4
نوشتهی دوست محترم، ناصر اصغری، تحت عنوان «نمیتوان تاریخ را با پاککن نوشت»، بیش از آنکه نقد متین و گرهگشای مقاله بنده («کمدی تاریخ: وقتی بازندگان بازی را از نو میچینند») باشد، نمایانگر تکرارِ ملالآورِ همان الگوی فرار از پاسخگویی تاریخی است که جریان کمونیسم کارگری سالهاست پشت آن سنگر گرفته است. نکتهی اصلی و بسیار تأملبرانگیز در پاسخ ایشان، دستزدن به یک مغالطهی آشکار و فرار تعمدی از اصلِ موضوع است. ناصر اصغری بهجای پاسخگویی به نقدها و ساختار تحلیلی مقالهی بنده، دلبخواهانه و شتابزده مسئلهی «ناسیونالیسم» را عمده کرده و چنان خیمهشببازیِ نظری به راه انداخته که گویی بنده در آن مقاله از ناسیونالیسم دفاع کردهام! این برجستهسازیِ تصنعی، تنها برای انحرافِ ذهن مخاطب از صورتمسئلهی اصلی و پوشاندنِ سکوتِ ایشان در برابر فکتها، اسناد و عبارات صریح تاریخی است. ناصر اصغری چنان از کنار اسناد مکتوب و فکتهای تاریخیِ مطرحشده در مقالهی من میگذرد که گویی یا در آن دوران اصلاً در حزب کمونیست ایران نبوده، یا اسناد، متون و مباحثِ بنیادی جریانی را که از آن دفاع میکند، هرگز مطالعه نکرده است!
نوشتهی دوست محترم، ناصر اصغری، تحت عنوان «نمیتوان تاریخ را با پاککن نوشت»، بیش از آنکه نقد متین و گرهگشای مقاله بنده («کمدی تاریخ: وقتی بازندگان بازی را از نو میچینند») باشد، نمایانگر تکرارِ ملالآورِ همان الگوی فرار از پاسخگویی تاریخی است که جریان کمونیسم کارگری سالهاست پشت آن سنگر گرفته است. نکتهی اصلی و بسیار تأملبرانگیز در پاسخ ایشان، دستزدن به یک مغالطهی آشکار و فرار تعمدی از اصلِ موضوع است. ناصر اصغری بهجای پاسخگویی به نقدها و ساختار تحلیلی مقالهی بنده، دلبخواهانه و شتابزده مسئلهی «ناسیونالیسم» را عمده کرده و چنان خیمهشببازیِ نظری به راه انداخته که گویی بنده در آن مقاله از ناسیونالیسم دفاع کردهام! این برجستهسازیِ تصنعی، تنها برای انحرافِ ذهن مخاطب از صورتمسئلهی اصلی و پوشاندنِ سکوتِ ایشان در برابر فکتها، اسناد و عبارات صریح تاریخی است. ناصر اصغری چنان از کنار اسناد مکتوب و فکتهای تاریخیِ مطرحشده در مقالهی من میگذرد که گویی یا در آن دوران اصلاً در حزب کمونیست ایران نبوده، یا اسناد، متون و مباحثِ بنیادی جریانی را که از آن دفاع میکند، هرگز مطالعه نکرده است!جهت یادآوری به ایشان باید تأکید کنم مواردی نظیر:
-طرح «تز حزب تکبُنی» و انحلال ساختارهای ارگانیک،
-«توهم دانستنِ مسئله ملی» در تحلیلهای نظری،
-«توطئهی امپریالیستی» نامیدنِ تحولات کردستان عراق در جریان جنگ خلیج،
-و تعبیر صریحِ «ناف خود را بریدن» از کومهله و سنتهای آن در جریان انشعاب سال ۱۹۹۱ (۱۳۷۰/۱۳۷۱)؛
هیچکدام ادعا، برچسب یا اتهامات بیاساس از جانب بنده نیستند، بلکه دقیقاً عینِ سخنان، تزهای مکتوب و فکتهای اثباتشدهی خودِ منصور حکمت و کانونِ کمونیسم کارگریِ آن دوران است. فرار اصغری از این اسناد مکتوب و پناهبردن به دوقطبیسازیِ کاذبِ «کمونیسم در برابر ناسیونالیسم»، نشاندهندهی بنبستِ روایتی است که توان مواجهه با تاریخِ ثبتشدهی خود را ندارد.
