269

«در سایهی کوه و گلوله»
«خاطراتی در برف»
«زمستان سال شصت و یک؛ قصهی خاموش کوهستان»
«از گزان؛ تا لیلاخ و سنندج»
«کاک موسی و زمستان»
یکی از روزهای سرد و عبوس زمستان سال شصت یک بود که از میان برف و باد، صدای زنگ مدرسه، نوید رهایی از ساعتهای کسلکنندهی درس را داد. معلم ریاضی، آن روز حال مساعدی نداشت و در غیاب معلم جانشین، کلاس زودتر از موعد تعطیل شدند. من هم با خوشحالی کولهپشتیام را برداشتم و از کلاس خارج شدم؛ بیخبر از آنکه آن روز قرار است به یکی از روزهای بهیادماندنی عمرم تبدیل شود.
هنوز چند قدمی بیشتر در راهرو برنداشته بودم که صدای سنگین و خفهی کفشهایی در راهرو پیچید. سر بلند کردم و چهرههایی عبوس، سخت و بیاحساس را دیدم؛ مأموران امنیتی. با دیدن آن قیافههای سرد و نگاههای جستوجوگرشان، دلشورهای در سینهام افتاد. غریزهام میگفت که برگردم داخل کلاس، اما ترس از مشکوک شدنشان مانع شد. سعی کردم بیاعتنا از کنارشان عبور کنم، اما قلبم به شدت میتپید. در کولهپشتیام، کتابی بود که میتوانست برایم دردسر بزرگی درست کند؛ «ماهی سیاه کوچولو» صمد بهرنگی – کتابی که در آن سالها نه تنها داستانی کودکانه نبود، بلکه بیانیهای در لفافه، در ستایش آزادی، جسارت، و اندیشیدن بود. آن را برای دوستی آورده بودم، اما حالا در دلم آشوبی برپا بود که نکند مأموران متوجه شوند. باید هرچه زودتر از محیط مدرسه دور میشدم.
بیدرنگ، با گامی شتابزده، خود را از آن فضای سنگین بیرون کشیدم و دوان دوان به سوی مغازهای در کنار جادهی اصلی رفتم. مغازهدار با نگاهی پرسشگر نگاهم کرد، اما من مجالی برای توضیح نداشتم. در همین هنگام، دختر نوجوانی را دیدم که از مدرسه خارج شده و در مسیر خانه بود. او خواهر یکی از پیشمرگان کومەله بود، و از آشنایان ما. با لحنی آرام و نگاهی سریع، کتاب را از کولهام درآورده و به او دادم. گفتم آن را به دوست مشترکمان برساند. او هم با درک شرایط، بیدرنگ پذیرفت. گفتوگویمان کوتاه بود، اما پر از معنا؛ نوعی همدلی بیکلام که فقط در آن سالهای پرالتهاب قابل درک بود. پس از آن، هرکدام به سمتی رفتیم. هوا به طرز جانسوزی سرد بود. برف، همچون لحاف سپیدی بر زمین گسترده شده و پیادهروها را غیرقابل عبور کرده بود. پولی برای تاکسی نداشتم و طبق عادت، باید مسیر را با پای پیاده طی میکردم. کفشهایم از برف خیس شده بود، ولی صدای خوردن پاهایم بر برفِ نرم، حس عجیبی داشت – ترکیبی از تنهایی، سرما، و آزادی.
خورشید، در افقِ یخزده، منظرهای خلق کرده بود که آدم را وامیداشت لحظهای بایستد و به عظمت طبیعت خیره شود. آنسوتر، کوههای سر به فلک کشیده، در حاشیهی آسمان، همچون تندیسهایی خاموش و مقاوم، چشماندازی جاودانه ساخته بودند. به آن بلندیها نگاه میکردم و خاطرات سالهای گذشته، پیادهرویها با دوستان، و زمزمههای کوهستان، یکییکی از ذهنم عبور میکردند. در آن خلوتِ سرد، به یاد یاران کوهستان (پیشمرگان) افتادم؛ رفقای کە مدتها از هم دور بودیم، نامشان در هر کوچه و زمزمهای جاری بود. کسانی که در دل کوهها زندگی میکردند و افسانهشان، همچون ماهی سیاه کوچولو، در دل ما نوجوانان جوانه میزد. زمستان سال شصت یک، فقط سرمای هوا نبود؛ سرمای سکوت، ترس و آرزوهای ممنوع هم بود – و رفقای نظیر ایوب نبوی، خسرو رشیدیان، مثل شعلههای کوچک، در دل آن یخستان میدرخشید.
در اوج آن خیالپردازی شیرین و دلنشین، در حالی که خورشیدِ رنگپریدهی زمستان در افق برفپوش فرو میرفت و دل را به جهانی خیالانگیز از سپیدی و سکوت میبرد، ناگهان صدایی دلخراش و تکاندهنده، چون شکافتن سکوت با تیغی زنگزده، به گوشم رسید. صدای اذان بود؛ نه از منارهای مشخص، بلکه گویی از همهجا میآمد، از دل سنگها، از کوههای خاموش، از خانههای نیمهویران و کوچههایی که در سرمای زمستان، به خواب رفته بودند. اذانی که در آن لحظه نه مژدهی معنویت، که تلنگری بود به واقعیتی زمخت که در پس آن زیبایی نهفته بود. در امتداد همان جادهی مستقیم و برفپوش، بیاختیار گاهگاهی به پشت سرم نگاه میکردم؛ شاید به امید دیدن ردّی از کسی، یا نشانهای از تعقیب، یا صرفاً از عادت. اما بارش برف آنقدر شدید بود که همه چیز را محو کرده بود. زمین و آسمان به هم دوخته شده بودند و رفتوآمدی به چشم نمیخورد. تنها صدای قدمهای خودم بود که سکوت را میشکست، و سنگینی نگاه خاطرات که در ذهنم رژه میرفتند.
پس از راهپیمایی نهچندان کوتاهی، سرانجام به خیابان «باغ ملی» رسیدم؛ خیابانی که در آن روزگار، یکی از پرترددترین نقاط شهر بود، اما اکنون سرد، ساکت، و زیر برف مدفون. از شدت سرما، پناه بردم به دکان بقالی آشنایی که صاحبش، کاک رحیم، مردی خوشبرخورد و گرمخو بود. با ورود به دکان، گرمای داخل به طرز دلانگیزی صورتم را نوازش داد. در کنجی نشستم و از پشت شیشهی بخار گرفته، چشم دوختم به خیابان تا مبادا ماشین خط سنندج – گزان را از دست بدهم. لحظاتی بعد، بر حسب اتفاق، رانندهی همان خط که مردی خوشزبان و آشنا بود، برای خریدن سیگار وارد دکان شد. با هم احوالپرسی گرمی کردیم و وقتی گفتم که قصد برگشت به ده را دارم، با روی باز گفت: «الان حرکت میکنم، با من بیا.» برای لحظاتی کوتاه دیگر در پناه آن دکان ماندم، تا سرما کمتر شود. سپس، وقتی وقت حرکت فرا رسید، از دکان بیرون آمدم. اما درست در لحظهی سوار شدن، حادثهای رخ داد که برای همیشه در ذهنم حک شد. صدای شلیک گلولهای در نزدیکیام طنین انداخت – نه از آن شلیکهای کورِ دوردست، بلکه صدایی خشن، نزدیک، و واقعی. به فاصلهی چند متر، مردی قد بلند با لباسهای تماماً سیاه، همچون سایهای فرو ریخت. گلولهای سینهاش را شکافته بود و خون، به شتاب، نیمی از بدنش را پوشاند. صحنه چنان غریب و ناگهانی بود که برای لحظهای خشکم زد. در میان آن غوغای خاموش، یکی از مهاجمان، بیهیچ هراسی، بر پیکر نیمهجان مرد نزدیک شد. با حرکتی حسابشده، اسلحهی کمری او را از زیر شالش بیرون کشید و در حالی که فریاد میزد «زنده باد کومەله، زنده باد سوسیالیسم»، بیهیچ درنگی محل را ترک کرد؛ همچون سایهای که در تاریکی شب محو میشود.
