Table of Contents
مقدمه
در تاریخ مبارزات سیاسی، لحظاتی فرا میرسد که تئوریها در ترازوی عمل محک میخورند. بیانیهی صادر شده توسط «دفتر پژوهشهای تحزب کمونیستی» بخشی از حکمتیستها، در فروردین ۱۴۰۵، فراتر از یک موضعگیری گذرا، نشاندهندهی یک گسست کامل از پرنسیبهای آزادیخواهانه و سوسیالیستی است. جریانی که مدعی رادیکالیسم بود، اکنون در پوشش «مخالفت با جنگ»، به توجیهِ نمادها و بقای حکومتی برخاسته که خود بزرگترین ماشین سرکوب، بربریت، تروریسم و کشتار آزادیخواهان، دگراندیشان و سوسیالیستها در نیم قرن اخیر بوده است.
۱. مغلطهی «همبستگی درونی»؛ قربانی کردنِ تضاد طبقاتی
بیانیه از «احتیاج جامعه به احساس گرمی یکدیگر» و «همبستگی درونی» در برابر تهاجم خارجی سخن میگوید. این ادبیات، دقیقاً همان نقطهای است که سوسیالیسمِ انقلابی جای خود را به «ناسیونالیسم دولتی» میدهد. چگونه میتوان از همبستگی میان «کارگرِ سرکوبشده» و «سرمایهداریِ حاکم»، میان «شکنجهگر» و «شکنجهدیده» سخن گفت؟ در منطقِ مارکسیستی، جنگهای میان دولتها هرگز نباید دلیلی برای تعطیلی مبارزهی طبقاتی و نقد استبداد داخلی باشد. دعوت به همبستگی با سیستمی که خود عامل ویرانی زیرساختهای انسانی و معیشتی مردم است، نه یک عمل مسئولانه، بلکه «خیانت به آرمانِ سرنگونی» است.
۲. تقدسبخشی به پرچمِ اعدام؛ فراتر از یک نماد
تکاندهندهترین بخش بیانیه، توجیه برافراشتن پرچم جمهوری اسلامی در اعتراضات جهانی است. نویسندگان مدعیاند این کار نشانهی «سمپاتی با مردم» است. این یک سفسطهی آشکار و خطرناک است. پرچم هر دولت، هویتِ سیاسی و حقوقیِ آن حاکمیت است. برای مردمی که زیر این پرچم تیرباران شدهاند، در خاورانها به خاک سپرده شدهاند و در خیابانها هدف گلوله قرار گرفتهاند، این پارچه نمادِ «بربریت داخلی» است. توجیهِ حملِ این پرچم توسط کسانی که خود را کمونیست مینامند، چیزی جز «تطهیرِ نمادینِ جنایت» نیست. سمپاتی با مردم ایران، در برافراشتن پرچمِ حکومتی که دشمنِ سوگندخوردهی آنهاست، معنا نمییابد.
۳. شرطبندی بر روی بقای استبداد به بهانهی شکستِ امپریالیسم
نویسندگان ادعا میکنند که شکستِ حمله خارجی، خطر دخالت در معادلات آینده را حذف کرده و فضا را برای مبارزات مردمی باز میکند. این تحلیل، نادیده گرفتنِ مطلقِ تجربهی تاریخ است. بقای یک حکومت توتالیتر پس از یک بحران نظامی، همواره به معنای «انسداد خونینتر» فضای داخلی است. حاکمیت از فضای جنگی به عنوان «نعمت» برای سرکوب نهایی مخالفان تحت لوای «امنیت ملی» استفاده میکند. شکستِ پروژهی خارجی زمانی به سود مردم است که با قدرتگیریِ جایگزینِ انقلابیِ داخلی همراه باشد، نه با تثبیت و قهرمانسازی از باندهای جنایتکارِ حاکم. بیانیهی مذکور عملاً بقای حاکمیتِ موجود را «شرطِ لازم» برای آینده تصویر میکند که این همان افتادن در دامِ «انتخاب بین بد و بدتر» است.
۴. ناسیونالیسم معکوس و منطقِ اردوگاهی
این متن نشان میدهد که صادرکنندگان آن، از تحلیل طبقاتی و انسانی به «ژئوپولیتیکِ قدرت» سقوط کردهاند. آنها نگرانِ «گردنکشی اسرائیل و آمریکا» هستند، اما در قبال گردنکشی و جنایات روزمرهی حاکمیتِ داخلی علیه زنان، کارگران و ملیتهای تحت ستم ایران، سکوتِ جبههای اختیار کردهاند. این رویکرد، تکرارِ خطای فاجعهبارِ «چپِ سنتی» در دههی ۶۰ است که با توهمِ ضدامپریالیستی بودنِ حاکمیت، به جادهصافکنِ سرکوب تبدیل شدند. ایستادن در کنارِ یک قطبِ مرتجع برای ضربه زدن به قطبِ مرتجعِ دیگر، سوسیالیسم نیست؛ بلکه مشارکت در بازیِ قدرتهای ضدانسانی است.
