نامه فردریش انگلس به ادوارد برنشتاین در باره جنگ و ملت ها – ترجمه‌ی: محمود قزوینی

ترجمه‌ی: محمود قزوینی

منبع: جلد ۴۶ مجموعه آثار مارکس و انگلس، صفحات ۲۰۳ تا ۲۱۱

لندن، ۲۲ فوریه ۱۸۸۲
 این متن نخستین بار به زبان روسی در «آرشیو مارکس-انگلس»، دفتر اول، مسکو، ۱۹۲۴ منتشر شد.

*نامه انگلس به برنشتاين در اصل فاقد عنوان است. عنوان حاضر را مترجم برای آشنایی خواننده با محتوی متن برگزیده است.

***

آقای برنشتاین عزیز،

فوراً به نامه‌ات پاسخ می‌دهم؛ اول به‌خاطر فوریت فزاینده مسئله پان‌اسلاویسم، و دوم چون حالا که مارکس به مسافرت رفته، باید دوباره جدی مشغول کار شوم و دیگر وقتی برای این‌گونه بحث‌های طولانی نخواهم داشت.

گزارش‌های تندنویسی‌شده را امروز باز پس می فرستم، بسیار ممنونم. بیشترشان نسبتاً کسل‌کننده بودند، اما خوشحالم که همه‌چیز بدون انکار اصول یا وقوع اتفاقی واقعاً رسواکننده سپری شد. اگر هر از گاهی  متون  دیگری برایم بفرستی سپاسگزار خواهم بود. خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم اشتباهات فاحشی که پیش‌تر در مجلس ایالتی زاکسن رخ داده بود، جبران شده‌اند. تصور می‌کنم روزنامه سوسیال‌دموکرات از نتیجه مداخله‌اش کاملاً راضی باشد. امضای آن بیانیه حتماً برای بلوس بسیار تلخ بوده است. همچنین خوشحالم که تعداد مشترکان از ۴۰۰۰ گذشته و روزنامه، با وجود پلیس و غیره، به‌طور منظم در آلمان توزیع می‌شود. این برای یک روزنامه آلمانی ممنوع  دستاوردی باورنکردنی است. پیش از ۱۸۴۸ چنین روزنامه‌هایی آسان‌تر وارد کشور می‌شدند چون بورژواها و کتاب‌فروشان از آن‌ها حمایت می‌کردند، اما هرگز اشتراکی دریافت نمی‌شد. ولی این بار خود کارگران پول می‌پردازند؛ این نشان‌دهنده انضباط آنان و میزان پیوندشان با جنبش است. من هیچ تردیدی در باره توان  کارگران آلمان هنگامی که اوضاع به نقطه  بحرانی می رسد، ندارم. آن‌ها در هر موقعیتی آزمون خود را عالی پس داده‌اند. این  توده کارگران نیستند که فرهنگ ندارند بلکه بر عکس رهبران هستند که در وحله اول توسط  آن توده ارتقا  یافته اند.

اینکه نامه من نتوانسته تو را متقاعد کند کاملاً قابل فهم است، چون تو از پیش با اسلاوهای جنوبی «ستم‌دیده» همدلی داشتی. بالاخره هرکدام از ما، زمانی که از مرحله لیبرالی یا رادیکال عبور می‌کردیم، چنین احساساتی نسبت به همه ملیت‌های «ستم‌دیده» داشتیم، و من خودم می‌دانم چقدر زمان و مطالعه لازم بود تا از این احساسات رها شوم — اما وقتی رها شدم، برای همیشه بود.

با این حال، باید از تو بخواهم نظراتی را که هرگز بیان نکرده‌ام به من نسبت ندهی. من به هیچ‌وجه مدافع دیدگاه رسمی اتریش نیستم که سال‌ها توسط روزنامه آگسبورگر آلگماینه تسایتونگ نمایندگی می‌شد. هر دیدگاه درست این روزنامه  اکنون دیگر منسوخ شده و آنچه منسوخ نشده،  اشتباه است. من هیچ اعتراضی به جنبش‌های گریز از مرکز در اتریش ندارم. «سد دفاعی علیه روسیه» به محض آغاز انقلاب در روسیه یعنی انگاه که نوعی مجلس نمایندگی تشکیل شود، بی معنی خواهد شد.  از آن روز به بعد، روسیه سرگرم امور داخلی خود خواهد شد و پوشال پان‌اسلاویسم فروخواهد  ریخت و امپراتوری شروع به فروپاشی خواهد کرد.

