ایجاد جبهه‌ی سوم و ضرورت براندازی!

صدیق جهانی

تاریخ، گاه لحظاتی را پیش روی محرومان می‌گذارد که سنگینی‌اش بر شانه‌ی زمان می‌ماند. اکنون، در یکی از همان لحظات سرنوشت‌ساز قرار داریم؛ لحظه‌ای نه صرفاً بی‌سابقه، بلکه سرشار از انتخاب، و مسئولیت. در چنین بزنگاهی، دیگر نمی‌توان در حاشیه ماند، تماشاچی رویدادهای لحظه به لحظه بود، یا از پشت دیوارهای خاموشی و بی‌عملی، تماشاگر ویرانی آینده‌ای شد که می‌توان آن را ساخت. ما اکنون تنها ناظران نیستیم، بلکه بازیگران بالقوه‌ی یک تحول تاریخی هستیم. این مسئولیت، نه تنها اخلاقی، بلکه وجودی است. ما در یک دو راهی؛ قرار گرفته ایم. یا در انفعال فرو می‌رویم، یا در کنش جمعی شکوفا می‌شویم. نباید فراموش کرد که در این لحظه‌ی خطیر، یک دوگانه‌ی کاذب و پوسیده دوباره بر ما تحمیل می‌شود. یا همراه می شویم با آن‌چه هست، یا نابود می شویم در غیاب آن‌چه باید باشد. اما این دوگانه دیگر پاسخی برای واقعیت زمانه‌ی ما نیست. اکنون ضرورت بر ساختن جبهه‌ای سوم، بیش از هر زمان دیگری خود را نمایان کرده است؛ جبهه‌ای نه وابسته به قدرت‌های فاسد گذشته، نه اسیر وعده‌های توخالی امپریالیسم، و نه همدل با ارتجاع مذهبی و ناسیونالیسم کور بلکه این جبهه، باید افقی باشد از خواست‌های ریشه‌دار مردمی که دهه‌هاست با سرکوب، فقر، تبعیض و فریب زیسته‌اند و اکنون طالب آینده‌ای انسانی، آزاد و عادلانه‌اند. آتش جنگی که اکنون در افق منطقه شعله‌ور شده، در نگاه نخست شاید لرزه بر پایه‌های جمهوری اسلامی انداخته باشد. شاید برای لحظاتی، این توهم را پدید آورد که نظام اسلامی به‌راستی در آستانه‌ی فروپاشی است زیرا علاوه مشکلات داخلی؛ از طرف قدرت های جهانی؛ تحقیر بی‌سابقه می شود. اما در زیر این خاکستر داغ، آتشی پنهان‌تر می‌سوزد و آن آتش بازتولید قدرت است. تجربه‌ی تاریخی؛ به ما نشان می دهد که جمهوری اسلامی استاد بحران‌زیستی است. در شرایط خاص تاریخی؛ دشمن های فرضی پدید می آورد و از آن به عنوان ابزار برای بقاء استفاده می کند. آری، ممکن است نظام در این میدان پرمخاطره، برای مدتی دچار فرسایش شود؛ نیروی نیابتی‌اش تحلیل رود، ساختارهایش در داخل فروبپاشد اما خطر واقعی، در این است که در سایه‌ی آتش‌بس‌های موقت و توافقات ناپایدار، فرصت بازسازی برایش فراهم شود. همان‌گونه که در گذشته نیز بارها دیده‌ایم، رژیم اسلامی در بحران، نفس می‌کشد، و در میان خاکستر یأس و خشم عمومی، می‌تواند بار دیگر نیروی خود را تجدید کند، اپوزیسیون را سرکوب نماید، و در لباس همکاری با غرب، به حذف دگراندیشان و تحکیم اقتدار خود بپردازد.