برای روشن شدن ابعاد بحث و پاسخ به مغالطههای موجود در متن ایشان، توجه به چند محور اساسی و مستدل ضروری است:
۱. جدال بر سر ناسیونالیسم یا گسست ارگانیک از پراتیک عینی؟
ناصر اصغری منشأ انشعاب و جدایی ۱۹۹۱ را صرفاً یک «جدال سیاسی شفاف علیه ناسیونالیسم» در کومهله معرفی میکند و با این شگرد میکوشد نقدِ بنده را دفاع از ناسیونالیسم جا بزند. اما مسئلهی اصلی نه دفاع از ناسیونالیسم، بلکه افشای یک عارضهی عمیقتر است: «عارضه روشنفکریِ محصور و بیگانگی از پراتیک اجتماعی».
جنبش سوسیالیستی در کردستان ایران و تشکیلات کومهله، تنها یک محفل بحث نظری نبود؛ بلکه جنبشی شورایی، تودهای و ریشهدار در دل مناسبات اجتماعی و طبقاتی جامعه بود. هنگامی که رهبریِ نظریِ حزب کمونیست ایران بهتدریج در محافلی دور از بستر زندهی مبارزهی طبقاتی محصور شد، تئوری از «راهنمای عملیِ پویا» به «نظامی صلب، ایدئولوژیک و ابطالناپذیر» بدل گشت.
در این دستگاه فکری انتزاعی، هرگاه واقعیت عینی جامعه یا اعتراض و نقدِ کادرهای باسابقه با الگوهای ذهنی و فرمولهای روی کاغذ همخوانی نداشت، بهجای بازبینیِ تئوریهای دور از واقعیت، کلِ جامعه، تشکیلات و کادرها به «انحراف، راستروی و ناسیونالیسم» متهم میشدند.
اتلاق برچسب «ناسیونالیسم» به هرگونه نقدِ درونی یا درکِ تفاوتهای منطقهای، ابزاری اداری و ایدئولوژیک برای «ایزولهسازی و تصفیهی دگراندیشان» بود، نه یک مناقشهی نظریِ سالم. تقلیل دادن تمامی اختلافات عمیق ساختاری و روشی به «جنگ با ناسیونالیسم»، مصداقِ همان فرمولسازیهای انتزاعی است که حقیقتِ عینیِ روی زمین را فدای ذهنیتهای پیشساخته میکرد.
۲. مسئلهی ارادهی کادرها؛ نفی سوژگی یا اعمال فشار و مهندسیِ تشکیلاتی؟
اصغری با لحنی طنزآمیز میپرسد: «آیا کادرها و پیشمرگان، آدمهایی صغیر و بیاختیار بودند که دیگران آنها را تبعید کنند؟»
این طنزپردازی، متأسفانه برای سرپوش گذاشتن بر «تقلیل انسانها به ابزار و سلب سوژگی از اعضا» به کار رفته است. هیچکس مدعی نیست که پیشمرگان و کادرها اراده نداشتند؛ مسئله بر سر تمرکز قدرت مطلق، انحصار حق تشخیص مصلحت، و ساختارهای اقتدارگرایانهای است که مجالی برای اعمال آن اراده باقی نگذاشت.
هنگامی که تمام مجاریِ دموکراتیکِ تصمیمگیری (مانند برگزاری کنگره فوقالعاده) مسدود شد، زمانی که نقد و پرسشگری به جرمِ «بیشرافتی، بزدلی یا حزبباد بودن» تعبیر گشت، و وقتی که تسلیمِ بیچونوچرا به خطِ رهبری فردمحور به تنها معیارِ «کمونیست بودن» بدل شد، ارادهی آزاد اعضا عملاً فلج گردید.