پان‌اسلاویسم صرفاً محصول مصنوعی «طبقات تحصیل‌کرده»، شهرها و دانشگاه‌ها، ارتش و دستگاه اداری است؛ در روستاها ناشناخته است و حتی اشراف زمین‌دار نیز در چنان وضعی  قرار دارند که هرگونه جنگی را نفرین خواهند کرد. از ۱۸۱۵ تا ۱۸۵۹، با اینکه سیاست اتریش بزدلانه و احمقانه بود، اما واقعاً سدی در برابر روسیه محسوب می‌شد. اما اینکه اکنون — در آستانه انقلاب روسیه — دوباره به آن فرصت دهیم که نقش «سد دفاعی» بازی کند، معنایش این است که به اتریش عمر و توجیه تاریخی تازه‌ای ببخشیم و فروپاشی اجتناب‌ناپذیرش را به تعویق اندازیم. اتریش، با اجازه‌دادن به اسلاوها برای رسیدن به قدرت، با طنزی واقعا تاریخی، اعلام کرده است که آنچه تا امروز تنها دلیل وجودش بود، دیگر از میان رفته است. گذشته از این، جنگ با روسیه ظرف ۲۴ ساعت به سلطه اسلاوها در اتریش پایان می دهد.

تو می‌گویی به محض اینکه ملت‌های اسلاو (به‌جز لهستانی‌ها) دیگر دلیلی  نداشته باشند که به روسیه به‌عنوان تنها عامل رهایی‌بخش خود نگاه کنند، پان‌اسلاویسم شکست خواهد خورد. گفتنش آسان و ظاهراً منطقی است، اما  پیش از هرچیز دیگر خطر پان‌اسلاویسم – تا آنجا که وجود دارد – نه در حاشیه بلکه در مرکز است؛ نه در بالکان بلکه در میان ۸۰ میلیون رعیتی است که تزاریسم بر ان اساس ارتش و مالیه‌اش را تامین  کرده است. پس تلاش اصلی باید آنجا صورت گیرد و در واقع هم  انجام گرفته است. آیا باید این تلاش با جنگ از میان برود؟

بازهم، قصد ندارم وارد این بحث شوم که ملت‌های کوچک اسلاو چگونه به این نتیجه رسیده‌اند که تزار تنها عنصر رهایی‌بخش آنان است. همین کافی است که بدانیم  آنها واقعاً چنین می‌اندیشند؛ ما نمی‌توانیم این واقعیت را تغییر دهیم، و این وضع تا زمانی که تزاریسم درهم شکسته شود، ادامه خواهد داشت.

اگر جنگی رخ دهد، تمام این ملت‌های کوچک و جالب  توجه در کنار تزاریسم  یعنی همان دشمن هرگونه پیشرفت بورژوایی در اروپای غربی قرار خواهند گرفت. تا زمانی که اوضاع چنین باشد، من نمی‌توانم به آزادی فوری وبلافاصله  آنان علاقه‌ای داشته باشم؛ آن‌ها همان‌قدر دشمنان آشکار ما هستند که متحد و حامی‌شان، یعنی تزار.

ما باید در راه آزادی پرولتاریای اروپای غربی فعالیت کنیم و همه چیز دیگر را تابع این هدف قرار دهیم. صرف نظر از اینکه چقدرموضوع اسلاوهای بالکان و دیگران ممکن است جذاب و مهم  باشد؛ به محض اینکه خواست آزادی آنان با منافع پرولتاریا در تضاد قرار گیرد، برای من هیچ اهمیتی ندارد که چه بر سر آنها میاید. آلزاسی‌ها نیز تحت ستم‌اند اما من خوشحال خواهم شد  اگردوباره ما از دستشان خلاص شویم. اما اگر آنها تلاش کنند که درست در آستانهٔ یک انقلاب  قطعی،  محرک جنگی میان فرانسه و آلمان  باشند و بار دیگر این دو کشور را علیه یکدیگر بشورانند و بدین‌وسیله انقلاب را به تعویق بیندازند، من به آن‌ها خواهم گفت: دست نگه دارید! بی‌شک شما هم می‌توانید به اندازهٔ پرولتاریای اروپا شکیبا باشید. وقتی آنان ( پرولتاریا) خود را رها سازند، ایون نیز خودبه‌خود آزاد خواهد شد؛ اما تا آن زمان، ما اجازه نخواهیم داد که شما  چوب لای چرخ جنبش پرولتاریای مبارز بگذارید. همین امر دربارهٔ اسلاوها نیز صدق می‌کند. پیروزی پرولتاریا، آنان را به‌طور واقعی و ضروری آزاد خواهد کرد، نه همچون تزار، به‌صورت ظاهری و موقت. و به همین دلیل، آنان که تاکنون نه‌تنها هیچ سهمی در پیشرفت اروپا و تمدن اروپایی نداشته‌اند، بلکه در واقع مانع آن نیز شده‌اند، باید دست‌کم به همان اندازهٔ پرولتاریای ما صبور باشند. برپا کردن یک جنگ عمومی به خاطر عده ای هرزگوینی، که هزاران بار بیش از جمعیت خود هرزگوین،  قربانی خواهد گرفت، از نظر من سیاست پرولتری نیست.