شوکه، اما هوشیار، فوراً به راننده گفتم: «حرکت کنیم، همین حالا!» او هم که از شدت ماجرا در سکوت فرورفته بود، سر تکان داد و بیدرنگ، ماشین را روشن کرد و از محل گریختیم. چند دقیقه بعد، به خروجی شهر و ایست و بازرسی محلهی فیضآباد رسیدیم. مأموران، با چهرههایی بیخبر از رویداد چند لحظه پیش، سرگرم بررسی وسایل و عبور ماشینها بودند. آرامشی کاذب و توخالی در رفتارشان موج میزد – گویی هنوز خبر آن واقعهی خونین را دریافت نکرده بودند. پس از عبور از بازرسی، وارد جادهی پیچدرپیچ کوهستانی شدیم، مسیری که میان روستاهای ساتیله و حسینآباد پیچ و تاب میخورد، و هر پیچ آن، نویدی تازه از سفری پرخاطره را در خود داشت. هوا همچنان سرد و جادهها لغزنده بودند. در نزدیکی گردنهی روستای ماموخ سفلی یا همان ماموخ لیژه، که اهالی قدیمیتر آن را ماموخ بوچکەل صدا میزدند – نوری ضعیف و لرزان در دل تاریکی جلب توجه کرد. هرچه نزدیکتر شدیم، دیدیم مردی در کنار جاده ایستاده، دستانش را بلند کرده و در میان بوران، درخواست کمک میکرد. راننده، با مهربانی توقف کرد و ما پیاده شدیم. او که از شدت سرما دندان بر هم میسایید، گفت که ماشین پیکانش، بهدلیل یخزدگی جاده، از مسیر منحرف شده و در گودالی افتاده است. با تلاشی هماهنگ و ضرباتی جانفرسا، توانستیم خودرویش را به جادهی اصلی بازگردانیم. با تشکر فراوان، سوار بر ماشینمان شدیم و دوباره به راه افتادیم – در دل شبی سرد، اما با شعلهی کوچکی از همدلی که در دل آن سرما میدرخشید.
خانهی امن، بوی آبگوشت و مهمان مسلح
پس از پشت سر گذاشتن آن حادثهی خونبار و عبور از گردنههای یخزده، سرانجام به مسیر حسینآباد – گزان رسیدیم. هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود و سکوت سنگینی بر کوهستان سایه افکنده بود. تنها گهگاه صدای زوزهی باد در لابهلای صخرهها میپیچید و همچون نالهای خاموش، عمق زمستان را یادآور میشد. ماشین در نزدیکی قهوهخانهی قدیمی «سید نصرالدین» توقف کرد؛ جایی که سالها پاتوق مسافران خسته و روستاییان اهل گپ و گفت بود. در آنجا با چند تن از مسافران روبهرو شدیم که اکثرشان چهرههایی آشنا بودند؛ روستاییانی خوشقلب که بهخاطر بارش سنگین برف و خطر بستهشدن راه، ترجیح داده بودند شب را همانجا بمانند. مقصدشان از من دورتر بود و با توجه به وضعیت جاده، ریسک ادامهی مسیر را به صلاح نمیدانستند. ماشین ما هم به دلیل شدت برف؛ همانجا ماند. وقتی تصمیم گرفتم پیاده تا روستا بروم، با چشمانی نگران نگاهم کردند و یکی از آنها گفت: «عقلت رو از دست دادی؟ تو این هوا نمیشه رفت!» اما من مصمم بودم. بدون پاسخ، فقط لبخندی زدم، زیپ کاپشنم را تا زیر چانه بالا کشیدم، کلاه را محکم روی سرم کشیدم و قدم در برف گذاشتم. راهی طولانی در پیش بود – بیش از یک ساعت پیادهروی در میان برف و سرما. پاهایم در هر قدم تا قوزک در برف فرو میرفت و هر نسیمی که از میان کوهها عبور میکرد، همچون تیغی تیز به صورتم میخورد. اما چیزی در درونم میجوشید؛ شاید شور بازگشت به خانه، شاید گرمای خیالی که از بوی نان مادرم در ذهنم میپیچید، شاید هم غروری خاموش که نمیخواست تسلیم سرمای زمستان شود.
بالاخره، پس از عبوری دشوار، چشمم به روستا و بام خانهمان افتاد؛ خانهای ساده اما گرم، مأمن کودکیها، و دیوارهایی که با آن همه سرمای بیرون، برایم همچون حصار امنی بودند در برابر جهان بیرحم. پا که در حیاط گذاشتم، ناگهان رایحهای دلپذیر مشامم را پر کرد – بوی آشنای آبگوشت مادرم. عطری شیرین، گرم و خاطرهانگیز که خستگی راه را از جانم شست. داخل خانه که شدم، خانوادهام با تعجب و نگرانی نگاهم کردند. گویی روحی از دل طوفان بازگشته باشد. وقتی داستان حوادث روز را با آبوتاب برایشان تعریف کردم، چشمانشان از وحشت گرد شد. مادرم با صدایی لرزان گفت: «چرا این کارو کردی بچه؟ دیوونه شدی مگه؟» و پیش از آنکه پاسخی بدهم، پدرم با لحنی جدی و غمآلود گفت: «دیروز گرگها به یکی از رهگذرها بین گزان و بازیروا حمله کرده بودند و گویا اگه پیشمرگا نمیرسیدند، خدا میدونه چی به سرش میاومد…»
ناگهان، در میانهی گفتوگو، صدایی در تاریکی شب طنین انداخت. صدای پارس سگها در کنار منزل. اما اینبار، نه معمولی، بلکه با حالتی غیرعادی و پیاپی. سکوتی که بین اعضای خانواده حاکم شد، خود گویای همهچیز بود. کمی بعد، در خانه به صدا درآمد. پدرم با تردید بلند شد و در را گشود. در آستانهی در، مردی ایستاده بود، مسلح، با چهرهای خسته، سبیلی یخزده، و دستمالی که از لای برف، بر پیشانیاش چسبیده بود. او را به داخل آوردند. پاهایش از شدت یخزدگی آنقدر سفت و بیحس شده بود که توان درآوردن کفشهایش را نداشت. حتی نمیتوانست بندهایش را باز کند. دستانش به سختی حرکت میکردند و صورتش از سرما کبود شده بود. پدر با نگاهی پر از نگرانی، او را کنار بخاری هیزمی نشاند و بیدرنگ پارچهای آورد تا به گرما کمک کند یخها آب شوند. هیچکس سوالی نپرسید. حضور او، نوع لباسش، و اسلحهای که بر دوشش بود، خود تمام ماجرا را بازگو میکرد. در آن شبِ سرد، مهمانی از دل برف به خانهمان پناه آورده بود – و خانه، همان خانهی همیشگی، یکباره رنگ دیگری به خود گرفت؛ جایی که بوی آبگوشت و گرمای آتش با نفسهای لرزان مردی گره خورده بود که شاید فردا، دوباره در دل کوه و گلوله گم میشد.
مهمان برفی و مأموریتی بهسوی عباسآباد
شام آن شب، در سکوتی سنگین اما گرم، صرف شد. بخار مطبوع آبگوشت از کاسههای روی سفره بالا میرفت و گرمایش با گرمای بخاری هیزمی درآمیخته بود. مهمانمان، همان مرد مسلح با چهرهی خسته و سبیلهای یخزده، کمکم جان میگرفت. یخزدگی دستها و پاهایش بهآرامی رو به بهبود میرفت؛ سرخی اندکی به انگشتانش بازگشته بود، و او که تا دقایقی پیش حتی توان درآوردن کفشهایش را نداشت، حالا با کمک پدرم لباسهای خیس و سنگینش را از تن خستهاش بیرون آورد و بر پتوی کنار بخاری نشست. لحظاتی نگذشته بود که آرام، همچون برگ افتادهای پس از طوفان، در همان گوشهی گرم به خوابی عمیق فرو رفت – خوابی که بیشتر به بیهوشی میماند. نفسهای سنگینش، همراه با صدای خشخش شعلهها، ریتمی آرام و قابل اطمینان به فضای خانه بخشیده بود. هیچکداممان چیزی نگفتیم. فقط نگاهها ردوبدل میشد، نگاههایی پر از سوال، نگرانی و البته سکوت.
فردا، زمانی که آفتاب بیرمق زمستانی از لای پنجره به درون اتاق سرک کشید، تازه حوالی ساعت دو بعدازظهر بود که مهمان خفته، چشم گشود. چهرهاش رنگ گرفته بود، اما همچنان ردی از خستگی و اضطراب در خطوط صورتش موج میزد. بعد از نوشیدن استکانی چای گرم، رو به ما کرد و آهی عمیق کشید. سکوت کوتاهش، نوید شروع روایتی پنهان را میداد. آنگاه شروع کرد. با صدایی گرفته اما شمرده، از گمشدنش در کوهستان گفت؛ از اینکه چگونه در میان بوران و بیراههها از مسیر اصلی منحرف شده، و از شبی که در دل تاریکی، گرسنه، بیپناه، و هراسان از هر صدایی، در کوهها سرگردان بوده است. از سرمایی گفت که چون چاقو به تنش میبرید و برفی که چنان سنگین میبارید که گویی آسمان قصد داشت او را دفن کند. از لحظاتی حرف زد که حس کرده بود پایانش نزدیک است – تا جایی که حتی وصیتهایی نانوشته در دل شب با خود مرور کرده بود. بعد از پایان روایت تلخش، نگاهی مظلومانه به ما انداخت و گفت: «قصد دارم از مسیر عباسآباد – حسینآباد به طرف لیلاخ بروم… اما مسیر را خوب نمیشناسم.» صدایش ترک برداشت. اندک غرور مانده در لحنش با خواهشی پنهان در هم آمیخته بود. سپس آرام و با لحنی شکسته افزود: «اگه میشه… کسی کمکم کنه.»