آن‌چه در نگاه بسیاری به عنوان یک جنگ مخرب تلقی می‌شود، در منطق جمهوری اسلامی، «فرآیند بقاء» است. برای نظامی که موجودیتش بر تهدید، دشمن‌سازی و بحران‌پروری استوار است، جنگ نه استثنا بلکه قاعده است. فرسایشی شدن منازعه، اگرچه در ظاهر ضعف رژیم را آشکار می‌کند، در واقع می‌تواند بقای آن را تضمین کند. تداوم جنگ، به این نظام امکان می‌دهد که فضای داخلی را تحت کنترل امنیتی نگاه دارد، صدای اعتراض را خفه کند، و در قامت یک «مدافع ملی» بر خرابه‌های حقیقت حکومت کند. افزون بر این، نباید فراموش کنیم که ایران، همچون اوکراین، در خطر تبدیل شدن به آزمایشگاه نظامی قدرت‌های جهانی قرار دارد. همان‌گونه که ناتو در سایه‌ی تهاجم روسیه، خاک اوکراین را به میدان آزمایش تسلیحات هوشمند بدل کرد، ایران نیز می‌تواند به سکوی پرتابی برای آزمایش پهپادهای خودکار، سلاح‌های سایبری، و ابزارهای نوین مرگ بدل شود. در این سناریو، مردم ایران و منطقه، نه سوژه‌های تاریخ، بلکه هدف‌های زنده‌ی ماشین جنگی قدرت‌های شرق و غرب خواهند بود.

از این‌رو، تنها راه نجات، نه در توسل به قدرت‌های خارجی است، و نه در تسلیم به وضعیت موجود. آن‌چه اکنون ضروری است، سازماندهی یک جبهه‌ی سوم است: جبهه‌ای مردمی، دموکراتیک، فراملی، و عدالت‌خواه. جبهه‌ای که فراتر از مرزبندی‌های جعلی و ناسیونالیستی، در پی حق حیات و کرامت برای تمامی انسان‌هایی باشد که در این منطقه‌ی رنج‌دیده نفس می‌کشند. این جبهه باید بی‌واسطه، مستقل و متکی بر آگاهی اجتماعی شکل گیرد. باید از دل مطالبات واقعی مردم برخیزد. اگر اکنون این جبهه شکل نگیرد، اگر از دل این بحران، امیدی واقعی، ساختاری نو و آلترناتیوی مؤثر بیرون نیاید، بار دیگر سناریوی تکراری تاریخ تکرار خواهد شد: قدرتی فرومی‌پاشد، اما نظامی دیگر با همان بنیادهای سرکوبگر، از دل بحران سر برمی‌آورد.

در بطنِ هر جنگی، صرف‌نظر از مرزها و مواضع، مخاطره‌ای پنهان نهفته است: زایش مجدد اقتدارگرایی، این‌بار در لباسی نو، اما با همان بنیادهای کهنه‌ی سرکوب و انحصار قدرت. امروز آن‌چه در منطقه جریان دارد، نه صرفاً نزاعی نظامی بر سر مرزها و منابع، بلکه بازتعریفی خطرناک از معنای «اقتدار» در درون مرزهای ایران است. جنگی که بیرون مرزها آغاز شده، بستری است برای مهندسی سیاسی جدید درون مرزها؛ فرآیندی که اگر با چشمانی باز در برابرش نایستیم، می‌تواند به بازتولید هیولایی بیانجامد که نیم قرن است استخوان های محرومان را در آرواره‌هایش خرد کرده است. این دقیقاً همان لحظه‌ای‌ست که غفلت، هزینه‌اش نه تنها بر دوش نسل حاضر، بلکه بر شانه‌های تاریخ خواهد ماند؛ و هوشیاری، می‌تواند طلوع آینده‌ای نوین را رقم بزند. امروز، در میان دود، خون، و ویرانی، اگر چیزی هنوز توان تغییر دارد، آن بذر آگاهی‌ست که می‌تواند به نهالی بدل شود؛ نهالی از جنس آزادی، برابری، و کرامت انسانی. و تنها نیرویی که می‌تواند راه را بر سوء‌استفاده‌ی ساختارهای فرسوده‌ی قدرت ببندد، جبهه‌ای است سوم – نیرویی سازمان‌یافته، مستقل، و ریشه‌دار در خواست‌های واقعی مردم.