تزاریسم چگونه «آزاد» می‌کند؟  این را از دهقانان اوکراین کوچک بپرس که کاترین، آن‌ها را از «ستم لهستانی‌ها» آزاد کرد، فقط برای اینکه بعداً آنها را به روسیه ضمیمه کند. و تمام این فریب پان‌اسلاوی روسی در نهایت به چه معناست؟ تصرف قسطنطنیه، همین و بس. هیچ چیز دیگری تا این حد نمی‌تواند بر سنت‌های مذهبی دهقان روس اثر بگذارد و او را برای دفاع از شهر مقدس تزارگراد برانگیزد و به تزاریسم حیاتی تازه ببخشد. و زمانی که روس‌ها وارد قسطنطنیه شوند، باید با استقلال و آزادی  بلغارها و صرب‌ها خداحافظی کرد – آن «برادران کوچک» (براتانکی) خیلی زود خواهند فهمید که تا چه انداره  زیر سلطهٔ ترک‌ها وضعشان بهتر بوده است. این نهایت ساده‌لوحیِ همان براتانکی‌هاست که باور کنند تزار به‌دنبال خیر و صلاح آنان است، نه منافع خودش.

 می گویی که صربستانِ بزرگ می‌تواند همان‌قدر سدّی در برابر روسیه باشد که اتریش. همان‌طور که پیش‌تر گفته‌ام، از زمانی که جنبش انقلابی در روسیه نیرو گرفته، نظریهٔ «دژ حائل» دیگر برای من اعتباری ندارد. همچنین گفته‌ام که از فروپاشی اتریش با خرسندی استقبال می‌کنم. اما این ما را به مسئلهٔ چند و چون  این ملت‌های کوچک می‌رساند؛ مسئله‌ای که در نهایت، هنگام همدلی با آن‌ها باید در نظر گرفته شود.

در عرض دو تا چهار نسل، و پس از دگرگونی‌های عمومی در اروپا، صربستانِ بزرگ قطعاً  امکان پذیر خواهد بود؛ اما امروز، با توجه به سطح فرهنگی عناصر تشکیل‌دهندهٔ آن، قطعاً چنین نیست.

۱. صرب‌ها به سه مذهب تقسیم شده‌اند (این ارقام از شافاریک، Slovanský Nádrodopis گرفته شده و مربوط به سال ۱۸۴۹ است:
ارتدوکس یونانی: ۲٬۸۸۰٬۰۰۰ نفر؛
کاتولیک‌ها، شامل آنچه «کروات» ها  نامیده می‌شوند اما در واقع به زبان صربی سخن می‌گویند: ۲٬۶۶۴٬۰۰۰ نفرند، که بدون کروات‌ها ۱٬۸۸۴٬۰۰۰ نفر را تشکیل می دهند؛
محمدیان: ۵۵۰٬۰۰۰ نفر. برای همه این مردمان، مذهب بیش از ملیت اهمیت دارد، و هدف هر فرقه این است که بر دیگران غلبه کند. تا زمانی که پیشرفت فرهنگی‌ای رخ ندهد که دست‌کم امکان مدارا را فراهم کند، صربستانِ بزرگ چیزی جز  صحنه جنگ داخلی نخواهد بود. به مقالهٔ ضمیمه‌شده در Standard نگاه کنید.

