1

مبارزهی دادخواهانه و آزادیخواهانهی ملل ایران، تاریخیست آغشته به خون، رنج و فداکاری نسلهایی که برای رهایی از استبداد جنگیدهاند. ایران جامعهای کثرتگرا و چندفرهنگیست که سالهاست زیر چکمهی حکومتهای تمرکزگرا نفس تنگی میکشد. اما آنچه امروز تحت عنوان «اپوزیسیون سلطنتطلب» عرض اندام میکند، نه راهی به سوی رهایی، بلکه تلاشی هوشمندانه برای مصادرهی خواست عمومی و بازآفرینی همان نظم استبدادی و طبقاتی گذشته، این بار در لباسی نو، است.
۱. جایزهای به نام مردم، وکالتی بدون وکالتنامه
«بنیاد فردریش نویمان» وابسته به حزب لیبرال دموکرات آلمان، اعلام کرده «جایزه آزادی» را به «مردم ایران» اهدا میکند؛ اما این جایزه نه به دست مردم، بلکه به عنوان امانت به رضا پهلوی سپرده خواهد شد. این اقدام پرسشی بنیادین برمیانگیزد:
چه کسی به این بنیاد اجازه داده تا از میان میلیونها صدای معترض ایرانی، یک چهره را به عنوان نمایندهی نمادین برگزیند؟
قدردانی از رنج یک ملت، هرگز به معنای اعطای وکالت سیاسی به فردی خاص نیست. اینگونه تصمیمگیریهای یکجانبه از سوی نهادهای خارجی، چیزی جز مهندسی افکار عمومی و تحمیل آلترناتیوی فرمایشی از بالا نیست؛ الگویی که با اصول ابتدایی دموکراسی در تضادی آشکار قرار دارد.
۲. «قدرتچنج» به جای انقلاب: نشاندن شاه بر جای شیخ
جریان سلطنتطلب، در پیوندی آشکار با سرمایهداران رانتخوار و بقایای نظام کهن، نه در پی گذار دموکراتیک، بلکه در جستوجوی یک «قدرتچنج» ساده از بالاست؛ جابهجاییای که تنها عنوان حاکم را تغییر میدهد، نه ماهیت سرکوب و استثمار را. نظام پادشاهی، همچون ولایت فقیه، تجسم حکومت الیگارشی و «مفتخورها» است. در جمهوری اسلامی، کارگر فقیرتر میشود و آقازادهی سپاهی ثروتمندتر؛ در دوران پهلوی نیز دربار و اطرافیانش نماد تبعیض و بیپاسخگویی بودند. وابستگی این جریان به دولتها و بنیادهای خارجی، چیزی جز ابزاری برای کسب قدرت بدون تکیه بر ارادهی واقعی مردم نیست.
۳. سلب ارادهی مردم به بهانهی «عدم آمادگی»
رضا پهلوی با مقایسهای غیرمنصفانه میان ایران و افغانستان، جامعهی ایران را «سنتی» و ناآماده برای دموکراسی خوانده است؛ ادعایی که نقاب از چهرهی واقعی این جریان برمیدارد. این سخن در حالی مطرح میشود که مردم ایران، از انقلاب مشروطه تا خیزش زنبنیاد «ژن، ژیان، ئازادی»، همواره پیشروترین صدای مبارزه با استبداد در منطقه بوده است. اعتراف ضمنی رضا پهلوی به ضرورت حکومتی اقتدارگرا، چیزی نیست جز توجیه جایگزینی یک استبداد با استبدادی دیگر، این بار با تاج و عنوان خاندانی.