جمهوری اسلامی، از ابتدای پیدایشش، بحران را نه تهدید، بلکه منبع تغذیه‌ای برای اقتدار خود تلقی کرده است. اکنون نیز، در دل جنگی تمام‌عیار، به‌دنبال فرصتی‌ست تا همان راهکار کهنه را یک‌بار دیگر به کار گیرد. اگر نیرویی هوشیار، ساختاریافته و فراگیر در برابر این روند شکل نگیرد، آوار این جنگ، به آوار آینده بدل خواهد شد؛ آینده‌ای که نه در ویرانه‌های جنگ، که در انبوه دروغ‌های صلح، دفن خواهد شد. اما پرسشی کلیدی در این میان مطرح است: چگونه می‌توان در شرایطی که صدای بمب و موشک گوش جهان را کر کرده، مردم را برای دوره‌ی پس از جنگ – برای انقلابی همه‌جانبه – آماده کرد؟ پاسخ، در حافظه‌ی تاریخی ماست. خواست پایان دادن به نظام جمهوری اسلامی، پدیده‌ای نیست که در پی جنگ زاده شده باشد. این مطالبه، نتیجه‌ی لحظه‌ای گذرا یا واکنشی احساسی نیست؛ بلکه تبلوری است از نیم‌قرن خشم، تحقیر، فقر، سرکوب، فساد ساختاری و ناکارآمدی نهادینه‌شده. در طول ۴۶ سال گذشته، این خواست به اشکال متنوعی خود را نشان داده: از اعتصابات گسترده‌ی کارگران، معلمان، پرستاران و بازنشستگان؛ تا خیزش‌های خیابانی در ده‌ها شهر؛ از مبارزات فرهنگی و مدنی، تا مقاومت‌های بی‌صدای روزمره.

مردم بارها نشان داده‌اند که رؤیای سرنگونی این رژیم، یک خیال دوردست یا پروژه‌ای انتزاعی نیست؛ بلکه ضرورتی تاریخی‌ است که در هر بزنگاه جدی، دوباره سربرمی‌آورد و زنده‌تر از پیش، از دل جامعه سخن می‌گوید. و امروز، جامعه‌ی ایران، بیش از هر زمان دیگری آماده‌ی دگرگونی است. شرایط، دیگر همان شرایط گذشته نیست. حملات اخیر به زیرساخت‌های امنیتی، دفاعی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی، رژیمی را به‌جای گذاشته که دیگر آن صلابت ظاهری را ندارد. ستون‌های اصلی قدرت ترک برداشته‌اند: انسجام درونی نیروهای وفادار فروپاشیده؛ اعتماد ایدئولوژیک در میان حامیان سنتی فروکاسته؛ توان بازدارندگی نظامی و امنیتی متلاشی شده؛ و مهم‌تر از همه، مشروعیت ایدئولوژیک، حتی در هسته‌ی سخت حاکمیت نیز در حال اضمحلال است.

این همان لحظه‌ی تاریخی‌ست که جبهه‌ی سوم باید از آن عبور کند؛ لحظه‌ای که ضعف ساختاری رژیم، به فرصتی بی‌سابقه برای خلق آلترناتیوی واقعی بدل می‌شود. اما گذار از این نقطه‌ی بحرانی، تنها با شعارهای پرشور یا امیدهای خام ممکن نیست. در این مسیر، بیش از هر چیز به تئوری انقلابی روشن و منطبق با واقعیت‌های عینی نیاز داریم؛ تئوری‌ای که نه تنها مسیر را نشان دهد، بلکه پیوندی زنده میان «نظر» و «عمل» برقرار سازد. انقلاب، محصول تراکم تاریخ است، نه یک حادثه‌ی فوری. امروز ما نه تنها به تحلیل، بلکه به برنامه نیاز داریم؛ به ساختار، به سازماندهی، به بازتعریف زبان و ابزار سیاست‌ورزی. ما باید به استقبال آینده‌ای برویم که از دل آگاهی جمعی، شبکه‌های مردمی، کنش‌گری مداوم، و اتحادهای فراطبقاتی سر برمی‌آورد. آینده‌ای که در آن نه صلح تحمیلی، نه جنگ بی‌انتها، بلکه دگرگونی ساختاری – اجتماعی و سیاسی – تحقق یابد.