برچسبزنی و انقیادِ ارادهها تحت لوای «لبیک به رهبری»: در جریان اختلافات درونی کومهله در کردستان عراق، مسئولین و کادرهای کمونیسم کارگری بهجای مواجهه سیاسی و اخلاقی با مخالفین نظری خود، آنها را با سنگینترین اتهامات نظیر «تروریست»، «فاشیست» و «راستگرا» مورد هجوم قرار دادند. در همین فضا بود که همان کادرها، مانیفستِ
تسلیمطلبیِ مطلق در برابر ارادهی فردی را صورتبندی کرده و رسماً ترویج میکردند که «لبیک گفتن به منصور حکمت، لبیک گفتن به کمونیسم کارگری است!» این الگو از بداخلاقی، فرقه گرایی و مسخِ ارادهها، نهتنها یک جدال نظرگاههای انقلابی نبود، بلکه ابزاری برای ایجاد ارعاب روانی، ترور شخصیت، کیش شخصیت و بیاعتبارسازیِ مخالفانی بود که حاضر به تسلیم در برابر مانیفستهای فردی نبودند.
در چنین ساختاری، کادرها میان دو گزینه مخیر میشدند: یا انطباقِ مطلق با دستگاهِ عقیدتیِ حاکم و نفی استقلال فردی، یا ایزوله شدن، طرد، اعتصاب غذا در برابر فشارها و در نهایت خروج از تشکیلات. این فرآیند، «پست کردن بسته پستی» نبود؛ بلکه یک مهندسیِ تشکیلاتی و کودتای نرم بود که فضای حیاتیِ پویاییِ دموکراتیک را خفه کرد و نیروهای اصیل انقلابی را به حاشیه راند.
دربارهی پرسش شخصی اصغری که «خود نویسنده امروز کجاست؟» نیز باید گفت: نقدِ مبارزه در فضای فرامرزی، نقدِ زیستن در خارج از کشور نیست؛ بلکه نقدِ جایگزین کردن فانتزیهای رسانهای، آییننامههای کاغذی و صدور قرار به جای پراتیک زنده و پیوند ارگانیک با طبقه کارگر در داخل جامعه است.
۳. پارادوکسِ «کوه یخِ عظیم»، اذعان به بنبست و بیخبرانِ از همهجا
شاهکارِ واقعیِ تناقض در تاریخ کمونیسم کارگری را باید در نوشتهها و مواضعِ ثبتشدهی خودِ رهبریِ وقتِ این جریان جستوجو کرد. چگونه میتوان پذیرفت جریانی که در اوت ۱۹۸۹ (مرداد ۱۳۶۸) در ادبیات رسمی و مکتوب خود، کومهله را «کوه یخِ عظیم»، «حزب عظیم اجتماعی»، و «نیرویی در یکقدمی انقلاب عظیم سوسیالیستی در کردستان» توصیف میکرد، تنها به فاصله کوتاهی، همان تشکیلات را یکباره «ناسیونالیست، غرق در انحراف و فاقد ارزش کمونیستی» بخواند و آن را رها کند؟
اما طنز تلخِ روزگار اینجاست که در سالهای اخیر، حتی خودِ بنیانگذاران و رهبران ارشد این جریان نیز ناچار به انصراف و اعتراف به شکستِ تزهای اولیه شدهاند، درحالیکه امثال اصغری هنوز متعصبانه بر طبلِ همان آیینهای منسوخ میکوبند:
-رضا مقدم، که خود یکی از سه بنیانگذار اصلیِ کمونیسم کارگری و کانون اولیه آن بود، اخیراً در مصاحبهای تصویری و شجاعانه رسماً اعلام و اعتراف کرد که تزهای کمونیسم کارگری به بنبست رسیده و با شکست قطعی مواجه شده است.
-حمید تقوایی، لیدر فعلی حزب کمونیسم کارگری نیز در کنفرانسی علنی صراحتاً اعلام کرد که «کمونیسم ما، دیگر کمونیسم کارگریِ پیشین نیست؛ کمونیسم ما کمونیسمِ آدمبرفیهای سنندج است!»
این تحولات عمیق و چرخشهای عملی نشان میدهد که سیاستهای نوینِ حزب کمونیسم کارگری، خواسته یا ناخواسته، در حال فاصله گرفتن از تزهای جزماندیشانهی کمونیسم کارگری و آموزههای اولیه منصور حکمت است.