۲. این کشور سه مرکز سیاسی دارد: بلگراد، مونته‌نگرو و آگرام. نه کروات‌ها و نه مونته‌نگرویی‌ها حاضر نیستند سلطهٔ بلگراد را بپذیرند؛  بلکه موضوع برعکس است. مونته‌نگرویی‌ها و دوستان شما، یعنی بومیان کریووشیه و هرزگوین، همان‌قدر در برابر بلگراد یا هر دولت مرکزی دیگری – چه صربی و چه غیرصربی – از «استقلال» خود دفاع خواهند کرد که در برابر ترک‌ها یا اتریشی‌ها. این استقلال عبارت است از نشان دادن نفرت از ستمگر از طریق دزدیدن گاو و دیگر اموال ارزشمند از هم‌ وطن های  «ستم‌دیده»ٔ صرب خودشان، همان‌گونه که هزار سال است که چنین کرده اند؛ و هر حمله‌ای به حق غارتگری آنان، حمله‌ای به استقلالشان تلقی شده است.

من آن‌قدر اقتدارگرا هستم که وجود چنین بومیانی را در قلب اروپا نوعی نابهنگامی تاریخی بدانم. و حتی اگر این مردم کوچک جایگاهی هم‌پایهٔ کوه‌نشینان پرآوازهٔ سر والتر اسکات داشتند – که آنان نیز در واقع دزدهای حرفه‌ای دام بودند – نهایت کاری که ما می‌توانستیم بکنیم، محکوم کردن شیوهٔ رفتار جامعهٔ کنونی با آنان بود. اگر ما زمام امور را در دست داشتیم، ناچار بودیم به این سبک زندگیِ «رینالدو رینالدینی ـ شیندرهانس» که این خطا کاران  بنا بر سنت دیرینه به آن مشغول‌اند، پایان دهیم. دولت صربستانِ بزرگ نیز همین کار را خواهد کرد. بنابراین، در اینجا نیز صربستانِ بزرگ به معنای احیای همان مبارزه‌ای خواهد بود که اکنون هرزگوینی‌ها پیش می‌برند، و در نتیجه جنگ داخلی‌ای که همهٔ کوه‌نشینان مونته‌نگرو، کاتارو و هرزگوین را دربر خواهد گرفت.

پس اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، صربستانِ بزرگ، آنگونه که پان‌اسلاوها و لیبرال‌هایی از نوع راش می‌خواهند وانمود کنند، موضوعی ساده و سرراست به نظر نمی‌رسد.

بسیار خوب، هرچقدر می‌خواهید با این بومیان همدلی کنید؛ بی‌تردید نمی‌توان  وجود نوعی درخشش شاعرانه نزد آنان را انکار کرد، و در واقع  آنان هنوز هم ترانه‌های فولکلوریک می‌سرایند که شباهت زیادی به سرودهای کهن صربی دارد (که بسیار زیبا هستند). حتی برای اثبات این موضوع مقاله‌ای از The Standard برایتان خواهم فرستاد. اما واقعیت این است که آنان ابزار دست حکومت تزاری‌اند، و در سیاست جایی برای احساسات شاعرانهٔ مبتنی برهمدردی وجود ندارد. و اگر شورش این نابکاران باعث خطر وقوع جنگ عمومی شود و تمام وضعیت انقلابی ما را بر باد دهد، آنگاه آنان و «حق» گاودزدی‌شان باید بی‌رحمانه فدای منافع پرولتاریای اروپا شوند.

از این گذشته، اگر صربستانِ بزرگ تحقق پیدا کند، چیزی جز نسخهٔ بزرگ‌ترشدهٔ شاهزاده‌نشین صربستان نخواهد بود. و این یکی چه دستاوردی داشته است؟ ایجاد یک دستگاه بوروکراتیک تحصیل‌کرده به سبک اتریشی، متشکل از مردانی از بلگراد و دیگر شهرها که در غرب، به‌ویژه در وین،  به دانشگاه رفته اند و بدون هیچ شناختی از شرایط مالکیت اشتراکی میان دهقانان، قوانینی بر اساس الگوی اتریشی وضع می‌کنند که مستقیماً با آن شرایط در تضاد است؛ به‌طوری که توده‌های دهقانان فقیر و خلع‌مالکیت می‌شوند، در حالی که در زمان ترک‌ها از خودمختاری کامل برخوردار بودند، ثروتمند می‌شدند و مالیات کمتری می‌پرداختند.