آن‌چه پیشِ‌روی ماست، صرفاً یک واکنش به بحران نیست؛ بلکه یک حرکت استراتژیک چندلایه است – فرآیندی پیوسته، تاریخی و ضروری که تنها در بستر آگاهی جمعی، انسجام مردمی، شبکه‌سازی اجتماعی و سازمان‌یابی سراسری شکل می‌گیرد. این لحظه، لحظه‌ای است که باید از اکنون برای فردای فروپاشی آماده شد. چراکه هنگامی که رژیم جمهوری اسلامی – به‌مثابه ساختاری فرسوده و مبتنی بر انباشت قدرت، سرکوب و بحران‌پروری – در آستانه‌ی اضمحلال قرار گیرد، اگر بدیلی نیرومند، مشخص، مشروع و برآمده از متن جامعه‌ی فرودست و به‌حاشیه‌رانده وجود نداشته باشد، بار دیگر همان ساختارهای پوسیده‌ی گذشته بر خرابه‌های امید مردم چیره خواهند شد. این هشدار، نه بدبینی سیاسی‌ست و نه پیش‌داوری؛ بلکه برآمده از شناخت عمیق از روندهای تاریخی و تجربه‌ی ملت‌هایی است که در فقدان آلترناتیو مردمی، بارها از دل انقلاب‌ها، ضدانقلاب زاده‌اند. ما نمی‌توانیم اجازه دهیم آینده، در خلأ سیاسی‌ای که پس از فروپاشی رژیم ایجاد می‌شود، به‌دست ائتلاف‌های نخ‌نما، قدرت‌های خارجی یا طبقات ممتاز بیفتد. این وظیفه، بر دوش ماست: ساختن آینده، نه انتظار برای آن.

این چشم‌انداز، نه از جنس اپوزیسیون سنتی است، و نه تکرار گفتمان‌های رنگ‌باخته‌ی لیبرالیسم بی‌ریشه یا ناسیونالیسم پر زرق‌وبرق اما تهی از از برابری اجتماعی و سوسیالیسم. جبهه‌ی سوم یعنی عبور از این دوگانه‌های بی‌ثمر؛ یعنی بازتعریف سیاست از پایین، از دل زندگی واقعی مردم، از مطالبات کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، و مردمان حاشیه‌نشین. ما به دنبال بازسازی همان نظام‌های سلسله‌مراتبی نیستیم، بلکه در پی بنیان‌گذاری الگویی نوین از حکمرانی دموکراتیک، مشارکتی، افقی و برابری‌محوریم – دموکراسی‌ای واقعی که از کف خیابان، از درون شوراها و شبکه‌های خودگردان مردمی می‌روید، نه از بالا و نه از خارج.

اکنون، فرصت آن است که نهادهای بدیل را نه‌فقط تصور، بلکه بنیان‌گذاری کنیم. ساختن شوراهای مستقل محلی، شبکه‌های خودسازمان‌ده مردمی، حلقه‌های دانش و آگاهی، زیرساخت‌های رسانه‌ای آلترناتیو، و هسته‌های همبستگی اجتماعی، دیگر یک رؤیا یا برنامه‌ای برای «بعداً» نیست؛ این‌ها پیش‌شرط‌های حیاتی برای گذار انقلابی هستند. بارها تاریخ به ما نشان داده که اگر مردم خود برای آینده‌ تصمیم نگیرند، آینده را به نیابت از آنان خواهند ساخت. اگر ما از هم‌اکنون، بنیان ساختارهای مردمی و غیرمتمرکز قدرت را پی نریزیم، در لحظه‌ی فروپاشی رژیم، این نه مردم، بلکه طبقات ممتاز و سازوکارهای کهنه‌ی قدرت‌اند که با پشتیبانی رسانه‌ای و مالی قدرت‌های خارجی، خلأ را پر خواهند کرد – و بدین‌سان، تاریخ به عقب بازخواهد گشت. تنها در صورتی می‌توان این چرخه را شکست که آلترناتیو مردمی پیشاپیش موجود باشد، آماده، حاضر، و ریشه‌دار در تجربه و اراده‌ی جمعی. اکنون با رژیمی طرف هستیم که نه تنها مشروعیت سیاسی خود را از دست داده، بلکه توان اعمال قدرت و بازتولید سلطه را نیز، یکی پس از دیگری، از کف می‌دهد. شکاف درونی در ساختار فرماندهی، فروپاشی اعتماد میان لایه‌های وفادار، اضمحلال توان بازدارندگی نظامی، و نابودی زیرساخت‌های امنیتی؛ همه‌ی این‌ها گواه‌اند بر آن‌که رژیم کنونی، دیگر رژیم سابق نیست. این یک لحظه‌ی شکننده‌ی تاریخی‌ست. و شکاف، هرچه ژرف‌تر شود، بستر مناسب‌تری برای عبور از آن به‌سوی آینده فراهم می‌شود – به شرط آن‌که نیرویی آماده برای عبور وجود داشته باشد.

