به تحلیلکردن بهجای مداخله. به اخلاقگرایی بهجای سیاست و به درست بودن بهجای مؤثر بودن. اگر چپ نتواند این وضعیت را بهمثابه یک بحران واقعی بپذیرد دیگر «به حاشیه رانده نمیشود» بلکه خود داوطلبانه از تاریخ کنار میرود. واقعیت ساده است. جامعه جلوتر از چپ حرکت کرده است. در لحظهای که خیابان، بدن، زندگی روزمره و خشم انباشتهشده بدل به میدان اصلی سیاست شدهاند بخش بزرگی از چپ هنوز مشغول نزاعهای درونگفتمانی است. نزاعهایی که نه رژیم را تضعیف میکنند، نه امید تولید میکنند و نه حتی دشمن را گیج میکند. چپ ایرانی امروز نه اپوزیسیون است، نه آلترناتیو بلکه تفسیری دیرهنگام از رویدادهایی است که بدون او رخ میدهند. این جایگاه جایگاه شکست نیست، جایگاه بیربطی است و بیربطی خطرناکتر از شکست است چون نامرئی است.
یکی از مخربترین عادتهای چپ ایران وسواس به «خلوص» است. گویی سیاست میدان اعتراف است و نه میدان زورآزمایی. نتیجه روشن است: چپی که نمیتواند ائتلاف کند، چپی که از هر نزدیکی تاکتیکی میترسد، چپی که بیشتر از سرکوب از «آلودگی» میهراسد. اما سیاست همیشه و بهویژه در شرایط فروپاشی آلوده است. کسی که این را نمیفهمد با سیاست کاری ندارد بلکه داوری اخلاقی میکند، آنهم از بیرون میدان. اگر چپ نتواند با نیروهای ناهمگون، نابرابر و حتی مسئلهدار وارد کنش مشترک شود بهتر است صادقانه اعلام کند که به سیاست علاقهای ندارد.
چپ ایران هنوز در حال صحبتکردن با جامعهای است که دیگر وجود ندارد. جامعهای با طبقه کارگر همگن، آگاهی خطی و سوژههای آماده بسیج. در حالیکه جامعه امروز مجموعهای از بدنهای زخمی، سوژههای خسته، خواستهای فوری و اشکال مقاومت پراکنده است. زنانی که بدنشان میدان جنگ است، جوانانی که چیزی برای ازدستدادن ندارند، کارگرانی که حتی نام شغلشان تغییر کرده است و اینها با جزوههای قرن بیستم نمایندگی نمیشوند. چپ اگر نتواند زبان این زیستها را بفهمد، هیچ «تحلیل درستی» نجاتش نمیدهد. بخش بزرگی از چپ از قدرت میترسد. نه بهمعنای اخلاقی بلکه بهمعنای واقعی. ترس از فکرکردن به دولت، قانون، نهاد و تصمیم. نتیجه سیاستی منفی است. فقط نفی، فقط اعتراض، فقط هشدار.
اما سؤال ساده است اگر فردا نظم موجود فروبپاشد بعد چه؟
چپی که از پاسخ به این سؤال طفره میرود، در واقع میدان را داوطلبانه به دست نیروهایی میسپارد که هیچ تردیدی در قبضهکردن قدرت ندارند. سیاست بدون پاسخ ایجابی نه رادیکال است و نه مسئولانه. فقط راحت است. چپ باید دست از مقدسبودن بردارد. چپ اگر میخواهد دوباره وارد تاریخ شود، باید از میل به «برحقبودن» دست بکشد و باید بپذیرد که ممکن است اشتباه کند، ممکن است شکست بخورد، ممکن است با نیروهایی کار کند که دوستشان ندارد. اما در عوض، ممکن است اثر بگذارد. چپ باید از خود بپرسد آیا میخواهیم وجدان بیدار باشیم یا نیروی تغییر؟ آیا میخواهیم درست باشیم یا مؤثر؟ این دو همیشه یکی نیستند. چپ ایران اکنون در یک نقطه باینری ایستاده است. یا خود را بازآفرینی میکند، در زبان، سازمان، تخیل و نسبتش با زندگی و یا به یک سنت فکری محترم، قابلارجاع، اما بیاثر بدل میشود. تاریخ به چپ بدهکار نیست. خیابان منتظر نمیماند و رهایی بدون مداخله فقط یک کلمه است.