در حالیکه همه در فکر فرو رفته بودند، پدرم آهسته سر تکان داد. مکثی کرد و دستم را گرفت، مرا به اتاق دیگری برد. در را بست و گفت: «پسرم، باید همراهش بری… اما تنها نرو. چند تا از رفقایت رو هم خبر کن، تا او رو تا نزدیکی جادهی عباسآباد برسونین.»
با شنیدن این پیشنهاد، کمی مکث کردم. صدای نام او، “موسی”، برایم ناآشنا نبود، هرچند تا آن شب هرگز چهرهاش را از نزدیک ندیده بودم. اما خاطرات و روایتها در ذهنم زنده شد. بخصوص حرفهای خالد زندکریمی – رفیق قدیمیمان از جوریلان – که بارها از ترسویی و دو دلی این مرد گفته بود. همان روایتها را بیکموکاست برای پدرم بازگو کردم. گفتم: «بابا، این مرد اهل خطر نیست… ازش شنیدم همیشه دنبال راه فرار بوده.» اما پدرم، با همان آرامش همیشگی، لبخند زد و گفت: «شاید همینه که باید کمکش کنیم. وقتی همه پشتش رو خالی کنن، کی میمونه؟»
راه گریزی نبود. سکوتی کوتاه میانمان نشست و در دل همان سکوت، تصمیمی نانوشته گرفته شد. بعد از بیرون آمدن، مستقیم به سراغ دو رفیق دیرین رفتم: توفیق محمودی و توفیق میرزایی. هر دو از آن مردانی بودند که نه با حرف، بلکه با عمل خود را نشان میدادند. ماجرا را برایشان با دقت شرح دادم. از خطری که راه را تهدید میکرد، از وضعیت موسی، و از تصمیمی که به ما واگذار شده بود. آنها نگاهی به هم انداختند، شانه بالا انداختند، و با لحنی بیتکلف گفتند: «باشه. برای تو.»
سپس، بیهیاهو، بار سفر بستیم و با گامهایی محکم، در دل زمستان، راهی مسیری شدیم که به سوی عباسآباد میرفت؛ بیخبر از آنکه چه بر سر موسی خواهد آمد، یا اینکه ما، در آن جادهی سپید و خطرناک، به کجای سرنوشت خواهیم رسید.
زمستان شصتویک؛ راهی میان بوران و تردید
بیگمان همگان هنوز زمستان سهمگین سال شصتویک را بهخاطر دارند؛ زمستانی که نه تنها در حافظهی مردمان کردستان، که در سینهی کوهها نیز حک شد. زمستانی که استخوان میشکست، راه میبست، جان میگرفت و نه در خواب، که در واقعیت، با چنگالهای سردش انسانها را میدرید. برف از آسمان نمیبارید، فرو میریخت. باد نه میوزید، میغرید. و هیچ آتشی تاب گرما بخشیدنش به آن سرمای سنگین را نداشت. از آن سال تا امروز، دیگر هیچ زمستانی چنان بیرحم از راه نرسید. در دل همان زمستان، ما سه تن با دستهایی تهی، اما با دلی پر از بیم و وظیفه، به همراهی موسی راه افتادیم. آسمان، بهرغم سرمای گزندهاش، آن هنگام مهربان مینمود و برف، آرام و بیهیاهو میبارید. اما ما میدانستیم این سکوت، پیشدرآمدی است بر طوفانی بزرگ.
از ترس کمین مزدوران، ترجیح دادیم مسیر آسفالته را ترک کنیم و از کوهپایههایی بکر و بیرهگذر عبور کنیم؛ مسیرمان از ارتفاعات مشرف به روستای عباسآباد میگذشت، درست نزدیک «پردەکوچکین». نخستین بلندی که به آن رسیدیم، همان کوه کوتاه اما سرسختی بود که محلیها آن را «کوچکەهەنگ» مینامیدند. هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بودیم که ناگهان چهرهی آسمان تغییر کرد. باد، مانند جانوری وحشی، از لابهلای درهها خروشید، برف یکباره شدت گرفت و در چشم برهمزدنی، جهان سفید شد. همهچیز گم شد؛ کوه، درخت، حتی رد پاهایمان. انگار خودمان هم در آن مه و بوران گم شده بودیم. دیدمان آنقدر کم شده بود که راهی را که معمولاً پانزده دقیقهای میپیمودیم، حالا با بیش از دو ساعت کلنجار و تقلا، پشت سر گذاشتیم. گامهایمان سنگین، تنمان یخزده و نفسمان بریده شده بود، اما سکوتی بین ما حاکم بود که نه از آرامش، که از هشیاری میآمد. هر صدایی، هر سایهای، میتوانست نشانی از کمین مزدوران رژیم اسلامی باشد.
سرانجام، به سختی خود را به نزدیکی جادهی سنندج – دیواندره رساندیم. جاده، زیر لایهای از برف گم شده بود، اما خطوط محوش هنوز قابل شناسایی بود. همانجا ایستادیم و مسیر را به موسی نشان دادیم، با این تصور که مأموریت ما پایان یافته است. اما وقتی شنید که قرار نیست بیشتر همراهیاش کنیم، بغضی گلویش را گرفت و قطراتی اشک بر گونهاش نشست – اشکهایی که شاید هم از سر ترس بود، هم از سرمایی که وجودش را تسخیر کرده بود. با لحنی ملتمسانه گفت: «لطفاً منو تا خود عباسآباد برسونین… من راهو دقیق بلد نیستم.»
دلمان راضی نشد که تنها بماند، نه بهخاطر شجاعت او، بلکه به حرمت انسانی که در چنین شرایطی، در میانهی بوران، بیپناه مانده بود. بنابراین، گامهایمان را دوباره برداشتیم و به راه ادامه دادیم. نزدیکیهای پل و زیر درختهای بید – درختانی که سنگینی برف تمام شاخههایشان را خم کرده بود و گویی در سکوت، مصیبتی را نظاره میکردند – توقفی کردیم. خستگی از سر و رویمان میبارید. موسی همانجا روی برف نشست و نفس تازه کرد. سپس با حالتی جدی اما مضحک گفت: «شما چند متر جلوتر برید… اگه به کمین خوردید، زیر آتش یوزی من برگردید.»
نگاهی به هم انداختیم؛ نه از سر ترس، که از شگفتی. او تصور میکرد ما به حمایتش نیاز داریم، اما حقیقت این بود که بیش از آنکه محافظ باشد، خود نیازمند محافظت بود. حرفهایش بیشتر شبیه صحنهای از یک تئاتر بیتماشاگر بود. با اینهمه، چیزی نگفتیم. فقط مسیر را با دقت از نظر گذراندیم، با احتیاطی دوچندان. هر گام را آگاهانه برداشتیم، گویی زمین زیر پایمان نیز به ما اعتماد نداشت. صدای باد، فریاد میکشید و برف همچنان بیوقفه میبارید. اما خوشبختانه، شاید بهلطف همان کولاک، مأموران رژیم آن روز جرات نکرده بودند در چنین شرایطی کمین کنند. راهمان ادامه یافت، نه فقط در دل برف و کوه، که در دل تردیدی عمیق میان شجاعت و احتیاط، اعتماد و سوءظن، همراهی و خطر.
عبور از رودخانه و لحظههای سرما
همانطور که به پل میان عباسآباد و حسینآباد نزدیک میشدیم، از دور درگیریها و کمینهای همیشگی پیشمرگان با مزدوران رژیم، همچنان در حافظهی این خاک نقش بسته بود. اما این بار، چیزی در فضا تغییر کرده بود. بهنظر میرسید که اوضاع نسبت به آن روزهای خونین، امنتر شده باشد. اما هوای آن شب بیشتر از همیشه سردتر بود؛ یا شاید هم بهخاطر خستگی که بر استخوانهایمان چنگ انداخته بود، دمای هوا دیگر آنطور که پیشتر احساس میشد، سخت نمیآمد. با وجود این، کولاک شدیدی که همچنان از آسمان میریخت، ما را مجبور کرد تا مسیرمان را تغییر دهیم. قسمتی از جاده آسفالته که هنوز برف نخورده بود، آنقدر جذابیت داشت که به نظر میرسید مسیر پیادهروی در آن نواحی، برایمان راحتتر خواهد بود. بار دیگر از برف فاصله گرفتیم و با گامهایی که به تدریج سنگینتر میشد، بهسوی روستای عباسآباد حرکت کردیم. هنوز خستگی در تنمان موج میزد و هر قدمی که برمیداشتیم، فشاری مضاعف بر بدن وارد میکرد. تصمیم گرفتیم کنار اولین خانهی روستا، کمی استراحت کنیم و به موسی اطلاع دهیم که تصمیم به ادامهی مسیر داریم.
