
آغاز این روایت، روز جمعه، سیزدهم ۲۰۲۵ است؛ روزی که تاریخ، آن را بهعنوان نقطه آغاز جنگی بیسابقه میان جمهوری اسلامی ایران و دولت اسرائیل ثبت خواهد کرد. جنگی که اگرچه در ظاهر تنها میان دو کشور جریان یافت، اما پژواک آن در پهنهای فراتر از مرزهای جغرافیایی، امنیت منطقهای و توازن ژئوپلیتیکی را به لرزه درآورد. امروز، بیستوپنجم ژوئن است؛ تنها یازده روز پس از شعلهور شدن جرقههای جنگ، خبرهایی مبنی بر تمایل دو طرف برای پذیرش آتشبس موقت، در فضایی مجازی منتشر شد. آقای «ترامت»، یکی از معماران اصلی این نبرد، با لحنی حاکی از رضایت اعلام کرد که اسرائیل و ایران به توافقی برای توقف موقت درگیریها دست یافتهاند و این آتشبس به اجرا درآمده است. اما دیری نپایید که فضای بهظاهر آرام، بار دیگر با صدای هشدارآمیز چند موشکی شکافته شد. این بار وزیر دفاع اسرائیل، اندکی پس از اعلام رسمی این توافق، از نقض آتشبس توسط ایران خبر داد و گفت کە گویا چند موشکی از خاک ایران بهسوی یکی از شهرهای جنوبی اسرائیل شلیک شده بود. ولی با وجود موشکپرانی کە جمهوری اسلامی در صحرگاە روز سەشنبە یعنی لحظاتی پس از اعلام رسمی آتشبس، توافق وارد مرحله اجرایی شدە است و فعلأ خبری از درگیری میان دو طرف نیست.
اما در این میان، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه تنها ابعاد نظامی و سیاسی این جنگ، بلکه پیامی است که در پذیرش آتشبس از سوی نظام جمهوری اسلامی نهفته است؛ پیامی که معنایی فراتر از عقبنشینی نظامی دارد. این اقدام، بیهیچ تردیدی، معادل با نوشیدن جام زهری نیست که در سال ۱۳۶۷، در واپسین روزهای جنگ ایران و عراق، شاهد آن بودیم؛ جام زهری که توسط «روحالله خمینی» نوشیده شد. جام زهری این بار؛ توسط «علی خامنهای» نوشیده شد. اما جام زهر اینبار، از جنس دیگری نبود؛ زیرا تلختر، غلیظتر و تحقیرآمیزتر از قبلی است. بەهرحال، پذیرش آتشبس نه نتیجه یک گفتوگوی دیپلماتیک محترمانه، بلکه دیکتهای صریح و تحقیرکننده بود که از سوی قدرتهای منطقهای و جهانی بر جمهوری اسلامی تحمیل شد.
در این جنگ، آنچه برای جمهوری اسلامی برجای ماند، چیزی نبود جز ویرانههای محور مقاومتی که طی بیش از چهار دهه در لبنان، سوریه، عراق و یمن بنا نهاده بود؛ محوری که اینک چون سایهای محو، در آفتاب واقعیتهای نظامی و سیاسی، از میان رفته است. در جبهه داخلی نیز، ضربات سنگینی بر پیکره ساختار نظامی رژیم اسلامی وارد شده است. همەی ما شاهد آن بودیم که در لحظات اولیە جنگ، فرماندهان بلندپایه سپاه و همچنین دانشمندان هستەای؛ یکی پس از دیگری در حملات دقیق و هوشمندانه ارتش اسرائیل و همکارانش در داخل ایران، کشته شدند. علاوە بر این، مراکز فرماندهی، پایگاههای موشکی، انبارهای تسلیحات و زیرساختهای ارتباطی، همگی هدف قرار گرفتند و منهدم شدند. یک روز قبل از اعلام آتشبس هم، ارتش آمریکا با بمپافکنهای استراتژیک خود، وارد فضایی آسمان ایران شدند و صنایع اتومی – نظامی که نماد قدرت بومیسازی دفاعی جمهوری اسلامی به شمار میرفتند، بمبباران کردند و اکنون وجود خارجی ندارند.