چپ اگر میخواهد واقعاً کاری بکند باید قبل از هر چیز از ادعای «نمایندگی» دست بردارد و وارد میدان «حمایت عملی» شود. چپ امروز نه مشروعیت رهبری دارد، نه توان هدایت و نه امکان سخنگویی برای دیگران. این بازی را باخته است. آنچه هنوز میتواند انجام دهد تقویت و حفاظت از هستههای موجود کنش است و نه ساختن تشکل از بالا. کار چپ کمک به تداوم اعتراض است نه مصادره آن. تبدیلشدن به نیروی پشتیبان و نه سخنگو. این یعنی اگر اعتصاب کارگری شکل میگیرد وظیفه چپ ساختن رسانه، تأمین امنیت، ایجاد صندوق مالی و شبکه حمایت است و اگر اعتراض محلی در جریان است فراهمکردن دانش حقوقی، مستندسازی و اتصال آن به بیرون. نه بیانیه رهبری، نه تحلیل کلان، نه ادعای جهتدهی.
چپ اگر بخواهد در واقعیت بماند باید بهجای حزب، سلولهای کاربردی بسازد. حزبسازی در این لحظه توهم است؛ تشکل کلاسیک هدف مستقیم سرکوب است. راه واقعی گروههای کوچک، تخصصی، کمنام و موقتی است که هرکدام یک کار مشخص انجام میدهند. ترجمه فوری، آرشیو سرکوب، تولید تحلیل اقتصادی ساده و قابل استفاده، آموزش امنیت دیجیتال یا پشتیبانی مالی از خانوادههای زندانیان. چپ اگر نتواند کار مفید فوری انجام دهد هیچ مشروعیتی ندارد.
همزمان چپ باید زبانش را عوض کند. الان، نه بعداً. زبان چپ هنوز زبان جزوه است، نه زبان زندگی و این باید فوراً قطع شود. نوشتن باید برای آدمهایی باشد که خستهاند، عصبانیاند و حوصله ندارند. واژگان مقدس و اصطلاحات درونقبیلهای باید حذف شوند. سیاست باید با مثالهای روزمره توضیح داده شود و نه با مفاهیم انتزاعی. اگر یک جوان بیستساله متن چپ را نخواند تقصیر او نیست تقصیر چپ است.
چپ باید یک حرکت رادیکال دیگر هم بکند. بهطور علنی بپذیرد که همهچیز را نمیداند. این اعتراف به ندانستن نه نشانه ضعف بلکه شرط بقاست. یعنی بهجای نسخهپیچی، گوشدادن سازمانیافته. یعنی مصاحبه، شنیدن و ثبت تجربه کنشگران واقعی. یعنی ساختن دانش از پایین و نه تحمیل نظریه از بالا. چپ دانای کل تمام شده است و اگر تمامشدنش را نپذیرد مضحک میشود.
در عین حال چپ ناچار است با نیروهای مسئلهدار کار کند، بدون تطهیر آنها. در واقعیت سیاسی ایران هیچ نیروی پاکی وجود ندارد. یا این را میپذیری یا از سیاست خارج میشوی. همکاری تاکتیکی، محدود و مشروط، بدون حذف اختلاف و بدون انکار خطر، تنها راه ممکن است. با خط قرمزهای شفاف: ضد سرکوب، ضد اقتدار و ضد تبعیض. اگر هر اختلافی بهانه قطع ارتباط باشد تنها میمانی و تنهایی سیاست نیست. چپ باید تمرکزش را از رؤیای کلان به قدرتهای کوچک منتقل کند. بله، چپ فعلاً نمیتواند دولت بسازد اما میتواند تعادل قوا را در لحظات محلی تغییر دهد، هزینه سرکوب را بالا ببرد، حافظه سیاسی بسازد و مانع فراموشی شکستها شود. اینها قدرتاند. نه کامل، نه رهاییبخش اما واقعی. در نهایت چپ باید یک افق حداقلی روشن اعلام کند. فقط یکی. نه برنامه پنجاهصفحهای، نه مانیفست تاریخی. فقط چند خط شفاف. چه چیزی را تحمل نمیکند، از چه چیزی دفاع میکند و تا کجا میایستد. مردم لازم نیست عاشق چپ شوند فقط باید بدانند چپ به کجا نمیلغزد. اگر چپ این کارها را هم نکند هیچ فاجعهای رخ نمیدهد. فقط آرامآرام به یک مرجع تحلیلی محترم تبدیل میشود. نقلقولدادنی، بیخطر و بیاثر و سیاست بدون او ادامه پیدا میکند. جمعبندی بیرحمانه این است: چپ اکنون فقط یک وظیفه دارد. کمک کند، نه قضاوت؛ یاد بگیرد، نه هدایت؛ حاضر باشد، نه درست. یا این کار را میکند یا نسل خیابان بدون او جلو میرود همانطور که تا کنون رفته است.