تناقضِ بنیادی در ادعاهای یک حزب:
در این میان، تناقضِ آشکار و ساختاری عمیقی خودنمایی میکند: حزبی که در شعارها و ادبیات رسمیاش ادعا میکند که مردم و جامعه باید خود ارادهشان را اعمال کنند، خود تصمیمگیرندهی سرنوشتشان باشند و بر مقدرات خویش حاکم گردند، چگونه میتواند خود از شفافیت تاریخی، مواجهه شجاعانه با گذشته و بازخوانیِ پروندهی سیاسیاش بپرهیزد و ترسان از نقد باشد؟
حزبی که از بازخوانیِ نقادانهی تاریخِ خود هراس دارد و نقدِ عملکرد گذشتهاش را با فرار، سکوت یا برچسبزنی پاسخ میدهد، چگونه میتواند شایستهی اعتماد جامعهای باشد که مدعیِ آزاد کردن ارادهی آن است؟ کسانی که تواناییِ پذیرش مسئولیتِ خطاهای تاریخی خود را ندارند و از پاسخگویی به ارادهی آگاهانهی جامعه میهراسند، هرگز نمیتوانند پرچمدار ارادهی آزاد مردم باشند.
از همین رو، جامعه، فعالان سیاسی و مردم کردستان امروز از حزب کمونیسم کارگری انتظار دارند که اگر به ارادهی آزاد جامعه باور دارد، نخست با شفافیت، شجاعت و مسئولیتپذیریِ تاریخی، رسماً و علناً از سیاستها، تزهای انتزاعی و عملکرد مخرب کمونیسم کارگری در قبال کومهله و جنبش انقلابی کردستان در آن دوران خاص از خود انتقاد کند، نه آنکه کادرهایش هنوز ناتوان از مواجهه با حقیقت، به دفاعِ غیرنقادانه و جزماندیشانه از متونِ بایگانیشده بپردازند.
۴. ساختن «سازمان کردستان» در سال ۲۰۲۶؛ اعترافنامه به ۳۵ سال درجا زدن و فانتزیهای کاغذی
ناصر اصغری مدعی است که «سازمان کردستان» اختراع جدیدی نیست و حزب همواره کمیته کردستان داشته است. اما مسئله اصلاً بر سر وجودِ یک کمیتهی اداری نیست؛ مسئله بر سر پلتفرمسازی مجزا، ساختاربندی ویژه، تناقض آشکار تئوریک و از همه مهمتر، بیخاصیتی و فقدانِ کاملِ پراتیکِ عینی است.
جریانی که ۳۵ سال پیش بر اساس توهمات و تزهای انتزاعی و تز «حزب تکبُنی» و نفی هرگونه ویژگی، خیل عظیمی از کادرهای فداکار را ایزوله، مجبور به ترک تشکیلات و یا با اخراج روبرو کرد و به قلع و قمع آنها پرداخت، امروز چه شده است که پس از سه دهه گسست کامل از بطن جامعه، ناگهان به ضرورتِ تأسیس «سازمان کردستان» با آییننامه و پلتفرم مجزا پی برده است؟
اگر کردستان دارای ویژگیهای خاص سیاسی-اجتماعی نبود و توجه به آن «انحراف ناسیونالیستی» بود، چرا امروز پس از ۳۵ سال شکست و انزوا به همان قالبی بازمیگردید که روزگاری معمار نابودیاش بودید؟ و اگر دارای ویژگی بود—که بود—چرا آن روز با بیرحمی تمام و با اتکا به فرمولهای انتزاعی، آن بنای عظیم و ارگانیک را فرو ریختید و ریشههای چپِ اجتماعی در کردستان را تضعیف کردید؟
مطالبهی یک فکت ملموس از ۳۵ سال ادعا: آقای اصغری مدعی است حزبشان همواره کمیته کردستان داشته است. ادعا روی کاغذ آسان است؛ اما ما از ایشان و جریان متبوعشان یک پرسش ساده، روشن و سنجهپذیر داریم: لطفاً تنها یک اقدام ملموس، یک فعالیت عینی، یک آدرس مشخص یا یک اثرگذاریِ واقعی اجتماعی در داخل کردستان را که این «کمیته کردستان» در طول ۳۵ سال گذشته انجام داده است، به طبقه کارگر و مردم نشان دهید تا همگان آن را ببینند! آیا سازماندهیِ یک اعتصاب، هدایتِ یک اعتراض کارگری، یا حتی حضور ملموس در یک جنبش اجتماعی در داخل کشور در کارنامه این کمیته وجود دارد؟ یا تمام این ۳۵ سال صرفِ صدور بیانیه، نگارش آییننامه و نمایشهای تلویزیونی دور از جامعه شده است؟
تجربهی کاریکاتوریِ «گارد آزادی»؛ از دهل و سورنای رسانهای تا هیچِ واقعی: این ادعاهای کاغذی درباره «کمیته کردستان»، عمیقاً یادآور سناریو و شوهای تبلیغاتیِ جریان حکمتیست در اعلام و تشکیل «گارد آزادی» است. آنها با دهل و سورنا، هیاهوی فراوان و پروپاگاندای بیشکاف رسانهای از تشکیل یک «ارتش و گارد مسلح برای آزادسازی» سخن گفتند؛ اما حاصل آن نمایشهای بزرگمنشانه چه بود؟ حتی یک قدم عملی، یک حضور ملموس یا یک اقدام واقعی از گارد آزادی حکمتیستها تا به امروز بر روی زمین دیده نشد!
