جامعە کُردستان و احزاب خانوادگی!

صدیق جهانی

در یکی از زمستان‌های سرد و کش‌دار آن سال‌ها، بیکاری همچون بختکی بر جانم افتاده بود. روزها یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند بی‌آن‌که ردّی از امید، کاری، آینده‌ای روشن در آن‌ها باشد. نه تنها بیکار بودم، بلکه آن‌قدر بی‌پول و درمانده شده بودم که حتی در خانه هم تحملم نمی‌کردند. برای همین، روزها را در قهوه‌خانه‌ی محله می‌گذراندم – جایی که اسمش “قهوه‌خانه” بود، اما همه می‌دانستند که این‌جا بیشتر از آن‌که محل نوشیدن چای باشد، پناهگاهی است برای بیکارها، خسته‌ها، و آن‌هایی که زندگی آن‌قدر پشتشان را به خاک مالیده که حتی دیگر زحمت بلند شدن هم به خودشان نمی‌دهند. آن روز، با هزار زحمت، خودم را به قهوه‌خانه رساندم. برفِ شب گذشته هنوز روی زمین بود و سرمای استخوان‌سوز، نفسم را به سینه‌ام یخ می‌زد. به محض ورود، نگاهی به صندلی همیشگی‌ام انداختم – همان گوشه‌ی دنج نزدیک بخاری نفتی – اما انگار سرنوشت هم به شوخی‌اش گرفته بود. مردی روی آن صندلی نشسته بود، با وقاری خاص، چای می‌نوشید و قلیان می‌کشید، طوری که گویی صاحب قهوه‌خانه است، نه یکی مثل ما بیکارانِ روزگار دیده. با دلخوری روی صندلی کناری نشستم. به چایِ لب‌سوزم فوت می‌کردم و با کنجکاوی نیم‌نگاهی به مرد انداختم. قیافه‌اش آشنا بود، اما انگار خاطرات، زیر لایه‌های سال‌های سخت زندگی گم شده بودند. بالاخره دل به دریا زدم و گفتم: – معذرت می‌خوام… چهره‌تون خیلی برام آشناست. ما قبلاً توی یک مدرسه نبودیم؟ او با لبخندی که از عمق اعتماد به نفس طبقاتی نشأت می‌گرفت، نگاهی به من انداخت و گفت: چرا… یادمه. راهنماییِ سیواس”.

حافظه‌ام به‌جا آمد. بله، هم‌کلاسی قدیمی‌ام بود. اما این‌جا چه می‌کرد؟ در میان ما، در جمع بیکاران، او که خانواده‌اش متموّل و پرنفوذ بودند، چرا در این قهوه‌خانه‌ی غم‌انگیز نشسته بود؟ با شگفتی پرسیدم: رفیق، این‌جا جای ما بدبخت‌هاست، ماهایی که حتی اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم حزب تشکیل بدهیم. تو که از خانواده‌ای با موقعیت اجتماعی بالا هستی، چرا این‌جا نشستی؟ چشمانش برق خاصی زد. پک عمیقی به قلیان زد، دود را آرام بالا فرستاد، گویی که داشت حقیقتی از اعماق تاریخِ خانواده‌شان بیرون می‌کشد. بعد لب گشود و گفت: ما دوازده برادریم. در حال حاضر، یازده حزب رسمی در کشور داریم، و رهبر هر کدام، یکی از برادرهای من است. چند وقت پیش، جلسه‌ی خانوادگی‌ای داشتیم. پدرمان، که در سیاست خانواده مثل سلطانِ سلاطین است، تصمیم گرفت که من فعلاً در هیچ‌یک از این احزاب عضویت نداشته باشم. گفته باید صبر کنم، شاید حزب دوازدهمی تأسیس شد، آن وقت نوبت من می‌شود. فعلاً، من در حالت تعلیقم! حیرت‌زده ماندم. نه فقط از شوخی تلخ روزگار، بلکه از عمق فاجعه‌ای که در چند جمله ساده بیان شد. سیاست برای ما نان نداشت، اما برای خانواده‌ی او ارث و میراثی بود، که مثل زمین و املاک از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد. برای ما سیاست رؤیایی بود که حتی خوابش را هم نمی‌دیدیم، اما برای آن‌ها، بازی‌ای خانوادگی، چیزی در حد بحث شام شبانه. او قهوه‌خانه را نه از سر نیاز، بلکه از سر فراغت و انتظار برای قدرت آینده، پُر می‌کرد. و من… من هنوز در صف نان شب ایستاده بودم.