ایجاد جبهه‌ی سوم، دیگر یک امکان نظری نیست؛ بلکه این یک ضرورت تاریخی و واقعیت قابل تحقق است. جبهه‌ای که نه بازوی هیچ دولت خارجی باشد و نه دنباله‌رو گفتمان‌های پوسیده‌ی اپوزیسیون متعارف بلکه حاصل آگاهی، سازمان‌یابی و همبستگی مردم باشد. این جبهه، باید متکثر، باز، مشارکتی و فرابخشی باشد. این فرایند؛ باید قادر باشد کارگران را با معلمان؛ دانشجویان را با زنان؛ اقلیت‌ها را با جنبش‌های عدالت‌خواه؛ و شهرها را با روستاهای فراموش‌شده؛ پیوند دهد. این، اتحاد جنبش‌های منفرد نیست بلکه یک تولد جدید است.

پایان، آغاز است

هر روزی که جنگ ادامه می‌یابد، پایه‌های لرزان جمهوری اسلامی بیش از پیش دچار ترک‌هایی می‌شود که دیگر نه با سیمان تبلیغات قابل ترمیم‌اند، نه با ملات سرکوب قابل استحکام‌بخشی. آن‌چه می‌بینیم، فرسایش درونی و فروپاشی تدریجی مشروعیت است؛ فرآیندی بازگشت‌ناپذیر که نه صرفاً به‌دلیل تهاجم خارجی، بلکه به سبب انباشت چند دهه ناکارآمدی، فساد ساختاری، و بیگانگی حکومت از مردم، به نقطه‌ی انفجار رسیده است.

در چنین لحظه‌ای، آن‌چه اهمیت دارد، نه صرفاً پایان جنگ است، بلکه چیزی به‌مراتب مهم‌تر و پیچیده‌تر: آنچه پس از پایان آغاز خواهد شد. ما در آستانه‌ی فصل نوینی ایستاده‌ایم که ممکن است به رهایی بینجامد، یا فاجعه‌ای دیگر را بازتولید کند. هر پایان، بالقوه آغازی‌ست – اما نه هر آغازی، نویدبخش آینده‌ای بهتر است. آن‌چه سرنوشت آینده را تعیین خواهد کرد، وجود یا فقدانِ یک بدیلِ قدرتمند، مردمی، و سازمان‌یافته است. جمهوری اسلامی، تا این مرحله از منازعه، نه‌تنها از منظر نظامی و ژئوپولیتیکی در موضع ضعف مطلق قرار گرفته، بلکه مشروعیت اجتماعی و سیاسی‌اش نیز، حتی در میان حلقه‌های نزدیک به حاکمیت، دچار ریزش‌های بی‌سابقه شده است. پس از خاموشی آتش‌ها و عقب‌نشینی خلبان‌های اسرائیلی و متحدین منطقه‌ای، آن‌چه برجای می‌ماند، یک کشور زخم‌خورده، آشفته، و از هم‌گسسته خواهد بود؛ کشوری که در لبه‌ی پرتگاه اقتصادی ایستاده، در باتلاق بحران زیست‌محیطی فرو رفته، و از درون، آکنده از خشم انباشته، یأس اجتماعی، و عطش دیرپای رهایی‌ست.