فاصلهی عمیق میان فانتزیهای ذهنی و واقعیت عینی: این الگو دقیقاً ذاتِ دکترین کمونیسم کارگری را عریان میکند؛ ذهنیتی که تصور میکند با تغییر نامها، صدور آییننامهها، ایجاد تشکیلاتهای خیالی مانند «گارد آزادی» یا اسمگذاری بر روی «سازمان کردستان»، میتواند واقعیت عینی جامعه را دستکاری کند. وقتی پراتیک اجتماعی و پیوند با طبقه کارگر و جامعە وجود نداشته باشد، ارتشها و سازمانهای ادعایی نیز تنها بر روی کاغذ و در شبکههای ماهوارهای زیست میکنند.
این بازگشت و این ساختارسازیهای کاغذی، نقدِ تاریخ نیست؛ اعترافنامهای ناخواسته به ورشکستگی یک دکترین انتزاعی است که ثابت کرد نمیتوان جامعه و واقعیتهای سیاسی را با فرمولهای کاغذی و ارادهگراییِ صِرف مهندسی کرد.
نتیجهگیری:
تاریخ با پاککن نوشته نمیشود، با نقدِ بیرحمانه سنجیده میشود
دوست ما ناصر اصغری درست میگوید: «تاریخ را نمیتوان با پاککن نوشت.» اما یادشان رفته است که تاریخ را با «مغالطه، فرار از پاسخگویی به اسناد مکتوب منصور حکمت، نادیده گرفتن فکتها و انحرافِ ذهن از حقیقت» نیز نمیتوان بازنویسی کرد.
کومهلهی تاریخی و جنبش چپ در کردستان، نه ملکِ شخصی اشخاص بود و نه دستاوردِ انتزاعیِ یک فرد؛ بلکه ثمرهی خون، رنج، و فداکاری هزاران انسان آزادیخواه و سوسیالیست بود که در دل سنگرها، کارخانهها و خیابانهای کردستان ریشه داشتند. فرستادن این ظرفیت عظیم اجتماعی به مسلخِ «کیش شخصیت، تزهای تکبُنی انتزاعی و بریدن ناف از واقعیتهای عینی»، تراژدی بزرگی بود که آثارش هنوز بر پیکر چپ ایران باقی است.
تأسیسِ کاغذیِ «سازمان کردستان» در پشت کیبوردها و فرسنگها دور از جامعه، درست مانند پروژه فانتزی «گارد آزادی»، نه آن خطای بزرگ تاریخی را جبران میکند و نه جانی تازه به پیکر جریانی میبخشد که خود، معمار انحلالِ چپِ ارگانیک بود. تاریخ را با پاککن نمینویسند؛ تاریخ کارنامه واقعی عملکردهاست و کارنامهی دکترین کمونیسم کارگری در قبال جنبش انقلابی کردستان، متأسفانه چیزی جز فرار از اسناد، فروپاشی از درون و کاریکاتوری مکرر از شکستهای پیشین نبوده و نیست.
علی بزرگ پناە 08-10-2026