۵. هتکِ حرمتِ دریای خونِ جانباختگان؛ از کردستان تا قیام ژینا
چگونه میتوان وقاحت سیاسی را به حدی رساند که از «مقاومت جامعه» در کنارِ حاکمیت سخن گفت، در حالی که همین حاکمیتِ مدعیِ «مقاومت»، دهههاست جادّهی بقای خود را با خونِ بهترین فرزندان این سرزمین فرش کرده است؟ این بیانیه با «بشریت آگاه» خواندنِ کسانی که چشم بر جنایات داخلی بستهاند، عملاً به آرمان و خونِ هزاران مبارز و سوسیالیست در جنبش انقلابی کردستان، قهرمانانِ مقاومت در دههی ۶۰، جانباختگانِ قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ ، کشتار بیش از چهل هزار اخیر و اعدامهای همین هفتە گذشتە پشت کرده است.
نویسندگان این متن گویا فراموش کردهاند که این «همبستگی درونی» را بر روی مزارِ هزاران نفری بنا میکنند که چندی پیش در انقلاب «ژن،ژیان، ئازادی» (ژینا) سینه سپر کردند و با گلولهی همین حاکمیت به خاک افتادند. آنها چطور میتوانند دم از «احساس گرمیِ جامعه» بزنند، وقتی هنوز لرزهی کشتارِ بیرحمانهی بیش از ۴۰ هزار انسان بیگناه در جریان وقایع خونین دیماه — که تنها در دو روز خیابانهای ایران را به مسلخ بدل کرد — در تنِ جامعه باقی است؟ این بیانیه نه تنها یک بنبستِ تئوریک، بلکه یک سقوطِ اخلاقیِ نابخشودنی است. دفاع از پرچم و حاکمیتی که دستانش به خونِ فرزندانِ قیامِ ژینا، کشتار اخیر، اعدامهای همین چند روز و اعدامیانِ دهههای گذشته آلوده است، تحت هر بهانهای (حتی مخالفت با جنگ)، توهین مستقیمی است به وجدان بیدار بشریت و به اعتبارِ تمام کسانی که جان خود را در راهِ سرنگونی این فاشیسم مذهبی فدا کردهاند. تاییدِ ضمنیِ این حاکمیت در برابرِ تهاجم خارجی، به معنایِ همصدا شدن با جلادانی است که خود بزرگترین دشمنِ بشریت، آزادی و سوسیالیسم در منطقه هستند.
سوسیالیسم در سنگرِ آزادی، نه در سایهی استبداد
بیانیهی ۱۸ فروردین ۱۴۰۵، نه یک اشتباه تاکتیکی، بلکه مانیفستِ جریانی است که از تودهها ناامید شده و برای بقای ذهنی خود به «ژئوپولیتیک قدرت» آویزان گشته است. تاریخ مبارزات مردم ایران، بهویژه در کردستانِ سرخ و سنگرهای قیام ژینا، نشان داده است که راهِ رهایی نه از میان موشکهای امپریالیستی میگذرد و نه از زیر پرچمهای آغشته به خونِ فاشیسم مذهبی. سوسیالیسمِ واقعی، همبستگی با «مردمِ در محاصره» است، نه با «دولتِ محاصرهگر». کسانی که امروز زیر نامِ مخالفت با جنگ، برای بقای قاتلانِ جوانانِ ایران دست میزنند، آگاهانه یا ناآگاهانه، خاک بر چشمِ حقیقت میپاشند. ما بر این باوریم که دفاع از بشریت، تنها با ایستادن در سنگرِ مستقلِ کارگران، زنان و ستمدیدگان علیه «هر دو قطبِ ارتجاع» معنا مییابد. آیندهی ایران را نه قدرتهای جهانی رقم خواهند زد و نه باندهای جنایتکارِ حاکم؛ آینده از آنِ جنبشی است که حتی در میانهی شعلههای جنگ، پرچمِ آزادی، برابری و نفیِ هرگونه استبداد را زمین نمیگذارد. این بیانیه شاید در آرشیوهای اداری بماند، اما در حافظهی تاریخیِ جنبشِ سرنگونی، تنها به عنوانِ لکهی سیاهی از یک «تسلیمنامهی فکری» ثبت خواهد شد.
سوسیالیسم بدون آزادی و بدون مرزبندی قاطع با جلاد، تنها نقابی است برای استمرارِ بندگی.
علی بزرگ پناە ٠٨-٠٤-٢٠٢٦