وقتی به دیوار خانه تکیه زدیم و قصد بازگشت را اعلام کردیم، چهرهی موسی تغییر کرد. چشمانش که همیشه از استحکام شخصیتش روشن بود، حالا در درون آن اشکهایی به آرامی جمع میشد. بغضی که بر گلویش نشست، چیزی بیش از درد فیزیکی بود – اینبار، چیزی از دل یک انسان، دل یک مرد، فرو ریخت. با صدایی که آرام اما پر از درد بود، گفت: «لطفاً حداقل کاری کنید که از رودخانه عبور کنم.»
کلماتش بیشتر از هر چیز دیگری، دلهای ما را به تلاطم انداخت. احساس کردیم که نمیتوانیم او را به حال خود بگذاریم، پس برای یافتن راهی برای عبور از رودخانه، مسیر نیمه یخزدهای را در پیش گرفتیم. بار دیگر، در سکوت، قدم برداشتیم و همراه موسی به پایینتر از روستا رسیدیم. ناگهان، صدای موسی به گوشمان رسید: «اینجا، پایینتر، راهی هست!» کمی که جلوتر رفتیم، مسیری را پیدا کردیم که گویا بهطور طبیعی برای عبور از رودخانه شکل گرفته بود. درختی بزرگ، محکم و قوی، درست مثل پلی شناور بر سطح یخزده رودخانه قرار داشت. با احتیاط و با گامهایی حسابشده، تصمیم گرفتیم یکی پس از دیگری از روی آن عبور کنیم. اولین نفر من بودم. پس از من، دیگران، از جمله توفیق و محمودی، از درخت گذشتند تا نوبت به موسی رسید. وقتی موسی قدم به روی درخت گذاشت، لحظهای سکوت همهجا را فرا گرفت. ناگهان، صدای شکسته شدن یخها به گوش رسید. درخت به شدت لرزید و موسی از وسط آن به داخل رودخانه افتاد. هنوز صدای افتادنش در گوشم پیچیده است. در همان لحظه، خون به سرم دوید و بیدرنگ خود را به درون آب یخزده انداختم. با درد و زحمت، موسی را بیرون کشیدیم و در همان لحظه بود که متوجه شدیم تفنگش در آب افتاده و گم شده است. دستان یخزدهی موسی به سختی از لایههای یخ و آب بیرون کشیده شد، و ما که نگران بودیم بدنش بیشتر یخ نزند، فوراً او را به دور خود چرخاندیم تا گرمای تنش کمی به حرکت درآید. اما آن لحظه، به جز سردی آب و سرمای بیرحم کوهستان، هیچ چیزی نبود که به آن فکر کنیم. تنها موسی بود و ما، که در سرمای کشندهی آن لحظه، از سرما و اضطراب، فکرمان در دنیای دیگری بود.
برف، اسلحه و جانِ در خطر موسی
در آن لحظات آشفتگی و اضطراب، پس از آنکه موسی را از آب یخزده بیرون کشیدیم، بیدرنگ به یاد تفنگش افتادیم؛ همان سلاحی که تا لحظاتی پیش، آنچنان با غرور از آن سخن میگفت، حالا در عمق رودخانهای تیره و گلآلود پنهان شده بود. با حس مسئولیت و نگرانی، به جستوجو پرداختیم. نوک کفشها در برف فرو میرفت، دستهایمان یخزده و بیحس، و چشمهایمان از کولاک کور، اما دلمان روشن به امیدی کوچک؛ یافتن آن اسلحه. چند دقیقهای طول کشید. در میان سکوت و سرمای تلخ، سرانجام فلز سرد و خیسِ تفنگ از دل گل بیرون آمد، به رنگ خاک و غبار و یخ. با احتیاط آن را بالا گرفتیم و به سمت موسی رفتیم. اما همین که آن را به دستش دادیم، چیزی در چهرهاش شکست. دیگر اثری از سرسختی و ادعاهای پیشین نبود. رنگ از صورتش پریده بود، لبهایش کبود، چشمانش نیمهباز، و تنش چون تکهچوبی نمکشیده، سفت و سنگین. نگاههایمان میان هم رد و بدل شد. دیگر نمیشد مسیر برنامهریزیشده تا عباسآباد را ادامه داد. تصمیممان عوض شد. حالا دیگر نجات جان موسی، مهمتر از رساندنش به مقصد بود. نزدیکترین روستا را به خاطر آوردیم – «دولوندی» – جایی که تا آن روز، هیچکداممان قدم به آن نگذاشته بودیم، اما از ارتفاعات گزان بارها در دل افق دیده بودیمش. میدانستیم فاصلهاش با عباسآباد چندان زیاد نیست. همین آگاهی، جرقهی امیدی بود در آن سرمای بیرحم.
تصمیم گرفتیم حرکت کنیم. یکی از ما در پیشاپیش گروه حرکت کند، مسیر را هموار کند و از جهتیابی اطمینان حاصل کند. دو نفر دیگر، زیر بازوان موسی را بگیرند، شانههای سنگین و تن خیسش را بلند کنند و گام به گام، او را از برف و یخ عبور دهند. لباسهای موسی حالا به زرهای یخی بدل شده بود؛ هر گامی که برمیداشت، صدایی شبیه شکستن یخ از تنش بلند میشد، گویی در درونش، استخوانها نیز ترک برداشتهاند. سربالایی دشواری را پیش رو داشتیم. باد از میان شاخههای خشک و سفیدپوش درختان میگذشت و همچون نالهی پیرزنی داغدیده، در گوشمان زوزه میکشید. من جلوتر از گروه حرکت میکردم، برف را با قدمهایم میکوبیدم تا راهی باز شود. در همین حین، صدای یکی از رفقا پشتم را فراخواند. بازگشتم و صحنهای را دیدم که جانم را لرزاند.
موسی دیگر نه حرف میزد، نه نگاه میکرد، نه میتوانست پاهایش را حتی به زور برف بلند کند. تنش همانند تنهی درختی یخزده، بیحرکت، روی شانههایمان سنگینی میکرد. لبهایش دیگر تکان نمیخورد و نفسهایش، اگر بود، آنچنان ضعیف که با چشم هم نمیشد دید. موجی از ترس ما را فرا گرفت. دیگر نه فقط از مرگ او، بلکه از سرگردانی خودمان در آن بوران میترسیدیم. هر لحظه ممکن بود اتفاقی غیرقابل بازگشت رخ دهد. در همان لحظه، یکی از رفقا – با ذهنی تیز در دل سرمای کُشنده – پیشنهادی داد که نجاتمان داد. گفت: «بیا با شالکمری موسی رو روی برف بکشیم… شاید اینجوری زودتر برسیم.»
در آن لحظه، شالکمری موسی؛ به قایق نجاتی تبدیل شد. با مهارت، شالکمری را به دور بدن بیجان موسی بستیم، و به نوبت، یکییکی، او را روی برف کشیدیم. صدای ساییدن تنش بر برف، همانند غلتیدن چوبی خشک در شیب کوه، در فضا میپیچید. صورت موسی بیرنگ و بیحرکت، و نفسهایمان سنگین و بیامید. در آن لحظات، ذهنم درگیر افکاری تاریک شده بود. پرسشهایی میآمدند و مجال پاسخ نمیدادند. اگر موسی همینجا جان دهد، چه باید بکنیم؟ آیا میتوانیم جنازهاش را در این برف دفن کنیم؟ اگر او را به روستا نرسانیم، آیا بعدها کسی ما را ملامت خواهد کرد؟ و اگر هماکنون از پا درآییم، چه کسی خواهد فهمید که ما اینجا بودیم، کنار موسی، در دل بوران، با شالکمری برف را میشکافتیم و جان انسانی را به دوش میکشیدیم؟ هیچ پاسخی نبود. تنها صدای پاهایمان، برفهای شکسته زیر شال، و تن سنگین مردی که میان مرگ و زندگی، در تعلیقی خوفناک دستوپا میزد.