بلغارها خود را در ترانه‌های فولکلو به تصویر کشیده‌اند؛ مجموعه‌ای از این ترانه‌ها که توسط یک فرانسوی گردآوری شده، اخیراً در پاریس منتشر شده است. آتش در این ترانه‌ها نقش عمده‌ای دارد: خانه‌ای آتش می‌گیرد، و زن جوان در آتش می‌سوزد زیرا شوهرش به‌جای نجات همسرش، مادیان سیاهش را نجات می‌دهد.  یا زنی جوان جواهراتش را نجات می‌دهد و می‌گذارد فرزندش در آتش بسوزد. اگر هم به‌ندرت به عملی شریف و شجاعانه اشاره می شود، همواره از سوی یک ترک انجام می‌گیرد. در کجای دیگر جهان می‌توان چنین جماعت نفرت‌انگیزی یافت؟

ضمناً، اگر نگاهی به یک نقشهٔ زبان‌شناختی نسبتاً معتبر از آن منطقه بیندازید (برای مثال نقشهٔ شافاریک در همان کتاب یادشده، یا نقشهٔ کیپرت از اتریش و سرزمین‌های دانوب سفلی، ۱۸۶۷)، خواهید دید که آزادی این اسلاوهای بالکان اصلاً مسئله‌ای ساده نیست. به‌جز قلمرو صربستان، در همه‌جا جمعیت‌های پراکندهٔ ترک وجود دارند، و در امتداد ساحل نیز به جز سالونیک که شهری یهودیِ اسپانیایی‌زبان است، نواری یونانی‌نشین دیده می‌شود؛ البته بلغارهای محترم اکنون دارند با ترک‌های بلغارستان و روملی شرقی به‌سرعت «تسویه حساب» می‌کنند: با کشتار، بیرون راندن و آتش زدن خانه‌هایشان بر سرشان. اگر ترک‌ها نیز همین روش را در پیش گرفته بودند و نه اینکه به آنان خودمختاری بیشتر بدهند و مالیات کمتری از آنچه اکنون می پردازند دریافت کنند، امروز جهان، دیگر گرفتار «مسئلهٔ بلغار» نبود.

در مورد جنگ، به نظر من شما اندکی بیش از حد سبک‌ بال و بی‌پروا هستید. اگر جنگی رخ دهد، برای بیسمارک آسان خواهد بود که روسیه را متجاوز جلوه دهد. او می‌تواند صبر کند، اما پان‌اسلاوها نمی‌توانند. و وقتی آلمان و اتریش در شرق درگیر شوند، فقط کسی که فرانسوی‌ها، به‌ویژه پاریسی‌ها را  نشناسد، قادر نیست  پیش‌بینی کند که فریادهای شووینیستی انتقام‌جویانه فوراً بلند خواهد شد، هیاهویی که اکثریت صلح‌طلب مردم را به سکوت وادار خواهد کرد و موجب میشود فرانسه دوباره به عنوان متجاوز ظاهر شود. به همین گونه تنها چنین کسی نمی تواند  پیش بینی کند‌ که شووینیسم  مسلط شده خیلی زود خواهان تصاحب کرانهٔ چپ راین خواهد شد. این‌که چنین وضعی به‌سرعت آلمان را نیز وارد نبردی برای بقا خواهد کرد و در آنجا هم شووینیسم میهن‌پرستانه دوباره کاملاً دست بالا را خواهد یافت، به نظرمن امری بدیهی است. تا اینجا، تمام چشم‌اندازها به زیان ماست. اما وقتی جنگ آغاز شود، دیگر کسی نمی‌تواند بداند نتیجهٔ اش چه خواهد بود. چنین جنگی  نخستین درگیری بزرگ اروپایی  بعد از سال‌های ۱۸۱۳ تا ۱۸۱۵خواهد بود، و من آخرین کسی هستم که می تواند آرزوی وقوع چنین جنگی را داشته باشد. با این حال، اگر این جنگ رخ دهد، دیگر نمی‌توان در مقابلش کاری کرد.