این سناریو؛ در حالی انجام گرفت که مردم ایران، سالهاست زیر بار بحرانهای اقتصادی، سرکوبهای امنیتی و فساد نهادینهشده دولت جمهوری اسلامی ایران زندگی دلخراشی دارند. با وجود این همه سختی؛ در روزهای اخیر نیز، بار دیگر طعم تلخ جنگ را چشیدند؛ جنگی که خواسته آنها نبود و در سوی دیگر هم، مردم اسرائیل روزهایی از وحشت، پناهگاهنشینی و ناامنی را سپری کردند. شاید به همین دلیل است که این آتشبس، هرچند لرزان و شکننده، با استقبال نسبی از سوی افکار عمومی هر دو کشور روبهرو شده است. اما در نهایت و در ترازوی این نبرد ١١ روزە، بازندهی اصلی نه ارتش اسرائیل، نه مردم ایران، بلکه نظام جمهوری اسلامی است. زیرا این رژیم، بهای سنگین عریانی از واقعیتهای تکنیکی و اطلاعاتی دنیای امروز را تجربه کرد. شرایط بەگونەای رقم خوردە، که دیگر ج.اسلامی نمیتواند پشت شعارهای فریب دهندە اسلامی، از صدور انقلاب بە منطقە دم بزند. اکنون محور مقاومت در برابر فناوری نظامی مدرن، از بین رفتە و آنچە باقی ماندە، تنها یک اسطوره پوسیده است، و اینکه حاکمیتی که در درون مرزهای خود مشروعیت ندارد، دیگر نمیتواند در خارج از مرزهایش اقتداری پایدار باشد و بدینگونه بود که جام زهر، نه با رضایت، بلکه با اجبار، به لبهای ولیفقیه نزدیک شد و سرانجام نوشیده شد.
جبهه سوم و خیزش انقلابی از پایین
همانطور که گفته شد؛ در پی موجی از حملات گسترده، هدفمند و پرتنش ارتش اسرائیل به مواضع نظامی، امنیتی و لجستیکی جمهوری اسلامی ایران، فضای سیاسی و اجتماعی کشور بار دیگر دستخوش تلاطماتی شدید شده است. در چنین شرایطی که دولت حاکم با اتکا به نهادهای نظامی و اطلاعاتی در پی تثبیت موقعیت خود و انحراف افکار عمومی از بحرانهای بنیادین اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی است، نیروهای وفادار به آرمانهای سوسیالیستی، جنبشهای مترقی، و جریانهای مردمی و برابری طلب، این فضای جنگی و امنیتی را نه امری منفک از واقعیتهای درونی جامعه، بلکه بخشی از تداوم همان روند سرکوبگرانهای میدانند که دهههاست جنبشهای تودهای را هدف گرفته است.
از نگاه این نیروها، آنچه امروز به عنوان «تقابل خارجی» تبلیغ میشود، نباید موجب فراموشی یا به حاشیهرفتن مبارزات مردمی علیه نظم موجود گردد بلکه باید دقیقاً در دل همین بحران امنیتی، ظرفیتهای جدیدی برای بازسازی پیوندهای مبارزاتی، سازماندهی دوباره نیروهای اجتماعی و بازتعریف راهبردهای انقلابی از پایین پدید آورد. آنچه تحت عنوان «جبهه سوم» مطرح است، نه جبههای نظامی بلکه میدان نوینی است برای همگرایی میان نیروهای آزادیخواه، سوسیالیست، فمینیست، زحمتکشان شهری و روستایی، دانشجویان، کارگران و سایر اقشار ستمدیدهای که دیگر نه به اصلاح از بالا دل بستهاند و نه در بازی دوگانهی دولت و دشمن خارجی جایگاهی برای خود میبینند.
در این چشمانداز، «انقلاب از پایین» تنها یک شعار رادیکال نیست؛ بلکه ضرورتی تاریخی است. ضرورتی برآمده از تجربههای تلخ چند دههی اخیر، از شکست اصلاحات نیمبند تا سرکوبهای خونین خیزشهای مردمی، از بحرانهای اقتصادی کمرشکن تا بیعدالتیهای نهادینهشده در ساختار سیاسی و طبقاتی کشور. انقلاب از پایین، یعنی ساختن بدیلی ریشهدار، پایدار و مردمی در برابر ائتلاف نولیبرالیسم داخلی و اقتدارگرایی ایدئولوژیک؛ یعنی اتکا به خرد و کنش جمعی مردمانی که نه در اتاقهای فکر قدرت، بلکه در خیابان، کارخانه، دانشگاه، محله و روستا، معنای واقعی مقاومت و بازسازی اجتماعی را تجربه میکنند.
امروز بیش از هر زمان دیگری، ضرورت دارد که مبارزه برای آزادی و برابری، از چنبرهی گفتمانهای امنیتی بیرون کشیده شود و به سطحی ارتقا یابد که بتواند راه را برای تحولی بنیادین هموار کند. در دل تهدیدهای بیرونی و سرکوبهای درونی، اگر قرار باشد افق تازهای گشوده شود، آن افق نه از آسمان، بلکه از زمین برخواهد خاست. از دل تودههایی که در سکوت و رنج، در امید و عصیان، بهدنبال خلق جهانی انسانیتر، آزادتر و عادلانهتر هستند.
صدیق جهانی
۲۵ جون ۲۰۲۵