با آنکه سرمای استخوانسوز هر لحظه عزممان را میآزمود، تصمیم گرفتم که دلهره را پشت لبخند پنهان کنم و در دل آن بوران بیرحم، گرمای امید را در میان رفقا زنده نگه دارم. نه از ترس خودم، که برای آنکه سنگینی اضطراب بر شانههای خستهشان ننشیند، مدام با صدایی که سعی داشتم شاد و مطمئن جلوه کند، از چای داغ و تازهدمی که بیتردید در خانهای روستایی به انتظارمان بود، حرف میزدم؛ از غذایی گرم و خوشعطر که در اتاقی گِلی با بخاری هیزمی، تنمان را از درون گرم میکرد. میخواستم خیالشان را به مقصدی دلنشین گره بزنم؛ جایی که سرمای دلگیر این لحظات، در برابرش رنگ میباخت. اما در ژرفای دلم، توفانی دیگر در جریان بود. لبخندهایم، دکوری بود بر صورت کسی که از عمق، به تماشا نشسته بود: قلبی آشوبزده، ذهنی پُر از ترس. میدانستم آنچه در ظاهر پیش میرفت، با آنچه در درون موسی میگذشت، فاصلهای هولناک دارد. چشمانش نیمهباز، تنش بیرمق، و رنگی که از گونههایش رخت بربسته بود، خبر از چیزی میداد که از گفتنش وحشت داشتم – از احتمال منجمد شدن قلبش، نه فقط در معنی فیزیولوژیکش، که در مفهوم انسانیتر و ژرفتر آن: خاموش شدن شعلهی زیستن.
در آن لحظاتِ کشدار و سرد، حقیقتی تلخ در ذهنم طنین میانداخت. برف، آنگونه که مینشیند روی شاخههای لخت و خاک سرد، مینشیند بر روی حقیقت نیز. میپوشاند آن را، مبهم میکندش، و گاهی چنان ضخیم مینشیند که دیگر واقعیت، راهی به چشم و دل آدمی نمییابد. سرمای ذاتی برف، چیزی فراتر از طبیعت فیزیکیاش بود. حس میکردم نه تنها تن موسی، بلکه شور و شوقمان را، اراده و باورمان را نیز گرفتار یخزدگی کرده است. آن آتش درون که روزی با نام برابری و رهایی زبانه میکشید، حالا در آستانهی خاموشی بود. و من، در میان برف و باد و شالکمر برفکِش، به آیندهای فکر میکردم که شاید یکی از ما در آن نباشد. اما باز هم، بیآنکه ذرهای از اضطراب در صدا و نگاه و کلامم راه یابد، به رفقا گفتم: “تا چشم به هم بزنیم میرسیم، هنوز چایی رو نریختن، غذای داغم منتظره…”. در دل آن زمستان بیرحم، من با کلماتی گرم، نقش آتش را بازی میکردم.
در میانهی آن دشت سرد و بیرحم، هنگامی که گامهایم بر برف سنگین فرو میرفت و هر حرکت، همچون بار سنگینی بر دوشام سنگینی میکرد، احساس میکردم که در چالشی بیپایان و دلسردکننده گرفتار شدهام. راهی جز پیش رفتن نداشتم. نگاه من به افق، در میان برفهای بیپایان، درختانی که گویی در دل زمستان از حرکت ایستاده بودند، از گرمایی که دیگر احساس نمیکردم، تهی بود. باد تیز، درختان را همچون سایههایی لرزان تکان میداد و دندانهایم بر هم میخورد. احساس میکردم که هر لحظهای که میگذرد، عقل و ارادهام در این سرما و برف گم میشود. این شرایط دشوار، رشتۀ افکارم را به تسخیر خود درآورده بود. در هر قدمی که به جلو برمیداشتم، عمق این چالش بیشتر و بیشتر به چشم میآمد. در آن لحظه، نیروی درونیام که میخواست با تمام وجود راهی را که پیش رو داشتیم، به سرانجام برساند، کمکم تضعیف میشد. احساس میکردم که قدرت تشخیصم کمکم از بین میرود، گویی هر لحظه که از پیش میرفتم، گم میشدم. حتی در دل این سرما، توان درک صحیح مسیر را از دست داده بودم. ذهنم در حال فروپاشی بود و گویی هیچ راهی جز ادامه در پیش رویم نمیدیدم. اما در آن لحظههای بحرانی، تمام استقامت خود را به کار گرفتم و با دست و دل لرزان، خود را از دام یأس و دلهره رهانیدم.
پس از یک راهپیمایی طولانی و طاقتفرسا، به دشت صاف و پوشیده از برف رسیدیم. هوا چنان سرد بود که در هر نفس، انگار یخ به سینهام میزد. دندانهایم از سرما به هم میخورد و دستهایمان که مانند قطعات یخ شده بودند، حتی قدرت تکان خوردن نداشتند. پوست کف دستم چنان چروک برداشته بود که احساس میکردم انگار به جای پوست، تکهای از یخ را در دست دارم. هر بار که میخواستم انگشتانم را حرکت دهم، انگار سوزنسوزن میشد و گویی هیچیک از اعضای بدنم دیگر فرمانپذیر نبود. برف، به شدت میبارید و ما تا نزدیکی کمر در آن فرو میرفتیم. همانطور که جلوتر میرفتیم، عمق برف بیشتر و بیشتر میشد و سرعت حرکتمان، همچون دمی منجمد، به تدریج کندتر میگردید. در آن لحظه، ذهنم به یاد روستای دولوندی رفت. به یاد آن خانههای کوچک که در دل این دشت سفید و پوشیده از برف همچون نقاطی سیاه در دنیای سفید به چشم میآمدند. با خود گفتم که به زودی به آنجا خواهیم رسید، اما آنگونه که در میان این برف و کولاک پیش میرفتیم، سرعت از دستمان رفته بود. برای لحظهای چشمانم به اطراف دوخت و به ذهنم فشار آوردم تا مسیر درست را به یاد آورم. سپس این فکر را با رفقا در میان گذاشتم. بعد از یک مشورت کوتاه و نگاههای آشفتهای که بینمان رد و بدل شد، ناگهان به خود آمدیم. در حیرت و نگرانی، متوجه شدیم که مسیر را گم کردهایم. مسیر نه به سمت دولوندی، بلکه به سوی روستای «ماچکە» میرفت. دلهرهای به دلمان نشست و این اشتباه مسیر، در آن سرمای طاقتفرسا، فشار بیشتری به تنمان فرود آورد.
پس از یک لحظه سکوت و ناامیدی، تصمیم گرفتیم که به عقب برگردیم. راه برگشت، همچون مسیری به سوی واقعیت تلخ، در برابرمان نمایان شد. هر لحظهاش پر از خستگی و شک و تردید بود، اما راهی جز بازگشت به جایی که از آن آمده بودیم، نداشتیم. پس از پشت سر گذاشتن مسیری طاقتفرسا و طولانی، در دل برف و بوران بیپایان، به یک سرازیری رسیدیم که گویی هیچگاه پایان نداشت. یکی از رفقا که چشمانش بر اثر سرما نیمهباز بود، با صدای لرزان و کمرنگی پرسید: «این همان سرازیری روبهروی روستای عباسآباد نیست؟» سؤالش بیجواب ماند. باد سرد و وحشی به شدت در هوا میچرخید، دانههای درشت برف همچون تگرگ به این طرف و آن طرف میریختند و هیچ چیزی جز انبوه سفید و سیاه پیش چشم نمیآمد. حتی توان پیدا کردن رد پای خودمان هم به سختی ممکن شده بود. هر قدم که برمیداشتیم، گویی قدم در دل زمستانی سرد و بیرحمتر از گذشته میگذاشتیم. در آن شرایط، تشخیص درست مسیر و مکانمان به جز یک رؤیا نمیماند.
به تدریج، زمانی که گویی زمان در هم میریزد و تنها جستجوی مسیر، هدفی روشن برای ما بود، به انتهای آن سرازیری رسیدیم. در این لحظات، دیگر هیچ توانی برای کمک به موسی نداشتیم. همهی نیرویمان صرف خودمان میشد. در حالی که برف به شدت میبارید و باد سرد همچنان در گوشهایمان فریاد میکشید، نگران حال موسی بودیم. ناگهان در دل این برف و بوران، به کنار دیواری یخ زده رسیدیم. آنجا بود که متوجه شدیم که در مکانی متفاوت قرار داریم. در ابتدا، همهی ما تصور میکردیم که در همان مسیر قبلی هستیم، اما با هر قدم که برداشتیم، بیشتر و بیشتر به این واقعیت رسیدیم که اینجا نه عباسآباد است، نه هیچیک از روستاهای شناخته شده. در میان این سردی و یخبندان، به چشمهای یکدیگر نگاه کردیم و با امیدی دوباره به پیش رفتیم. پس از مدتی در دل این سرما و بوران، به دیوارهایی رسیدیم که برای لحظاتی، گویی جان تازهای به ما بخشیدند. با هر قدم، همگی به هم نگاه میکردیم و از خوشحالی به هم میخندیدیم، گویی از دل سرد و تاریکترین بخش شب به روشنایی تازهای رسیده بودیم. حالا اینجا جایی بود که میتوانستیم آرام بگیریم.