در آلمان، وضعیتی در حال شکل‌گیری است که هرچه سریع‌تر به سوی انقلاب پیش می‌رود و دیر یا زود حزب ما را به پیش خواهد راند. ما حتی لازم نیست کاری انجام دهیم؛ کافی است بگذاریم دشمنان‌مان کار را برای ما انجام دهند. افزون بر این، دوران تازه‌ای در راه است، با یک امپراتور جدید، لیبرال‌تر اما بسیار مردد و ناپایدار که دقیقاً برای ایفای نقش یک لویی شانزدهم ساخته شده است. تنها چیزی که لازم است، یک ضربهٔ به‌موقع از بیرون است. این ضربه را وضعیت روسیه فراهم خواهد کرد؛ جایی که آغاز انقلاب فقط مسئلهٔ چند ماه است. رفقای ما در روسیه عملاً تزار را به اسارت گرفته‌اند، دولت را از هم پاشیده‌اند و سنت‌های عامه‌پسند را درهم شکسته‌اند. حتی بدون هیچ ضربهٔ بزرگ دیگری، فروپاشی در آینده‌ای بسیار نزدیک، ناگزیر است و این روند سال‌ها ادامه خواهد یافت، همان‌گونه که میان ۱۷۸۹ تا  ۱۷۹۴  ادامه یافت.  از این رو، زمان کافی برای بازتاب‌های آن در غرب، به‌ویژه در آلمان، فراهم خواهد شد؛ به‌طوری که جنبش، برخلاف سال ۱۸۴۸ که تا ۲۰ مارس ارتجاع در سراسر اروپا دوباره دست بالا را یافته بود، به‌تدریج نیرو خواهد گرفت.

خلاصه اینکه ، هرگز چنین وضعیت انقلابی باشکوهی وجود نداشته است. تنها یک چیز می‌تواند آن را خراب کند: همان‌طور که خود اسکوبلف در پاریس گفت، فقط جنگ با کشوری دیگر می‌تواند روسیه را از مردابی که در آن فرومی‌رود، نجات دهد. چنین جنگی تمام خسارتی را که رفقای ما، به بهای جان خود، به حکومت تزاری وارد کرده‌اند ترمیم خواهد کرد. این جنگ دست‌کم برای نجات تزار از اسارتش کافی خواهد بود. این جنگ همچنین برای آنکه  نیروهای انقلاب اجتماعی را در معرض خشم عمومی اوباش قرار دهد؛ آنان را از حمایتی که اکنون از لیبرال‌ها می‌گیرند محروم سازد و همهٔ دستاوردهایی را که با فداکاری‌هایشان به دست آورده‌اند نابود کند، کافی خواهد بود. در آن صورت، همه‌چیز باید از نو و در شرایطی نامساعدتر آغاز شود.

اما نمایشی از این دست( از سر گیری مجدد فعالیت ها) به‌ندرت امکان اجرای دوباره دارد. حتی در آلمان نیز – در این مورد می‌توانید مطمئن باشید –  رفقای ما یا مجبور خواهند شد در زوزه‌های میهن‌پرستانه شریک شوند، یا با خشمی  روبرو شوند که در مقایسه با آن، هیاهوی پس از سوءقصدها تنها بازی کودکانه محسوب می شود. و پاسخ بیسمارک به انتخابات اخیر، در آن صورت، کاملاً متفاوت از واکنشی خواهد بود که  در زمان قانون ضدسوسیالیستی نشان داد.

اگر صلح حفظ شود، پان‌اسلاوهای روس فریب خواهند خورد و به‌زودی عقب‌نشینی خواهند کرد. آنگاه امپراتور حداکثر می‌تواند آخرین تلاشش را با همان دیوان‌سالاران و ژنرال‌های ورشکسته انجام دهد. این شاید فقط یکی دو ماه دوام آورد، و پس از آن راهی جز فراخواندن لیبرال‌ها – یعنی نوعی مجلس ملی- باقی نمی‌ماند، و این، اگر روسیه را درست شناخته باشم، به معنای انقلابی شبیه انقلاب ۱۷۸9  فرانسه خواهد بود. و آن‌وقت ایا آدم می رود و می‌گوید که من خواهان جنگم! به هیچ‌وجه؛ حتی اگر این نه به معنای نابودی دویست ملتِ محترم  راهزن باشد.

تا همین جا کافی است. و حالا دربارهٔ بورکلی. رسالهٔ او را نخوانده‌ام،  گمش کرده‌ام، اما جستجو می کنم تا ببینم آیا می‌توانم آن را در خانهٔ مارکس یا خانهٔ خودم پیدا کنم یا نه. بنابراین دقیقاً نمی‌توانم بگویم که او دنبال چه چیزی است.