در این لحظه‌ی تاریخی، اگر جبهه‌ی سوم – به‌عنوان بدیلی واقعی، مدون، ریشه‌دار و در دسترس – وجود نداشته باشد، بی‌هیچ تردیدی، قدرت دوباره در دستان همان نیروهایی متمرکز خواهد شد که در طول یک قرن گذشته، چیزی جز بازتولید سلطه، فقر، سرکوب و یأس به ارمغان نیاورده‌اند. از نظام سلطنتی تا جمهوری اسلامی، از کودتا تا سرکوب‌های امنیتی، از دولت‌های وابسته تا نیروهای نیابتی، مردم ایران بارها اسیر چرخ‌دنده‌ی سازوکارهایی شده‌اند که با نام‌های متفاوت، اما با ماهیتی مشترک – یعنی انحصار قدرت – بازتولید شده‌اند.

اکنون، راه سومی ضروری است؛ راهی که نه به بن‌بست اصلاح‌طلبی درون‌ساختاری دل بسته باشد، نه به توهم اقتدارگرایی نوین با رنگ و لعاب پادشاهی‌طلبی. جبهه‌ی سوم، باید حامل طرحی نو باشد برای نهادسازی پایدار، مشارکت واقعی، دموکراسی اجتماعی، برابری اقتصادی، و بازسازی همه‌جانبه‌ی زندگی روزمره‌ی محرومان؛ انسان‌هایی که از ایدئولوژی‌های توخالی، جنگ‌های بی‌پایان، و استبداد موروثی، به‌جان آمده‌اند.

اما این جبهه، اگر قرار است واقعاً بدیل باشد، نمی‌تواند صرفاً در فضای مجازی یا در محافل روشنفکری باقی بماند. باید در بطن جامعه ریشه بدواند؛ در قلب کارخانه‌ها، در کلاس‌های درس، در محلات فراموش‌شده، در روستاهای سوخته از خشکسالی و فقر. باید از دل تجربه‌ی زیسته‌ی کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان، و حاشیه‌نشینان برخیزد. نه به‌عنوان پروژه‌ای نخبگان، بلکه به‌مثابه فرآیندی خودسازمان‌ده، افقی، و مشارکتی. نه در زبان و بیانیه، بلکه در ساختارهای واقعی، شوراها، شبکه‌ها و کنش‌های ملموس باید حضور یابد. این جبهه، اگر قرار است ماندگار باشد، باید به بذر دموکراسی از پایین، در دل خاک ستم‌کشیده‌ی ایران بدل شود؛ به ریشه‌هایی که در زمین فرو می‌روند، نه شاخ‌وبرگ‌هایی که در رسانه‌ها به نمایش در می‌آیند.

اکنون، لحظه‌ی آغاز است
آن‌چه اکنون پیش‌روی ماست، تنها یک فرصت تاریخی برای تغییر نیست؛ بلکه ضرورتی حیاتی برای بقاست. این دیگر فقط مسئله‌ی نجات کارگران، معلمان، و زحمت‌کشان نیست. اکنون، مسئله بر سر نجات آینده‌ای‌ست که اگر ما برایش نجنگیم، دیگرانی آن را به نیابت از ما خواهند ساخت. این بار مسئله، تنها سیاسی نیست: ادامه‌ی این وضعیت، به معنای نابودی زیست‌بوم، فروپاشی اجتماعی، و مرگ تدریجی معنای زندگی برای میلیون‌ها انسان است. ما اکنون در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که تاریخ از ما نه صرفاً پرسشی اخلاقی، بلکه کنشی وجودی می‌طلبد. یا سکوت می‌کنیم، و نظاره‌گر بازگشت دوباره‌ی تاریخ می‌شویم؛ یا بلند می‌شویم، سازمان می‌دهیم، می‌سازیم، و آینده را پس می‌گیریم.

این آغاز است، اگر بخواهیم.

صدیق جهانی

١٨ جون ٢٠٢٥

پیام بگذارید