در نزدیکی همان دیوار اولی، با قدمهایی آرام و محتاط، به راهپیمایی ادامه دادیم. به سختی، مسیر به دروازهای چوبی رسید. به محض اینکه درب خانهای نمایان شد، نفس راحتی کشیدیم. حالا فهمیدیم که به روستای رسیدهایم. در دل این آرامش، در حالی که احساس میکردیم در دنیایی دیگر وارد شدهایم، یکی از رفقا از روی عادت به دروازه چوبی کوبید. ضربات چکشمانند صدایش در آن سکوت شب به گوش رسید. لحظاتی بعد، در باز شد و مردی قد بلند در قاب در ظاهر شد. چهرهاش از سرمای شدید به شدت سرخ و سرد بود، اما در نگاهش چیزی از مهربانی و پذیرش خانهی گرمش یافت میشد.
ما گوشههایی از داستان خود را برای آن مرد مهربان تعریف کردیم. در پاسخ به حرفهای ما، با آن مهر و متانت بینظیرش، ما را به سمت اتاقی که در گوشه حیاط قرار داشت هدایت کرد. در همان لحظه، هنگامی که وارد اتاق شدیم، متوجه شد که از شدت سرما قادر به درآوردن کفشهایمان نیستیم. با نگاه پر از دلسوزی و مهربانی، به ما پیشنهاد کرد که همانطور که بودیم، روی فرشی که در کنار بخاری خاموش پهن شده بود، بنشینیم. سپس، بدون هیچ گونه تأملی، از اتاق خارج شد. لحظاتی نگذشت که همراه همسرش، با دستانی پر از هیزم، وارد شدند. هیزمها را در بخاری گذاشتند و آن را روشن کردند. گرمای تدریجی بخاری، که کمکم از سردی و یخبندان بیرون میآمد، در دل اتاق پخش شد و حس راحتی و آرامش را به ما بازگرداند. اما چیزی در چهرهی صاحبخانه و همسرش بود که دل ما را فشرد. از نگاهی که داشتند، متوجه شدیم که در دلشان چیزی بهجز نگرانی و دلسوزی نبود. بلافاصله متوجه شدم که در سکوت، آنها میگریستند. شاید گریهشان از سر شادی و شاید هم از عمق احساساتشان بود که اینگونه در حالی که ما از مرگ نزدیک رهایی یافته بودیم، در کنار آنان قرار داشتیم.
سرما در پوست و استخوانمان رسوخ کرده بود، بهگونهای که میخواستیم حتی نزدیکتر به بخاری بنشینیم تا از آن سرمای استخوانسوز رهایی یابیم. هر لحظه که بیشتر کنار بخاری میایستادیم، بیشتر از خودمان میپرسیدیم که چطور توانستیم جان به سلامت ببریم. دست یخزدهام را به سختی باز و بسته میکردم، تا شاید به نوعی احساس گرما پیدا کنم. بخاری گرم و داغ، لباسهای خیسمان را کمکم خشک میکرد و این تازه آغاز تغییر بود. لحظاتی بعد، بخار لباسهای مرطوبمان به هوا بلند شد و خروس با صدای دلنشینش صبح را اعلام کرد. صدای خروس در دل برف و سرمای شب، همچون نوای امیدی بود که از اعماق دل شب برمیخاست. همین که صداهای کودکانه به گوش رسید و بچههای قد و نیمقدی که در اتاق مجاور زیر کرسی خوابیده بودند، یکی یکی بیدار شدند و به سمت ما آمدند، حال و هوای اتاق تغییر کرد. یکی از آنها، همانطور که نزدیک میشد، توجهام را جلب کرد. او همکلاسی قدیمیام بود، کسی که در دوره راهنمایی در کنار هم نشسته بودیم. از تعجب، چشمهایمان به هم گره خورد. هر دو از شگفتی این اتفاق بیسابقه چنان غافلگیر شدیم که در آغوش هم افتادیم. این ملاقات در آن شرایط سخت، همچون نشانهای از شانس و مقدرات بود. در حالی که هنوز در دل این ناباوری بودیم، بهطور غیرمنتظرهای فهمیدیم که در روستای «دولوندی» قرار داریم. دلمان پر از شوق شد، چرا که دوست قدیمیام را که در آن شرایط پیدا کرده بودم، دوباره دیدم. او یکی از مهربانترین انسانهایی بود که در طول زندگیام شناخته بودم.
با هم شروع به گفتن داستانها و تجربههایی که در دل این راه سخت داشتیم کردیم. در کنار داستانهای تلخ و شیرین، از او خواستم که این ماجراها را برای هیچکس بازگو نکند، بهویژه بهخاطر مسائل امنیتی که در آن زمان کاملاً حساس بود. او هم با سر تکان دادن پذیرفت و همچنان با لبخندی بر لب، از هر دری سخن گفت. درست نزدیک به ظهر، سفره ناهار در وسط اتاق پهن شد. همان خانم مهربان که شب گذشته از ما مراقبت کرده بود، با لبخند دلگرمکنندهاش از ما دعوت کرد که به صرف ناهار بنشینیم. در چشمانش، نور محبت و گرما میدرخشید و گویی همهچیز به جز محبت و مهماننوازی برایش بیاهمیت بود. این پذیرایی ساده، اما سرشار از محبت و فداکاری، حس امنیتی بیپایان به دلهایمان میبخشید. در دل آن سفره و میان غذاهایی که با عشق تهیه شده بودند، همهی سختیها و نگرانیهایمان کمکم در برابر گرمای انسانی که در آنجا یافتیم، ذوب شد.
نهار، ظاهراً ساده به نظر میرسید، اما در حقیقت، از طعم و لذتهایی فراتر از هر غذایی بود که در زندگی چشیده بودیم. مهماننوازی بیکران، صفای دلها، صمیمیت بیریا و سادگی زندگی آن خانواده، به گونهای در دلهای ما اثر گذاشته بود که یک لقمه از این خوراک را با غذاهای رنگارنگ و گرانقیمت دنیا عوض نمیکردیم. این نهار، که شاید به ظاهر ساده مینمود، در حقیقت نمادی از محبت بیپایان و زندگی واقعی بود؛ زندگیای که در آن هیچچیز مهمتر از مهربانی نبود. بعد از صرف نهار، اتاق پر از آرامش شد. دوستان ما در کنار بخاری دراز کشیدند و یکی پس از دیگری به استراحت فرو رفتند. فضای اتاق همچون آرامش دلنشینی بود که در آن فقط صدای تیک تاک ساعت و نفسهای آرام میآمد. من هم، کنار پسر بزرگ خانواده – همکلاسیم – نشستم و با او بهطور آرام دربارهی مسائل مدرسه و یادگاریهای دوران تحصیل گپ میزدم. در این لحظه، انگار جهان بیرون از این اتاق بهکلی ناپدید شده بود. همه چیز به سکوت و آرامش رنگی لطیف زده بود.
موسی، همچنان که رادیو را روشن کرد و به قول خودش “ضفت” را به راه انداخت، در کنار بخاری دوباره به خواب عمیقی فرو رفت. گویی تمام آن سرما و رنجهایی که بر او گذشته بود، در آن لحظه به همراه خواب، از میان رفت. برای این که مزاحم استراحت دوستان نشویم، به اتاق بغل دستی رفتیم. مادر مهربان دوستم، که همیشه لبخند بر لب داشت، کنار تنور گرم نشسته و مشغول پختن نان محلی خوشمزهای بود که عطر آن به سراسر خانه پخش میشد. فضای اتاق بهقدری گرم و دلپذیر بود که گربه خانگی نیز در گوشهای، با صدای میو میو خود، به نشاط آمده بود. ما هم نانهای کلفت و چرب (خپلهها) را به سمتش میانداختیم و گربه از شوق اینکه نانی لذیذ نصیبش شده بود، به دور خود میچرخید و از خوشحالی پر میزد. همهچیز در آنجا به طور غیرمنتظرهای کامل و زیبا بود. گرمای تنور، صدای آرام و ملایم گربه، و چهرههای شاد و خسته از روزهای سخت، در کنار هم یک جهان کوچک و شیرین ساخته بودند. این لحظات ساده، اما عمیق، در ذهن و قلب ما تا همیشه حک شد.