(25 February)*

همین حالا همه‌جا را در خانهٔ مارکس زیرورو کردم، اما نتوانستم رساله را پیدا کنم. با تقسیم کاری که میان ما وجود دارد، مسائل تخصصی از این دست معمولاً بر عهدهٔ مارکس است و به‌سبب بیماری او حتی نتوانسته‌ایم دربارهٔ این موضوع گفت‌وگو کنیم.

من تصور می‌کنم بورکلی به هر مالک ملک در زوریخ اجازه می‌دهد که چنین وامی را بر ملک خود ثبت کند و گواهی مربوطه قرار است مانند پول در گردش باشد. در این صورت، مقدار پول در گردش نه بر اساس نیاز واقعی مبادلات، بلکه بر پایهٔ ارزشی که آن املاک دارند تعیین می‌شود؛ ارزشی که بسیار بیشتر از میزان لازم برای گردش پول است. بنابراین حتی در همین مرحله نیز:

۱. یا این گواهی‌ها غیرقابل بازخریدند، که در آن صورت مطابق قانونی که مارکس توضیح داده، ارزش آنها  تنزل می‌کند؛

۲. یا قابل بازخریدند، که در این صورت بخش مازاد بر نیاز گردش پول برای بازخرید به بانک بازمی‌گردد و دیگر پول محسوب نمی‌شود، و این البته یعنی بانک باید سرمایه‌ای را بلوکه کند.

حال، چنین جایگزین پول ، حایگزینی که بهره‌ یاب  است و بنابراین ارزشش هر روز نوسان کند، تنها به همین دلیل وسیلهٔ مناسبی برای گردش نیست؛ زیرا نه‌تنها باید قیمت کالا را به پول واقعی تعیین کرد، بلکه باید قیمت خود آن کاغذ را هم مشخص کرد. مردم زوریخ باید از آنچه من تصور می‌کنم تاجران بدتری باشند اگر، در صورتی که این گواهی‌ها قابل بازخرید باشند، فوراً آن‌ها را برای بازخرید به بانک تحویل ندهند و دوباره فقط از همان پول قدیمی، راحت و بدون بهره استفاده نکنند.  این به آن معناست که بانک کانتونی، هم سرمایهٔ خودش و هم هرچه را توانسته قرض بگیرد، در وام‌های رهنی خوابانده و ناچار است برای یافتن منابع تازهٔ سرمایهٔ در گردش، به هر سو دست دراز کند.

اما اگر این گواهی‌ها غیرقابل بازخرید باشند، دیگر عملاً پول نیستند. پول فلزی یا اسکناس معتبر از جهانی می‌آید که خوشبختانه کمی بزرگ‌تر از کانتون زوریخ است، و مردم همان را به کار خواهند برد؛ زیرا هیچ‌کس این گواهی‌های ملال‌آور را به‌عنوان پول نخواهد پذیرفت، و در آن صورت، همان‌طور که شما به‌درستی می‌گویید، فرقی با اوراق رهنی براندنبورگ ندارند. و اگر دولت اصرار کند که مردم آن‌ها را به‌عنوان پول بپذیرند، با شگفتی ناخوشایندی روبه‌رو خواهد شد.

این مطالب فقط میان خودمان بماند؛ اگر از آن‌ها استفاده کردید، لطفاً نام مرا ذکر نکنید، زیرا همان‌طور که گفتم، نه آن رسالهٔ کوچک را خوانده‌ام و نه فرصت داشته‌ام دربارهٔ این  موضوع در متون کلاسیک اقتصادی مطالعه کنم؛ و وقتی کسی بخواهد همین‌طور از ذهن خودش چنین چیزهایی را نقد کند، هیچ تضمینی نیست که دچار اشتباه نشود. با این همه، کل ماجرا بی‌معناست.

مارکس صبح دوشنبه به الجزایر رسید؛ جایی که هم من و هم پزشکان همیشه می‌خواستیم او به آنجا برود، هرچند خودش چندان مایل نبود. او در آنجا با قاضی‌ای در دادگاه مدنی آشنا شده که از تبعیدیان سابق بناپارت بوده و دربارهٔ مالکیت اشتراکی در میان عرب‌ها مطالعهٔ دقیقی کرده است و پیشنهاد داده که مارکس را در این زمینه آگاه کند.

با بهترین آرزوها برای تو و کائوتسکی.

ارادتمند
ف. ا.

*نگاشته‌شده در لندن، ۲۲ فوریهٔ ۱۸۸۲، با افزوده‌ای به تاریخ ۲۵ فوریهٔ ۱۸۸۲.