آنچە ملاحظە کردید، بخشی از قصە طنز‌آمیز “عزیز نسین” در کتاب «پهلوان‌پنبە» است.

******

در حین مطالعه این کتاب‌ طنزآمیز کە عزیز نسین با نیشخندهای تیزش زشتی‌های جامعه را در آینه‌ی خنده نشان می‌دهد ــ بی‌اختیار ذهنم به سوی سرنوشت تلخ و تراژیک جامعە کُردستان و احزاب ناسیونالیست رفت؛ جایی که سال‌هاست نام آزادی و رهایی بر زبان‌ها جاری است، اما در عمل، تقدیر مردمش در دست چند خاندان محدود گره خورده است. بەفکر مردمانی افتادم که بارها در میدان‌های جنگ و مقاومت جان فدا کرده‌اند، اما حاصل خونشان اغلب در جیب همان چهره‌های موروثی و شناخته‌شده انباشته شده است. اگر بە لایه‌های تاریخی هم بنگریم، آنگاە می‌بینیم کە بیشتر این خاندان‌ها ریشه در طوایف پرنفوذ یا سلسله‌های از آخوندهای نامدار دارند؛ کسانی که در گذشته به نام دین و شریعت، و امروز به نام «سیاست» و «آزادی»، جایگاه خود را حفظ کرده‌اند. رهبری احزاب ناسیونال کُردی در طول دهه‌ها همانند میراثی خانوادگی دست‌به‌دست گشته است. برای مثال، وقتی پدر می‌میرد، پسر بر تخت رهبری می‌نشیند؛ اگر پسری نباشد، نوبت به برادرزاده یا نوه‌ی خواهر می‌رسد. انگار که احزاب نه ابزاری برای مبارزە مردم، بلکه ملک خصوصی خاندان‌ها باشند؛ مزرعه‌ای که محصولش خون و عرق فرودستان است و صاحبش نسل اندر نسل تغییر نمی‌کند. در این میان، پایین‌دستی‌ها، همان مردمانی هستند که بیشترین رنج را می‌برند ولی هیچ‌گاه مجال نزدیک‌شدن به رأس هرم را نمی‌یابند. کارشان تنها سنگرسازی، جنگیدن، آواره‌شدن و در نهایت خاموش‌مردن است. اما در همان لحظه‌ای که رهبری به کرسی می‌نشیند، حلقه‌ی خویشاوندانش همچون پروانه بر گرد او می‌گردند: عموزاده‌ها، نتیجه‌های برادر، نوه‌های خاله و حتی دامادهایی که به‌واسطه‌ی پیوند خانوادگی ناگهان “شایسته‌ی سیاست” شناخته می‌شوند.

این‌چنین است که در تاریخ احزاب کُردستان، “پایینی‌ها” هیچ‌گاه فرصت نمی‌یابند تا صدای خود را از جایگاه رهبری بلند کنند. این احزاب، به‌جای آنکه آینه‌ی رنج مردم باشند، بیشتر به دربارهای کوچک می‌مانند؛ با شاهزاده‌هایی که از کودکی پرورده می‌شوند تا فردا در قامت رهبر ظاهر گردند. تراژدی همین‌جاست کە مردم، هر بار با امید و آرزو پشت این خاندان‌ها می‌ایستند، اما در نهایت، دست خالی و با قلبی پرزخم بازمی‌گردند.

صدیق جهانی

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴

پیام بگذارید