در آن لحظه، از یک سو تمام محبتهای بیحد و اندازه آنها را احساس میکردم و از سوی دیگر، به یاد حرفهای فراموشناشدنی مادرم افتادم که همیشه با زبانی ساده و دلنشین میگفت: «پایه تمام نیازمندیهای انسانها، عشق و مهربانی است.» دقیقاً همینطور بود و همینطور خواهد ماند. من از جانب آن خانواده زحمتکش و بیپولی که تمامی داراییشان در مهربانیشان نهفته بود، معنی واقعی صحبتهای مادرم را درک کردم. آری، عشق و محبت چیزی است که حتی یک نفر هم بر روی این کره خاکی نمیتواند آن را انکار کند. عشق است که به ما نیرو میدهد تا در برابر سختترین بیماریها بایستیم و مهربانی است که به ما این قدرت را میبخشد تا با دشوارترین شرایط زندگی کنار بیاییم. اگر عشق و محبت نباشد، بهترین غذاها، لوکسترین لباسها، زیباترین خانهها و گرانترین ماشینها نه تنها لذتبخش نخواهند بود، بلکه مانند خوردهپایههایی میشوند که ریشه و اساس زندگیمان را میخورند و آن را از درون فرومیپاشند.
حقیقت آن است که محبت، فراتر از هر چیزی است که دنیای مادی میتواند به ما بدهد. این بخش از زندگی است که در دلها میماند و هیچ چیزی نمیتواند آن را از بین ببرد. آن لحظات که در کنار بخاری و در آن فضای ساده و بیریا نشسته بودم، به وضوح درک میکردم که ثروت واقعی نه در داراییهای مادی، بلکه در دلهای پر از محبت و در روابط انسانی است که در لحظات سخت و تلخ، خود را به نمایش میگذارند. آن خانواده زحمتکش در خانهای کوچک و کاهگلی زندگی میکردند، جایی که دیوارها از سرمای بیرحمانه زمستان لرزان بودند و سقف با کمترین مراقبت و دقت ساخته شده بود. هر گوشه از خانه گواهی بر روزگار دشوارشان میداد. آنها بهاندازه کافی لحاف نداشتند که ما بتوانیم خود را در آن سرمای سوزان بپوشانیم و از گرسنگی محافظت کنیم. خوراک ما نان تازه، تخممرغ سرخشده و چای تازهدم بود. چیزی ساده و در عین حال به مراتب دلپذیرتر و شگفتانگیزتر از هر غذایی که در هتلهای لوکس یا رستورانهای چندستاره میتوان یافت.
البته صحبت از مهربانی چیز جدیدی نبود. این یک سنت دیرینه است که سالهاست در گوشهگوشهی دنیا برقرار است و به نوعی در رگ و پی فرهنگها جریان دارد. اما در اینجا سخن از محبت کسانی است که ما را نمیشناختند، از محبتهای بیمورد و بیچشمداشت، برای کسانی که شاید هیچگاه ما را دوباره نبینند و هیچگاه نتوانیم به آنها چیزی بدهیم که برابر با محبتشان باشد. این چیزی بود که به طرز غیرمنتظرهای در دل من نشست؛ محبتی که بیهیچ چشمداشتی به ما ارزانی شد. اکنون، سالها از آن زمان گذشته و از آن برف و آن آتش و آن خانواده مهربان خبری ندارم. درختان و کوهها تغییر کردهاند، شاید آنها هم به زندگی خود ادامه میدهند، اما صفای آن خانواده، گرمای آن آتش و مهر بیحد و مرزشان در دل من بهطور بیوقفه باقی مانده است. هر بار که برف میبارد و دنیای بیرون سفید و خاموش میشود، همچنان میتوانم گرمای آن آتش را در دل خود احساس کنم و چهرههای مهربانشان را در ذهنم بهوضوح ببینم. آن محبتهای بیپایان، که در سردترین شبها و در سختترین شرایط زندگی به ما داده شد، همواره مرا از درون روشن میکند، همچنان که آتش در دل شبهای سرد ادامه مییابد.
بعد از ظهر آن روز، خانهی آن خانواده مهربان را با دلی پر از محبت و یادهای شیرین ترک کردیم. وقتی در راه حرکت به سوی روستای عباس آباد بودیم، برف همچنان با شدت میبارید و زمین پوشیده از سفید نرم و بیپایان بود. هر گامی که برمیداشتیم، احساس میکردیم در دنیایی از برف غرق میشویم. بدینسان، پس از پیمودن راهی پرفرازونشیب، به روستای عباسآباد رسیدیم؛ همانجایی که قرارمان با رفقا بر آن استوار شده بود. هوا بوی غربت میداد و سکوتی پنهان میان نگاههایمان جاری بود. بر اساس قرار قبلی، باید بهسوی سنندج بازمیگشتم؛ مأموریتی تشکیلاتی در پیش بود، و دل کندن از جمع رفیقان، اگرچه دشوار، گریزناپذیر مینمود. بالاخرە با قلبی سنگین و ذهنی درگیر، سوار مینیبوس خط حسینآباد – سنندج شدم. غبار جاده پشت سرم برخاست و دوستانم، همانگونه که آمده بودند، بیکلام و استوار، رو به سوی روستای گزان سفلی بازگشتند. نگاه آخرمان در هم گره خورد، بینیاز از واژه، سرشار از فهمی خاموش؛ گویی هرکداممان میدانست که روزهای دشوارتری در پیش داشتیم. در طول راه، متوجه شدم که عمق برف چقدر زیاد است. زمین مانند یک پوشش سپید بیپایان از خود نشان میداد و هر چیزی که در اطرافم بود، زیر این لایهی سفید پنهان شده بود. درختان، خانهها، حتی جادهها، همه و همه در دل این برف غرق شده بودند و فقط رد پای ما از خود نشانهای بر جا گذاشته بود. سرمای بیرحم همچنان میوزید و تنها چیزی که به یادم میآورد گرمای دل آن خانواده و لحظات آرامشبخشی بود که در کنار آنها گذرانده بودم. حرکت به سمت سنندج، با وجود برف و سرمای شدید، برای من فرصتی بود برای فکر کردن به همهی آنچه که گذشت. هر لحظه، به یاد محبتهای بیمنت آنها و سختیهایی که پشت سر گذاشته بودیم، افتادم و در دل خود چیزی داشتم که روزی بتوانم به همان اندازه محبت و کمک به دیگران برگردانم.
سنندج
وقتی به سنندج رسیدیم، جیبم تهیتر از آن بود که کرایهی تاکسی بدهم. در نتیجه، چارهای نماند جز اینکه پیاده به راه بیفتم؛ تنها چیزی که داشتم صدای منظم و کشدار قدمهایم بود که در سکوت سرد زمستانی، روی سنگفرش خیابان طنین میانداخت. صدایی که انگار تنها شاهد حرکت من بود، در شهری که انگار مرا نمیشناخت، و من نیز آن را. قدمهایم، یکی پس از دیگری، بیآنکه بدانند چە وقتی بە مقصد میرسند، ادامه میدادند. مثل کسی که تنها برای گریز از ایستادن، راه میرود. پیادهرو شلوغ بود، پر از آدمهایی که بیآنکه نگاهم کنند از کنارم عبور میکردند. هرکدام در حصار گرم کاپشن یا پالتویی که به تن داشتند فرو رفته بودند، در حالی که نفسهایشان به بخارهای غلیظی تبدیل میشد که در هوا گم میشدند؛ مثل رؤیایی که پیش از آنکه کامل شود، محو میشود. آدمها درگیر روزمرهی خود بودند، گاه شتابان، گاه بیحوصله، و من در میانشان، چون سایهای، بیهویت و در پی مقصد. برفهای شب گذشته هنوز گوشههای خیابان را سفید کرده بود. پیادهرو لغزنده بود و مردم با احتیاط قدم برمیداشتند، گویی هر آن ممکن بود بر زمین بخورند. من اما بیخیال لغزش و سقوط، در دل آن جمعیت ناشناس و بیاعتنا پیش میرفتم، تا آنکه خود را در حوالی خیابان اکباتان یافتم؛ خیابانی که نامش برایم طنین آشنا داشت، اما حالا در آن سرمای سوزناک، غریب و دور از دسترس مینمود.
در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد؛ شاید اگر از وسط خیابان، از دل آن شلوغی و عبور ماشینها، راهی برای عبور پیدا کنم، مسیرم کوتاهتر شود. وسوسهی میانبر زدن، مثل برقی در ذهنم جرقه زد. دیگر به ترافیک، بوقهای ممتد، چراغهای چشمکزن و ماشینهایی که بیوقفه میآمدند و میرفتند توجهی نداشتم. همهچیز برایم کند و دور از واقعیت شده بود، مثل صحنهای در فیلمی که آهسته پخش میشود. در دل آن ازدحام، در آن سرمای جانسوز، تصمیم گرفتم فقط راه بروم. بیآنکه بدانم این پیادهروی کی به پایان خواهد رسید، صدای گامهایی بود که همچنان در سکوت خیابان میپیچیدند؛ شاید برای رسیدن به جایی، شاید فقط برای نرسیدن.