۴. خشونت، مردسالاری و توارث: سه ضلع نظامهای مادامالعمر
حکومتهای موروثی و مادامالعمر—چه سلطنت آریامهری و چه ولایت فقیه—مردم را نه شهروندانی صاحبحق، بلکه رعیت و امت میانگارند. در چنین نظامهایی، تغییر قدرت تنها از مسیر خون و قیام ممکن میشود؛ از این رو سرکوب، زندان و شکنجه نه عارضه، بلکه ذات این ساختارهاست. انتقال قدرت از پدر به پسر—چه در خاندان پهلوی و چه در بیت خامنهای—بازتولید نظمی مردسالارانه و ژنمحور است که شایستهسالاری و حضور زنان را از ریشه نفی میکند. در کنار این، بدنهی اجرایی سلطنتطلبان با ترویج خشونت کلامی، تهدید فیزیکی مخالفان و شعارهایی نظیر «خرد کردن دندانها»، بیاعتقادی عملی خود به پلورالیسم و آزادی بیان را به اثبات رسانده است.
۵. مذاکره با جلادان: حفظ اسکلت استبداد به جای تخریب آن
رضا پهلوی بارها تصریح کرده که خواهان براندازی کامل نظام نیست، بلکه مدافع «فروپاشی کنترلشده از بالا» با حفظ فرماندهان فعلی سپاه و بسیج در دولت موقت است. این موضع نهتنها توهینی آشکار به خون قربانیان است، بلکه نشان میدهد منافع بخشی از بدنهی رژیم—که میخواهد خامنهای را حذف کند اما امتیازات خود را حفظ نماید—با پروژهی پهلویسم کاملاً همسوست.
۶. سکوت در برابر جنایات گذشته، انکار ستم ملی
زندان اوین و ماشین سرکوب پلیسی، میراث جمهوری اسلامی نیست؛ بنیان آن در دوران پهلوی گذاشته شد. رضا پهلوی تاکنون حتی یکبار هم حاضر نشده شکنجه، اعدام و اختناق دوران پدرش را محکوم کند؛ برعکس، با مشروعیتبخشی به ساواک، میراثدار همان استبداد است. این جریان همچنین با دامن زدن به ناسیونالیسم افراطی زیر پوشش «تمامیت ارضی»، مبارزات برحق ملل غیرفارس—کورد، بلوچ، عرب، ترک و … —را سرکوب و انکار میکند تا اصل برابری حقوقی و حق تعیین سرنوشت را به حاشیه براند.
۷. جنگ قدرتهای جهانی، جنگ ملت ایران نیست
باید مرزی روشن میان خواست واقعی مردم ایران و بازیهای ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ ترسیم کرد. رقابت میان دولتهای خارجی و تروریسم اسلامی، هیچ ربطی به آرمانهای ملت ایران ندارد. همسویی منافع جریانات پوپولیستی بینالمللی با سلطنتطلبان، پروژهای است که دقیقاً در تضاد با خواست عمومی عمل میکند. آنچه مردم ایران میخواهد، نه جابهجایی بازیگران استبداد، بلکه سرنگونی کامل و فوری دیکتاتوری اسلامی و استقرار نظامی دموکراتیک، سکولار و مبتنی بر برابری کامل حقوقی است.
نتیجهگیری
این مردم ایراناند—و تنها آنها—که حق دارند در فضایی آزاد و دموکراتیک، بدون تحمیل از بالا، بدون بازگشت به نظام موروثی و بدون دخالت قدرتهای بیگانه، سرنوشت سیاسی خویش را رقم بزنند. صحنهی سیاسی امروز ایران به دو جبههی روشن تقسیم شده است: جبههی دموکراسیخواهی در برابر جبههی استبداد، با دو شاخهی بهظاهر متفاوت اما ماهیتاً یکسان—جمهوری اسلامی و پهلویسم. آزادی واقعی نه از دالان «قدرتچنج»، نه از جابهجایی شاه و شیخ، و نه از دل سناریوهای بیگانه، بلکه تنها از مسیر سرنگونی تماموکمال نظام اسلامی، به دست ارادهی مستقل مردم ایران و بر پایهی دموکراسی، سکولاریسم، عدالت اجتماعی و برابری کامل حقوق همهی ملل ایران، محقق خواهد شد.