در دل آن شلوغی، میان آن همه عبور و مرور بیوقفه، ناگاه فکرم به سمت خانه پر کشید؛ به سوی خانواده، به چشمهای نگران مادرم، به دستان پدر، که همیشه در آستانهی در، بیقرار بازگشت من بود. خوب میدانستم که تأخیر من، اگر بیشتر طول بکشد، آرامش را از دلهایشان خواهد ربود. تجربههای گذشته بارها این را ثابت کرده بود. اضطراب، بیخبری، سفارش های که بیپاسخ میماندند، و ذهنهایی که بدترینها را تصور میکردند. حالا، در میانهی سرمای خیابان و ازدحام آدمها، دلمشغولیِ خانه، چون دستی ناپیدا، من را به سوی خود میکشید. تنها راه واقعی، بازگشت بود؛ بازگشت به آغوش آشنا، به امنیت نیمهگرم یک خانه در دل زمستان. در همان کشاکش افکار، ناگهان چهرهای آشنا در میان ازدحام به چشمم خورد. یکی از رفقای قدیمی، که سالها از شناختش گذشته بود و در حافظهام، به عنوان انسانی فهمیده و دلدریا نقش بسته بود. سلام و احوالپرسیمان کوتاه و صمیمانه بود، اما در همان نگاه نخست فهمید که خستگی در جانم خانه کرده. با نگاهی مهربان و صدایی گرم، بیمقدمه گفت: «بیا بریم یه کبابی، چیزی بخوریم.» دستپاچه گفتم: «راستش پول زیادی همراهم نیست…» با لبخندی آرام، که رد خستگی روزگار را بر چهرهاش محو میکرد، گفت: «این چه حرفیه رفیق… تو مهمان منی. فقط بیا.»
دعوتش را پذیرفتم. به یک کبابی ساده و بیتکلف رفتیم، جایی که گرمای منقل، سرمای استخوانسوز بیرون را لحظهای از یادمان برد. لقمهها، در آن خلوت دونفره، نه فقط طعم گوشت داشتند، بلکه مزهی رفاقت میدادند، مزهی بیقیدی لحظههایی که هنوز میشد به زندگی لبخند زد. پس از آن، اصرار کرد که با هم کمی در شهر قدم بزنیم. خستگی در تنم سنگینی میکرد، اما دل کندن از آن شب سرد و آن رفاقت گرم، آسان نبود. به راه افتادیم، آرام و بیشتاب، کوچه به کوچه، خیابان به خیابان. سنندج در آن غروب زمستانی، چنان آرام و باوقار جلوه میکرد که انگار خودش هم دلش نمیخواست ما از قدم زدن دست بکشیم. حدود ساعت هفت شب بود که از دوستم خداحافظی کردم. مسیرم را به سوی منزل یکی از اعضای حوزهی حزبی کج کردم. خانهای ساده، جایی که قرار بود شب را در آن سپری کنم. وقتی در را باز کردم و داخل رفتم، صدای خروپفی عمیق، سکوت فضا را شکسته بود. رفیق حزبیام، بیخبر از ورودم، در خوابی سنگین و آرام فرو رفته بود؛ خوابی که از آن دست خوابهایی بود که فقط پس از روزهای پرتنش و خستهکننده نصیب آدم میشود. لحظهای کنار در ایستادم. دلم نمیآمد بیدارش کنم. چهرهاش آرام بود، بیدغدغه، و انگار در رؤیایی شیرین غرق شده بود. اما ناچاریِ کار، حکم دیگری داشت. موضوعی مهم در میان بود، مسئلهای تشکیلاتی، از آن دست مسائلی که حتی خواب هم نباید مانع رسیدگی به آن شود. با اکراه جلو رفتم، آرام تکانش دادم و با صدای آهسته صدایش زدم. چشمانش را با بیمیلی باز کرد و لحظهای طول کشید تا واقعیت را بشناسد. با دیدنم لبخند زد، اما هنوز رد خواب در نگاهش موج میزد. و من، در دل آن شب سرد و بیانتها، با تکهای از گرمای خانه، طعم رفاقت، و سنگینی مسئولیت، بار دیگر وارد ماجرایی شدم که اسمش زندگی بود.
پیش از آنکه گفتوگویمان به موضوع ماموریت تشکیلاتی برسد، رفیق همرزمم لب به سخن گشود و با شور و حرارتی آمیخته به شرم و شادی، از عروسی برادرش گفت. از من خواست تا در بخشی از مقدمات این رویداد خانوادگی همراه و یاریاش کنم. خواستهاش را بیدرنگ پذیرفتم، اما با یک شرط: جابجایی زمان ماموریت تشکیلاتیمان. شرطی که با اندکی تأمل، با رضایت پذیرفت و ما، همچون همیشه، مسئولیت تشکیلاتی را در اولویت قرار دادیم. ماموریتمان ساده اما حیاتی بود: جابجایی داروی پزشکی از نقطهای به نقطهای دیگر در سطح شهر. کاری که به ظاهر کوچک مینمود، اما در بطن خود، با هزار خطر و ظرافت گره خورده بود. باید همه چیز بیصدا و بیحاشیه انجام میگرفت، در دل شهری که سایهی شک و مراقبت، بر کوچه و خیابانهایش سنگینی میکرد. آن را با دقت، هوشیاری و بیهیچ خطا، به سرانجام رساندیم. فردای آن روز، پس از انجام موفقیتآمیز ماموریت، نوبت به دیدار دیگری رسید. اینبار نه برای جابجایی دارو، بلکه برای بردن داماد به دیدار نامزدش، و شرکت در مهمانی کوچکی به رسم نامزدی. همراهشان شدیم؛ من و رفیقم، با خستگی در تن اما دلهایی سبک، راهی خانهی عروس شدیم. شبی ساده و بیتکلف، اما آمیخته به صداقت، لبخند و امید.
در آن فضای گرم و خانوادگی، زمانی که انگشتر نامزدی بر انگشت دست عروس نشست، برق شادی در چشمهای هر دوشان موج زد. لحظهای کوتاه، اما از آن لحظههایی که سالها در ذهن میمانند؛ بیهیاهو، اما ژرف و ماندگار. در دل شب، از خانهی عروس بیرون آمدیم و در سکوت خیابانهای نیمهتاریک، حس کردیم چگونه زندگی، میان مبارزه و مهربانی، میان ماموریت و عروسی، در تعادل عجیبی پیش میرود – و این تعادل، راز دوام ما بود.
سه روز پس از آن همه ماجرا، با پایی خسته اما دلی لبریز از خاطرات تلخ و شیرین، به روستای گزان بازگشتم. آفتاب سرد زمستان روی بامهای گِلی افتاده بود و صدای گامهایم در کوچهی خلوت، پژواک غریبی داشت. همینکه پا به خانه گذاشتم، نگاه نگران مادرم، قبل از هر حرفی، همه چیز را به زبان آورد. چشمهایش خسته بود، اما هنوز امید در عمق آن میدرخشید. او و دیگر اعضای خانواده، بیوقفه در دل دلهره و اضطراب روزها را پشت سر گذاشته بودند. پیش از من، دیگر رفقا از راه رسیده بودند و داستان همراهیمان با موسی را برای خانواده تعریف کرده بودند. مادرم با بغضی فروخورده گفت که از شنیدن آنچه بر ما گذشته، دلش بارها لرزیده بود. یکی از سوالهای همیشگیاش این بود: چرا فقط تا منطقهی لیلاخ او را همراهی کردید؟ چرا با وجود آنهمه وضعیت وخیم، ادامه دادهاید؟ دیری نپایید که مهمانهایی به خانهمان آمدند؛ گروهی از پیشمرگان کومەله. آمدنشان بیمقدمه نبود زیرا خانە ما، تقریبأ مثل مقر پیشمرگان کومەلە بود. پس از خوشوبش و پذیرایی سادهای که رسم همیشگی خانه ما بود، پدرم ماجرای موسی را برایشان بازگو کرد؛ از افتادنش در رودخانهی نیمهیخزده گرفته تا بخار بلندشده از لباسهای خیسش کنار بخاری خانهی روستایی در دولوندی. پیشمرگان پس از شنیدن ماجرا، نگاههایی بین خود رد و بدل کردند. یکی از آنها، با صدایی آرام اما قاطع، گفت: «موسی خودش را تحویل رژیم داده.»
در آن لحظه، گویی وزنهای سنگین روی سینهمان افتاد. بغضِ فروخوردهی مادرم شکست، و من، بین ناباوری و حیرت، به گذشتهای نهچندان دور فکر کردم – به صدای لرزان موسی کنار رودخانه، به چشمهایی که اشک در آنها میدوید، به صدای خُردشدن یخ زیر گامهایش… و حالا، این پایان؟ هیچکس چیزی نگفت. فقط سکوت بود که در اتاق پیچید. سکوتی سنگین، مثل برف تازهباریده بر تپههای سرد گزان.
صدیق جهانی
چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۴